Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
به پایان آمد این دفتر...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٩  

بیست و نهم بهمن هشتاد و شش، روزی که نسبت به موجودیت پسرکم آگاه شدم، این وبلاگ هم به وجود آمد. از آن روز تا به حال، از طریق این وبلاگ دوستان بی نظیری پیدا کردم که هرکدام برای من یک دنیا ارزش دارند. دوستانی که از لحظه لحظه ی بودن شان بهره ها برده ام.
دلم می خواهد باز بنویسم. بنویسم که حالا در آستانه ی شش سالگی موجودیت وبلاگ، به لطف خدا سوشیانس آن قدر بزرگ شده که اولین دندان شیری اش هم بیفتد و قیافه ی کلاس اولی ها را پیدا کند. دیگر حتی چند کلمه ی آپشزخونه(آشپزخانه)، فیمل(فیلم)، دگوگ گو(دروغگو)، تبزیون(تلویزیون)، کنتل(کنترل)، شیرکاکو(شیرکاکائو) وتاریکا و روشنا(شب و روز)  را که باقیمانده ی زبان بچگانه اش بود، درست ادا می کند و سعی می کند به تقلید از بزرگترها گاه و بیگاه استدلالات پیچیده ای کند که آدم را به شگفتی وا می دارد. کلاس هایش را همانند قبل می رود و سایر اوقات را مثل همیشه آتش می سوزاند و شیطنت های بچگانه می کند.
اما کمتر وقت می کنم. کمی هم راستش تنبلی می کنم و این رخوت به خاطر این است که میل به نوشتن دارد از طریق دیگری و در جای دیگری سیراب می شود.
به هر حال، میل به کمال گرایی در سایه رفتن این وبلاگ و خاک خوردنش را در فواصل طولانی زمانی برنمی تابد. غصه دارم می کند. اگر نتوانم کاری را تا حد امکانم درست و کامل انجام دهم، ترجیح می دهم از آن به کل دست بکشم.
رسم ادب نبود که بی خداحافظی در این خانه ی کوچک را پشت سر خودم ببندم و به راه خود ادامه دهم. بی اقرار به این که چقدر دوستی تک تک تان برایم ارزشمند بوده و هست و سپاسگزاری و قدردانی بابت بودنتان، دلگرمی ها و تشویق هایتان و انتقادات و پندهایتان. این که در پرورش سوشیانس و رشد خودم هم به عنوان یک مادر و هم فراتر از آن به عنوان یک انسان، چقدر به من کمک کرده اید و ارائه ی تمام مطالبی که در وبلاگ آورده ام، تنها ادای دین ناچیزی به دریای اطلاعات و تجربیات مهرآمیز شماست.
برای تک تک تان از خداوند بزرگ و مهربان سلامتی، شادی و بینش آرزومندم و به خودم برای داشتن چنین دوستان خوبی می بالم. این وبلاگ در این نقطه به پایان می رسد ولی دوستی ها همچنان برجای خود باقیست.
روز و روزگارتان خوش.قلببای بای