Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
چهارسالگی
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠  

 

پسر نازک تر از برگ گلم

سپاس خدای را برای بودنت

همیشه باشی و شاد باشی

تولدت مبارک



 
چند خاطره تا چهار سالگی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  

1-بعد از کلاس سفال، به بازارچه ی کانون پرورش فکری رفتیم تا گل سفال گری بخریم.
من: سوشیانسی، دیگه ماشاله بزرگ شدی. خودت می تونی خرید کنی. من فقط باهات می آم ولی خودت باید بری و خرید کنی.
یک بار هم کل دیالوگ احتمالی را با او تمرین کردم.
در مغازه:
سوشیانس: سلام خانوم. دوخشید(به فتح دال و واو=ببخشید)گل برای گل بازی دارین؟
مغازه دار: آره پسر خوشگله. گل هم داریم. اونجا اون گوشه اس.
سوشیانس یکی برداشت و دم صندوق آمد: دوخشید، چقد میشه؟
مغازه دار: هیچی پسرم. قابلتو نداره!
سوشیانس گیج شد، چون معنی تعارف را نمی دانست. در دیالوگ تمرینی هم لحاظ نشده بود!!
کمی مکث کرد. بعد، پولش را توی جیبش چپاند: مرسی. حالا که گابلی(قابلی) نداره، لفط(لطف) کنین بذارین تو کیسه ببرم!
مغازه دار:تعجب


2- از خیابان لارستان که مرکز فروش آلات موسیقی است، می گذشتیم.
سوشیانس: مامانی، می دونم تو به من نمیگی اما خیلی دوس داری که من پیانو یاد بگیرم. اما دوخشید، من عشق گیتارم. فقط گیتار.ماچ

 
3-داشت غذا می خورد.
سوشیانس: مامان، هرچی که می خورم، میره تو شکمم، قلنبه میشه. من فکر می کنم از دهنم تا شکمم یه سرسره اس(بدون این که آناتومی بدن را بشناسد، از نظر منطقی به وجود مری پی برده است.) گذا (غذا) رو که قورت می دم، از سرسره سر می خوره می ره پایین. وقتی شکمم پر شد، اگه بهم زیادی گذا بدی، از سرسره هایی که از شکمم به دستا و پاهام می رن، سر می خورن می رن تو دست و پام. اگه بازم بهم گذا بدی، از یه سری سرسره ی کوچیک سر می خورن می رن تو باسن و گل و بلبلمخجالت. الان هم چون خیلی گذا خوردم، گل و بلبلم پر از گذا شده!!!
(فکر می کنم رفلکس گاستروکولیک که در اثر انباشت غذا در معده و فشارش روی روده ها سبب میل به دفع می شود، تصور سرسره های باسن و گل و بلبل را ایجاد کرده باشد.)


4-در نقاشی جدیدش مزرعه ای را کشیده بود که کشاورزی در آن مشغول کار بود.
من: سوشیانس چقدر قشنگ کشیدی! چه جالب! این کشاورزه خانمه.
سوشیانس: این خانم نیست. آقاس!
من: مگه این دایره سیاهه پشت سرش، موهای گوجه اش نیست؟
سوشیانس: نه. اون خورشیده.
من: مگه خورشید سیاهه؟
سوشیانس: آره. توی روزا یه دایره ی زرده. تو شبا یه دایره ی سیاه میشه!نیشخند


5-بعد از یک ماه بازسازی منزل و بنایی و نقاشی و... آقایی که سالها است در کار خانه تکانی به ما کمک می کند، به خانه ی ما آمده بود و چون سوشیانس را از نوزادی دیده و شاهد بزرگ شدنش بوده، خیلی دوستش دارد.
آقای ع: آقا سوشیا، تو عسل منی؟!
سوشیانس: نه. من سوشیانسم.
آقای ع: می دونم. منظورم اینه که مثل عسل شیرینی.
سوشیانس: نه. بازم من سوشیانسم. بابام عسله!
آقای ع(رو به من): آزیتا خانم، واقعا هم که باباش عسله. من عاشق خوشگلی آقای دکترم! واقعا هم که آدم صورت و تیپشو می بینه، یاد عسل می افته!
یادم باشد که شوهرم را با آقای ع  تنها نگذارم! متفکر
 



 
آتلیه
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳  

دوستان گلم

به عادت هرسال، سوشیانس را برای تولدش آتلیه می برم. به آتلیه کلیک مراجعه کردیم و دیدیم که دیگر دکوری باقی نمانده تا با آن عکس بگیریم. در نتیجه جستجویی که در اینترنت و وبلاگ دوستان انجام دادم، آتلیه سها را رزرو کردیم.

1- دوستان نازنینی که تجربه کار با سها را دارند، آیا از تجربه ی خود راضی بوده اند؟ نقاط قوت و ضعفش چیست؟

2-آتلیه بهتری را می شناسید؟

قلب



 
سوشیانس و کلاس هایش
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤  

1-کلاس موسیقی:
من به سلامتی سوشیانس را از تیر ماه آموزشگاه موسیقی پارس می برم. می توانم بگویم که سیستم آموزشی و انضباط اداریش اگر بی نظیر نباشد، کم نظیر است. با وجود این که، سوشیانس فقط یک ترم است که رفته، کاملا ریتم در درونش نهادینه شده و در خواندن آوازهایی که دوست دارد، ریتم و ملودی را رعایت می کند. بازی ها بسیار آگاهانه و اصولی انتخاب شده اند و انصافا هردو مربی و کمک مربی زحمت بسیاری در انجام بازیها با بچه ها می کشند.
اما به خاطر مشکلی که با مربی مرد کلاس داشتیم(مربی خانم کلاس و کمک مربی عالی و بدون نقص بودند) و خصومتی که نسبت به این بچه داشت و این که رفتارش آمیزه ای از تشر و در بقیه موارد بی توجهی و نادیده انگاری سوشیانس و عمدتا سوشیانس بود، طوری که سلامت روانی بچه در خطر قرار گرفته بود و زیر سایه ترس پیشرفتش در کلاس کند شده بود، مشکل را با ریز جزییات به مسئولین اطلاع دادیم و آنها پس از بررسی، به طور استثنایی به ما اجازه دادند که به کلاس دیگری که گویا مهربان ترین مربیان را دارد، نقل مکان کنیم(جا به جایی کلاس و روز و ساعت در کل دوره دو سال و نیم به شدت ممنوع است.) با وجود این که از دوستانش جدا می شود و گویا متد هر مربی تفاوت هایی با مربیان دیگر دارد و این در آموزشش به طور کوتاه مدت خلا ایجاد می کند و این که کلاس جدید دو برابر کلاس قدیم جمعیت دارد، اما چون در طول ترم هم من و هم بهنام جداگانه با این آقا صحبت کرده بودیم و نتیجه نگرفته بودیم و ادامه رفتار این آقا مسئله دار شده بود، چاره ی دیگری نداشتیم.
مسئولین موسسه در درک و حل مشکل ما چنان شعور و درک بالایی نشان دادند که محبت آنها خاطره تلخ روز آخری که از آنجا بیرون آمدیم و سوشیانس را در چه حالی دیدم، از یاد ما زدود.
با یکی از مربیان جدیدش هم شرایط سوشیانس را در میان گذاشته ام و امیدوارم در سایه لطف خدا و محبت این دو نفر که تعریف شان را بسیار شنیده ام، روحیه اش ترمیم شود.
فقط یک گله از آن دسته از دوستانی دارم که وسط ترم از کلاس انصراف دادند و به گوش من رسید که یکی از آنها اظهار کرده بود که دلیل انصرافش از کلاس"رفتار بد مربی مرد و عدم تناسب تنبیهات و تشویقاتش با این گروه سنی" بوده است، که چرا نقطه نظرات خود را به مدیریت منعکس نکرده اند. حتی اگر تصمیم شان هم بر این بود که دیگر فرزندشان را به این کلاس نیاورند، باز به خاطر این که این مشکل در رابطه با بچه های دیگر تکرار نشود، حق بود که انتقادشان را مطرح کنند تا مسئولین در جریان علت انصراف قرار گیرند.
در هر حال، این موسسه ای است که اگر هزار بچه هم داشته باشم، با خیال راحت و طیب خاطر بچه هایم را به آنجا می سپارم.

 
2- کلاس های کانون پرورش فکری:
کانون دیگر بچه های زیر چهار سال را از تیرماه در هیچ کلاسی ثبت نام نمی کند. ما هم که ترم بهار رفتیم و عملا از این قانون قسر در رفتیم، باز اجازه نداشتیم تا پایان چهارسالگی در کلاس دیگری شرکت کنیم.
این فصل، ترم سومی است که به سلامتی کلاس نقاشی می رود و ترم اولی است که در کلاس سفال شرکت می کند. با شروع زمستان و رسیدنش به چهار سال و دو ماهگی به لطف خدای بزرگ، حداقل شرط سنی را برای شرکت در کلاس نمایش خلاق و قصه گویی پیدا می کند(گویا بهتر است که اول نمایش خلاق را شروع کنند و بعد به سراغ قصه گویی بروند).

 
3- کلاس لگو:
یکی از دوستانم پیشنهاد رفتن به کلاس لگو را داد و سایتی را برای این کار معرفی کرد. کلاس های لگو بر خلاقیت و اعتماد به نفس بچه ها می افزاید و دوستانی که تجربه مستقیم شرکت در این کلاس ها را داشتند، از نتایج آن بسیار راضی بودند. گویا لگو مسابقات بین المللی هم دارد و در حال حاضر در بسیاری از مهدها و دبستان ها اجرا می شود. برای بچه هایی که مهد یا مدرسه نمی روند، دو آموزشگاه قیطریه و برنا کلاس های آزاد برگزار می کنند. که به من تلفنی گفتند که حداقل شرط سنی چهار سال تمام است(البته تبلیغ دوره 4-3 ساله ها را هم در سایتش دیدم!) و انگار شهریه ی آن برای دوره بیسیک که هفت ترم سه ماهه طول می کشد، نود هزار تومان به ازای هر ترم است. هر ترم از دوازده جلسه تشکیل شده و یک بار در هفته برگزار می شود.
من در هردو موسسه اسم سوشیانس را رزرو کردم که خدا را شکر دیروز از برنا(آدرسش به ما نزدیک تر از قیطریه است) تماس گرفتند و اسم ما را برای این ترم ثبت کردند. فکر کنم شروع ترم از یکی-دو هفته ی بعد باشد.


پ.ن.1:روی کلاس شنا دارم تحقیق می کنم که به محض گردآوری اطلاعات کافی، در جریان تان می گذارم.

پ.ن.2: به نظر شما با این همه کلاس، شب ها توی ماشین بخوابم، سنگین تر نیستم؟!نیشخند 

دوستان نازنین بسیاری از طریق نظرات خصوصی خواستار درج نام این مربی شده بودند که لازم دانستم توضیحی عمومی در پی نوشت عرض کنم.
این آقا مربی بسیار خوبی است و انصافا در تمام مدت کلاس پا به پای مربی خانم کلاس که یکپارچه گل می توان نامیدش، زحمت می کشد.
با دخترها هم که رفتارش خیلی خوب است و حس می کنم حتی دختربچه ها را به پسر بچه ها ترجیح می دهد.
بین پسرها هم، به  پسر بچه های آرام تر و مطیع تر کاری ندارد.
تشرهایش متوجه تک و توکی از پسر بچه های شیطان است. باز هم باید بگویم که تشرهایش ممکن است به چشم مادران غیر حساس کاملا طبیعی و به جا تلقی شود کما اینکه مادری در آنجا بود که می گفت من این سطح ملایم خشونت را لازمه ی آموزش می دانم وگرنه پسر شیطان من در حالتی غیر از این فرمانبرداری ندارد.
مشکلش با سوشیانس کاملا اختصاصی بود و چون فراگیر نبود، اجازه دهید که از آوردن اسمش خودداری کنم چون با همه خشمی که نسبت به او در دلم هست، دوست ندارم علیه اش جو سازی کنم.