Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
حادثه در شهربازی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  

این خاطره بد را جز به انگیزه آگاهی بخشی عمومی دوست نداشتم بنویسم که هم خودم و هم شما را ناراحت کنم.
روز دهم نوروز، به پیشنهاد شیلا جون و همسرش، بچه ها را به قلعه *سحرآمیز *پارک *ارم بردیم. قصدم از ذکر این جمله خودستایی نیست اما تجربه به من نشان داده که همیشه هرآنچه مایه نگرانی من بوده، به حق بوده و به سرم آمده است. موضوع فراخوانی و جذب انرژی منفی و... نیست، بلکه صرفا این است که من در هر موقعیتی تمام جوانب را درنظر می گیرم و همین احتمال وقوع خطرات بالقوه است که در ظاهر از من مادری حساس و وسواس ساخته است.  اما، نغمه جون مامان سینا از دوستان خوبم در کانادا یک بار برایم نوشت که اگر تو در کانادا بودی، اصلا حساس تلقی نمی شدی، چون اکثر مادران کانادایی عین همین دغدغه ها را دارند و در مورد بچه هایشان لحاظ می کنند و به همین خاطر تو در اینجا یک از هزاران بودی و فرقی با بقیه نداشتی.
روز شلوغی بود. من نگران سلامت و ایمنی بچه ها بودم و طبق معمول سرزمین عجایب تیراژه خواستم که با آنها سوار شوم اما هر چه کردم مامور مربوطه اجازه نداد. بچه ها دو سه بازی را به سلامت انجام دادند و بعد به سراغ دستگاه جامپراند رفتند (هواپیماهای کوچکی که با بازو به محوری مرکزی وصل اند وحین چرخش به دور آن بالا و پایین می روند). مسئول دستگاه، دخترکی گیج و ناکارا بود. من سر هر بازی،  بعد از سوار کردن بچه ها، جلوی درب خروج بازی مربوطه می رفتم تاآنها را به محض خروج بگیرم که در هیاهوی جمعیت گم نشوند. دخترک مسئول درب را از داخل بست و من پشت در به انتظار ماندم. بازی که تمام شد، به جای آن که اول به سراغ بچه های کوچکتر برود، گیج و خنگ دور خودش می چرخید و دست آخر هم به بچه ای ده ساله کمک کرد تا پایین بیاید. من هرچه کردم نتوانستم در را باز کنم و به داخل بروم. مادر دیگری که بچه اش از جایش بلند شده بود، تقلا کرد و توانست در را باز کند و هر دو به داخل محوطه دویدیم. در این فاصله رومینا کمربندش را باز کرده بود و از دستگاه پایین پریده بود و سوشیانس هم به دنبال او کمربندش را باز کرده بود. عین فیلم های سینمایی فقط یک ثانیه دیر رسیدم که دیدم در دو قدمی من از ارتفاع یک و نیم متری با صورت به زمین خورد. فکر کنم اگر جان می کندم، این قدر زجر می کشیدم که دیدم کل صورت و بلوزش غرق خون شده است. در حالی که نمی دانستم منشا خون از کجاست، به سمت دستشویی دویدم و صورتش را شستم. بچه زار می زد. دیدم سمت چپ لب تحتانی پاره شده و از آن بدتر زبانش چنان زیر دندان مانده که زخمی بسیار عمیق برداشته و خون عین چشمه از آن می جوشد. به زور شستن با آب سرد و کمپرس یخ خونریزی را بند آوردیم و همگی به سمت دفتر مدیریت راه افتادیم. بعد از کلی معطلی و سعی در تطمیع ما با یک عدد عروسک خرسی بی ارزش، وقتی خشم شدید و پیگیری بهنام را دیدند، پیشنهاد دادند حادثه صورت جلسه شود. قبل از آن، من فکر می کردم که ماندن ما آنجا فایده ای ندارد و چون در این موارد اهل جار و جنجال نیستم و دردم را به درون می ریزم، درد ناتوان کننده ای در سمت چپ قفسه سینه و کتف و دست چپ احساس می کردم و در حالی که بچه بی حال شوکه شده را در بغل داشتم، به بهنام اصرار می کردم که به خانه برویم. اما بهنام به من گفت که باید کاری کنیم که درس عبرتی برایشان بشود و این حادثه در مورد بچه دیگری اتفاق نیفتد. در این میان، بنده خداها شیلا و همسرش هم مغموم و رنگ پریده به انتظار ایستاده بودند و طفلکی ها مدام می گفتند که تقصیر ما بوده که به شما پیشنهاد آمدن به اینجا را دادیم. که این حرف از نظر من کاملا نادرست است. چون اول این که نیت آنها خیر بوده و بعد هم این که نمی شود از ترس خطرات بالقوه بچه ها را در منزل حبس کرد. رفتن به شهربازی بخشی از خاطرات خوش کودکی هر بچه ایست. به جای آن، مسئولین شهربازی  هم باید از نیروهای کارآمد استفاده کنند (نه موجوداتی با بهره هوشی زیر هفتاد) و هم این که در روزهای شلوغ تعداد مراقبین هر دستگاه را دوبرابر کنند و یا این که دست کم مداخله والدین را آزاد بگذارند که هرکس مراقب بچه خودش باشد.
در هر حال، با حضور مدیران وقت حادثه صورت جلسه شد و به اداره بیمه ارسال شد. پزشکی هم در اورژانس تهران کلینیک (از دوستان بهنام) سوشیانس را معاینه کرد اما من به علت روش وحشتناک بخیه زدن در این حالت که رگ گیری می کنند و بچه را با گان قنداق پیچ کرده و بعد از فیکس سر، با زبان گیر زبان را بیرون می کشند و بعد بی حس می کنند و بخیه می زنند، مانع از این کار شدم و برای جوش خوردن طبیعی و بدون اسکار زبان به درگاه خدا استغاثه کردم.
بعد از اتمام صورت جلسه، از سوشیانس که تازه از شوک درآمده بود، پرسیدیم دوست داری به منزل برویم که گفت نه. دوست دارم بازی کنم. بهنام هم گفت که بهتر است به آرامی بازی کند تا از شهربازی خاطره بدی در ذهنش نماند. من هم احساس تهوع و قفسه سینه درد امانم را بریده بود اما تا جایی که می توانستم، جلوی شیلا و شوهرش حفظ ظاهر کردم که بیشتر از آن ناراحتشان نکنم.
زبان و لبش کم بود، تازه نمی دانم در کدام واگن چه جانوری از روی لباس دنبالچه اش را نیش زده بود که در راه برگشت از شهربازی مدام توی ماشین به من می گفت که چیزی به باسنش چسبیده است. لباسش را که درآوردم دیدم جای گزیدگی به اندازه یک دمل روی دنبالچه اش دیده می شود. فردا صبح، نمی دانم در اثر شوک افتادنش بود یا گزیدگی یا یک عامل سوم که تنش پر از کهیر شد. تازه، زبانش هم علیرغم شستشوی مرتب با آب نمک شروع به التهاب و عفونت کرد.  در نتیجه، یک دوره آنتی بیوتیک و آنتی هیستامین مصرف کرد تا علایمش رفع شد. الان، به لطف خدا جراحات لب و زبانش بدون این که اسکاری از خود به جا بگذارد، خوب شده است. خاطره بدی هم در ذهنش حک نشده است چون مدام بهانه می گیرد که با نو مینا (رومینا) دوباره بییم (بریم) شهربازی! روند بوروکراتیک بیمه اش هم طی شد و از طرف بیمه ما را نزد متخصص پزشکی قانونی معتمد بیمه فرستادند و در نهایت خسارت لازمه ارزیابی و پرداخت شد که بخشی از آن به شکرانه سلامتش به محک هدیه شد و بقیه را صرف خرید لباس و اسباب بازی برای خودش کردیم. البته، این پولیست که فکر نمی کنم هیچ کسی دلش بخواهد که نصیبش شود. اما اگر به همان عروسک خرسی راضی می شدیم این تخلف جایی ثبت نمی شد، بدون شک به فکر نمی افتادند تا برای جلوگیری از چنین حوادثی راهکارهای لازم را اتخاذ کنند.
اینها را نوشتم که از همه بخواهم که مراقب بچه ها باشید. تا جایی که می شود چانه بزنید که همراه بچه های زیر پنج سال در بازی ها بنشینید. از بستن کمربند ایمنی مطمئن شوید. اگر هم اجازه ندادند، حداقل بیست بار به مسئول دستگاه بسپارید که اولین نفر بچه شما را از دستگاه بلند کند. به خود بچه ها هم گوشزد کنید که در پایان بازی سرخود از دستگاه بلند نشوند. حتی الامکان هم روزهای تعطیلی و شلوغ به شهربازی نروید و در همه حال، به خدای مهربان توکل کنید که بچه ها را در کنف حمایت خود حفظ کند.
با این اوصاف، اگر زبانم لال حادثه ای برای کودکی اتفاق افتاد، حتما قضیه را مکتوب کنید و به مراجع مربوطه انتقال دهید. حتما هم در روز حادثه کودک را به یک مرکز درمانی ببرید و گواهی مراجعه به پزشک و شرح اقدامات درمانی را به بیمه تسلیم کنید. مراقب هم باشید که در تنظیم صورت جلسه، با لغات بازی نشود و با استفاده از مترادف های ملایم تر شرح حادثه از حدت نیفتد. از ترم و اصطلاح درستی که شدت جراحت و آسیب دیدگی را به خوبی بیان کند، استفاده شود.
و دیگر همین. از خدای مهربان می خواهم که کوچولوهایمان را که با خون جگر به دنیا آورده ایم و به اینجا رسانده ایم، زیر بال های مهربان خود حفظ کند.



 
خاطرات خوب عید
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

1-در ایام عید، رومینا مامانی و مامان و بابای گلش برای عید دیدنی به منزل ما تشریف آورده بودند. به ما که خیلی خوش گذشت. امیدوارم این احساس متقابل بوده باشد. بچه ها این بار که همدیگر را بعد از شش ماه می دیدند، خیلی از دیدن هم خوشحال بودند اما سوشیانس که همیشه دست و دل بازی اش تعجب بزرگترها را برمی انگیخت، بی مقدمه چنان انحصارطلب شده بود که هیچ یک از اسباب بازیهایش را به رومینا نمی داد و رومینا دایم از دستش قهر می کرد. این قدر، حواشی آن مهمانی بامزه بود که گفتم اینجا ثبتش کنم.
یک بار، وسط پذیرایی دیدم رومینا از دست سوشیانس قهر کرده و رفته روی تخت ما زیر پتو. به سوشیانس گفتم: سوشیانسی، دوستت از دستت ناراحت شده. برو از دلش دربیار.
سوشیانس هم که انگار منتظر کسب اجازه بود، به قصد از دل درآوردن، دو دستی شلوار جین اش را پایین کشید و با ش و ر ت کاپیتانی داشت می رفت زیر پتو کنار رومینا که ما مداخله کردیم!!!!!!!!!!!

فرداشبش بهنام ازش پرسید: سوشیانس می خواستی بری با رومینا آشتی کنی، چرا شلوارتو درآوردی؟!
سوشیانس: آخه می خواستم برم زیر پتو، راحت باشم!!!!!!!!!!!!قهقهه
فردای مهمانی، صبح داشتم ظرف ها را در ظرفشویی می گذاشتم که بیدارشد و تلخ و ترش و قات و پات آمد کنارم ایستاد.
من: سلام پسرم. صبحت به خیر خوشگلم.
سوشیانس: مامی دیدی نومینا (رومینا) بی ادب شد؟
من: نه. مگه چه کار کرد؟
سوشیانس: سه چرخه مو بهش ندادم، زد صورتم (زد تو صورتم). کتابمو بهش ندادم، زد صورتم. تو اتاقم منو هل داد به پشت افتادم.
من: آخ. آخ. خیلی ناراحت شدم. هیچ کس حق نداره تو رو بزنه. به رومینا هم می گم که کار اشتباهی کرده.
از دلجویی من کمی نرم شد.
من: خب، فکر می کنی چرا تو رو زد؟
سوشیانس: من اسباب بازیامو بهش ندادم. ناراحت شد.
من: سوشیانس جون. رومینا خودش کلی اسباب بازی داره. اگه اومده خونه ما به خاطر اینه که می خواد با تو بازی کنه. دوستته. دوستت داره.
خشمش فروکش کرد.
من: خب، یعنی دیگه نمی خوای با دوستت دوست باشی؟
کمی چرتکه انداخت.
سوشیانس: خب، بابای نومینا برای من خیار پوست کند. تازه نمک هم زد. مامیش هم مهربونه. من خندیدم. هی اونم خندید. می دونی مامی، نومینا خیلی دختر بانمکیه!!!!!!!!!!!! کی دوباره می آن خونمون؟!
و از آن روز به بعد، هر روز کچلم کرده که با نومینا بییم (بریم) شهربازی. هرچه می گویم الان رفته اند مسافرت، به خرجش نمی رود. ضمن این که در این مدت، علاوه بر شهربازی، زحمت کشیدند ما را به منزلشان دعوت کردند و این سوشیانس شیطان در خانه میزبان هم اسباب بازی ها را به نفع خود قبضه کرد.
وقتی داشتیم به سمت منزلشان می رفتیم، به سوشیانس گفتم: دیدی تو اسباب بازیهاتو ندادی رومینا بازی کنه. دوس داری اونم امشب اسباب بازیهاشو به تو نده؟
سوشیانس(قهقهه می زند): اگه به من نده، همشو پخش و پلا می کنم. همش مال منه!
ما: خجالت
مع الوصف، روزی بالغ بر سی بار یادش می کند و بهانه اش را می گیرد.
2-دیشب، به من می گوید: مامی تو خیلی خوشگلی. مثل شیر داغی. مثل لواشک ترشی! حالا چرا به من بغل نمی دی؟ (چرا بغلم نمی کنی؟)
پدرم می گوید بزرگ شود، از آن مخ زن ها می شود!نیشخند
3- کلن هم من و بهنام را که می خواهد خر کند، صدایمان می کند: خوش تیپم! لواشکی! میوه تازه!
4-دیروز، در اداره بیمه، یکی از خانم های کارمند داشت باهاش خوش و بش می کرد. اسمش را پرسید. بعد هم معنی اسمش را پرسید و من گفتم: نجات دهنده بشریت.
شب، از من می پرسد: نجات دهنده بشریت چیه؟
من (واقعا مانده بودم چطور توضیح دهم): خب، یعنی وقتی تو انشاله بزرگ بشی قراره کارای خوبی بکنی و برای مردم خیلی مفید باشی.
(مفید از کلمات مورد علاقه اش است. هرچه را که می خورد، صدبار وسطش از من می پرسد: برام مفیده؟)
سوشیانس (خیلی بامزه دستهایش را تکان می دهد): مامی اصن (اصلن- اصلا) نگران نباش!! من به مردم کمک می کنم.
ای من بگردم تو را !!!!!!!!!!!!!!!!تشویق
5- آزاده، خواهر نازم، بهش یاد داده در جواب سوال"سوشیانس من چقدر تو رو دوست دارم؟" بگوید"خیلی، خیلی". پدرم هم مدام بهش می گوید:"ما باهم دوست دوستیم."
عاشق این عبارات است. هر وقت یاد این دو نفر می افتد،  مدام در خانه تکرارشان می کند.
6- عاشق آواز خواندن است. یواشکی از خنده ریسه می روم،  وقتی با سوز می خواند: "نمی دونی،  نمی دونی،  دل من چی کشیده،  سپیده،  سپیده"
آخر،  دل تو چی کشیده نخودچی؟!ماچ
این ور آفتابی عید ما. ور تاریکش بماند برای پست بعد که اگر جنبه آگاهی رسانی نداشت، با شما در میان نمی گذاشتم که در این نوبهار کامتان را تلخ نکنم. البته، به لطف خدا الان به خیر گذشته است.