Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
حرف ها و عکس های تازه
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  

1-چهارشنبه ها، کلاسی می روم که آدرسش بسیار به منزلمان دور است. از آنجایی که ما برای خرید یک جفت جوراب هم سه تایی شال و کلاه می کنیم و باهم می رویم، این اولین برنامه فرادای من بعد از هفت سال و اندی زندگی مشترک به شمار می آید. روزهای چهارشنبه، بهنام و سوشیانس به منزل پدرم می روند تا تنها نباشند و من بعد از کلاس به آنها می پیوندم و باهم برمی گردیم. اولین روز کلاس، مقارن شد با قضیه اجلاس و خلاصه با ترافیک شدیدی که پیش آمده بود، ساعت نه و نیم شب به خانه پدری رسیدم. این را هم بگویم که چنان عاشق فن آوری های مدرن هستیم که دوتایی روی هم یک موبایل زاغارت داریم که آن هم به سلامتی سوخته است! من در طی مسیر به هر گرفتاریی که بود، دوبار از اینجا و آنجا تلفن کردم که خانواده ای را از نگرانی برهانم که متاسفانه  گویا این سوشیانس ما هربار گوشی را برمی داشته و چون به تلفن خانه پدرم آشنایی نداشته، تکمه ها را هردمبیل فشار می داده و من فکر می کردم که کسی خانه نیست که گوشی را بردارد.
وقتی بالاخره صحیح و سالم به خانه رسیدم، دیدم هرکس از اضطراب یک ور افتاده. پدرم نای حرف زدن نداشت، بهنام از ترس بالا می آورد و خواهر بیچاره ام که مثلا مهمانی رفته بود، از شدت وحشت پشت تلفن شیون می کرد. خلاصه که خرمای ما را خورده بودند!
حالا، علت این همه اضطراب چه بود؟ پدرم که آدم به شدت شهودیی است، از سوشیانس پرسیده بود که آیا می تواند خوب تمرکز کند و بگوید که مامی الان کجاست؟
سوشیانس هم که خدای تخیل، نامردی نکرده بوده و گفته: خیابونا خیلی تاریکه. چراغ قرمزه. ماشین های زیادی تصادف کردن. مامان چپیده(چپ کرده)! خیلی وضعش خطرناکه، باید بریم نجاتش بدیم!!
و بنده خداها از ترس پس افتاده بودند که خوب، این بچه معصوم است و حتما چیزی بهش الهام شده و دچار روشن بینی شده است و بیخودی که حرف نمی زند و از این صوبتا!
به قول گلمریم، یکی از وبلاگ نویس ها، یه همچی انسونیست پسر ما!نیشخند

 2- اپیزود دوم: بازهم در رابطه با واقعه بالا:
داشتم آماده اش می کردم تا برویم کلاس نقاشی که یکهو بهانه گرفت که سیب زمینی سرخ کرده می خواهد. همین طور که در هول و ولای ضیق وقت، صدتا کار را باهم انجام می دادم، از ماهیتابه ی روی گاز غافل شدم و روغن زیادی داغ شد و سیب زمینی ها را که تویش ریختم، کمی گوشه اش آتش گرفت که بلافاصله خاموشش کردم. سوشیانس در حالی که انگشت اشاره اش را با حالتی تهدید آمیز جلویم تکان می داد، گفت: مامانی، دیروز که رفتی مدرسه چپیدی(چپ کردی) اینم از امروز که اپشزخونه(آشپزخانه) رو آتیش زدی! ندفتم(نگفتم)حواستو جمع کن!خنده

 
3-وقتی فیلم می بینیم، صحنه های س- ک- س- ی اش را سانسور می کنیم. هر وقت هم که اعتراض می کند، می گوییم که چون می خواهند ماسک بزنند، سانسور می کنیم که تو نترسی و خواب بد نبینی. کلن از هرچه موجود ماسک دار است، مثل اسپایدرمن و بتمن و... می ترسد. (این کارتون ها را نمی گذاریم ببیند اما اینجا و آنجا عکسشان را دیده است). در هرحال، به حدی سرم شلوغ است که از کل برنامه های م ا ه و ا ر ه  فقط پوارو را می بینم. هفته پیش، وقت شروع نمایش پوارو، من و سوشیانس در خانه تنها بودیم. دیدم که اولش هشداری بابت صحنه های نامناسب داد اما داشتم چای می ریختم و فکر نکردم که ممکن است این صحنه نامناسب درست اول فیلم باشد. از آشپزخانه که آمدم بیرون وچشمم به تلویزیون افتاد، سرجایم خشک شدم و تا بیایم و به خودم بجنبم و کنترل را پیدا کنم، صحنه تمام شده بود.
بعد، سوشیانس با طیب خاطر، دستهایش را از هم باز کرد و خودش را به عقب یله داد و با شیطنت خندید و گفت: آخیش، راحت شدم. بالاخره ماسکی شدنو دیدم!!!خنده

 
4-در سفر، ما را فقط به دیدن نمای بیرونی برج های دو قلوی پتروناس بردند و برای دیدن داخل برج ها بهانه آوردند که هم بلیطش گران است و هم ایرانی ها معمولا تمایلی به دیدن داخل برج ها ندارند. به همین خاطر، ما هم مجبور شدیم که برای آخرین روز اقامتمان در کوالالامپور، که روز آزادمان بود، بلیط بخریم تا بتوانیم نمای شهر را از داخل برج از طبقه های 86(آخرین طبقه برج) و 41(پل وسط دو برج) ببینیم.
صبح، آقازاده را بیدار کردیم که "پاشو پسری می خواییم بریم بالای برجا"
سوشیانس (با وحشت به نمای برج ها از پنجره هتل خیره شده): چرا بالا بریم؟ اصلن نریم. به جاش بریم استخر من شیرجه بزنم توش! نمی بینی چقدر بلندن؟ خطرناکه باباجان! می افتیم داغون میشیم، سر و کله مون می شکنه! اگه می خوایین بالا برین، خب برین یه ساختمون کوتاه کوچولو پیدا کنین، بعد ازش برین بالا دیگه!
(فکر می کرد مثل میمون از روی ساختمان می خواهیم برویم بالا!)نیشخند

 
5-مشکین تاژ را دیده، اشاره به خانمی که مقنعه ی مشکی پوشیده و عکسش را برای تبلیغ روی برچسب کالا زده اند، می گوید: ای بابا! این دوست و همکار مامانم توی سوپر چه کار می کنه؟!
(فکر می کند هر کس توی این شهر مقنعه ی مشکی می پوشد، توی اداره ی ما کار می کند!)نیشخند

 
6-سوشیانس: مامانی من می تونم آدم بخورم؟
من-نه عزیزم.
-چرا می تونم عزیز جونم. حالا می بینی. بابایی رو می خورم.
-چرا می خوای بابایی رو بخوری؟
-آخه بابایی بزرگه. اگه بخورمش خیلی گبی (قوی) میشم. تازه، پوست و مو و پولک هاشم می خورم!سبز

 

7- بچه ها را که در خیابان می بیند، عین شیوه ی متلک انداختن، شروع به پخ پخ گفتن(به کسر پ) با صدای بلند می کند تا توجهشان را جلب کند. چنان ضایع پخ پخ می کند که والدین بچه ها از خنده ریسه می روند!خنده

 
8-داریم دوتایی توی سالن منزل مان توپ بازی می کنیم.
خط و نشان می کشد: مامی دفته(گفته) باشم: جیش ممنوع، بوس بوسی ممنوع، ترجمه ممنوع، فقط توپ بازی مجازه!
(موارد فوق فهرست تمام بهانه هایی است که قبلا در وسط بازی برای طفره رفتن از ادامه ی آن آورده بودم)
بعد از چند تا پاسکاری، غفلتا توپ را محکم شوت می کند توی مانیتور لپ تاپ.
سوشیانس (زیر لب): یا خدا! زدم تو لپ تاپش. الان داد می زنه: سوشیانس!
(و بعد یواشکی) عجب دیبونه ای ها(دیوونه اییه ها)!نیشخند

 

9- این هم از نقاشی اخیرش که با اکریلیک روی بوم 1.5*1 کشیده و برادرم از آن عکس انداخته. آن آقایی که صورتش به رنگ صورتی است و شبیه دکارت است، مثلا بهنام است. آن دیگ به سر سیاهپوست با موهای فرق وسط سفید که خال هندی دارد، من هستم! خودش هم آن صورت لیمویی کوچولوی پایین بوم  است که موهای سبز دارد.

   

 

 10- این هم عکس خودش در مالزی تقدیم به همه ی آنهایی که دوستش دارند و به ویژه مریم عزیز که این همه منتظرش بود:

  

خدای مهربان همه بچه ها را در پناه خود حفظ کند. آمین.