Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
آموزش توالت رفتن و کلاس های تابستانی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  

بالاخره، ما هم شروع کردیم به پوشک گیری و آموزش توالت رفتن و به نتایج جالبی رسیدیم.  اول این که در طی همین دو سه روز متوجه شدم که سوشیانس به سنی رسیده که به هیچ عنوان نیاز به آموزش ندارد. خودش می داند که "جیش از گل و بلبل می آید و پی پی از پشت"، نسبت به زمان دفع آگاهی دارد و می تواند اعلام کند که جیش یا پی پی دارد و بعد مهم تر از همه اینکه بسیار بیشتر از آدم بزرگ ها توانایی نگهداری جیش و پی پی و خودداری از دفع را دارد اما مشکل من این است که هیچ تمایلی به دستشویی کردن در جایی غیر از پوشک ندارد. از توالت ایرانی به خاطر سوراخش می ترسد، توالت فرنگی مان به خاطر کوچکی حمام زیر دوش واقع شده و بهداشتی نیست، از سر پا گرفتن از همان نوزادی که می شستیمش متنفر بوده و هست. می ماند لگن که از دستش آورده ام وسط سالن گذاشته امش. حتی یک بار بهش کلک زدم و کاری کرد که فکم از تعجب افتاد. برای تشویق شدنش یواشکی کمی آب در لگنش ریختم و بعد روی لگنش نشستم و صدایش کردم: سوشیانس بیا ببین مامی جیش کرده!!!!!!!!!!!!!! آفنین مامی (به زبان خودش که به آفرین می گوید آفنین) بدو بدو آمد و لگن را وارسی کرد و بعد با رنجش که مگر مرا احمق حساب کرده ای، گفت: جیش نه، آب! جیش بو!!!!!!!!!!!!!!! (این جیش نیست آب است. چون جیش بو دارد و این ندارد) و بعد هم دوباره رفت توی اتاقش و در را بست. من هم با یک فک یویو شده سر جایم ماندم که این بچه چطور دستم را خواند.تعجب
یک بار دیگر هم به سیستم درد دل گفتم: سوشیانس جونم نمی دونی اگر بری توی لگن جیش کنی، چقدر خوشحالم می کنی؟
سوشیانس گفت: خوشحال؟ می خنده؟ (خوشحال میشی یعنی می خندی؟) گفتم: آره پسرم، خیلی می خندم! دیدم بلافاصله پوشکش را باز کرد و رفت روی لگن نشست و فرت فرت جیش کرد. از تعجب و خوشحالی شاخ درآوردم. اما متاسفانه دیگر حاضر نشد این تجربه را تکرار کند.
یک بار هم در میزان ذخیره پوشکش اشتباه کرده بودم و تمام شده بود. نه پول داشتم و نه سوییچ که سر ظهر بروم برایش پوشک بخرم. یک ساعتی صبر کردم تا بهنام بیاید. تا رفتیم و پوشک خریدیم جمعا دو ساعتی باز بود، فشار خونش پایین افتاده بود و دستش یخ کرده بود اما به هیچ عنوان حاضر نبود که به جز پوشک جای دیگری جیش کند. وقتی پوشکش کردم، آنقدر حجم جیشش زیاد بود که همان آن دوباره عوضش کردم.

از همان اول هم هیچ وقت ر ش و ه ا ی و شرطی بارش نیاورده ام که مثلا بتوانم از این تاکتیک برای آموزش استفاده کنم. مثلا، اگر در لگن جیش کنی، فلان چیز را برایت می خرم و...
هنگ کرده ام. دیروز با خانم مردوست، مربی گل کارگاه مادر و کودک سوشیانس، صحبت می کردم، می گفت که تا چهارسالگی هم جا دارد و باید تا زمان تمایل خودش برای همکاری صبر کنید. لیلی عزیزم هم که راجع به عدم اجبار به آموزش توالت رفتن زیر سه سالگی در هلند نوشته بود. راستش اگر راه حل مناسبی پیدا نکنم، پروژه را فعلا معلق می کنم چون با این سیستم خود بازداری و کنترل شدیدی که دارد می ترسم با احتباس ادرار و مدفوع به روده ها و دستگاه ادراریش لطمه وارد شود.  یکی دو روز هم هست که ولش کرده ام، چون تا می شویمش داد می زند: پوشک! پوشک! که مبادا باز بگذارمش. اگر هم اصرار کنم، گریه می کند. من از زجر دادن بچه ها متنفرم. زود پوشکش می کنم. سربازخانه که نیست! یکی دو بار دیگر هم تلاش می کنم، اگر باز مقاومت کرد، آخر ماه می روم پیش دکتر صبور و ازش راهنمایی می خواهم. شما را به خدا اگر راهکاری گیگیلی و مهربانانه (نه راهکارهای خشنی که دیروز یکی از مادران کلاس به من پیشنهاد می کرد و درست یک دقیقه بعدش هم به خانم مردوست گفت که بچه اش همه را به او که مادرش است، ترجیح می دهد و من در دلم گفتم بنده خدا حق دارد، از بس که دیسیپلینه ای.) سراغ دارید یا تجربه مشابهی داشته اید، لطف کنید و مرا راهنمایی کنید. ممنونم.
سه شنبه، آخرین جلسه کارگاه مادر و کودک مرکز کارآفرینی و پرورش خلاقیت و استعداد های کودکان شهرداری منطقه 5 هم متاسفانه به پایان می رسد. ترم بعد هم به خاطر ماه رمضان تشکیل نمی شود. در نتیجه، تا سه سالگی سوشیانس فکر کنم فقط یکی دو ترم دیگر می توانیم برویم. مربیش واقعا هم نظر شخصیتی و هم از نظر محتوی آموزشی کلاسش عالی بود و اولین نفری بود که سوشیانس به جز خانواده درجه یکش به صورت خود انگیخته بوسیدش. منظورم این است که تا این حد دوستش دارد چون او هم قلبا بچه ها را خیلی دوست دارد. نکته منفی کلاس فضای تنگ اتاق و تهویه و نور نامناسبش بود که خانم مردوست گفت که از ترم بعد از این ساختمان به جای بهتری منتقل می شویم. اگر می توانید حتما کوچولوی عزیزتان را ثبت نام کنید. تنها جاییست که سوشیانس به محض این که توی ماشین می نشیند تا به خانه برگردیم، یک بند در تمام مسیر می گوید: دوبایه کساس بییم! (دوباره کلاس بریم)! این هم آدرس وبلاگ آموزشی عالی و مفید خانم مردوست که ازش استفاده کنید.
به توصیه دوستان گلم مامان توتی و مامانی که خیلی خیلی ازشان تشکر می کنم، سوشیانس را خانه فرهنگ اردیبهشت ثبت نام کردم و الان، شنبه ها و چهارشنبه ها با هم در کارگاه های مادر و کودکش شرکت می کنیم.  فعلا ، یک جلسه رفته ایم و برای نقد کلاس زود است اما فضای فیزیکی بزرگ و نورگیر و نسبتا تمیزی دارد و در عین حال خانه بازی هم هست و بچه ها در کنار مواد آموزشی حق دارند که با وسایل بازیش بازی کنند. خیلی خیلی ممنونم که به فکر من و سوشیانس بودید.



 
خط خطی ها سنگ بنای هنر کودکان هستند.
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸  

دوستان گلم

به لطف خدا و محبت زهره جون- از دوستان خوب وبلاگی- بالاخره توانستم سوشیانس را خانه کارآفرینی و پرورش خلاقیت کودک شهرداری که در دو پست قبل راجع بهش نوشته بودم ببرم. با اجازه مربی خیلی مهربان دوره- خانم مردوست- مقاله ای را که به صورت کپی به ما داد اسکن کردم و برای تان به اشتراک می گذارم. امیدوارم مفید باشد.

ضمنا گفت که اشاره کنم که مقاله مزبور تا حدی از کتاب کلیدهای پرورش خلاقیت در کودکان و نوجوانان از انتشارات صابرین برداشت شده است.

صفحه 1 - صفحه 2 - صفحه 3صفحه 4 

 پ.ن.: بچه ها من در کامپیوتر خیلی سررشته ندارم. اگر فایل مزبور کوچک بود و خواندنش مشکل بود چند بار از ctrl+ استفاده کنید تا زوم این شود.

پ.ن.2: این هم مقاله ای کوچک و سر راست از هوش هفتگانه برای شیده عزیز.



 
این بار دنیا به روایت پسری دو سال و هشت ماهه
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱  

1-فکر کنم برای جلب نظر من که سرم به ترجمه گرم است (البته بعد از یک ساعت و نیم بازی باهاش) رفته روی جعبه پودر صابون فیروز که عکس یک بچه رویش است‌، با خودکار خط خطی کرده است. آمده به من نشان می دهد،  می گوید: نی نی خوداری (نی نی خودکاری شده). می گویم: چقدر قشنگ نقاشی کردی. آفرین پسرم. با عذاب وجدان می گوید: نی نی خوداری. می گویم: اشکال نداره، پسرم. و دوباره سرگرم نوشتن می شوم. چند دقیقه بعد،  سرتا پا خیس از حمام بیرون می آید. با حالت جراحی که بعد از چند ساعت خسته از اتاق عمل بیرون می آید و می گوید که عمل موفقیت آمیز بوده،  می گوید: نی نی خوداری،  سی شانس نی نی حموم بشوهه،  نی نی خیس،  شوفاژ خشک!!!!!!!!! می روم داخل حمام می بینم ده دقیقه جعبه پودر بدبخت را زیر شیر آب گرفته و تازه صابون هم زده،  خوب که آب کشیده،  جعبه وا رفته آش و لاش شده را گذاشته روی شوفاژ خاموش تا نی نی خشک شود!!!!!!!خنده
2-شلوار برمودای تریکو ام درزش شکافته. نوار چسب را آورده و خشتک را نشان می دهد و می گوید: مامی،  شلبار پاره،  چپس بزن!!!!!!!!!!!(مامی شلوارت پاره شده، چسب بزن)خنده

3-روی فرش یک مورچه دیده که دارد راه می رود. با هیجان می گوید: مامی،  موچه،  بوس، ناز، باغیل، بده!!! (مامی مورچه را بده تا بوس و ناز و بغلش کنم.) می گویم: پسری مورچه کوچیکه. نمی شه. با تعجب می گوید: خابادا؟! (خراب می شود؟!!!!!!!!!) دلم نمی آید از الان با له شدن و مفاهیم تلخ آشنا شود. می گویم: آره عزیزم. خراب میشه. فقط نگاش کن.
می بیند حالا که نمی شود لمسش کند، حداقل هدایتش کند. دست هایش را تند تند تکان می دهد و بلند بلند مثل افسر راهنمایی و رانندگی شروع می کند به دستور دادن: موچه موچه مستقیم!!!!!!!!نیشخند
3-بهنام مفهوم ماه و ستاره و ابر را یادش داده. خورشید را هم که از کارتون شیر ش ا ه یاد گرفته. شب ها که ماه در می آید،  اگر هلال باشد می گوید: ماه. اگر بدر باشد، می شود: خوشید!!!!!!!!(خورشید)نیشخند

4-شب هم توی ماشین بودیم. داشت ستاره ها را می شمرد: ستایه،  ستایه، ستایه. که یک دفعه چشمش به این چراغ های چشمک زن قرمز افتاد که بالای برج ها نصب می کنند تا هواپیماها بهش برخورد نکنند. با تعجب برگشت و به من گفت: مامی ستایه قنزین؟!!!!!!!!(ستاره قرمز)خنده
کلا به جز رنگ های عجیب و غریب مثل نقره ای و ارغوانی و..همه رنگ ها را بلد است و خوب تلفظ می کند، جز قنزین بر وزن بنزین!
4-دارم به کمک سوشیانس ظرف ها را در ماشین ظرفشویی می چینم. طبقه پایین را داخل ظرفشویی هل می دهد و با خوشحالی می گوید: هاشین بفت تونل!!!!!(ماشین رفت توی تونل)
بعد هم شروع می کند به شعر خواندن: ترنم گشنگه-توش پلنگه-تند می ره،  تند می ره،  تند می ره- شی فو شی فو دو دو- شی فو شی فو دو (شوکه می شوم که شعر را کامل حفظ کرده) (درستش این است: ترنم قشنگه-توش پر از پلنگه-ترنم تند می ره،  تند می ره،  تند می ره- شی فو شی فو دو دو- شی فو شی فو دو)
بعد متوجه می شوم که حدود پنجاه درصد اشعار اکثر کتاب هایش را از بر شده است. بهنام که برایش کتاب می خواند، سر هر مصرع مکث می کند و او هم یکی دو کلمه باقیمانده را از حفظ می گوید. نصف شعر یک توپ دارم قلقلیه را هم حفظ است و با کمک شعر را می خواند.هورا
5- دو سه ماه پیش با بهنام رفتیم آرایشگاه. در طی مدتی که او رفته بود موهایش را اصلاح کند،  کافی شاپی رو به روی آرایشگاه پیدا کردم و مادر-پسری برای اولین بار رفتیم کافی شاپ. توی کافی شاپ فقط دو دختر جوان بودند که میز کناری ما نشسته بودند و خیلی به سوشیانس لطف داشتند.
ازش پرسیدند: اسمت چیه،  پسر خوشگله؟
سوشیانس: سی شانس!
دخترها: فامیلیت چیه؟
سوشیانس: ب...(کامل و درست فامیلی نسبتا سختش را می گوید)
من:تعجب
دخترها: چند سالته؟
سوشیانس: دو سال و نیم (سه ماه پیش)
من:تعجب
خلاصه که از همه معلوماتش برای دلبری استفاده می کرد. سر کلاس بادبادک، وقتی آرتین،  یکی از بچه های گل کلاس،  حرفی می زد یا مهارتی نشان می داد که جدید بود،  مادر شوخ طبع دوست داشتنی اش با لحنی بامزه می گفت: "قبلا با من هماهنگ نشده بود." حالا،  جایش بود که بگویم فامیلی و سن قبلا با من هماهنگ نشده بود.
6- بهنام اعداد را تا بیست یادش داده. تا ده را که عالی می گوید جز این که بعد از هشت می گوید پونزده!!!!!!!!! و از ده به بعد هم با کمک تقریبا درست می شمارد.
7-یک ماه قبل،  رفتم برایش چند تا تی شرت خریدم. آخر خرید،  سری به بوسینی میدان محسنی زدیم و در آنجا یک جین برمودا و یک شومیز چهارخانه سبز پرو کرد. اما چون دیگر پول نداشتم، نخریدیم و دیگر حرفش هم پیش نیامد. آن روز داشتیم با هم بازی می کردیم، کاملا بی هدف بهش گفتم: سوشیانس جونم، حقوق بگیرم برات جین می خرم!
سوشیانس: بوسینی؟!!
من (با تعجب فراوان): آفرین پسرم. یادت مونده؟
سوشیانس: جین...بیوز سبز(بلوز سبز)
من:تعجب
8- دیشب شاطری را در نانوایی دیده که از شدت گرما بلوزش را درآورده بود. می گوید: مامی، آگا حموم. (مامی آقا حموم رفته)زبان
9- یادتان باشد از این پس به جای واژگان مهجور دختر-پسر بگویید: دخره-بابایی!!!!!!!! (چون وقت یاد دادن دختر و پسر از روی یکی از اسباب بازی هایش که جورچین قشنگی است که بچه لباس هایی را که مگنت دارند روی تن یک دختربچه و یک پسر بچه که روی یک صفحه آهن ربایی هستند می گذارد و عملا به تن شان می پوشاند،  بهش گفته ام: پسر مثل سوشیانس، بابایی، دایی، بابابزرگ)
10-در کارتون شیر ش ا* ه، صحنه ای هست که سیمبا و نالا کنار آبشاری می روند. هر بار که آبشار را می بیند، داد می زند: بسه، بس! منظورش این است که دیگر آب پایین نریزد. نیشخند
11- متاسفانه پمپرز جزو کالاهای ت ح ر ی م* ی است و بسیار سخت گیرمان می آید. مگر نایاب شدن پمپرز مرا وادارد که از پوشک بگیرمش! ناچارا اوی بیبی گرفته ایم و کمی حساسیت داده است. آن شب داشتم عوضش می کردم، فعل سوختن یادش نمی آمد ولی هی سعی داشت به نوعی به من منظورش را بفهماند. دست آخر بعد از کلی تلاش گفت: مامی گل و بلبل...فلفل...تند! (با عرض شرمندگی از بالاتر از 18 *سال شدن متن، منظورش این بود که گل و بلبلش سوخته)! خنده
در نهایت هم بگویم که هر چقدر من از این کارت های دید آموز راضیم،  خدا ازش راضی باشد!
این کارت ها در دسته بندی های مختلف در مغازه هایی نظیر خانه فراز ستارخان و گلدونه (سعادت آباد و رسالت) و...با قیمت ارزان قابل خریدنند و بسیار آموزنده اند. سوشیانس که کلی مطلب و مفهوم جدید ازشان آموخته است.
نی نی های گل های قشنگ تان را می بوسم. ماچ

پ.ن: زهره عزیزم

نمی دونی چقدر خوشحال شدم که خانم مردوست لطف کرد و زنگ زد. گفت یکی از مامانا سفارشتون رو خیلی کرده. یاد تو افتادم. واقعا نمی دونی چه حالی شدم. خیلی ممنون. خیلی. خیلی.