Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩  

ببخشید که کم می نویسم شاید چون به لطف خدا سوشیانس بزرگ شده و روز به روز فاصله اش با دنیای بزرگسالان کمتر می شود و رفتار و سکنات و حرف زدنش بیشتر شبیه ما می شود و گاهی استدلالاتش نسبت به سنش آنقدر پخته است که دیگر لطفی ندارد که در وبلاگ کودکانه اش درج شود و البته این وجه غمگین تک فرزندها است که زودتر از قدکشیدن شان بزرگ می شوند و از پدر و مادر الگوسازی می کنند. نمونه ای از استدلالش این بود که پریشب برایش تخم مرغ آب پز کردم و با گوجه فرنگی و خیار در کنارش برای شام سرو کردم.
سوشیانس(بعد از یک ساعت): مامانی به بابایی بگو بریم رستوران شام بخوریم.
من: ا، مگه شام نخوردی؟
سوشیانس: چطور از من انتظار داری سیر شده باشم؟!! تخم مرغ یه جور صبحونه اس. شام نیست. منظورم اینه که برای شام باید یه غذای اصلی داشته باشیم، مثل ماکارونی-لازانیا-سبزی پلو، ولی تخم مرغ غذای اصلی نیست!
و استدلالاتی از این دست زیاد دارد ولی من الان یادم نمی آید. هرچند هنوز آنقدر بچه است که می گوید: مامانی یادته اون روز تو خیابون دست کثیف تو دهنم کردم، شکمم قلنبه قلنبه پر از میرکب(میکرب) شد، شب بالا آوردم، بلوزم بالایی شد(منظور از بالایی استفراغی است)!

کم می نویسم چون خیلی گرفتار هستم. ترجمه کتابی را در دست دارم و همیشه چند ماه زودتر از موعد مندرج در قرارداد ترجمه هایم را تحویل می دادم ولی این بار یک ماه است که از پایان قرارداد گذشته و هنوز بساط آن روی میز ناهارخوری پهن است. زندگیم پر شده از تعهدات ناتمام وکارهای نکرده ی بسیار. فکر کنم یا با تاخیر یک سال، به بحران سی و پنج سالگی دچار شده ام و یا با تاخر چهار سال به بحران چهل سالگی!
خیلی کارها دلم می خواهد بکنم اما همیشه میان آنچه در زندگی می خواهیم و آنچه که به دست می آوریم، فاصله است.

ماه گذشته، مادرشوهرم به رحمت خدا رفت اما ما صلاح دیدیم که چون زیاد نمی دیدیمش، راجع به این مسئله با سوشیانس صحبت نکنیم. فقط به سوشیانس گفتم که ماماسو حالش خوب شد و رفت به مسافرت.
پرسید: یعنی دیگه هی نمی ره بیمارستان؟ الان دیگه می تونه راه بره؟ الان تند تند راه می ره یا آروم آروم؟ آنتی بیوتیک خورد که خوب شد؟ کجا رفته مسافرت؟ رفته مالزی؟و...
من از آن دسته مادرانی نیستم که شجاعت گفتن همه ی حقایق تلخ و شیرین زندگی را به بچه ام داشته باشم. معتقدم با رشد ظرفیت ذهنی بچه ها، قدرت شان برای کنار آمدن با مشکلات و ناکامی ها بیشتر می شود. وقتی زودتر از موعد با واقعیت مهیبی روبه رو می شوند، گیج می شوند و یا ممکن است آسیب ببینند.
به همان دلیلی که راجع به ث ک ث با بچه ها صحبت نمی کنیم، در رابطه با مر.. هم ترجیح می دهم نکنم.
خواهش می کنم برای شادی روحش دعا کنید اما با کمال عذرخواهی در وبلاگ بچه اشاره ای به این موضوع نکنید. از شما چه پنهان، هرچه که می گذرد و امید من برای متقاعد کردن بهنام به داشتن بچه دوم کمتر می شود، حساسیتم در مورد سوشیانس بیشتر می شود. "می لرزد دلم، دستم..."

وقتی سرخاک هم رفتیم، موکدا به همه گفتم که فقط بگویید اینجا سنگ است و بس. اما دیدم سوشیانس با عصبانیت دارد کلوخ ها را پرت می کند و پاهایش را روی خاک مردم می کوبد. پرسیدم: سوشیانس، چیه؟ چرا این طوری می کنی؟
گفت: مامانی زیر سنگا اذیتم می کنن!
چقدر روح بچه ها حساس است!  
بگذریم.

کلاس هایش هم رو به اتمام هستند و مشغول ثبت نام برای ترم بعد هستیم.
عاشق کلاس هایش است. کلن، بچه ای است که از آموزش استقبال می کند و جدی می گیردش. نقاشی هایش واقعا قشنگ شده. سفال را خیلی دوست دارد و در کلاس چیزهایی را درست می کنند که بعضی از آنها را خودم نمی توانم درست کنم. کلاس لگو بازده بسیار بیشتری نسبت به توقع من داشته، بچه ای که فقط بریکس ها را روی هم می چید و ستون درست می کرد، حالا با همان بریکس های ساده زرافه و آدم آهنی و اتوبوس می سازد. در کلاس موسیقی نت ها را تا آخر لا یادگرفته اند و با شوق شرح شخصیت پردازی هر نت را که در کلاس یاد گرفته اند، بازگو می کند: مثلا این که نت سل آقایی است با کت و شلوار زرد که دارد آبنبات چوبی می خورد(نت سل را با حرف انگلیسی G به رنگ زرد نشان می دهند که شبیه آبنبات است) و... با بولینگ اسباب بازی اش روی پره های شوفاژ می کوبد و با خودش می گوید: دو دو  لا  سل و ملودی هایی از این دست می سازد. مربی هایش بسیار بسیار مهربان و نازنینند. خیلی دوست شان دارم. فقط دغدغه ام این است که به تازگی بچه ها را کاملا از مادرها جدا کرده اند و باید در اتاق انتظار که در طبقه ای دیگر است منتظرشان بمانیم. تمام مدت کلاس من و یک مامان دیگر(مامان پوریا) نگرانیم. بقیه ی مادرها راحتند.

گفتم پوریا، خاطره ای یادم افتاد.
پوریا پسربچه روشن خوشگلی است که خیلی دوستش دارم. به سوشیانس گفته بودم که برای دوست شدن بهتر است اسمش را به طرف بگوید و از او اسمش را بپرسد و بعد باهم حرف بزنند و خوراکی بخورند.
بعد از کلاس موسیقی:
سوشیانس: مامان، من امروز با پوریا دوست شدم.
من(هیجان زده): راست می گی؟ آفرین پسرم. خوشحال شدم. چطوری باهاش دوست شدی؟
سوشیانس: هیچی. زنگ تفریح کنارش نشستم. گفتم می دونی که من سوشیانس هستم. تو اسمت چیه؟!!!!(ملاحظه می کنید که با ذکر "می دونی که من سوشیانس هستم" بچه ام  چه تریپ آدم مشهوری برداشته) بعد گفت من پوریام. گفتم: با هم دوست باشیم؟ گفت: آره. بعد به من چوب شور داد.
من: خب، بعد چه کار کردی؟
سوشیانس: هیچی. موزمو خوردم!
من: به دوستت تعارف نکردی؟
سوشیانس: نه، باید موزمو می خوردم، زودتر بزرگ شم. نمی تونستم تعارف کنم!
بعد، کمی راجع به فلسفه ی شراکت باهم حرف زدیم و قرار شد که از این به بعد من خوراکی بیشتری برایش بگذارم و او هم خوراکی اش را با دوستش تقسیم کند.
 

یک سری کتاب دو جلدی آموزش مفاهیم ریاضی و آموزش علوم از آخرین فروشگاه سمت راست بازارچه ی کتاب کانون گرفتم که عالی است. بدون این که به ذهن بچه فشار بیاورد، با کمک نقاشی یک سری مبانی را شرح می دهد. ریاضی 1 و 2 دارد و علوم 1 و 2.

 

به عنوان هدیه تولدش هم برایش از نمایندگی پلن تویز میلاد نور، یک ساعت آموزشی خریدیم.

 الان ساعت های تمام، نیم و ربع را یاد گرفته. در قدم بعدی، می خواهم 5 دقیقه گذشته و 5 دقیقه مانده، 10 دقیقه گذشته و 10 دقیقه مانده و... را یادش دهم. راستی، در آموزش ساعت زیاد سخت نگیرید. درک بچه از مفهوم زمان آن طور که ما می دانیم(نه آن طور که هست چون مسئله هستی و چیستی آن یک مقوله ی پیچیده ی فلسفی است) حدود 5 سالگی تکوین می یابد.

همین. خوب و خوش و موفق باشید. اگر هم که بچه دارید، زودتر از این که بزرگتر از آن شوند که بخواهند در آغوش تان جای بگیرند، ببوسیدشان و ببوییدشان همچو گل.