Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
بازی های علمی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩  

شروع کرده ام به انجام یک سری بازی های علمی با سوشیانس:

1- پاپیلو(1) را که آموزش ریاضی به زبان ساده از طریق بازی است، از بازارچه ی کانون پرورش فکری خریدم. به نظرم بسیار مفید و مفرح است. از چهار بازی تشکیل شده و یک سی دی آموزشی دارد. پس از کسب مهارت در چهار بازی، بروشوری متشکل از چند صفحه سوالات امتحانی در مجموعه تعبیه شده که باید از بچه ها پرسیده شود. حرکت تشویقی قشنگی هم که کرده اند، این است که یک مدرک هم با مهر و امضای خودشان درست کرده اند که والدین آن را پر می کنند و به بچه می دهند. این هم مدرک سوشیانس که البته خودش هنوز از آن خبر ندارد. اول، قابش می کنیم و بعد یک کره زمین به عنوان جایزه برایش می خریم و بعد، طی مراسمی بهش می دهیم. یه همچی مادر ندید بدیدی ام من!


2- مولاژ نیم تنه را برایش خریدم که دیگر دست از تصور بامزه ی سرسره های مختلف در دستگاه گوارشش بردارد. الان، اعضا اصلی مثل قلب، شش، مری، معده، روده کوچک، روده بزرگ، کبد، طحال، کلیه، میزنای، مثانه را با یکی دو خط توضیح ساده درباره ی هرکدام می شناسد.


پریروز، شیفت مادرم بوده که از سوشیانس نگهداری کند. آمدم منزل، دیدم سوشیانس بدوبدو آمده چغولی مادرم.
-مامان جون، رفته بودی اداره، از ماماشی مولاژمو پرسیدم. به روده بزرگ می گفت کوچیک، به روده ی کوچیک می گفت بزرگ! مگه نمیبینه پی پی کپله توی روده ی کوچیک جا نمیشه!نیشخند

3- در قدم بعدی، کره ی زمین را باهاش کار می کنم و بعد می خواهم روی کاشت دانه و روند رشد گیاهان به طور عملی کار کنیم.
منتظر ایده های بکر و پیشنهادات سازنده تان هستیم.



 
شیرین عسل
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥  

1-دیشب، نصف شبی داشتم عدس پلو آبکش می کردم. آقازاده تازه از خواب بیدار شده بود و سرحال، بنده گیج و خوابالود.
سوشیانس: مامانی عدس و برنج جزء حبوبات هستن.
من: برنج جزء غلاته. فقط عدس جزء حبوباته.
سوشیانس: درسته. منظورم اینه که گیاهن. حیوون نیستن.
من: اوهوم.(خوابم می آمد)
سوشیانس: منظورم اینه که گیاهن. حیوون نیستن.
من: آره عزیزم. یه بار گفتی.
سوشیانس: منظورم اینه که بگو آفرین سوشیانس. قربون هوش و دانایی و شخصیتت!! (قربون صدقه ی همیشگی من)تشویق

 


2-بهنام داشت سر به سرش می گذاشت و حرف های بامزه ی بچگی اش را به رویش می آورد.
بهنام: سوشیانس، یادته می گفتی"منم می آم. چی چا (چه کار) کنم منم بیام؟!"
سوشیانس حرص می خورد. پاهایش را روی هم انداخته بود و با ژست آدم بزرگ‌ها آبنبات می خورد. بعد از چند بار، کاسه‌ی صبرش لبریز شد: بابا، میگم تو کلن این حرفارو فراموش کن!عینک

 


3-از جمله استدلالات خوشمزه اش:
بهنام از خرید برگشته بود و کیسه ای متشکل از ده- دوازده قلم دستش بود. سوشیانس نگاهی کرد و رو به من گفت: مامانی، این کیسه سنگینه. سنگینیش به خاطر رب و آبلیموه. چون آب دارن. بقیشون همه سبکن!
راست می گفت.قلب

 


4-داشتیم سریال پزشکی گریز آناتومی را نگاه می کردیم.
سوشیانس: مامانی، اینجا بیمارستانه؟
من: آره، عزیزم.
سوشیانس: اینا دکترن، مث بابایی؟
من: آره، پسرم.
سوشیانس: من که دوس ندارم وقتی بزرگ شدم، دکتر بشم. فقط دوست دارم تو خونه کار کنم. نقاشی بکشم و گیتار بزنم!هورا

 


5-از سه ماه پیش دایم سوالات فلسفی مطرح می کند.
-مامانی، وقتی تو بچه بودی، من کجا بودم؟ وقتی هنوز دنیا نیومده بودم، کجا بودم؟ وقتی تو هم دنیا نیومده بودی، ما پیش هم بودیم؟ الان بچه های من کجان؟و...
از روی این سوالات داستانی نوشتم و سر کلاسم خواندم. داستان را به سوشیانس تقدیم کرده ام. استادم گفت که این یکی از بهترین داستان های فضا و رنگی است که خوانده ام. محظوظ شدم یک دنیا!قلب

 


6-دیروز می گفت: چرا می ری سر کار؟
گفتم: مجبورم برم. باید پول داشته باشیم که تو بری کلاس موسیقی(کلاسش را خیلی دوست دارد)
کمی فکر کرد و گفت: پس چرا مامان ارشیا نمی ره سر کار؟
(مامان ارشیا همسایه مان است و مادرم با او دوست است. خانه دار است و ارشیا هم همان کلاس موسیقی پارس می رود.)
کم آوردم.خجالت

 
خاطرات این مدت تا اینجا یادم آمد. راستی آتلیه‌ی سها از دو هفته‌ی دیگر شروع به رزرو برای عکس سفره‌ی هفت سین می کند. اگر دوست دارید، دو هفته بعد تماس بگیرید و رزرو کنید.