Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
باز هم حرف های بامزه
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸  

1-از پی پی شستن متنفر است.
بهنام: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس: تو چشاتو ببند، بخواب!
من: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس( در حال دویدن): نیا!
من: چرا؟
سوشیانس: فغار کنم! (فرار کنم)
2-یکی از عادات بد من تند رانندگی کردن است. اما وقتی فرد دیگری توی ماشین باشد، به ویژه سوشیانس، دایم حواسم هست که از حد مجاز تجاوز نکنم. آن روز، یک لحظه حواسم پرت شد و تند رفتم.
سوشیانس دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: مامی عجله نکن. خوب یانندگی کن!
دیروز هم سعی داشتم بهنام خسته را ترغیب کنم برویم آتلیه کلیک برای تولد سه سالگیش انشاله رزرو کنیم.
من: بهنام اگه بیایی، من تمام راه رفت و برگشتو رانندگی می کنم.
سوشیانس: مامی، تو یانندگی نکن. بابایی یانندگی بکن. مامی خسته! (خسته میشه)
3- موهایم به طور طبیعی خرمایی روشن است. رفتم مشکی اش کردم. طبعا تغییرش محسوس بود. از آرایشگاه که برگشتم:
سوشیانس: موهات کوتاه کردی؟ آقا با گیچی؟(آقا با قیچی موهایت را کوتاه کرده؟-آرایشگر خودش آقا است)
من: نه پسرم. رنگ کردم.
سوشیانس (با اکراه): سیا؟ (سیاه)
من: چیه؟ بد ه؟
سوشیانس: آیه. بشفس کن. صوتَ یی کن!
جالب این است یک بار موهایم را بنفش با هایلایت صورتی کردم. خیلی بهم می آمد. فقط رنگش فانتزی بود، دوام نداشت. خلاصه خواستم بگویم با سلیقه است. مهر ماهی است دیگر!
4- معنی جملات سخت را می پرسد:
سو شیانس: مامی "داری منو تهدید می کنی؟" شیه؟ (یعنی چه؟)
(از کارتون عصر یخبندان 2 یاد گرفته است.)
من: یعنی منو می ترسونی؟
بدتر از من، عاشق ترانه های رس* تا*ک است.
سوشیانس:"موهاتو بستیو من..." بعدش شیه؟
من: "من عاشقت شدم"
سوشیانس: شیه؟ (یعنی چه؟)
من: یعنی خیلی دوستت دارم.
سوشیانس با چشم های پر از علامت سوال نگاهم کرد و رفت. فکر کنم نفهمید. یاد فروغ افتادم که با آن صدای غمگین و بچگانه اش در کاستش می گفت: "و تمام زخم های من از عشق بود، عشق، عشق."
5-سوشیانس: مامی جین بپوش، دگمه ببند، بییم هباپیما سبار شیم. بابایی سبار شه، مامی سبار شه، سشانس سبار شه. بییم هبا، بالا، کمربند ببندیم، خطرنات، آقا می آد قهبه می ده به ما! (آقای مهماندار به ما قهوه می دهد.)
در سفر اخیر، مهماندار خیلی تحویلش گرفت و گفت: به به چه آقای باشخصیتی. چای میل دارین یا قهوه؟
سوشیانس: قهبه، مچکرم!!
فکر کنم این ارج و قرب در ذهنش حک شده است.
از بس نسکافه های مرا سر کشیده است، آن روز خودم برایش یک نسکافه رقیق درست کردم.کمی مزمزه کرد و با اکراه گفت:  نساکه بد! قهبه درس کن! (نسکافه بد است. قهوه درست کن.)
6- خیلی یاد سفر اخیر را می کند. آن روز با حسرت می گفت: مامی هباپیما سبار شیم، قل بخوریم، سر بخوریم، بیاییم پایین!
توی دلم گفتم خدا به خیر کند. با این ناوگان فرسوده هوایی ما همچین هم بعید نیست قل بخوریم، سر بخوریم، بیاییم پایین.
7-دیروز، توی ماشین رو کرده به من و می گوید: مامی بچه می خوام!!!!!!!!!!!!
فکر کردم منظورش همبازی است. ضمنا اولین بار بود که به نی نی می گفت بچه.
من: برای چی پسرم؟
سوشیانس: بگم بابایی بغل! (بهش بگم بابایی بیا بغلم)
من: تعجب
8-هر وقت بهنام می خواهد برود بیرون، شلوغ می کند که مرا هم ببر. اگر بهنام بگوید نه نمی شود، ابروهایش را کج می کند و می گوید: گناه دارم!!!!!!!! و دیگر چه کسی می تواند جلویش مقاومت کند.
گاهی اوقات هم که می خواهیم بیرون برویم، بهنام سربه سرش می گذارد و مدام می گوید: سوشیانس می آیی؟ نه بابا، نمی آد!
که دیروز یکهو سوشیانس برگشت و گفت: بابایی اذیت می کنی. سشانس اذیت نکن!
9- تنها جایی که به عنوان مهد تا به حال سر زدم آشیانه کودک و نوجوان بوده است. البته فکر کنم انشاله از سال دیگر مهد بگذارمش و به موقعش تحقیقات جامعی می کنم. اما به هر حال، از جلویش رد شدم و گفتم بروم سر و گوشی آب بدهم.
مدیرش گفت که اینجا جنبه نگهداری ندارد و بچه باید کاملا از پوشک گرفته شده باشد.
وقت برگشت سوشیانس که یک ماهیی است کلاس هایش تعطیل بوده و دلش تنگ شده بود، شروع به گریه و زاری کرد و گفت: کساس بییم! بییم!
من هم از فرصت سو استفاده کردم و گفتم: دیدی خانم چی گفت؟ گفت تا وقتی پوشک ببندی نمی تونی بیایی اینجا!
سوشیانس (با اعتراض): این شک نیست، شک شو*رت*یه!
اخیرا پمپرز معمولی گیرم نیامد، ایزی آپ خریدم. فکر می کرد در امر آموزش توالت رفتن این یک پیشرفت محسوب می شود!
10- روز به روز حرف زدنش بهتر می شود. فعلا، این کلمات را غلط می گوید که برای ما بامزه است:
کاسا (کاغذ)-خرجوخ (خرگوش)- اوخاخ (الاغ)-سی ننی (سیب زمینی)- شک (پوشک)-کساس (کلاس)-نشی شی (نقاشی)-کارشام (کارواش)-پیساس (پیاز)-عاسوخی (عروسک)- نتونم (نمی توانم)- زتون (زیتون)- بشفس(بنفش)- صوت یی (صورتی)-آمبوسو (آمبولانس)-گسمنه (گرسنه ام)-جوشت (گوشت)- کن تن دن (همه به ضمه- کنترل)- آسی سا (آزیتا- وقتی که یکی دوبار بگوید مامی و جواب ندهم.)
11- این هم آخریش: که با وجود شیطنت زیاد و بچگی مقتضای سنش، گاهی اوقات خیلی "دوست" است: هفته پیش شیفت من بود که در خانه باشم و بهنام سر کار بود. کمی توی خودم بودم. سوشیانس داشت ماشین بازی می کرد. برگشت و مرا دید. آمد مرا بوسید و گفت: مامی نایاحتی؟ نساکه درس کن. سشانس و مامی فیلم بذاریم!
اتفاقا فقط یک فیلم سنگین اپیزودیک داشتیم که فلسفی بود و همه اپیزودها حول مفهوم زمان ساخته شده بود. دلم سوخت و گفتم: می خواهی با هم کارتون ببینیم؟
گفت: نه. فیلم دوست داری!
نسکافه درست کردم، کنار هم چپیدیم توی مبل و پا به پا فیلم را تا آخر دیدیم. مفهوم را که نمی گرفت (خودم هم به زور می گرفتم) اما دانه دانه صحنه ها را توصیف می کرد. در یکی از اپیزودها، به نام مع*تاد به ستارگان، فضانورد جوانی را نشان می داد که در قرن بیست و دو با سرعتی نزدیک به نور به مدت ده دقیقه به فضا سفر کرده بود ولی وقتی برگشت دید که این مدت در زمین هشتاد و نه سال بوده است. (انشتین این فرضیه را به تفصیل شرح داده) به منزلش برگشت و دید که پسر هفت- هشت ساله اش اکنون پیرمردی نود و چند ساله و محتضر است. صحنه فوق العاده ای بود و پیرمرد به او  گفت: من تمام این سالها منتظرت بودم. (تا آن لحظه هنوز قصه باز نشده بود و من فکر می کردم این پیرمرد پدر یا پدربزرگش است) که ناگهان وسط گریه گفت: آی لاو یو دد! (بابا دوستت دارم) و نیازی به توضیح نیست که من هم شروع به زار زدن کردم. سوشیانس که فقط فضای احساسی را دیده بود و مفهوم را درک نکرده بود، با لحن بامزه ای با تاسف زیادگفت: آخی. عزیزم!
بعد هم آهی کشید و رو  به من گفت: فیلم خوشل بود(فیلم قشنگی بود.)



 
حرف های بامزه جدید
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  

1-رفتیم نمایندگی تشک برن تا ضمانت نامه تشک جدیدمان را بگیریم. فروشنده رو به سوشیانس که کنار من روی صندلی نشسته و مثل من پا روی پایش انداخته، می کند و به شوخی می گوید:شما نظری ندارین؟
سوشیانس: نه. نظر خاصی نیست!!!!!!!!!
2- بهنام و سوشیانس در اتاق خواب مشغول کتاب قصه خواندنند. از توی سالن داد می زنم: بهنام بیا فیلم گذاشتم با هم ببینیم.
همزمان بهنام از سوشیانس می پرسد: پی پی کردی؟
سوشیانس: نه. اوکیه. تو برو فیلم نگاه کن!!!!!!(که صد البته کرده!)
3-مشغول خانه تکانی فصلی هستم و اتاق خواب مان پرده ندارد. طفلک بعد از مدتها چشمش به ستاره ها افتاده. با هیجان رو به من می کند و می گوید: مامی، ستایه! ستایه ها بالا هستن. سر می خورن. قل می خورن. می یان پایین. ستایه ها شوطونن!!!!!!!! (ستاره ها شیطونن) (بالا و پایین هم اغراق شده و خیلی غلیظ می گوید)
4- بعد هم سرش را روی بالش می گذارد و در حالی که بالاخره از شیطنت زیاد پلک هایش روی هم می افتد، زمزمه می کند: سشانس (ورژن جدید سوشیانس) بخوابه، ستایه ها می خوابن!
5- بچه ها در سنین زیر سه سال و حتی بعدش هم در مقایسه با والدین احساس نادانی و ناتوانی مدام می کنند و باید دایما به آنها یادآور شد که دختر/پسر خوب و دوست داشتنی ای هستند. من هم روزی چندبار او را با صفات مثبت مثل: خوشگل-باهوش- مهربان-باشخصیت-نازنین-خوب و... تحسین می کنم.
او هم برای خر کردن بنده از همین صفات استفاده می کند. هفته پیش داشتم آشپزی می کردم که آمده توی آشپزخانه. با عشوه می گوید: مامی "با شخصیت" هشت تا قند بده سشانس بخوهه(سوشیانس بخوره)!!!!!!!!!!!!
6-دارم ترجمه می کنم. می آید کنارم می ایستد: مامی چَکار می کونی؟ ترجمه می کونی؟ ترجمه نکن. ترجمه بد ه. سشانس بفل. سشانس بوس.(ترجمه بد هست. به جایش سوشیانس را بغل کن. بوس کن.)
7- بعد از حمام، می گویم: عافیت پسرم. می گوید: حموم دامادیت! (یادم رفته بگویم یادآوری می کند.)
8- مادرم عکس عروسیش را با پدرم به من هدیه داده است. سوشیانس قاب را می گیرد و نگاه می کند. می پرسم: سوشیانس تو بزرگ بشی انشاله داماد میشی یا عروس؟
سوشیانس: داماااااااااااااد خوشل!(داماد خوشگل)



 
پراکنده های جدید
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢  

1-وب گردی می کردم که چشمم به نام موسسه ماندالا خورد. تماس گرفتم و اسم سوشیانس را برای آخرین ترم کارگاه مادر و کودک رزرو کردم. (چون بعدش انشاله سه ساله می شود و این کارگاه ها برای کودکان زیر سه سال است.) برای سه تا شش ساله ها هم کلاس های مستقل بدون حضور مادر دارند که البته چون هم سوشیانس به من وابسته است هم من به او، قرار شد که کنار در کلاس بنشینم و از بیرون کلاس ببینمش. تمرین خوبی برای هردوی ماست تا خود را برای مهد آماده کنیم. البته، شهریه دوره به نظرم غیر عادی گران است. تنها برای چهار جلسه هشتاد و پنج هزار تومان می گیرند. تا ببینیم کیفیت دوره چطور است. در حال حاضر، در تعطیلات تابستانی هستند و نیمه دوم شهریور ماه برمی گردند. اسمش هایپر لینک است تا هرکس که دوست دارد، تماس بگیرد و از دوره ها استفاده کند.
2-وقتی سوشیانس ده ماهه بود، یک بار سه نفری به کانون پرورشی حجاب رفتیم تا ببینیم آیا کارگاه های مادر و کودک برگزار می کنند یا نه. گفتند حداقل سن شرکت در کلاس سه سالگیست. دوباره اخیرا تماس گرفتم و گفتند که آخر شهریور مراجعه کنم تا از سوشیانس تست بگیرند و بعد بتوانیم در دوره پاییز شرکت کنیم. خواستم اطلاع رسانی کنم که دوستان گلی که بچه بالای سه سال دارند، می توانند به این مرکز که نامش را به آدرس وبش لینک کرده ام سری بزنند و از دوره های مختلفش استفاده کنند. اگر اشتباه نکنم گفتند که شهریه یک دوره ده جلسه ای اش بیست و پنج هزار تومان می شود که حتی در مقایسه با مرکز کارآفرینی شهرداری منطقه 5 (که آن هم دولتیست) باز غیرعادی ارزان است. خیلی خوشحالم چون بچه های بیشتری را از طیف های اقتصادی گوناگون و حتی اقشار بسیار کم درآمد زیر پوشش می گیرد و در ارتقای سطح خلاقیت و شکوفایی استعدادهای کودکان جامعه می کوشد.
3-این هم یکی دو خاطره از سوشیانس:
الف: دیشب بعد از دو روز برایش شیر خریدم. چون پنیر گاو خندان برایش خریده بودم و علاقه زیادی به خوردن مداومش پیدا کرده بود و غذا هم سوپ جو داشتیم که با شیر و خامه فراوان درست کرده بودم، دیگر این دو روز شیر نخورد. می گویم: سوشیانس جونم برات شیر خریدم فردا صبحانه شیر عسل بخوری.
سوشیانس:عجب. دو سه یوزه شیر نخودم! (چه عجب! دو سه روزه که شیر نخوردم)
ب: یک روز صبح وقتی در سفر بودیم، از خواب بیدار شد و دید که باران می بارد. بدو بدو کنار پنجره رفت و با لحن اغراق شده ای گفت: اوه اوه اوه بایون می یاد. چکنیم؟(با فتح "چ" و با لهجه افغانی بخوانید) سی شانس فک کنه. (مکث، یعنی دارد فکر می کند) آها چتر بزنیم!
ج: وقتی می خواهد به زور چیزی را به آدم بخوراند، از همان ادبیات من استفاده می کند: مامی بخور. یه ذیه(ذره) بخور. یه کم بخور. چی میشه یه ذیه بخویی؟!بازی می کونیم ها!!
د:بهنام داشت با ناشرش تلفنی حرف می زد و نصف مکالمه به خاطر نام کتب پزشکی و یا اصطلاحات پزشکی انگلیسی بود. سوشیانس موبایل را دم گوشش گذاشته و سعی می کرد تا جایی که می تواند با همان لحن بهنام حرف هایش را تقلید کند. وقتی انگلیسی می شد و نمی توانست، کم نمی آورد و داد می زد: اوکی. گطعه (قطع شد- صدا نمی رسد) تو چجایی؟ (کجایی؟)
کلا اگر قرار بود کل خانواده بهنام یک شعار خانوادگی داشته باشند، حتما "کم نیار" می بود که به سوشیانس هم رسیده است. همین رقابت بینافردی و کم نیاوردن است که باعث شده که تا این حد موفق باشند. دایم به نوعی سعی دارند رکورد هم را بشکنند.
راستی پریشب، یکهو تزی به ذهنم رسید و وقتی به بهنام گفتم، گفت که جالب و در خور تامل است. همان طور که می دانیم در بچه های چپ دست نیمکره راست مغز و در بچه های راست دست نیمکره چپ مغز فعال تر و به اصطلاح غالب است. در عین حال، به اثبات رسیده که دختران از تمام قشر مخ برای تکلم استفاده می کنند ولی پسرها فقط به دو بخش گویایی مغز یعنی نواحی بروکا و ورنیکه که در نیمکره چپ مغز واقع شده وابسته اند. نتیجتا طبیعیست که در پسران چپ دست (مثل سوشیانس) تکلم به سرعت مثلا دختران راست دست و یا حتی پسران راست دست پیشرفت نکند. به همان نسبتی که خلاقیت افراد چپ دست به علت همان غالب بودن نیمکره راست بیشتر است و حداقل در سوشیانس به طور عینی قابل مشاهده است.
شاید خوانندگان پزشک در این زمینه بتوانند راهنمایی بیشتری کنند.
4-به مناسبت تولد بهنام دو خانواده از دوستانمان را به انضمام خانواده خودمان دعوت کرده بودیم. وسط مهمانی بحث بچه دوم پیش آمد. به جز من که شدیدا موافقم و بالاخره هم به امید خدا کار خودم را می کنم، همه به شدت با این مقوله مخالف بودند. یکی از دوستانم به شوخی می گفت: "بچه دوم بیاری، کالسکه سوشیانس رو بهش می دی. فردا کلاس نمی بریش و بهش می گی سوشیانس کلاس رفته به تو هم یاد می ده" و البته همه خندیدیم. همین طور که می خندیدم، یکهو به یک نیمچه بینشی رسیدم. هم دوستم و هم شو هرش و هم شوهرم و هم برادرم که در جبهه مخالف بودند، همگی بچه دومی بودند! به هیچ عنوان قصدم تعمیم به کل نیست و اصلا نمی خواهم بگویم که هرکس که با بچه دوم مخالف است بچه دومیست یا همه بچه دومی ها خودشان با داشتن فرزند دوم مخالف هستند ولی بالاخره حسن تصادف جالبی بود. شاید با احترام نسبت به والدین این افراد و همه والدین دارای بیشتر از یک بچه که اطمینان دارم تمام سعی خود را می کنند تا اجحافی در حق هیچ یک از بچه هایشان نشود، باید با حساسیت دوبله ای با این قضیه برخورد کنیم. به هر حال، منکر نمی توان شد که حتی اگر کالسکه جدا هم برای بچه دوم بخریم و همه کلاس های بچه اول هم ببریمش، باز هم بخشی از انرژی صرف فرزند اول می شود و شرایط بچه دوم هرگز مثل بچه اول نیست که یک جفت پدر و مادر تازه نفس بیست و چهارساعته فقط در خدمت او باشند و این طبیعی است که تا حدی اسباب ناخرسندی بچه دوم را فراهم آورد و گاه نخواهد که جایگاه خودش را تکرار کند. مثلا، با وجود این که شوهرم نسبت به برادرشوهرم بسیار محبوب تر بوده چون پدر خدابیامرزشان نسبت به زیبایی، پاکیزگی و فرمانبرداری بسیار حساس بوده و بهنام نسبت به برادرش قشنگ تر، منضبط تر و به طرز غیر قابل تصوری کم توقع تر و سرسپرده تر بوده، اما خودش می گوید که با این همه، موفقیت های اجتماعی بیشتر برادرش به عنوان یک جراح متمول بخشی به دلیل فرزند اول بودن و استقلال بیشتر و نحوه برخورد والدین مثلا در اعطای مسیولیت بیشتر به او بوده است. در هر حال، این بحث بسیار پیچیده است و مخلص کلام اینکه از آسمان سنگ هم ببارد و همه مردم دنیا هم با این مقوله مخالف باشند، باز هم یک تنه می گویم که برای خانواده کوچک ما دو بچه بهتر است. گفته بودم تک رو هستم، مگر نه؟!
5-راستی، دومین نمایشگاه تخصصی مادر، نوزاد و کودک از 15 تا 18 شهریور ماه 1390 در خیابان حجاب، مرکز آفرینش های فرهنگی بر پا می شود. تلفن: 22254250-22254924
 پ.ن: راستی کسی از شما دوستان خوبم هست که شماره تلفن آتلیه محسن بیگلری را داشته باشد؟ (برای تولد سه سالگی سوشیانس می خواهم.)