Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
بیست و شش ماهگی چند روز کم!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  

١- "در ستایش سالخوردگی" هرمان هسه را می خوانم که چطور سالهای میانسالی و سالخوردگی را هر روزه نیمی پشت میز تحریر و نیمی در باغچه خانه اشان صرف کار می کرده است. یاد هاروکی موراکامی می افتم با برنامه دوندگی های منظم روزانه اش. با خودم به این نتیجه می رسم که تکیه به یک عنصر خارجی در دنیای عینی مثل گلکاری برای هسه و دویدن برای موراکامی و چسبیدن به آن طی برنامه ای منظم و همیشگی با دیسیپلین و پشتکاری قابل تحسین و تعمق و غرقه ساختن خود در جزییاتش، می تواند در بسط دنیای ذهنی و رسیدن به درکی جدید و عمیق از زندگی ما را یاری دهد. نمی دانم توانستم منظورم را درست برسانم یا نه؟ این عنصر خارجی برای من سوشیانس است. با وسواس و عشق جزییات پرورش و بالندگی اش را در دستورکار هر روزه ام قرار می دهم و با شکیبایی گوش به موسیقی رویشش می سپارم. و با کمال تعجب، و با مکانیسمی که بر خودم نیز ناشناخته است، همین ریزه کاری های ساده و گاه مبتذلانه مرا به درک نوینی از حیات می رساند که قبلا نداشته ام. همین است که می گویند بچه دارشدن باعث رشد می شود. 
٢- چند ماهیست که رابطه اش با پدرم "تریپ این لاو" شده است! هر جای اتاق که باشد، به محض اینکه ببیند پدرم می خواهد بلند شود، می دود دستش را می گیرد و یا پشت در دستشویی می ایستد تا بیرون بیاید و دستش را بگیرد و تا مبل بیاوردش. به عصایش هم اصلا اعتماد ندارد. اکثرا اصرار می کند که عصا را کنار بگذارد و خودش دست او را بگیرد. اگر دورتر از بقیه نشسته باشد، زود می رود دستش را می گیرد و کمکش می کند تا بیاید و بین جمع بنشیند. هر لباس جدیدی هم که بپوشد، اول از همه می رود گزارشش را به او می دهد. خلاصه که دایم دور و برش است و با او حرف می زند. وسایلش را پیدا می کند و برایش می آورد. برایش میوه پوست می کند و دوست دارد از دستش غذا بخورد. روح بچه ها و افراد مسن به هم نزدیک است و اکثرا زلال تر از جوانانی هستند که دارند با ریز و درشت زندگی دست و پنجه نرم می کند.
آدرس منزلشان را هم بلد است و همین که به حوالی خیابان اصلیشان می رسیم، جیغ و داد و فریاد می کند که زود باشید مرا به آنجا ببرید.
٣- از محبت این فرشته مهربانی بگویم که هر وقت گندی می زند و خرابکاریی به بار می آورد با آنکه من اهل تنبیه کردن و وقفه (تایم آوت) دادن و... نیستم، از ترس اینکه من را ناراحت کرده باشد، با یک ادای مخصوص می آید و مرا چند بار می بوسد که ژستش با بوسیدن های عادیش فرق می کند. در همین راستا، چند روز پیش، از وسط بازیش در آن سوی سالن داشت مرا که فیلم می دیدم، می پایید. انگار متوجه شده بود که صورتم ناراحت است. با نگرانی دوید و به شیشه تلویزیون خیره شد. دو نفر با هم گلاویز شده بودند. بدو بدو آمد مرا همان طور که گفتم، بوسید. من که خندیدم، خیالش راحت شد و دوباره رفت سراغ برج سازیش.
یا اینکه، آن روز داشتم برایش کتاب می خواندم. از بیرون صدای جوشکاری می آمد. با تعجب به پنجره اشاره کرد که شیه؟(=چیه؟) گفتم: دارن دو تا آهنو بهم می چسبونن، صدا می ده. به اینکار می گن جوشکاری.
صدای جوشکاری اعصاب خردکن و نزدیک بود. دوباره به همان شیوه شروع کرد به بوسیدن من که مبادا این صدا ناراحتم کند. آنقدر مهربان و لطیف است که هرگز کمبود دختر داشتن را احساس نمی کنم.
همان دوست و همکار بارداری که یک بار ازش نوشتم، به دنبال اینکه خیلی دلش دختر می خواست و بچه اش پسر شد، به من می گفت: آزی، این که هیچ!!!!!!! حالا برای دومی تمام سعیمو می کنم که دختر بشه!
اینها را که می گفت، با خودم فکر می کردم که خدایا اگر در سرنوشت هر دوی ما بچه دوم هست ولی فقط به یکی مان قرار است دختر بدهی، به او بده! من فقط دلم می خواهد سوشیانس تنها نباشد. برایم جنسیتش مهم نیست. هر چند که داشتن دو بچه از دو جنس مختلف دامنه تجربیات والدین را در فرزند پروری وسیع می کند.
ضمنا این جمله معترضه را هم بگویم که مبادا این حرف های من سبب قضاوت منفی شما نسبت به همکارم شود. او تک فرزند است و والدینش مسنند و خودش هم نسبتا دیر ازدواج کرده است. طبیعیست که با حجم تنهایی طولانی ای که کشیده است، دلش همدم بخواهد و به طور سنتی فکر کند که دختر الزاما همدم بهتری نسبت به پسر است وگرنه دختر ماهیست و من خیلی دوستش دارم. چهارم دی، مقارن با تولد مبارک مسیح (ع)، پسر کوچولویش با خانم دکتر رضوان کاظمی (دکتر پنجه طلای خودم که خیلی دوستش دارم) در بیمارستان آتیه متولد می شود. خواهش می کنم برای سلامت هردویشان دعا کنید.
۴- چگونه مرغ را آبپز کنیم؟
دو باری همراه با سوشیانس مرغ را گذاشته ام آبپز شود تا برای درست کردن غذا ازش استفاده کنم. یک روز صبح سوشیانس آمد و دستم را کشید و به سمت فریزر برد و مدام می گفت: ماما! ماما! (=ماهی) منظورش این بود که بغلش کنم تا در فریزر را که بر رویش چند تا ماهی آهن ربا دار چسبانده ام باز کند. در را که باز کرد، یک بسته مرغ بیرون آورد. بعد هم دوید و از توی کابینتی که قابلمه ها را توی آن می گذارم، قابلمه ها را امتحان کرد و دقیقا قابلمه ای را که متناسب با سایز آن بود برداشت. کیسه فریزر را پاره کرد و مرغ را تویش گذاشت و روی گاز گذاشت. خودم سیر و پیاز داغ و سبزیجات و روغن زیتون و رب به آن اضافه کردم. ازش پرسیدم که الان چی باید توش بریزم؟ اشاره به سوراخ بینی اش کرد و مدام صدا دار بو می کشید. من هر بار که غذا درست می کنم، ادویه های مختلفی را که استفاده می کنم، می دهم بو کند. منظورش ادویه بود. دانه دانه شیشه ادویه ها را دادم بو کند و اسمشان را هم گفتم. به نمک که رسید بو نکرده برش گرداند. یادش مانده بود که نمک بوی خاصی ندارد. بعد از او پرسیدم اگه گفتی دیگه چی کم داره؟ در کمال ناباوری من گفت:آب! آب تویش ریختم. زودی دوید یک قاشق درآورد و محتویات را هم زد و بعد رضایت داد که گاز را روشن کنم. آخر سر هم خودش خودش را تشویق کرد و دست زد! به همان نسبت که حرف زدنش عقب تر است، ادراکش جلوتر است.
این هم یک امتیاز دیگر به نفع پسر کدبانویم (کدآقایم!!!). مادران دختردار دیگر منتظر چه هستید؟!
۵- خدایا! به من همتی بده تا آموزش توالت رفتن را شروع کنم!
دو ماه است که لگنی خریده ام و گوشه حمام گذاشته ام. هر روز به خودم قول می دهم از اولین روزی که آف باشم، آموزش را شروع کنم ولی هنوز انگار آن روز نیامده است. به خدا من آدم غرغرو و شاکیی نیستم ولی دارم واریس می گیرم از بس سر پا می ایستم. رسیدگی به چند تا دندان خراب و دو زانوی مستهلک کینه جو که هنوز آن چند ماه اضافه وزن بارداری را فراموش نکرده اند و تیرویید بیچاره ای که سه سال از آخرین چکاپش می گذرد و فقط اندکی جرات برای دادن آزمایش خون لازم است وگرنه بهنام هم زحمت اوردر آزمایشگاه و هم تنظیم دوزاژ دارو را می کشد، را از فرط خستگی و انباشت وظایف روزانه به تعویق می اندازم. به خدا نمی دانم صبحم کی شب می شود، شبم کی صبح؟ بعد مادرم از روی دلسوزی همسایه کارمند طبقه پایین اش را به رخم می کشد که هر شب راس نه خوابند. می گویم مادر من! ما که تا کارهایمان را تمام کنیم یازده شب است. اگر آن دو سه ساعت هم بیدار نمانیم تا به این روح لاغر و نحیف غذایی برسانیم، کتابی بخوانیم و فیلمی ببینیم یا قطعه ای موسیقی کلاسیک گوش دهیم که روحمان می میرد! می گوید: اشکال نداره، آخه تو کارمندی! نتیجه می گیرم وجود روح خیلی برای کارمندان ضروری نیست.
۶- هر روز که پا در آن اداره راکد و خاکستری می گذارم با خودم دعا می کنم که بار الها سوشیانس را از تمامی مشاغل ناسالم و نیز کارمندی حفظ بفرما!
٧-آقا! من شرمنده ام بابت عکس های آتلیه! آتلیه به من گفت که فایل عکس ها را پنج سال دیگر به ما می دهد! از آنسو هم چون عکس ها را در آلبوم چسبانده بودم، نه اسکنش خوب از آب درآمد و نه اینکه خاله آزاده توانست از آنها عکس بگیرد. ترسیدم عکس ها را هم از آلبوم دربیاورم، پاره شود. این بود داستان ما!



 
زندگی زیباست!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩  

1- یک قیچی پلاستیکی بچگانه برایش خریده ام و دارم کار با قیچی را به او آموزش می دهم. به او می گویم: با قیچی کاغذ و پارچه می برند.
می گوید: "گیچی...مو" و اشاره به موهایش می کند. یعنی مو هم با قیچی کوتاه می کنند.
2-دارم می شویمش. اشاره به رف زیر آینه می کند. "شیه؟" می گویم: تیغ
ادای ریش تراشیدن درمی آورد و می پرسد:"ییش"؟
3-داریم فیلم River را نگاه می کنیم. سر صحنه ای که روی ریشه های برجسته و از خاک درآمده یک درخت انجیر بسیار پیر فوکوس می کند، از راه می رسد. می گوید:"اَس"(=اسب) راست می گوید چهار ریشه برآمده شبیه چهار دست و پای اسب در حال تاخت است. می گویم: نه پسرم ریشه اس.
با تعجب بسیار ادای ریش تراشیدن درمی آورد و می پرسد:"ییش"؟!
ریش را با ریشه یکی گرفته است.
3-مادرم نماز می خواند. آن شب داشتیم ترجمه می کردیم که دیدیم خود به خود رفته جانماز دیگری را که تا به حال کسی از آن استفاده نکرده و همیشه توی کشو است آورده، به سمت قبله پهن کرده و سجده می کند و خانه ما ناگهان مملو از نور و فرشته می شود.
4-به توصیه بهنام و پزشکش، هرگز از گوش پاک کن برای پاک کردن گوشش استفاده نکرده ام. به عوض، همیشه از گوش پاک کن برای تمیز کردن بینی اش استفاده می کنم. فکر می کند گوش پاک کن، بینی پاک کن است. تا بهش گوش پاک کن می دهم، در بینی اش فرو می کند.
یک بار که خیلی گرسنه بود و برایش سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم و تحمل نداشت که صبر کند تا خنک شود، یک فنجان آب آوردم و سیب زمینی ها را در آب فرو کردم تا خنک شود. از آن روز به بعد، این به شکل یک آیین درآمده است. تا برایش سیب زمینی سرخ کنم، هر چقدر هم که سرد باشد، حتما در آب فرویشان می کند و بعد نوش جان می کند. فکر می کند این شیوه سیب زمینی خوردن صحیح است.
منظورم از گفتن این دو مورد یادآوری این نکته بود که ما خواه نا خواه داریم دنیا را به شیوه خود برای بچه ها تعریف می کنیم و خطوط و قراردادها  و کلیشه ها را به او می آموزانیم. یادمان باشد که از دنیا تصویری زیبا در ذهنش حک کنیم تا بعدها وقتی رنج بزرگسالی و مسیولیت هایش عرصه را بر او تنگ کرد، باورش از زندگی او را نجات دهد. رنج های خودمان را به او قالب نکنیم. اگر پدرمان و برادرمان و شوهرمان در حق ما کوتاهی کرده اند، به دخترانمان نگوییم که همه مردها بدند. نسل اندر نسل یک زنجیره انسانی بدبخت درست نکنیم. به پسرانمان بیاموزیم که دختران با آنها برابرند و باید رفتاری هم شان با آنها داشته باشند. حتی به شوخی شعر های احمقانه نخوانیم"پسر پسر قند عسل- دختر دختر کپ خاکستر"!!!!!!!!!!!! فردا همین قند عسل باید با یکی از همین کپ خاکسترها تا آخر عمر زندگی کند و از او نسل به وجود آورد. به او یاد دهیم که خداوندی هست که او را آفریده و در تمام عمر عاشقانه دوستش دارد و حمایتش می کند، فارغ از اینکه چه رنگی دارد، پیرو چه مذهب و آیینی است و کجا زندگی می کند. که خداوند پدر و مادر توامان ماست که از نگهداری و پرورش ما هرگز خسته نمی شود و در دستان بزرگش به اندازه همه ما جا هست تا گرم شوییم و پناه بگیریم.  به او بیاموزیم که خداوند هرگز به او پشت نمی کند حتی اگر تمام دنیا به او  پشت کنند و همیشه دستش را می گیرد و از گودال ها و ساهچاله های سیاه مکنده زندگی می پراندش. که خداوند همیشه با مهر نگاهش می کند حتی وقتی که خوابیده است.
به او بگوییم که رنج جزﺀ لاینفک زندگیست اما در کنار آن دلخوشی ها بسیارند. یادش باشد که با شکیبایی از کنار اندوه بگذرد و تک تک لحظات شاد را جشن بگیرد. که شادی را مقدس بشمارد آنسان که چه *گوارا گفت: شادی تنها انتقامیست که می توان از زندگی گرفت.
و خلاصه اینکه زندگی را چون بسته هدیه پاپا نویل در شب کریسمس با هیجان و شادی باز کند چرا که زندگی هدیه ایست که در یک لحظه تابناک، میان میلیون ها ا  س پ  ر م و ت خ م ک ی که به طور بالقوه می توانست حیاتی را تبلور بخشد، به "ما" ارزانی شده است. انگار که بلیط لاتاری را از میان میلیون ها متقاضی برده باشیم. هورا بکشیم و محبت الهی را ارج بگذاریم.    
یاد بدهیم که دشمنانش را دوست داشته باشد و همه چیز را تبلور ذات ازلی بداند.
یاد بدهیم که گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک را سرلوحه کارش قرار دهد و میان این سه، از همه مهمتر پندارش را نیک کند که گفتار و کردار خود از آن سرچشمه پاک، نیک و زلال خواهند شد.
پ.ن.1: حتی اگر علاقه ای به فیلم دیدن ندارید، حتما فیلم زندگی زیباست را ببینید.
پ.ن.2: ببخشید که اخیرا زیاد موعظه می کنم. از عوارض بالا رفتن سن استنیشخند!
پ.ن.3: انشاله در پست بعد نمونه هایی از عکس های آتلیه اش را می گذارم.

 



 
بیست و پنج ماهگی
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥  

1- من زیر یک سالگی چندین لغت می گفتم و از یک سال  و دو ماهگی جمله سازی های سه کلمه ای را با جمله "بابا کجا بودی؟"(نیمه شبی که پدرم از یک سفر دو هفته ای برگشت)شروع کردم. در دو سالگی عالی و کامل حرف می زدم. برعکس، برادرم تا چهار سالگی حرف نزد. به جای حرف زدن، از یک سری کلمات نامفهوم استفاده می کرد که فقط من می فهمیدمشان و پدر و مادرم مدام مرا برای ترجمه به کمک می خواستند(از همان زمان شغلم بر پیشانیم حک شده بود). مثلا "گاگوگو- گوگوگو"! به زبان برادرم "تاریکه، می افتی" معنی می داد یا به دایی خدا بیامرزم که تهمورس نام داشت می گفت "گَه گی گیGahgigi " ! اما، حالا اولین خصیصه بارزی که برادرم در مهمانی ها به آن شناخته می شود، قدرت بیان بسیار خوبش است. تجزیه و تحلیل و قدرت استدلالش از همه ما بهتر است و بیان سلیس و فصیحی دارد.
حرف زدن بچه ها تابع شرایط ژنتیکی و محیطی چندگانه پیچیده ایست و در اکثر موارد، دیر یا زود راه می افتند. پس، اگر نگرانید، جای نگرانی نیست. مثلا، وضعیت حرف زدن گل پسر ما به این ترتیب است:

 

سوشیانس این گونه ادایش می کند

واژه اصلی

سَب

سبز

آبا

آبی

زَر

زرد

سَن

سنگ

اَس- اسب

اسب

بَب

ببر

اِرس

خرس

بع بع

ببعی

سگ

سگ

اینژا-اینجا

اینجا

دیش

جیش-توالت فرنگی-پوشک

شیشی-شیشه

شیشه شیر

سی

سیب

آزا

آزاده (خواهرم)

آپ

تاب

آپ آپ آپو

تاب تاب عباسی

(راستی درستش همبازی است نه عباسی!)

سَ- ساشا-سوشی (بسته به مود گوینده)

سوشیانس

غذا (ولی با وجود درست ادا کردنش وقتی غذا می خواهد به رسم قدیم می گوید پوآ)!

غذا

آپ

آب

من

من

ما

ما

لِله

ژله

این

این

ماما!

ماهی

اَخ

نخ

اَخ

یخ

این جدول در تکمیل جدول قبلیست که چند ماه پیش نوشتم. ضمن اینکه، این کلمات، کلماتی هستند که رابطه دلالت را برای آنها رعایت میکند، یعنی وقتی تصویر اسب می بیند و می گوید اسب، می داند که دال کلمه سه حرفی اسب مربوط به مدلول آن که همان حیوان اسب است، می شود وگرنه ده ها کلمه را طوطی وار از ما تقلید می کند و ناقص یا کامل ادا می کند که نمی داند معنی شان چیست. مثلا به آتن می گوید آدن اما مسلما نمی داند آتن پایتخت یونان است یا اینکه بدواً یک شهر است.  
برای من در همین حدش هم خیلی رضایت بخش است. چند ماه پیش، سر موضوع حرف زدنش با دکتر صبور صحبت می کردم، می گفت ادبیات محاوره ای نسبتا پیچیده من و بهنام و کتاب داستان و شعر خواندن زیاد ما برای سوشیانس سبب افزایش قابل ملاحظه ای در داده های ورودی به مغزش شده است و می گفت اگر حرف زدنش با تاخیر مواجه شد، این را به حساب زمان مورد نیاز برای طبقه بندی داده ها، پردازش آنها و سپس بازتولید جملات و عبارات به شیوه خودش بگذارید. می گفت چنین بچه ای قاعدتا دیرتر زبان باز می کند اما وقتی باز کند، دایره لغات وسیع تری دارد. تازه، نمی داند که ما هر شب به سنت چند ساله مان یک فیلم می بینیم که همه به زبان های غیر زبان مادریست. درست است که ما اصلا عادتش نداده ایم تلویزیون نگاه کند (حتی کارتون و دی وی دی های بیبی* انشتین) و در اثنای فیلم می رود و بازی می کند یا از سر و کول ما بالا می رود، اما صدایش را که می شنود! ضمن اینکه به روال موسیقی دوستی سابقش، هر روز پیش می آید که چند ساعتی در خلال آتش سوزاندن هایش ترانه های خارجی گوش دهد و این موارد ناخوداگاه او را در محیطی چند زبانه قرار می دهد و سبب به تاخیر افتادن مضاعف تکلمش می شود. به همین خاطر، همین حدش هم مرا خوشحال و راضی می کند. خدا را شکر.
تبلیغ Your* Baby* Can* Read را دیده اید؟ من برای سوشیانس نمی پسندمش. اصلا به هیچ نوع آموزش مستقیمی در این سن معتقد نیستم اما هدفم اشاره ای به مکانیسمش بود. دو هفته پیش، شبی فیلمی از گدار به نام "دو یا سه چیز که از او می دانم"، را می دیدیم. نام فیلم به زبان فرانسه درشت روی صحنه نخست فیلم درج شده بود. اتفاقا رویش را پاوز زده بودم تا برای سوشیانس آب سیب بیاورم. بهنام گفت کلمه به کلمه برای من بخوانش. من هم روی هر کلمه دست گذاشتم و دو بار تکرار کردم. عنوان این فیلم به فرانسه می شود:deux ou trois choses que je sais d’elle(دو او تغوا شُز کُ ژو سِ دِل). اواسط فیلم بهنام کسل شد و گفت که فردا خودم ببینمش. فردای آن روز، در پایان فیلم دوباره صحنه نخست یعنی نام فیلم آمد. سوشیانس دوید و جلوی شیشه تلویزیون دست روی sais گذاشت و گفت سِ. باورم نشد دستم را روی elle گذاشتم گفت اِل! هنوز هم نمی دانم اتفاقی بود یا اینکه واقعا یاد گرفته بود. چون آنقدر هیجان زده شدم که یادم رفت کلمات بیشتری ازش بپرسم!!
به اینجا می گوید اینژا یا اینجا. اما آنجا را بلد نیست. هر وقت می خواهد بگوید آنجا، می رود آنجا و می گوید اینجا!!!!
یک سری مکعب به رنگ های مختلف دارد. پریشب، داشتم دسته بندی رنگ ها را با او کار می کردم. مکعب سبزی برداشتم پرسیدم: "چه رنگیه؟" گفت: "سَب". گفتم: "آفرین پسرم. حالا یک مکعب سبز دیگه بده به من روش بچینم."  داد. گفتم:"خب، حالا یه سبز دیگه هم بده که قهرمان من بشی." کلا از هر رنگ سه مکعب دارد. مکعب آخری هم کمی دور افتاده بود. نمی دیدش. دید نزدیک ترین رنگ به آن زرد است، یک زرد برداشت داد دستم و خندان گفت:سَب! گفتم: "نه این زرده. سبز نیست." یک کم دیگر گشت و باز ندیدش. با لبخند و حالت صورت ارباب رجوعی که کسری پرونده دارد و یک جوری سعی می کند به کارمند مربوطه بفهماند که حالا یک کاریش بکن و تو رو خدا زیر سبیلی ردش کن، گفت: "سَب!" پافشاری کردم :"نه پسرم این زرده، نمیشه" حرصش درآمد و مکعب زرد را سه متر آن طرف تر پرتاب کرد و داد زد: "سَب!" و بازی را بهم زد!
دو سه شب پیش هم اولین جمله سه کلمه ای را ساخت. از خستگی رو به موت بودم. روی تختمان، شیرعسل آخر شبش را دادم و برخلاف معمول که شیشه را روی میز توالت می گذاشتم، روی پاتختی کنار تخت گذاشتم. بلند شد، شیشه را روی میز توالت گذاشت و گفت:"ماما شیر اینجا" و خوابید.
می دانم بسیاری از شما بچه هایی در سن سوشیانس یا حتی کوچکتر دارید یا داشته اید که مهارت های کلامی شان بسیار بهتر از سوشیانس است. مخصوصا، جدول فوق را تهیه کردم و گذاشتم، تا هم یاد خودم و هم یاد دوستان از گل بهترم باشد که به پیشرفت های ولو کوچک بچه هایمان ارج بنهیم و فقط او را با خودش مقایسه کنیم.
2- در پایان دو سالگی، شیر خشک اش هم به دستور دکتر قطع شد. شیر خشک قادر به تامین نیازهای بدن بچه های بالاتر از دو سال نیست. به جایش روزی دو تا 250 سی سی شیر عسل (شیر پاستوریزه جوشیده شده+عسل طبیعی نه شیر عسل های آماده تجاری) نوش جان می کند. سی قطره مولتی ویتامین Vitane اش هم به روزی 5 سی سی شربت  Vitane تبدیل شد که فردا باید بخرمش چون تا به حال ذخیره قطره اش تمام نشده بود.
3- انگار فقط منتظر بود که من راجع به احتیاطش راجع به رنگ بازی در وبلاگش شکایت کنم و بعد دچار اصلاح ژنی شود! فردای آن پست، آمد دستم را کشید. دیدم عین یک بچه سرخپوست اصیل سر تا پایش را با ماژیک های غیر سمی و قابل شستشوی کرایولا رنگی کرده، تازه روی سنگ های کف سالن را هم پر کرده بود. آمده بود دنبال من که مرا هم به اتاق گریم ببرد! بعد از اینکه یک دست و یک پایم را کاملا رنگی کرد، با ماژیک نارنجی نیم رخ راستم را هم کاملا نقاشی کرد، حتی به داخل سوراخ گوش بیچاره ام هم رحم نکرد و بهنام هم از صورت دو رنگم فیلم گرفت. سر کلاس هنر و خلاقیت هم خیلی راحت با گل مجسمه سازی ارتباط برقرار کرد. اجازه ندارم که محتوی کلاس را در اینجا بنویسم ولی یک نکته مهم را باید یادآوری کنم که پرند جون می گفت که به هیچ عنوان خمیر بازی دست بچه ها ندهیم، چون منافذ باز پوست، مواد شیمیایی مضرش را به سرعت جذب می کند. به جای آن از گل رس که هم در مغازه های اسباب بازی گلدونه هم در مغازه اشل میدان تجریش یافت می شود، استفاده کنیم. پرند می گفت که طبق تحقیقی که صورت گرفته، کمترین میزان افسردگی و اضطراب در میان مشاغل مختلف بین باغبانان، گل فروش ها و مجسمه سازان دیده می شود و گل بازی به جای خمیر بازی می تواند در تامین سلامت روان بچه ها خیلی موثر باشد. توضیحاتش در این مورد بسیار جامع و جالب بود ولی هرچند که اینجا را هم نخواند، درست نیست پیش تر بروم.
4- بدون له کردن نارنگی، آن را کاملا پوست می کند و تعارف می کند.
5- در بحث غذا خوردن، طبعی تا به این حد آدم بزرگانه در بین بچه ها ندیده ام: عاشق نسکافه، قهوه ترک، شکلات تلخ، زیتون چه معمولی و چه پرورده، ماﺀ الشعیر تلخ و... است. نمی دانم وقتی چهل ساله شد، چه می خواهد بخورد؟
6-در این لحظه، دلم می خواهد همه باهم دعا کنیم که خداوند مهربان به همه پدران و مادران طول عمر و توانایی دهد تا بچه هایشان را زیر سایه خودشان بزرگ کنند و اینکه دل هر کسی که بچه ندارد و بچه می خواهد، به معجزه اش روشن گردد. دعا کنیم که بچه هایمان از خودمان بهتر شوند تا فردا روز دنیای زیباتری بسازند. آمین.