Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
پیشرفت
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸  

جلسه اول نقاشی کانون پرورش فکری-موضوع: خورشید

جلسه دهم (آخر) همین ترم-موضوع: صورت مامان

دوست بسیار عزیزی طی کامنتی خصوصی به نقل از منبعی که خود دست اندرکار پرورش خلاقیت در کودکان است، برایم نوشته بود که گویا مربیان کانون طرح نقاشی ها را می کشند و بچه ها فقط به رنگ آمیزی آن می پردازند و بدین وسیله خلاقیت شان از بین می رود. اول خواستم که پاسخ را برای این دوست گلم به شکل خصوصی بنویسم اما چون دیدم که ممکن است این مورد دغدغه مادران دیگری هم باشد، تصمیم گرفتم پستی را به توضیح در این رابطه اختصاص دهم.
محیط کلاس نقاشی و سفال گری کانون عملا از یک سالن بسیار بزرگ مربع شکل درست شده که در مرکز آن کفترخانه ای هشت ضلعی(اگر درست به خاطرم مانده باشد)به شکل پاسیوی شیشه ای قرار دارد که نور کلاس هم از همان محل تامین می شود. کلاس ها گرداگرد اتاق به شکل ردیف های دراز شعاعی حول محور کبوترخانه قرار دارند. از آنجا که آرشیو مربیان دری فرعی(جدا از در اصلی کلاس) دارد و من می ترسیدم که مبادا سوشیانس وسط کلاس بخواهد به دنبال من بیاید و خدای ناکرده به جای درب اصلی از آن در خارج شود و به ناکجاآباد برود، از ترسم جدا از همه مادران صندلی ام را کنار درب اصلی داخل کلاس قرار می دادم و از پشت شیشه های کفترخانه، آن سوی اتاق را که کلاس سوشیانس در آنجا قرار داشت، می دیدم و در عین حال به سایر کلاس ها هم مسلط بودم و می توانستم آنها را هم مشاهده کنم.
تا جایی که من دیدم و می توانم گواهی عینی دهم، هیچ معلمی جز راهنمایی های شفاهی دخالتی در نقاشی بچه ها نمی کرد. کما اینکه در بعضی از موارد، مثل جلسه آخر که بچه های کلاس سوشیانس اینها قرار بود صورت مامانشان را طراحی کنند، در پایان کلاس که پیش بچه ها می رفتیم می دیدیم که بعضی از بچه ها عملا هیچ چیزی نکشیده اند و صفحه رو به رویشان خالی است. یعنی معلم مثلا به جای آنها تند و تند چیزی نمی کشید که بخواهد به مادران تحویل دهد و الکی دل خوششان کند.
بعد هم وقتی کار بچه هایی را که نقاشی کشیده بودند، کنار هم می گذاشتیم ،  نوعی استقلال رای و آزادی در شیوه روایت در همه آنها کاملا مشهود بود.
سوم این که من از سوشیانس پرسیدم که آیا سپیده جون در نقاشی به تو کمک می کند و او گفت که هیچ چیزی برایش نمی کشد اما مثلا در نقاشی صورت مامان تذکر داده که مژه هایش را بکش و یا لب بالا را از لب پایین جدا کن. و این دو نکته دقیقا مواردی بوده که وقتی سوشیانس در منزل نقاشی می کشید (همان طور که در نقاشی هایی که در وبش گذاشته ام، می بینید) این نکات را لحاظ نمی کردم و همیشه می گذاشتم که لب ها را یکپارچه و چشم ها را فاقد مژه بکشد و از اینجا فهمیدم که سوشیانس راست می گوید.
من به سهم خودم از این کلاس راضی ام. همان طور که می بینید در جلسه اول که فقط دو ماه پیش بوده، بلد نبوده یک گردالوی زرد وسط یک صفحه آبی بکشد، اما همین بچه به لطف آموزش های موثری که در کانون دیده و اندکی هم به خاطر تلاشی که من در این مدت در منزل کرده ام و از همه مهم تر علاقه و شکیابی وجود نازنین خودش، در جلسه آخر چنین پرتره زیبایی را خلق کرده است.
از همه بچه های کلاس شان کوچکتر است و بچه های کلاس شان هم از همه بچه های سایر کلاس های کانون کم سن ترند. کوچک و دوست داشتنی یک ساعت و نیم را بدون خوراکی و حضور مادر در کلاس تاب می آورد و تمام مدت کلاس را مفید نقاشی می کشد. بیخود نیست که در پایان کلاس در مقابل چشمان گاه حیرت زده سایر مادران دست های معصوم کودکانه هنرمندش را غرق بوسه می کنم و از دیدن نقاشی هایش این قدر ذوق زده می شوم.
آن قدر دوستش دارم که گاهی وقتی از روی محبت بهش خیره می شوم و خودش حواسش نیست، گریه ام می گیرد. یک بار در جشن تولدهای گروهی خانه کودک سبز بوستان شرکت کرده بودیم. عمویی که مجری برنامه بود، یکی یکی اسم بچه ها را از روی لیست می خواند و به نام هر بچه مثلا می خواند:  فلانی تولدت مبارک...عزیزم تولدت مبارک...
وقتی نوبت سوشیانس شد، چنان دلم سر رفت که در یک آن اشک ها تمام صورتم را خیس کردند و به درون یقه ام فرولغزیدند. نمی توانستم خودم را نگاه دارم. پدری که پشت سر من نشسته بود به همسرش گفت: آخی بگردم، این خانم داره گریه می کنه، یاد بگیر ببین چقدر بچه شو دوس داره! خانمش هم با حرص گفت: اون خل و احساساتیه به من چی!!خندهخنده
خدای مهربان همه بچه ها را حفظ کند.فرشته



 
شش خاطره و یک کتاب
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤  

1-از خواهرم خواسته تا ناخن های پایش را به تقلید از من لاک بزند. کش سری هم پیدا کرده و چون موهایش کوتاه است و نمی تواند مثل من جمعشان کند، مثل تل به سرش انداخته. آمده کنار من نشسته و پاهایش را کنار پاهایم که طبق عادت روی مبل می گذارمشان، گذاشته، با اشاره ای به سر و پایش به من می گوید: می دونی مامان چرا موهامو گوجه کردم و ناخن هامو لاک زدم. چون خیلی دلم می خواست شکل تو باشم!
2-با مادرم داشت تلفنی صحبت می کرد. پرسید: ماماشی می تونم با باسایی (بابابزرگ) صحبت کنم؟ مادرم از روی شیطنت گوشی را دست پدرم نداد و صدایش را عوض کرد تا خودش را جای پدرم جا بزند و به عادت او گفت: سلام بابا جان. ما باهم چی هستیم؟ دوست دوستیم!
سوشیانس: ماماشی تو که باسایی نیستی. چرا شوخی می کنی؟
 (و بعد زیر لب و نامفهوم):عجب دیبونه ایه ها! (عجب دیوونه ایه ها!)
3-از اداره به منزل زنگ می زنم تا با سوشیانس صحبت کنم.
من: سوشیانسی چی می خوای برات بخرم؟
سوشیانس: یه بیس بیت مادربزرگ (بیسکوییت مادر) ، یه بستنی بابابزرگ (بستنی چوبی عروسکی) و یه گربه سیاه!
من:پسرم گربه که فروشی نیس!
سوشیانس: نخر. تو خیابون گیرش بنداز. بعد بیارش خونه، گشنگ (قشنگ) ببرش حموم بشورش. دترژنت بزن موهاش بوی هلو بده! بعد بدش به من!
من: می خوای چی کارش کنی؟
سوشیانس: هیچی، باهم گشنگ می شینیم کارتون نگاه می کنیم، نگاشی (نقاشی) می کنیم. عصرا می ریم پارک دوچرخه سباری (سواری). خیلی باهم خوش می گذرونیم.
دلم گرفت. طفلکی می خواهد گربه داشته باشد تا نقش خواهر-برادرش را برایش بازی کند.
حالا بماند که بین فوبیایم نسبت به حیوانات و تزریقات،  به مراتب ترجیح می دهم پنادور بزنم تا این که گربه سیاهی را در خیابان گیر بیندازم و حمامش کنم!
4-مهر ماهسیت و به زیباییش حساس است. آن شب، آنقدر آتش سوزانده بود و تا دیر وقت بیدار مانده بود که بهنام صدایش درآمد: سوشیانس برو بخواب. ببین دور چشات سیاه شده!
وحشت کرد. برای اولین بار در زندگیش فورا و بی دردسر  آمد و در آغوش من کز کرد و سه سوت خوابید!
فردا صبح، به محض این که بیدار شد، با نگرانی پرسید: مامانی، نگا کن ببین دور چشام سفید شد؟!
5-باهم یکی از آلبوم ها را ورق می زنیم. روی یکی از عکس ها که در آن جوراب شلواری مشکی پوشیده بودم، دست می گذارد.
سوشیانس: مامان تو سفیدی؟
من: آره پسرم.
سوشیانس: ای کلک. خوب اینجا سیاهپوست شدی ها!
6-همسایه کناری که مرد مسن نیمه دیوانه ای است، تهدیدمان کرده که به خاطر سر و صدای سوشیانس از دستمان شکایت می کند.
من: سوشیانس، عزیزم، کم این کامیونتو رو زمین بکش. یه کم آرومتر بازی کن. ندیدی آقای همسایه چی می گفت؟
سوشیانس: چی می گفت؟
من: گفت می ره به آقای پلیس میگه که ما سر و صدامون زیاده.
سوشیانس: اشکالی نداره. خودم به آقای پلیس می گم که من شیطونم دیگه. دست خودم نیس. عجب دیبونه ای ها(دیوونه)!
7-طبق معمول برای معرفی کتاب های جدیدم، چاره ای ندارم جز این که مزاحم فضای وب بچه ام بشوم:


غلبه بر اضطراب اجتماعی و خجالت زدگی
اثر گیلیان باتلر
ترجمه آزیتا زمانی
ناشر انتشارات کتاب ارجمند
تعداد صفحات:288
قیمت: 7200 تومان
همان گونه که در پشت کتاب هم آمده است ، در این راهنمای خودیاری، برنامه ای مدون و علمی بر اساس روش های شناختی رفتاری ارایه شده است که به افراد کمرو و خجالتی کمک می کند بهتر در موقعیت های جمعی حاضر شوند و بر اضطراب خود هنگام سخنرانی، حضور در مهمانی ها و جشن ها غلبه کنند، اعتماد به نفس خود را افزایش دهند و در مجموع به کارایی بهتری در زندگی دست یابند.
آدرس دفتر مرکزی پخش: تهران-بلوار کشاورز-بین خ کارگر و 16 آذر- فروشگاه انتشارات ارجمند
تلفن: 88979544-88977002 



 
ثبت نام ترم تابستانی کانون
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩  

دوستان نازنین نازنینم

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ثبت نام خود را برای ترم تابستان آغاز کرده است. برای اطلاع از این که با توجه به رده سنی کودک دلبندتان در کدام کلاس ها می توانید شرکت کنید به اینجا مراجعه کنید.

ضمنا دیگر فقط و فقط چهار سال به بالاها را ثبت نام می کنند و سه سال و نیمه ها باید شش ماه منتظر بمانند تا چهار سالشان تمام شود که ثبت نام شوند.

مدارک ثبت نام تا جایی که یادم مانده دو قطعه عکس و کپی شناسنامه (برای ورودی های جدید) و کارت عضویت (برای قدیمی ها) و سی هزار تومان شهریه است که حتما باید از طریق کارت در محل پرداخت شود نه نقدی.

چون یکی دوتا از دوستان به طور خصو صی نام معلم سوشیانس را پرسیده بودند عرض می کنم که معلم این ترمش خانم صالحی (سپیده جون) بود که من واقعا خیلی خیلی ازش راضی بودم و در نتیجه زحمات دلسوزانه اش نقاشی سوشیانس جهش بزرگی کرد. ضمنا اگر معلم خاصی مد نظرتان است وقت ثبت نام می توانید اسمش را بگویید تا جلوی اسم فرزندتان درج شده و وقت کلاس بندی حتی الامکان لحاظ شود.

از رفتار مسئولینش هم نترسید. حقیقتش با وجود اینکه صابونشان وحشتناک و به ناحق به تن من خورده است عقیده شخصی من درباره شان این است که آدمهای مهربان و خوش قلبی هستند ولی سعی می کنند با ماسک جدی ای که به چهره می گذارند به زعم خود دیسیپلین را در میان چند صد نفر مادر با خواسته های متنوع و گاه نامعقول برقرار کنند. هم کلاس بسیار خوبیست(حداقل نقاشی اش که تجربه شخصی دارم) و هم چه معلمین و چه کادر اداری(مسئولین ثبت نام)اش با بچه ها که اصل کاری هستند بسیار مهربان و صبورند. مدیرش هم خانم شیران است که بسیار خانم و آگاه و بادرایت است. 

جهت اطلاعات بیشتر در ارتباط با نحوه نام نویسی و برنامه های کلاسهای هنری و هنر خلاق با شماره ۸۸۹۵۱۵۰۳ تماس بگیرید.

پ.ن: برای بچه های کوچکتر هم خانم مردوست نازنین در مرکز پرورش خلاقیت و کارآفرینی شهرداری منطقه 5 به آدرس م پونک- بلوار میرزابابایی- خ عدل شمالی- پارک ترافیک اقدام به برگزاری کلاس های پدر و کودک نموده که واقعا جالب و برای من حسرت برانگیز است که کاش در زمان ما هم برگزار می شد و مستفیض می شدیم. شرح کلاس را دوست عزیز عزیم مونا جان در وبلاگش نوشته است. حالش را ببرید!

این هم وبلاگ خانم مریم مردست گل گلاب!



 
از این روزها که می گذرد...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧  

این هم چند شیرین زبانی از پسرک:
1- از آنجایی که مهرماهیست، عاشق آرایش و آراستگیست. مدام به من می گوید: رژ لب زدی؟ چرا پاک شده؟ دوباره بزن! گشنگ (قشنگ) باش!
در همین راستا، چند شب پیش به من می گفت: موهاتو چرا باز کردی؟
من: آخه سرم درد می کنه. می بندمش، موهام کشیده میشه.
سوشیانس: نه. گوجه اش کن. مواظب هم باش آبش نریزه!
(هر وقت سالاد درست می کنم، به خیار و گوجه ها ناخنک می زند. من هم هربار یادآوری می کنم، گوجه می خوری مواظب باش آبش نریزه.)

2- منزل پدریم را تازه نقاشی کرده اند. دیوارهای تمیز را که می بیند، دلش لک می زند که دستش را به آنها بمالد و لک شان کند. مادرم تعریف می کرد که داشته تلفنی با نقاش ساختمان صحبت می کرده که سوشیانس پرسیده با کی داری صحبت می کنی و مادرم گفته با آقای نقاش. بعد سوشیانس گوشی را از دست مادرم گرفته، بعد از سلام و علیک گفته: آگای نگاش(آقای نقاش) دیوارای خونه ماماشی(به مادرم که نامش شیداست، می گوید ماماشی)کی خشک میشه من دس بزنم؟!

3- سوشیانس: مامانی برام لکسوس می خری؟
(من خوش خیال فکر می کردم منظورش اسباب بازیش است): آره پسرم. خانه فراز (یک اسباب بازی فروشی و... است.)داره؟
سوشیانس: اسباب بازی که نه! شاسی بلند واقعی می خوام!
من (چرتم پاره شد): آخه پسرم، لکسوس خیلی خیلی گرونه. من که پول ندارم!
سوشیانس: بابایی داره! یه کارت آبی داره، اونو می دی میگی آقا 9672 لطفا! اونا هم به ما لکسوس می دن!
من: ای کلک! رمز کارت بابایی رو از کجا یاد گرفتی؟!
سوشیانس: یادته دیروز کتاب و فیلم خریدین، بابایی به آقاگفت 9672؟!
بدیهی است که بهنام مجبور شد رمزش را عوض کند.

 
4- به عادت هرشب داشتیم می رفتیم پارک تا دوچرخه سواری کند. توی ماشین جلویی دو برادر دوقلوی هم سن خودش داشتند همدیگر را می بوسیدند. طفلکی معنای خواهر و برادر را که نمی داند چیست، فکر می کرد این دو باهم دوستند.
سوشیانس: مامانی این دو تا دوستن. دارن همدیگه رو می بوسن. منم برم نومینا (رومینا) رو بوس کنم. کادو بخریم ببریم خونه نومینا اینا من بوسش کنم. 

5- توی پارک دو برادر را دیده یکی حدود چهارده سال(تازه درشت تر و چاق تر از سنش بود) و یکی هم حدود چهار سال (اندازه خودش).
سوشیانس: مامانی این پسره هم سن منه؟
من: نه عزیزم. اون یکی هم سن تو ه.
سوشیانس(پشت چشمش را نازک می کند): نه بابا. اون که خیلی کوچیکه. بچه س. فکر کنم اون یکی هم سن منه!
در همین راستا، می گوید تو و بابایی کوچیکین. من بزرگم. به همان خاطر هم صدایمان می کند: بچه ها!

6- دلم نمی خواهد برخوردی را که در کانون (کلاس نقاشی) به ناحق و بنا به سو تفاهم با من کردند، در اینجا بازگو کنم. اما چون همچنان مادران عزیزی لطف می کنند و شکوایه های خود را به صورت کامنت های خصوصی با من درمیان می گذارند، لازم دیدم نکته ای را که نظر شخصی من است، به اشتراک بگذارم. البته، صلاح کار خویش خسروان دانند.
چه کانون و چه هر کلاس دیگری، تا زمانی که بچه من در آن کلاس بهره وری دارد و پیشرفت می کند(که در مورد کانون پیشرفتش فوق العاده است) و ارتباط خوبی با معلمش برقرار می کند، اگر مسئولین آنجا به حق یا به ناحق با من مادر رفتار نادرستی را در پیش بگیرند،  با آن کنار می آیم و بچه را به خاطر احساسات آزرده خودم از کلاسش محروم نمی کنم. عکسش هم صادق است. یعنی حتی اگر روابط خانوادگی هم با مسئولین کلاسی داشته باشم اما بچه ام بهره وری و رضایت لازم را نداشته باشد، به خاطر رودربایستی و مهر طلبی خودم (که مبادا طرف از من برنجد) بچه را ثانیه ای در آن کلاس نگاه نمی دارم. در عمده این کامنت ها، مادران اظهار داشته اند که به خاطر رفتار تند فلان مسئول( من چون آنجا نبوده ام قضاوت نمی کنم که حق با کی بوده است) از کلاس انصراف داده اند. این رویکرد به نظرم درست نیست. اینجا ملاک و محور بچه است نه ما. هرگز به دلایل شخصی خودمان همین فرصت های محدودی را که در کشور ما برای آموزش و پرورش کودکانمان موجود است، از آنها دریغ نکنیم. در انتها، این را هم اضافه کنم که الحق و الانصاف رفتار کلیه پرسنل آنجا در رده های مختلف (چه واحد ثبت نام و...) با بچه ها عالیست. این را نوشتم چون دوستی درد دل کرده بود که چون با من بد رفتار کرده اند، از این می ترسم که با بچه ام هم بدرفتاری شود. خواستم از این نظر اطمینان قلبی دهم. چون من در فضای کلاس دم در می نشینم و از نزدیک شاهد رفتارشان با بچه ها هستم.

7- نه تنها دیگر بیضی صورت ها را در پرتره هایی که می کشد، خودش بدون کمک من ترسیم می کند بلکه تنه و دست و پا و گوش را هم به نقاشی هایش اضافه کرده است. البته، دست و پا هنوز در حد خطوط کلفتند و بس اما برای من مادر دست کمی از آثار رامبرانت ندارد!

 
8- من از تونیک مینادکس خیلی راضیم. هم اشتها را زیاد می کند و هم رنگ و روی بچه را خوب می کند و هم مقاومتش را در مقابل بیماری ها زیاد می کند. البته، حتما حتما خواهشمندم قبل از مصرف با پزشک اطفال فرزندتان مشورت کنید.


9- معذرت می خواهم. به خواهش بهنام این بند را حذف کردم.