Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
باز هم حرف های بامزه پسرم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱  

1-من از سوسک وحشت دارم و هرچقدر هم سعی می کنم ، نمی توانم ترسم را به بچه منتقل نکنم. شبی در حالی که برایش کتاب می خواندم، از من پرسید: اون چیه که روی دیواره؟
من هم با دیدن سوسک آژیرکشان بچه را زیر بغلم زدم و پریدم توی اتاق خواب و بهنام بیچاره را که خواب بود ، از خواب پراندم و گیج و ویج فرستادمش توی سالن به قصد سوسک کشی و در اتاق خواب را هم از تو قفل کردم!
سوشیانس که تا به حال سوسک ندیده بود، التماس کنان می گفت: مامی اشاشه (اجازه) می دی سوسک بخورم؟!!!!!!!!!!!!
من: چی؟!!!!!!!!!! سوسک آلوده اس. مریض میشی.
سوشیانس: یعنی سوسک بخورم، دندونام خراب میشه؟! خب مسواک می زنم دیگه!
من:سبز
2-پا به سن بازی های خیالی گذاشته است. برایش پرتقال پوست کنده ام و پرپر کرده ام. یک پره پرتقال را برداشته و آمده به من می گوید:
مامی این پرتقال نیس، مجسمه اس. یه آقای عصفانیه(عصبانیه). داره دعبا(دعوا) می کنه. من نمی خورمش. تو بخورش!
3-دارم برای چندمین بار جین* ایر را می بینم. این بار به روایت فوکوناگایش را (2011). بازیگر فیلم میا واسیکووسکا را دیده، داد می زند:
بای(وای) شبیه مامیه. مامی منه! مامی منه!
به حدی هیجان زده شده که می نشیند و پا به پا بقیه فیلم را می بیند. هر وقت که بازیگر دور می شود، به جای چجا نفت؟(کجا رفت؟) معمول، می پرسد: مامی چجا نفتی؟!
به نظر خودم شباهت زیادی در میان نیست. احتمالا عناصری مثل روشنی پوست، بوری ابرو،  فرق وسط و سادگی صورتش این حالت را تداعی کرده است. وقتی هم که فیلم تمام می شود و می خواهم داخل جلد بگذارمش، عکس روی جلد را با محبت می بوسد و می گوید: مامان جون سوشیانس!بغل
مرا با موی روشن می پسندد. از همان اولی که موهایم را مشکی کردم، با من چپ افتاد. قبلا  گهگاه خود به خود از من تعریف می کرد: مامی خوشله. مامی خوشل(خوشگل) منه! الان، خود به خود تعریف نمی کند که هیچ، خودم هم که ازش می پرسم  به نظرت مامی خوشگله یا زشته؟ بلا استثنا می گوید: زست، زست،زست!(زشت)نیشخند
4-با سپاس از میترا جون مامان محمد حسن(از بچه های کلاس خانم مردوست-هر چند اینجا را نمی خواند) ، پازل را برای سوشیانس شروع کردم. گلدونه یک سری کیف پلاستیکی دارد که داخلش چهار پازل فومی چهار-شش-هشت و دوازده تکه دارد و برای شروع پازل سازی خیلی خوب است. بعد از آن، می توان از پازل های بزرگتر گلدونه استفاده کرد. من فصول و حیواناتش را گرفتم. البته کاش زودتر می گرفتم چون به سه سوت قلقش را یاد گرفت.
قیمت هر کیف 7500 تومان است و می توانید از شعبات گلدونه(سعادت آباد-رسالت) ،خانه کودک فراز(ابتدای ستارخان) و... تهیه کنید. سن شروعش هم از دو سال است.
5-دارم آشپزخانه را تمیز می کنم.
سوشیانس(خیلی جدی): مامی آشغال کیلویی چنده؟!
من:تعجب
6-کتابی از کریستین *بوبن درباره امیلی *دیکنسون (که چند سال پیش مقاله ای درباره اش نوشته بودم و در شماره 81 مجله ادبی گلستانه چاپ شد) می خواندم. بوبن نازنین در جایی از قول امیلی می نویسد: "در کودکی با خود می اندیشیدم که مادر کسی است که وقتی آزاری می بینی به او پناه می بری." این را که خواندم ، با خودم گفتم یادم باشد که هرگز مایه رنجش و آزار پسرم نباشم. وقتی قرار باشد از همه دنیا و ما فیها به من پناه ببرد که می برد ، من آزارش بدهم به که پناه ببرد؟
باید که مامنی باشم که همیشه بدون قضاوت و چشمداشت آغوش گرمم بچه ام را از جور زندگی در خود پنهان کند. حتی اگر روزی این بچه بزرگتر از آنی شود که در آغوشم جای گیرد و یا فرتوت تر و لرزان تر از آن باشم که در آغوش بگیرمش. هر چه بشود و هرکاری بکند، کار من عشق ورزیدن بی قید و شرط است. یادم باشد. 
7-بلد نیست بگوید: عجب گیری افتاده ام! به جایش از یکی از کتاب های می می نی اقتباس کرده: عجب دروغی گفتم!نیشخند
دیشب قرار بود آخر وقت به زمین بازی بوستان ببریمش که وسط راه دیدیم چه پی پی خفنی کرده و راه نداشت که در ماشین جفت و جورش کنیم.
سوشیانس: پس زمین بازی نمی ریم؟
بهنام: اول باید بریم خونه تو رو بشوریم. اگه شد اونوقت می ریم!
سوشیانس: ای بابا! عجب دروغی گفتم!
8-هر وقت بیرون می آید ، عذاب وجدان پیدا می کند که عروسک هایش را در منزل جا گذاشته است. خودش با خودش دیالوگی به شرح ذیل درست می کند و به جای عروسک ها هم دوبله می گذارد:
عروسک ها(با اعتراض): آقا سوشیانس! آقا سوشیانس!
سوشیانس: بع به (بعله-بله کشدار)
عروسک ها: تو چجایی(کجایی)؟ بازم که نفتی (رفتی) ددر!
سوشیانس: بازم می رم ددر!
عروسک ها: چرا با ما بازی نمی کنی؟ آخه تو چه جور بابایی هستی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سوشیانس: من اصن(اصلا)بابایی نیستم!
عروسک ها: چرا. تو بابایی ما هستی! پس کی با ما بازی می کنی؟
سوشیانس(با حرص): صب. صب. صب(صبح)!!!!!!!!!!!!خنده
9-به خاطر رسیدگی به ملکی ، مجبور شدیم یک روزه برویم زنجان و برگردیم و عملا به خاطر دوندگی های اداری نرسیدیم هیچ جا را ببینیم. فقط وقت برگشت ، به هر شکلی که شد توانستیم خودمان را به گنبد سلطانیه که بزرگترین گنبد آجری جهان و سومین بنای مرتفع دنیا از این دست است ، برسانیم. ضمن بازدید ، ازش پرسیدم: سوشیانس از این جا خوشت می آد؟
با لحن سخره آمیز یک آدم بزرگ گفت: خوشم می آد؟ معرکه س. عالیه!عینک
10-مهم نیست که هر چه بزرگتر بشود ، مشکلاتش هم بزرگتر می شوند. هر چه پیش تر می رویم و بیشتر با هم ارتباط (خصوصا از نوع کلامیش) برقرار می کنیم ، بیشتر دوستش دارم. به خصوص که دنیاهای مشابهی داریم. باردار که بودم ، یک بار از بهنام پرسیدم که دوست داری قیافه اش به تو برود یا شخصیتش؟ گفت: شخصیتش. من هم گفتم: قیافه اش. الان کاملا به عکس شده است: قیافه اش به او رفته و شخصیتش به من! در او کودکی خود را باز می یابم هرچند هوشمندانه تر و بزرگمنشانه تر.
"فرشته اش به دو دست دعا نگه دارد" ، او را و همه بچه های دنیا را.



 
کودکی و دیگر هیچ
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  

با مادرم رفته بودم آرایشگاه. سوشیانس هم که اساسا همیشه سر جهیزه ام است. از آن آرایشگاه هایی که در منزل است و خانم ها می آیند و دو ساعت می نشینند و گپ می زنند و تازه یادشان می افتد که برای چه به اینجا آمده اند. من آرایشگاه خودم را دوست دارم. هنوز نرفته تو، اصلاح این ابروهای بور و کم پشت تمام می شود و می پرم بیرون! این بار به اصرار مادرم رفتم.
خانمی با بچه کوچک وارد شد. دختر سه سال و نیمه لاغر اندامی داشت. مادر روی مبل کنار مبل من نشست. بعد از تبادل چند لبخند، از من اسم و سن سوشیانس را پرسید و بعد خواست بداند که مهد می رود یا نه. محض ادب، من هم متقابلا از او همین سوال را کردم. آب دهانش را قورت داد و در مبلش جا به جا شد و خود را برای سخنرانی طولانی ای آماده کرد. ضمنش گفت که بچه از دو سالگی مهد های مختلفی می رفته و راضی نبوده اند و بالاخره مدرسه زبان را پیدا کرده اند و از شدت سعادت و خوشحالی به قول مارگوت بیکل "خود را به تمامی بر آن افکنده اند."!!!! به گفته ایشان بچه از مهر به این مدرسه می رود و بسیار خوشحال است و الان که کارتون می بیند به مامانش می گوید: مامان ربیت (به کسر ر منظور ربیت-خرگوش- به فتح ر است) و یا طوطی که می بیند، داد می زند پاروت، مامان، پاروت!(منظور پرت با فتح پ و ضم ر است). تا اینجا اشکالی نداشت. البته، از خدا چه پنهان که حرصم از دست مربیانش درآمد که از ابتدا کلمات را با چنان تلفظ غلطی به بچه یاد می دهند ولی بعد فکر کردم شاید دانش انگلیسی مادر کافی نیست و او کلمات را به اشتباه نقل می کند. اما وقتی دود از سرم بلند شد که مادر گفت که این مدرسه شش روز هفته از ساعت هفت و نیم صبح تا یک و نیم بعد از ظهر و بعد از ساعت دو تا پنج و نیم عصر است!!!!!!!!!تعجب
و گفت که مربیانش بسیار باشرفند و وجدان کاری دارند و زنگ تفریح ها را بسیار کوتاه برگزار می کنند و در امر آموزش هیچ کوتاهی نمی کنند. در حالی که به قدر یک گوزن بالغ، روی سرم شاخ سبز شده بود، از محیط کلاس پرسیدم، چون ور خوش بین ذهنم امیدوار بود که حداقل این آموزش ها به شکل غیر مستقیم باشد که مادر آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت که محیطش متشکل از یک سری صندلی تک نفره است که دور کلاس چیده شده و یک تخته وایت برد که معلم روی آن می نویسد و درس می دهد.ناراحت 
 دلم به حال بچه اش سوخت. به حال خودش که مثل من جزء طبقه متوسط بود و معلوم بود که تامین هزینه سنگین این مدرسه روی اقتصاد کوچک خانواده فشار وارد می کند. دلم به حال خودمان سوخت که در حال گذار از سنت به مدرنیته سیستم ارزش های سنتی را رها کرده ایم و هنوز سیستم جدید را در زندگی مان ایرانیزه و نهادینه نکرده ایم. به این که، دایم در تکاپوی رقابت و چشم و هم چشمی هستیم و مدام در تنشیم که از رقبای خیالی و واقعی خصوصا در باب تربیت و پرورش فرزندان مان عقب نمانیم. دلم سوخت که جامعه ای هستیم سطحی که از همه چیز خارجی ترین پوسته اش را برمی گزینیم. از وقفه فقط حبس کردن فرزند در اتاقش را بلدیم و از پرورش فقط چپاندن طفل معصوم در کلاس های مختلف.
دلم به حال خودمان و بیشتر از خودمان، بچه هایمان سوخت. اگر بچگی ما در جنگ سوخت و خاکستر شد، بچگی بچه هایمان در جنگ*سرد ناشی از افه های بورژوامابانه طبقه متوسط جامعه تباه می شود. فردا نسلی خواهیم داشت، خسته و دلزده! دل شکسته
این بچه ها خواه ناخواه سال های زیادی را پشت میز و نیمکت خواهند گذراند اما واقعا چند بار دیگر در زندگی شان فرصت خواهند داشت بی دغدغه بازی و بچگی کنند؟ می خواهم صد سال سیاه بچه ام در مهد زبان دوم و سوم و چهارم یاد نگیرد. مگر من در آستانه مهاجرتم؟! عصبانی
می دانم که آن خانم احتمالا من را با آن ابروهای قرمز متورم و فرق همیشه وسطم به چشم یک مادر خنگ و گول می دیده نیشخندولی از خوش بیاری یا بدبیاری ام نظر دیگران همواره بسیار کم در من نفوذ داشته است. به غلط یا به درست،  من همواره در تصمیم گیری به قلب خودم رجوع کرده ام و اگر به چیزی ایمان پیدا کنم، تقریبا محال است کسی بتواند نظرم را برگرداند مگر این که علمی و منطقی بتواند متقاعدم کند. کله شقی و انعطاف ناپذیری را قبول ندارم چون انسانی که نتواند از محیط اطراف خود تاثیرا ت مثبت بپذیرد و آنها را به درون ببرد، مانند مانداب در خود می گندد. به قول بهنام، شوهرم،" بنیان جهان تغییر و حرکت است و هر چیز ایستایی محکوم به فناست." انسان جزمی و متحجر هم محکوم است به عدم رشد و درجا زدن. منتهی، چون معمولا من آدمی هستم که پیشاپیش جوانب یک امر را زیاد بررسی می کنم و موضوع را در ذهنم می غلتانم، وقتی تصمیمی می گیرم که به آن ایمان دارم، پای آن می مانم.
از بحث منحرف نشوم. خواستم این یادداشت را بنویسم که حداقل برای خودم تذکر و یادآوری شود که مراقب کودکی معصومانه و غیر قابل برگشت کودکم باشم. بدانم که این فرصت اندک بنیان شخصیت و آینده پسرم را پایه ریزی خواهد کرد. که بازی های بچگانه اش را دست کم نگیرم و ایمان داشته باشم که از خلال همین بازی های به ظاهر ساده و پیش پا افتاده، او جهان را به شیوه خود کشف خواهد کرد. که تمام مهر سرشار مادری من مرهون مهریست که در کودکی به عروسکم زیتا داشته ام و با وجود آن که الان تمام زیباییش در خلال بلاهایی که به سرش آورده ام، به یغما رفته است، دلم نمی آید به پسرم بسپارمش چرا که می ترسم حرمتش را نگاه ندارد. بماند که بهنام می گوید "همان بهتر که این عروسک را دستش نمی دهی، بیشتر شبیه کاراکترهای شو*ی تری*لر  است!"خنده
خوشحالم که قهقهه می زند و صبح تا شب تا مرز عاصی شدن همسایگان توی خانه می دود و می پرد و مثل پرنده ای شاد و آزاد و رهاست. یکی دو ساعتی را مدیریت می کنم تا دو سه جلد کتاب بخوانیم و نقاشی کند و کاردستی درست کند که تازه همیشه غر می زند که مدتش کم است اما مخصوصا نمی گذارم آن قدرخسته شود تا از خستگی دست از کار بکشد. ارنست همینگوی-نویسنده بزرگ آمریکایی- می گوید که من همیشه در اوج نوشتن دست از کار روزانه می کشیدم. این طوری همیشه روز بعد کلی حرف داشتم که بنویسم.
روش تربیتی من ممکن است پر از ایرادات و اشتباهات فراوان باشد. به هر حال، من انسانم و بری از نقص نسبی و مطلق دانش بشری نیستم و به خصوص که سوشیانس بچه اول من است. اما، به هر حال خوشحالم که حرف هایی اینچنینی (مثل حرف های آن خانم) مرا به تب و تاب نمی اندازد و دچار آشفتگی و تنش نمی کند. با آرامش تمام ارشادات و اصرارهایش را برای ثبت نام سوشیانس در این مدرسه گوش می کنم و ازش تشکر می کنم و بعد حرف هایش را به باد می سپارم تا با خود ببرد.
در سایه سار آرامش می نشینم و به بازی های ساده و دلمشغولی های کوچک پسرم با عشق و اشتیاق می نگرم و امیدوارم که خداوند مرا در مسیر درست هدایت کند تا این بذر سالم را به دور از هیاهو شکوفا سازم.قلب
به قول سهراب نازنین: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...



 
چهار فصل به روایت سوشیانس
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳  

بهار:

تابستان:

پاییز:

زمستان:

پ.ن.:مرسی از مهتاب-همکار خوبم-که با خواندن پست قبل پیشنهاد درست کردن چهار فصل را داد.

مرسی از برادرم-بهنام- که از کلاژها عکس گرفت و برایم ارسال کرد.

مرسی از شما که سوشیانس را دوست دارید و تشویقش می کنید.