Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
حرف های بامزه دو قدم به سه سالگی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  

خوب فکر کنم به سلامتی این آخرین پست قبل از سه سالگی باشه و در پست بعدی باید گزارش تولد رو بنویسم. پس از فرصت استفاده می کنم تا حرف های بامزه جدیدشو ثبت کنم.
1-به من می گوید: مامی دهنتو باز کن، دندون پزشی (پزشکی) کنم!
بعد هم تا آرنج جفت دست هایش را در دهان بیچاره ام می چپاند و با دهانش صدای ساکشن و مته تراش دندان را در می آورد. بعد هم هشدار می دهد: مامی، دندون پزشی می تنم(می کنم)، جیش نتنی ها (نکنی ها)!!!!!!!!!!نیشخند!
فکر می کنم وقت هایی که با خودم دندان پزشکی می بردمش، احتمالا از این صدا ها می ترسیده و حسابی جیش می کرده است. من را باش که با خودم می بردمش تا ترسش بریزد!
2- بوم خیلی بزرگی (دو برابر قد خودش) برایش خریدم تا رویش نقاشی کند. پرند جون، مربی هنر و خلاقیت سابقشان می گفت از بچه ها مدام نپرسید چی کشیده ای؟ چون این نقاشی ها تراوشات ناخودآگاه آنهاست و ممکن است خودشان هم ندانند که چه کشیده اند. اما این بار خودش گفت: مامی، می دونی چی تشیدم (کشیدم)؟
من: نه پسرم، چی کشیدی؟
سوشیانس: دریا تشیدم. اقانوس(اقیانوس). ماهی تشیدم. اون یکی ماهی تشیدم. (یعنی جمعا دو تا ماهی کشیده) ماهیا گرمزن(قرمزن). ماهیا رفتن تو آب، سر موشورن (می شویند)، ناف موشورن، آب می کشن، کفا برن(کف ها بروند) ، ماهیا خیس میشن!
(همان طور که مشاهده فرمودید، نتیجه می گیریم که کاربرد اقیانوس در حد یک حمام عمومی بزرگ است-احتمالا در سکانس بعدی ماهی ها داد می زنند: خشک! و حمام چی های دست پاچه برایشان حوله می برند توی اقیانوس!)چشمک
وسط کار خسته شده، می گوید: خب مامی، گذا (غذا) پختم. من نفتم(رفتم). تو مواظب باش گذا نسوزه! (منظورش نقاشی روی بومش است)
دایم هم از من قول می گرفت که" نقاشی تموم شه، خشک بشه، ببریم خانوم مملم (معلم) (خانم مردوست را می گوید که خیلی دوستش دارد) برا سشانس دس بزنه."بغل
کار که تمام شد، به خدا با وجود این که معذب بودم،  به خاطر دل سوشیانس تابلو را که انصافا واقعا قشنگ شده بود، کول کردم بردیم کلاس. خانم مردوست که سنگ تمام گذاشت و پرسنل و بچه های مهد آنجا و مادران کلاس خودمان هم خیلی محبت کردند. توی کلاس، خانم مردوست به من اشاره کرد که ژست سوشیانس را ببین. آقا، قیافه ای گرفته بود، بیا و ببین. روی صندلی کوچکی نشسته بود و پا روی پا انداخته بود، دست ها را در هم حلقه کرده بود، و از گوشه چشم با گردن کج، به مادران مشتاق خیلی جدی توضیح می داد: خودم تشیدم. سیفید هم زدم. (به خاطر وجود عنصر تیتانیوم در رنگ سفید، اولین بار بود که این رنگ را دستش داده بودم. برایش خیلی جالب بود. ضمنا در حینی که سوشیانس نقاشی می کرد، متوجه نکته جالبی شدم. وقتی رنگ سفید بر بستر رنگ تیره می نشیند و بعد از آن که خشک شد رویش رنگ دیگری می خورد، نقاشی بعد پیدا می کند. یک نوع حالت پرسپکتیو به تابلو می دهد و نتیجه شبیه آثار کوبیسم می شود. می توانید امتحان کنید)
چند دقیقه بعد برای خودش داشت وسط کلاس بپر بپر می کرد. مادر هلیا (یکی از بچه های ملوس کلاس) وارد شد و با تعجب پرسید: سوشیانس این نقاشیو تو کشیدی؟ سوشیانس که تا آن لحظه شلنگ تخته می انداخت، به سرعت روی اولین صندلیی که پیدا کرد، نشست و عین همان ژست آن دفعه را گرفت و با همان حالت جدی (عین قیافه یک استاد نقاشی بزرگ سال در نمایشگاه آثارش که یک مشت دانشجوی هنر جوان و مشتاق دورش جمع شوند و از آثارش سوال کنند) توضیحات دفعه قبل را داد!خنده
راستی، گواش های ایرانی ممکن است روی کاغذ و مقوا بد نباشند، اما روی بوم مات و چرکمرده می شوند. یک مارک کره ای هم به نام اونر خریدم که ترک ترک می شد. بهترینش رنگ انگشتی برونزیل است که هلندیست و من از شهر کتاب بوستان-م پونک خریدمش. چهار سطل رنگ (آبی- قرمز-زرد و آبی) در یک پکیج است و قیمت آن ده هزار تومان است.(وقتی بخرید متوجه می شوید که می ارزد). بسته بندی های برونزیل هم سفید و قرمز است. رنگ های انگشتی اش آبکی تر از آن است که روی کاغذ استفاده شوند، یک بار 5-4 روز کاغذ ها را روی طناب رخت آپارتمانی پهن کردم تا خشک شد، اما روی بوم که جنسش از کرباس است عالی جواب می دهد. رنگ هایش شفاف و زنده اند و به مرور زمان کیفیت خود را حفظ می کنند. من که راضیم.
3-دیروز:
من (در حال بوسی*دن و چلاندنش): سوشیانس چی شد اینقدر خوشگل از آب دراومدی؟
سوشیانس (با ژست متفکرانه)خب حموم نفتم(رفتم)- ناخن جرفتم(گرفتم)-مو توتاه تردم (کوتاه کردم) ، خوشل شدم دیگه!
4-داریم می رویم کلاس: مامی چی می زنی؟
من: خط لب، پسرم!
سوشیانس: خب لب سشانس هم خودار گرمز (خودکار قرمز) بزن دیگه، خوشل شم!مژه
5-دیروز، بیست و چهار مهر نود، برای اولین بار در جواب سوال هر روزه من بعد از بیدار شدن که می پرسم چه خوابی دیدی، جواب درست داد:
من: سوشیانس جونم، چه خوابی دیدی؟
سوشیانس: خواب دیدم دریا بود. ماهی بود. یوز (روز) بود. بابایی شنا ترد(کرد). مامی شنا ترد. سشانس شنا ترد. سشانس مامی کمک ترد. اومد بیرون!
(...بر سر من که حتی توی خواب بچه م هم بلد نیستم درست شنا کنم)!!!!!!!نیشخند
6-دوست مادرم از ایتالیا برایش یک عروسک بولداگ بوکسور سوغاتی آورده است.
سوشیانس: مامی بولداگ عصفانیه (عصبانیه) ، شیرینی بخوهه، بخنده!
(عزیز دلم، فکر می کند همه مثل مادرش هستند که طبع شان شیرین باشد، شیرینی بخورند، خوشحال شوند.)
7- هفته گذشته، کله سحر بیدار شده، وسط تخت نشسته است.
سوشیانس: بابایی پاشو شک (پوشک) بیار. هشت هیکو (کیلو) جیش تردم (کردم)!!!!!خنده
در سکانسی دیگر:
من: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس: نه. پی پی نیست. بو نیست. جیشه. مامی به خدا مطمئنم!بغل
8-یک روز که شیفت مادرم بود و مادرم برده بودش حیاط تا با دختر خوشگل پنج-شش ساله سرایدار مجتمع مان بازی کند، در حالی که از خنده غش کرده بود، به من تلفن کرد که خاله بازی این دو را برایم تعریف کند.
مائده، همین دختر کوچولوی همسایه طبعا در محیطی بار آمده که تمایز جنسیتی شدیدی را در تقسیم امور منزل و بیرون قایل می شوند. ضمنا تنبیه بدنی شدید هم می شود. (مثلا مائده زن و سوشیانس شوهر هستند و یک عروسک هم فرزندشان است)
مائده: آقا سوشیانس برو بیرون کار کن!
سوشیانس: گذا می پزی؟ کمک تنم (کنم)
مائده: اوا مرد که توی خونه کار نمی کنه. عیبه.
سوشیانس: بذار کمک تنم.
مائده به زور شوهر!!!!!!!!!!!نیشخند را بیرون می کند. در غیاب شوهر سعی می کند به بچه (عروسک) غذا بدهد.
مائده (با خشونت): بچه غذا بخور. نخوری میگم به بابا سوشیانست !!!!!!!!! نیشخندبزندت، دعوات کنه.
در همین حین سوشیانس که گویا سوار سه چرخه شده، ناغافل پای مائده را لگد می کند.
مائده: آقا سوشیانس منو می زنی؟ من قهر می کنم. می رم خونه بابام.
و جدی جدی قهر می کند.
مادرم می خندید و این ها را بازگو می کرد اما من فکر می کردم بیخود نیست که روانشناسان  در بازی درمانی ها این همه  اطلاعات از محیط خانوادگی و بستر فرهنگی و پس زمینه ذهنی بچه بیرون می کشند.ناراحت
9- "خانومی" یکی از خوانندگان و دوستان عزیز وبلاگی فرموده بود که از افکار خودم هم بنویسم. فعلا هیچ چیزی ذهن مرا به اندازه جملات بی نظیر استیو *جابز – مدیر و بنیانگزار فقید اپ*ل  مشغول نکرده است که در اینجا به یکی از زیباترین شان بسنده می کنم:
"یادتان باشد که زمان شما محدود است. پس زمان تان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت در دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید هیاهوی دیگران صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی و ایمان تان پیروی کنید."
سوشیانس عزیزم وقتی که انشاله بزرگ شوی ممکن است این مرد بزرگ را نشناسی. این جملات ارزشمند را برای خودم – تو و همه عزیزانی که اینجا را می خوانند می گذارم تا آویزه گوش قرار دهیم.  شاید کمتر کسی بیاید و جملاتی الهام بخش از این دست بگوید و سعی کند که زندگی ما را متحول کند.


 



 
روز جهانی کودک مبارک
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  

این عکس تقدیم به همه آنانی که سوشیانس را دوست دارند. نتوانستم عکس بهتری بگذارم. این تنها عکس تکی جدیدش بود که هفته گذشته در تولد شازده آرتین-دوست بادبادکیش- انداخته بود.

در جشن تولد آرتین یک خرس پو (یک آدم ملبس به لباس پو) بود که سوشیانس اولش ازش می ترسید. بعد باهاش دوست شد و حالا عاشقش شده است و هر روز که فیلم تولد را نگاه می کند گیر می دهد که خرسی دعبت کنیم تبلد سشانس بر×قصه!

از ترس همین خرسی هم کفش هایش را درآورده که کسی به سرش نزند ببردش پیش خرسی! مردمک هایش هم از ترس دیلاته شده که به خاطر روشنی قرمز شده است.

خداش در همه حال از بلا نگه دارد.



 
خاطرات و نکات
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  

1-یک عادت بدی دارد که گاهی اوقات از شیطنت و هیجان زیاد، آب که می خورد، زیر لیوان می زند و باقیمانده آب را می پاشد و بعد ریسه می رود! شب ها بین ما می خوابد. اتاق خواب ما هم پر از کتاب است.چند شب پیش،  بعد از این که آب خورد، زیر لیوان زد و آب به سمت کتاب ها پاشید. من هم داد زدم:سوشیانس، چرا این طوری می کنی؟!
سوشیانس: سسسسسسسسس! مامی جیغ نزن، مردم خوابن!
من:خجالت
2-من:سوشیانس بیا پوشکتو عوض کنم.
سوشیانس: نتونم(نمی توانم)
من: دیگه چرا؟
سوشیانس: شلوارکمو دربیارم، سرما می خوهم (می خورم)!
3-آن روز، مشغول آشپزی بودم. آمده با یک ژست متفکرانه به من می گوید:
مامی، تغییر خوبه اما آسون نیست!
من:تعجب
بعد یادم افتاد که این جمله را رافیکی پیر به سیمبا می گوید و از کارتون لاین کینگ یاد گرفته است.
4-دندانپزشکم بسیار به وقت شناسی حساس است و از دست سوشیانس هر بار برایم موردی پیش می آید که باید با تاخیر به آنجا بروم. طوری که منشی اش فکر می کند که من هر بار این قصه ها را از خودم می سازم. هفته پیش، از استرس دیر رسیدن از یک ساعت قبل حاضر و آماده نشسته بودم که دقیقه نود متوجه شدم آقا زاده کلید منزل را برده و گم کرده و ما در منزل حبس شده ایم! تا بهنام بنده خدا زودتر از موعد به منزل آمد و در را با کلید خودش باز کرد، کلی دیر شد. از ترس منشی اش، طبعا مجبور شدم تند بروم و لایی بکشم. سوشیانس که تا به حال لایی کشیدن را ندیده بود، در حالی که دستهایش را افقی به این ور و آن ور تکان می داد با تعجب به من گفت:
مامی، چرا اینجویی اینجویی یانندگی موکنی؟ مستقیم برو. درس برو. ای بابا!
5- تبلیغ زیبای کولر  ابارا (سوغات*خنک*ژاپن) را روی بیلبورد دیده. رو به بهنام می گوید:
بابایی، کولر چنده؟
بهنام: نمی دونم. مثلا دویست هزار تومن.
سوشیانس: تبلیغ کولر چنده؟
بهنام: نمی دونم. مثلا پنج میلیون.
سوشیانس: پنج میلیون؟!!!!!! راس می گی؟ گورونه!(گرونه)
6- بهنام ضمن رانندگی شعر می خواند. سوشیانس هم که خیلی زود شعر ها حفظش می شود، با او همخوانی می کند. ترانه که تمام می شود، سوشیانس می گوید: دگمه فشار بده، بزن اول!
بهنام: مگه من ضبط صوتم؟!
7-بدتر از برادرم، وقت غذا خوردن خیلی خیلی تعارف می کند. آن شب، منزل پدرم مهمان بودیم و داشتیم شام می خوردیم. رو به آزاده خواهرم می گوید: آزاده تعارف نکن! یه کم بخور، گازی بزن، سیر شی!
8- همان شب، مقداری پول و تراول از پدرم گرفته بود و این طرف و آن طرف می رفت.
من: سوشیانس جون، پولا رو پس بده به باسایی (به بابابزرگ می گوید باسایی) گم میشه!
سوشیانس: پول که گابل نداره(قابل نداره)!!
9- عاشق معلم بسیار مهربانش خانم مردوست در مرکز کارآفرینی و پرورش خلاقیت شهرداری منطقه 5 است. آن شب وقت خداحافظی به خدا بدون این که کوچکترین حرفی به او بزنم، رفت و با او دست داد و گفت: خواحافظ. تبلد سشانس سی مهر ه. بیا بیا!
خلاصه سورپریز مرا لو داد و خودش اقدام به دعوت استادش کرد.
خوب، این بود خاطرات جدید. حالا سه نکته جالب:
الف: در برنامه ای در تلویزیون، می گفت که پس از جنگ جهانی دوم سربازانی که جان سالم به در برده بودند، اکثرا پسردار شدند. طی تحقیقی که صورت گرفت، دریافتند که میانگین قدی سربازان زنده نسبت به همرزمان از دست رفته بالاتر بوده است و بعد دریافتند که والدین قد بلند(به خصوص پدران) بیشتر مستعد پسر زایی هستند. دیشب تولد پسر گل یکی از دوستان بودیم و من به شوخی به لیلا گفتم: با شوهرانی که من و تو داریم، قطعا تا هفت نسلمان پسر می شود!
ب: مونا جان مامان عزیز و گل رادین خوشگله در تولد رومینا عسلی از من پرسید که آیا درست است که آلات موسیقی را دست بچه ها بدهیم تا با آن بازی کنند؟ و من از خودم گفتم که فکر نمی کنم موردی داشته باشد. بعد که به منزل برگشتم، عذاب وجدان پیدا کردم که چرا بدون مستندات راهنماییش کردم. به جبران آن فردا رفتم آموزشگاه موسیقی پارس را پیدا کردم و از مربیانش جویا شدم که گفتند مطلقا آلات موسیقی را نه به شکل درست و حسابیش و نه اسباب بازیش دست بچه ها ندهیم تا گوششان به موسیقی غلط عادت نکند. حتما نواختن آلات موسیقی باید همراه با آموزش و تحت نظر مربی باشد چون پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن بچه و آموزش مجدد به او وقت و انرژی بیشتری می طلبد. راستی، آموزشگاه پارس برای دوره ارف متولدین نیمه اول 87 به بالا را ثبت نام می کند.
ج: در مطب دندانپزشکی، در مجله امروز، شماره 52، مهر ماه 90، صفحه 57 مقاله ای دیدم با عنوان"مراقب قلب مهدکودکی ها باشید." و در آن گفته شده بود که فرستادن زودهنگام کودکان به مهد کودک و یا ماندن درازمدت بچه در مهد (روزی هشت ساعت) سطح هورمون های کورتیزول و آدرنالین را به علت استرسی که در نبود مادر به بچه منتقل می شود، بالا می برد و اثرات کوتاه مدت آن افزایش تعداد دفعات سرماخوردگی و سرفه در کودکان و اثرات بلند مدت آن استعداد ابتلا به بیماری های قلبی-عروقی در بزرگسالیست.
واقعا خواهشمندم که اگر امکانش را دارید از فرستادن زودهنگام بچه ها به مهد خودداری کنید و بعد هم که مهد فرستادید حتی الامکان روزی هشت ساعت نگذاریدش. مگر واقعا ناچار باشید. اگر هم مادری ادعا کند که بچه من در مهد خوشحال تر از خانه است، به نظر من ایراد را در جای دیگری باید جستجو کرد. مهد خوب است اما به موقع و به اندازه!
من و بهنام و مادرم شیفتی پدرمان درآمده تا این بچه را در خانه نگاه داریم و زودتر از موعد مهد نفرستیم. آن روز با خودم می گفتم این بچه ای که با صدای حرکت پیاز روی رنده می رق*صد را کدام مهد بگذارم که شادی ذاتی و خنده های قشنگ بلندش را خراب نکنند. البته، به وقتش انشاله مهد می گذارمش اما دغدغه من یادگیری دو زبان و سه زبان نیست. فقط می خواهم جایی باشد که سلامت جسمی و روانیش لطمه نخورد و در عین حال با دوستان کوچولویش بازی کند و در کنارشان مهارت های زندگی را بیاموزد و کارهای خلاقانه کند. آزاد و شاد باشد. آن طور که در منزل خودمان است. واقعا توقع زیادیست؟