Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
پراکنده های قدیمی
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤  

قبل از هرچیز، عذرخواهی کنم که این پست را قبلا گذاشته بودم و پرید و من چون در سفر بودم، دسترسی به اینترنت نداشتم که دوباره منتشرش کنم. ببخشید که کمی از تاریخ گذشته است. به زودی با مطالب تازه برمی گردم.

ریتم زندگی در منزل ما اینقدر تند است که به زور مجالی پیدا می کنم به وبلاگ گل پسر سری بزنم. این پسرک هم که حرف زدنش روز به روز بهتر می شود و جمله سازی های بامزه ای می کند.

جمعه گذشته، با ماشین بردمش بیرون بگردانمش. یکهو، دو تا از بندهای صندلم پاره شد و عملا دیگر پوشیدنش غیر ممکن شد. من همیشه یک جفت دمپایی برای مواقعی که پاشنه بلند می پوشم و می خواهم رانندگی کنم، در ماشین نگاه می دارم. ناچارا، آنها را پوشیدم و با سوشیانس رفتیم مرکز خرید ونک تقاطع ونک-کار و تجارت که یک جفت کفش بخرم. به سوشیانس گفتم: سوشیانس جون برام کفش می خری؟ (منظورم این بود که برایم انتخاب می کنی؟) که یکهو بلند بلند با یک ژست بامزه گفت: پول، پول ندایم برات کپش بخرم. پول ندایم!

همه برگشتند ما را نگاه کردند. با خودم گفتم زودتر کفشم را بخرم وگرنه با این دمپایی هایی که لخ لخ روی زمین می کشم و بچه ای که داد می زند پول ندارم، فکر می کنند مستحقیم، پولی کف دستمان می گذارند!

به طور کلی، تازگی ها فهمیده که ارایه کلیه کالاها و خدمات در ازای پول است و اگر توی جیبش هزار تومنی (این اسکناس را خیلی دوست دارد) نداشته باشد، مضطرب می شود. مدام پیش پدرش می رود و می گوید: هزار بده مامیت اسماتیز بخرم (هزار تومان بده تا برای مامیم اسمارتیز بخرم- چون بهنام مثلا گفته اینو ببر بده به مامیت، هنوز در تبدیل ضمیر مشکل دارد و مامیم رو هم می گوید مامیت) هزار را که توی جیبش می گذارد، بهش می گویم: خب، سوشیانس جونم اسمارتیز من چی شد؟ که رگ گردنش باد می کند و داد می زند: پول ندایم اسمارتیز، هاشین ببرم کارشام! (پول ندارم برایت اسمارتیز بخرم. فقط هزار تومان دارم که با آن می خواهم ماشین را ببرم کارواش)!!!!!!!!!!!!!

آزاده،خواهرم، 206 نقره ای و بهنام، برادرم، پراید مشکی دارند. هرجا ، اگر عین ماشین ها را ببیند، داد می زند: هاشین آزاده! هاشین دایی! ولی اگر 206 یا پراید باشد ولی رنگش فرق کند، می گوید: "شبیه" هاشین آزاده!  "شبیه" هاشین دایی!

به خاطر کوچکی منزل و بزرگی مبلمان، عملا مبل های تک به تلویزیون خیلی نزدیکند و به خاطر بزرگی صفحه تلویزیون، همیشه بهش هشدار می دهم که مبادا روی مبل های تک بنشیند و فقط روی کاناپه بنشیند که بیشترین فاصله را تا تلویزیون داشته باشد. آن قدر این موضوع در ذهنش حک شده که حتی وقتی که تلویزیون هم خاموش است، به هیچ عنوان نمی گذارد روی مبل های تک بنشینیم. با اصرار آدم را بلند می کند: مامی چش درد. کاناپه بشین! هیچ توضیحی را هم نمی پذیرد. عملا نصف مبلمان از دور خارج شده است!

عاشق رانندگیست. فقط یک بار، بهنام بهش توضیح داده که چطور دنده عوض کند و یاد گرفته. جلو می نشیند و کمربندش را حتما می بندد (تازه مرا هم که پشت نشسته ام مجبور می کند که کمر بندم را حتما ببندم چون "خطرنات" است (البته درستش هم همین است که عقبی ها هم کمربند ببندند ولی متاسفانه اینجا زیاد رعایت نمی شود) بعد دست روی دنده در حالت آماده باش می ماند تا بهنام ضمن حرکت به او بگوید: 2، 3 و.. و درست دنده را عوض کند! مادرم می گوید از آن بچه هایی است که در ده سالگی باید سوییچ را از دستش قایم کنید.

برای چکاپ بردمش پیش دکتر صبور. اول این که به لطف خدا قدش از یک متر گذشت. چه خون دلی خوردیم تا آن نوزاد 52 سانتی پسرک 101 سانتی امروز شود. عکس پاسپورت پنج سال پیشم را که با عکس پاسپورت جدیدم مقایسه می کنم، از شدت تغییرات شوکه می شوم. تمام آن خطوط بچگانه را مهر و رنج مادری به شدت پخته کرده است( آن قدر پخته که تقریبا نیم سوز شده است!).

بابت مقاومتش نسبت به کنار گذاشتن پوشک گفتم و او هم گفت که مطلقا پروژه را دنبال نکنم و گفت پسرها گاهی اوقات تا سه سال و نیمگی مقاومت نشان می دهند و اصرار نا به جا فقط باعث طولانی تر شدن این دوره می گردد. منم که از خدا خواسته!

بعد گفتم که در برخی از کلاس ها کمتر از برنامه کلاس تبعیت می کند و بیشتر جذب وسیله یا فعالیتی می شود که برایش تازه است. مثلا، بیشتر سراغ بارفیکس یا سرسره و تونلی می رود که در منزل ندارد و تبعیت و آموزش پذیریش کم است و فقط تا موقعی پشت میز می نشیند که فعالیت جدیدی را یاد بگیرد، بعد رد کار خودش می رود. در فعالیت های نظیر قصه گویی هم که مطلقا شرکت نمی کند. گفت که وقتی می بینید که پس از مدتی کودک در فعالیت کلاسی شرکت نمی کند، به این معنی است که محتوی آموزشی کلاس چیز جدیدی ندارد که به کودک بدهد. مثالی هم که آورد این بود که خود شما اگر در جمعی با سطح فکری پایین تری قرار بگیرید، محض ادب کمی به صحبت هایشان گوش می دهید ولی پس از مدتی دیگر حواستان پرت می شود.

کلاس کارآفرینی شهرداری منطقه 5 با وجود این که مدتش یک ساعت و نیم و نسبتا طولانی بود، اما چون پر فعالیت های جدید بود، عملا مشارکت و بهره وریش 100% بود.

خانه فرهنگ اردیبهشت را به طور خلاصه این گونه می توانم جمع بندی کنم: محیط فیزیکیش بزرگ و نسبتا تمیز و نورگیر است. مربیش بسیار مهربان است و بچه ها را قلبا دوست دارد. اما، سیلابس های کلاس را دوست ندارم. کاردستی هایی که درست می کنیم، عملا بالاتر از سطح توان بچه ها بوده و بلا استثنا توسط مادران درست می شود و بچه ها فقط نظاره گرند. سوشیانس که برخلاف آن بچه ها قبلا کلاس های مختلف رفته و توانایی خودش را در کارهای خلاقه دیده، احساس سرخوردگی می کند و محل را به قصد استفاده از وسایل بازیی که در خانه ندارد و برایش جدید است، ترک می کند. معلم مهربانش هم هر بار کاردستی های آزیتا کوچولو-سی و پنج ساله از تهران را دنبالمان دم در می آورد و یادآوری می کند که داشته یادم می رفته کاردستی سوشیانس را ببرم! فکر می کنم با خودش فکر می کند که من از آن دسته مادران بی خیالم که وقعی به آثار هنری بچه ام نمی نهم و نمی داند که در نهایت دقت و پاکیزگی کل آثار بچه ام را تاریخ زده و بسته بندی کرده ام تا برایش به یادگار بماند. منتهی آثار بچه ام  نه خودم را!

در دو جلسه پیش که کار خلاقانه کلاس کاملا در سطح بچه های گروه بود، سوشیانس مشارکت کامل کرد: گل رس را به شکل گلوله های کوچکی درآورد و با قلم مو مثل دانه های تسبیح سوراخی را از وسطش رد کرد. بعد تا جلسه بعد گذاشتیم خشک شوند. در جلسه بعد، گلوله را رنگ کرد و از نخ گذراندیم تا گردنبندی زیبا درست شود. البته، باز هم مادران گروه هیچ یک متاسفانه مجال نمی دادند که بچه ها خودشان این کاردستی را تجربه کنند و خودشان آن را درست می کردند اما گردنبند سوشیانس حتی از گردنبند مادران هم زیباتر شد و مادران گروه  به سوشیانس شیطان که کمتر در فعالیت های کلاس شرکت می کند و بیشتر بدو بدو و بازی می کند، طوری نگاه می کردند که دور از جانش انگار عقب افتاده ای بوده که ناگهان فهمیده اند نابغه است!!! بهشان گفتم که خانه مان پر است از کارهای خلاقه زیبایش و این که از بچه ای که حاضر است گرسنه بماند اما غذای تکراری نخورد، نمی توانم انتظار داشته باشم که در فعالیت های کلاس که یا قبلا در بادبادک و کلاس شهرداری تجربه شان کرده یا این که اساسا از حد توان سنی اش بالاتر است، شرکت کند.

خدا را شکر، شاد تر و پر تحرک تر از هم سن و سالانش است. هر چند،  بیشتر دست به کارهایی می زند که به صورت خودجوش یادگرفته است. مبتکر است و خلاقیت هایی به خرج می دهد که به خدا از من که مادرش هستم گاه برنمی آید. مثلا دید که همه مادران دارند هر یک از مهره های گلی را تک رنگ رنگ آمیزی می کنند، مکثی کرد و هر مهره را به سه چهار رنگ درآورد و در کف دست من غلتاند تا رنگ ها در هم آمیزند و نتیجه آن قدر قشنگ شد که به آینه ماشین آویزانش کرده ایم تا تشویق شود و ما هم از زیباییش لذت ببریم.

یکی از مادران گروه با لحن انتقادی به من می گفت: چرا سوشیانس اینقدر تک رو است؟! گفتم: چون خودم هم تک رو هستم.

مادر مهربانیست وگرنه دلم می خواست بگویم آخر مثلا خوب است که مثل بچه های شما باشد که تا یکی از بچه ها مثلا به سراغ تاب می رود همه ناگهان ویار تاب می کنند و به سمت تاب هجوم می آورند. خوب، سوشیانس که هجوم بچه ها را می بیند، به سمت اسباب بازیی می رود که خالیست و از آن استفاده می کند. بچه ها را به سمت فعالیتی که دوست دارد، می کشاند ولی از فعالیت های آنان کورکورانه تقلید نمی کند.

تفاوت را تاب بیاوریم.

بسیار خسته ایم و به لطف خدا این جمعه تا جمعه بعد می رویم مسافرت. می رویم در دامان مادرمان، طبیعت، تا خستگی هایمان را به آب بسپاریم... خدا حافظ خودتان و کوچولوهای عزیزتان باشد.        

پ.ن.: کتاب جدیدم، کسب و کار سبز، چاپ شد. اصل کتاب مال دکتر روستا بود و به احترام پیشنهاد ترجمه اش به من، ترجیح دادم کتاب دو اسمی چاپ شود وگرنه که کل زحمت ترجمه و ویراستاری و دنبال ناشر دویدنش مال من است. اصلا خودش هنوز خبر ندارد که کتابی که دو سال پیش به من داد و من تمام مدت بچه بغل با زحمت فراوان ترجمه اش کردم، چاپ شده است. این هم لینک خبرش از طرف ناشر.