Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
بادبادک از نگاه یک مادر
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  

این پست را به درخواست فریبا جون یکی از خوانندگان عزیز وبلاگ دلبند می نویسم که خواسته بود موسسه بادبادک را نقد کنم.
ترم سوم و آخر هنر و خلاقیت دو تا سه سال که خود من به سهم خودم این قدر به تشکیلش اصرار کرده بودم، به علت جراحی خودم و نقاهت آن نیمه و نصفه ماند و متاسفانه نتوانستم آن را به پایان ببرم. در نتیجه، فکر نمی کنم که دیگر به بادبادک کار خاصی داشته باشیم و در پرتو فاصله ایجاد شده شاید بهتر بتوان آن را تحلیل کرد. البته، نقد هر چیز نیاز به دید کارشناسانه و اشراف کامل به سوژه دارد که من فاقد هر دو هستم اما بهتر است بگویم که مشاهدات محدودم را از دید یک مادر می نویسم.
پیش از هر چیز حداقل تا جایی که من اطلاع دارم، بادبادک تقریبا وجودی بلامنازع در ایران دارد. به عبارت دیگر، کمتر موسسه ای هست که برای شش ماهه ها تا سه ساله ها (البته بادبادک برای بزرگتر ها هم برنامه و کلاس دارد) به این شکل مدون و سیستماتیک دوره های آموزشی و پرورشی مادر و کودک آن گونه که در کشورهای پیشرفته متداول است، داشته باشد.
به کانون پرورش فکری تلفن کرده ام، می گویند برای زیر سه سال نه کلاس دارند و نه آن گونه که دکتر صبور-پزشک اطفال سوشیانس- ما را راهنمایی کرد، محصولات فرهنگی مناسب سن شان را به آدرس منزل پست می کنند. این از این.
ش ه ر د ا ر ی ظاهرا موسساتی برای پرورش خلاقیت از این دست به صورت پراکنده زده، اما عملا با مشکلات فراوانی رو به روست. به خانه کارآفرینی و پرورش استعدادها و خلاقیت ش ه ر د ا ر ی منطقه 5 واقع در اتوبان اشرفی اصفهانی- پایین تر از چهار راه باغ فیض به توصیه زهره جون- از دوستان خوب وبلاگی- سری می زنم. بچه های عاصی و گریان از در و دیوار می جوشند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی داخل مهدش بروند. معلم ها فاقد آن همدلی و مهربانی لازم برای جذب بچه ها هستند. اکثرا تشرهای ملایمی به بچه ها می زنند و مادران گرفتار به زور بچه ها را از دامن خود جدا می کنند و با هر ترفندی که شده به مربی می سپارند. البته، شاید این صحنه ها به طور معمول در آنجا رایج نیست و از شانس آنها من در آن لحظه ی خاص سر رسیده ام. کلی منتظر می مانم و خواسته ام را چند بار تکرار می کنم تا بالاخره فرمی دستم می دهند تا پر کنم که مثلا در نوبت بمانیم تا برای کارگاه های مادر و کودک خبرمان کنند. چند ماه گذشته و چند بار تلفنی پیگیری کرده ام، تا به حال که خبری نشده است.
می گویند در خیابان ستارخان خانه بازی ش ه ر د ا ر ی ببرش. بچه در آن زمان یک ساله ام را به دوش می کشم و پرسان پرسان می روم تا در بیغوله ای پشت بازارچه سنتی پیدایش می کنم. از پله های کثیف و متروک بالا می روم، بچه ای در قفل نشده را باز می کند. اسباب بازی های محقر و نه چندان تمیزی در اتاق غیر مفروشی از لای در توجه ام را جلب می کند. کلی طول می کشد تا مربی می آید. می گوید بچه را بگذارید و بروید. یک دو جین چشم معصوم از پشت سرش ما را می پایند. تشکر می کنم و پله ها را دو تا یکی برمی گردم و تقریبا فرار می کنم. با احترام نسبت به والدین آن بچه ها، بنده اگر مرغ هم داشتم آن جا ول نمی کردم وای به حال بچه نازک تر از گلم.
تازه بماند که من دنبال کلاس بازی نبودم و بیشتر کارگاه های مادر و کودک مد نظرم بود که هم برنامه های مدون پرورشی داشته باشد، هم بچه هایش ثابت باشند که بچه هر بار یک سری افراد غریبه را نبیند و دوست یابی برایش تسهیل شود.
این بلامنازع بودن در عین حال ممکن است موسسه ای مثل بادبادک را در حالت ایستایی نگاه دارد چون به هر حال، رقابت سالم می تواند سبب رشد و بهینه سازی شود و در عین حال این تک بودن بادبادک معیار را از دست ما مادران می گیرد که با سایر موسسات همتایش آن را مقایسه  و به درستی نقد کنیم.
المان بعدی مدیریت آنجا است. خانمی به نام زهرا فرمانی که خود دست اندر کار امور مربوط به پرورش کودکان است و در همان حد برخوردهای سلام و علیکی محدود بینمان شخصیتشان به من ثابت شده است و به نظرم خانم منش، آگاه و روشنفکر می آیند. منی که برای آرایشگری که با این ابروهای نازک و بورم دو ماه یک بار جمعا دو دقیقه باهاش در تعامل هستم، فاکتور شخصیت را قایل می شوم و چه بسا علیرغم کار خوب، دیگر از رفتن به پیش بعضی ها که شخصیت شان را تایید نمی کرده ام، امتناع کرده ام، برای انتخاب اولین کانون پرورشی و آموزشی خارج از خانه ی فرزندم طبیعی است که دقت مضاعف کنم. چون بالاخره نگرش ها و چارچوب فکری مدیر است که خط مشی هر نهادی را تعیین می کند.
مورد بعدی محیط فیزیکی است که علیرغم موارد فوق به نظرم مطلوب نیست. دم در نگهبانی نیست که ورود و خروج ها را کنترل کند(دقیقا یکی از دلایلی که چرا نمی خواهم بعدها سوشیانس را مهد آنجا بگذارم)، در حیاط کوچکش فقط یک سرسره ناجور قدیمی فلزی در زمستان سرد و در تابستان داغی است که تازه ته آن چند سانتی با زمین فاصله دارد و بعد از سر خوردن بچه با دنبالچه روی زمین سفت می خورد. می شد کفش را کفپوش کرد یا وسایل بازی فایبر گلاس بیشتر و ایمن تری گذاشت.  
در محیط کلاس هم دستشویی و روشویی بیشتری باید باشد. چون بعد از نقاشی که پرند به ما می گفت که دست بچه را بشوییم، عملا بخشی از وقت به انتظار در صف هدر می رفت. کلاس ها هم نه از نظر نور مناسب است و نه بهداشت قابل قبولی دارد. من هر بار بعد از اتمام کلاس، لباس های سوشیانس را جدا از سایر لباس هایش می شستم. یک بار هم، جوراب های سفید نویش را که بعد از یک ساعت کلاس به رنگ قیر درآمده بود، روی میز دفتر گذاشتم و خواهش کردم که کف آنجا شامپو فرش شود. اما، رییس دفتر فقط روی این موضوع  اصرار می کرد که کف اتاق ها هر روز جاروبرقی می شود و در نهایت گفتگو به جایی نرسید.
در مورد اصل مطلب یعنی کیفیت کلاس ها، کلاس های بسیاری در آنجا نام برده می شد که روی کاتالوگش هم هست اما حداقل در مدتی که آنجا بودیم، تشکیل نشد. کلاس ها برای این دوره سنی به هنر و خلاقیت، کودک و بازی و کودک و موسیقی محدود می شد. کودک و موسیقی هیچ وقت به برنامه کاری من نخورد اما از بازخوردی که از دوستانم می گرفتم، متفق القول از محتوی کلاس بسیار راضی بودند ولی یکی تایم کلاس (که نیم ساعته بود نه یک ساعته) و دوم بی نظمی های گاه و بیگاه مربی در سروقت شروع و ختم نکردن کلاس ناراحتشان می کرد. کودک و بازی هم متاسفانه علیرغم این که مربی اش بازی های قشنگی را بلد بود اما به هر حال حاشیه دار بود و متاسفانه رنجیده تر از آنم که بتوانم عینی و بی طرفانه کلاسش را نقد کنم و راجع بهش مطلب بنویسم و ترجیح می دهم این کار را به مادران بی طرف تری بسپارم.
و اما در مورد کلاس هنر و خلاقیت که یک ترم در دوره سنی یک تا دو سال و سه ترم در دوره سنی دو تا سه سال برگزار می شود و مربیش پرند رشیدی است، باید بگویم که این کلاس دلیل رفتن بسیاری از مادران به بادبادک است. من خیلی خود را مدیونش می دانم. چون به من یاد داد که طور دیگری به مقوله پرورش کودک بنگرم. اگر این کلاس را نمی رفتم، آن طور که مادر و پدرم در زمان کودکی ما برای مان نقاشی می کشیدند، من هم برای سوشیانس چشم چشم دو ابرو و گل و درخت و خانه های کلیشه ای شیروانی دار و دودکش دار می کشیدم و نمی دانستم که ناخواسته دارم جریان خلاقیت را در وجود بچه محدود می کنم. اگر الان سوشیانس چندین تابلوی بزرگ نقاشی کشیده است که همه کاملا محصول جوشش درونی خودش است و به نسبت سنش خیلی ارزشمند و زیباست، نتیجه نوع نگاهیست که پرند به ما یاد داد. تازه، سوشیانس بچه شیطان و پرتحرک کلاس محسوب می شد و حقیقتش موسیقی بیشتر از نقاشی در وجودش اصالت دارد و ممکن است بچه هایی مثل مارتیا که عاشق نقاشی هستند، بهره بیشتری از این کلاس برده باشند. نکاتی که در مورد نحوه برخورد با کودکان می گفت، بسیار آموزنده و درست بود. واقعا با سن کمی که داشت، خیلی خوب در زمینه بچه ها مطالعه و پژوهش کرده بود و مدام هم به دانش خود می افزود. من از این کلاس خیلی راضی بودم. حتی بخش های دیگر کلاس مثل موسیقی، شعرخوانی، بازی و قصه خوانی که ما قبل از این کلاس هم به صورت خودکار در خانه با سوشیانس زیاد کار می کردیم، باز هم نکات زیادی داشت که بتوانم بیاموزم. من بنا به سلیقه و تجربه خودم این کلاس را دوست داشتم و توصیه اش می کنم. 
درست است که موسسه فضای فیزیکی ایده آلی ندارد و یا نسبت به افرادی که در شمال تهران زندگی نمی کنند، بعد مسافت دارد و یا در دفتر موسسه چندان گوش شنوایی برای شنیدن درد دل ها و شکایات مادران نیست و کلا برخوردی حق به جانب و یک طرفه دارند، اما در این وانفسا این که برای بچه ها زحمت می کشند و کار فرهنگی می کنند و از مال و جان خود مایه می گذارند، غیابا از تک تک شان سپاسگزارم، هر چند که هرگز این متن را نخوانند.

 



 
روز مادر مبارک
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢  

روز مادر را به همه مادران ایران زمین و تمام انسان های مهربانی که مادرگونه مهر می ورزند و بی دریغ خود را ایثار می کنند، تبریک می گویم.

سوشیانس عزیز و قشنگم، اگر در شادباش این روز سهمی دارم، در پرتو نور وجود توست. وجودت مانا و مستدام باد.