Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
طوماری از این روزهای سوشیانس
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩  

1- ترم اول هنر و خلاقیت دو تا سه سال ما در موسسه بادبادک با پرند جون از هفته پیش شروع شد. اکثر بچه های ترم گذشته این بار هم هستند و جای مامان سروش (که در کلاس دیگری از همین دوره شرکت می کند) و مامان آرتین کوچولو (که بچه اش هنوز دو ساله نشده) خالیست. به عوضش، مامان های دختردار بیشتری در کلاس حضور دارند و تعادلی میان جمعیت پسر و دختر برقرار شده است.
این کلاس را خیلی دوست دارم. همیشه قبل از شروع کلاس، پرند جون حاضر و آماده در کلاس حضور دارد و تا پایان تایم کلاس، هم سخت با بچه ها کار می کند. آگاه و اهل مطالعه است. رفتارش با بچه ها درست و اصولیست. از نظر محتوی کاری و آموزشی کلاس هم، خیلی خوب است. کلاس به چهار بخش تقسیم می شود: در بخش اول، بچه ها به نقاشی و درست کردن کلاژ و کاردستی و... (در یک کلام کار خلاقانه هنری) می پردازند، در بخش دوم، بازی داریم، بخش های سوم و چهارم هم شعرخوانی و قصه خوانی هستند.
سوشیانس کم سن ترین بچه کلاسشان است و به همین خاطر من ازش انتظار ندارم که عملکردش الزاما در حد بچه های بزرگتر دیگر باشد. گاهی اوقات خیلی خوب همکاری می کند اما گاهی هم دوست دارد از دور میز کنار برود و در اتاق بدو بدو کند و به گوشه ها سرک بکشد. از بین بچه ها هم عاشق امیرعلی، یکی از بچه های جدید کلاس است که جثه اش ماشاله از بچه های دیگر خیلی بزرگتر است و سوشیانس هم که عاشق ارتباط با بچه های بزرگتر از خودش است.
در فصول گرم، عصرها مادران همسایه بچه ها را برای بازی به حیاط مجتمعمان می آوردند. بچه ها دو گروه بودند: بچه های نوپا در یک گروه و بچه های پیش دبستانی و دبستانی در گروه دیگر. با وجود اینکه، من با تبلیغاتم کفه را به نفع هم سن و سالانش سنگین می کردم که مثلا" سوشیانس ببین شروین چقدر دوستت داره، محمد توپ رو آورده پایین که با تو بازی کنه و..." باز هم می رفت با آن قد و قامت کوچولویش وسط گروه دبستانی ها خودش را جا می کرد و اگر آنها می خندیدند، او هم قهقه می خندید و اگر آنها می دویدند و بازی می کردند، کم نمی آورد و پا به پایشان می دوید. پسرهای گروه انعطاف کمتری نسبت به دخترها داشتند و دایم به جان من نق می زدند که "خاله، اینو ببر. کوچیکه، نمی تونه حرف بزنه و..."
جلسه پیش به پرند جون گفتم که سوشیانس همچنان تا وقتی نقاشی می کند که دستش رنگی نشود و به محض رنگی شدن جا می زند و با اصرار و گریه از من می خواهد که دستهایش را کاملا بشویم. در حالیکه، با دست و دلبازی غذا را روی میز خانه  پخش و پلا می کند و با هیجان روی شیشه میز نقاشی می کند. پرند گفت: چون به غذا اعتماد دارد(غذا را خورده است و اعتمادش جلب شده است) اما به رنگ اعتماد ندارد. می گفت زمان می برد تا به رنگ هم اعتماد کند. مدتی پیش دوباره یک بوم نقاشی خریدم و تشویقش کردم نقاشی کند. بیشتر خوشش می آمد که رنگ را از داخل لیوان به روی بوم بریزد یا با قلم مو پخشش کند تا اینکه با دست نقاشی کند. کلا چند جلسه طول کشید تا یک تابلو را تمام کرد. اما آن روز که به تقلید از کلاسش، بریده های کاغذ کادوهای موجود در منزل را دستش دادم تا با دست پاره کند و بعد یادش دادم که پشتشان را چسب ماتیکی بزند و روی بوم نقاشیش بچسباند تا به شکل کلاژ درآید، چون دستش آلوده نمی شد خیلی خیلی استقبال کرد و بعد از تمام شدن کاغذها باز هم کاغذ می خواست، حتی به مقوای داخل جعبه ویفر و کاغذ زرورقی دور تافی ها هم رحم نکرد و همه را روی بوم چسباند. من هم بوم را کامل سلفون پیچ کردم و در معرض دید گذاشتم و هر چند دقیقه یک بار با آب و تاب بهش یادآوری می کردم که این اثر هنری کار اوست و مورد تشویق شدید قرارش می دادم و او هم ذوق می کرد. اما هنگامی که در نوزده ماهگی بوم نخست را به اتمام رساند، (همانی که قابش کردم و عکسش را توی وبلاگش گذاشتم)، اشراف به این موضوع نداشت که این اثر خودش است و مدام از من می پرسید: "شیه؟" (=چیه؟) (یاد کاراکتر بابای صدر*اعظم در قهوه*تلخ افتادم با "چیه؟کیه؟"هاش!)
امروزهم ایده بکری داغ داغ از عسل بانو دزدیدم که گفتم با شما هم در میان بگذارم: می توانید بچه را به پارکی جایی ببرید و با هم برگ های پاییزی را جمع کنید و چسب بزنید و روی بوم یا کاغذ بچسبانید. مرسی عسل بانوی نازنین برای ایده خوبت.
برای جلب اعتمادش به رنگ و رنگ بازی در نظر دارم سری به لگولند مجتمع تجاری ت ی ر ا ژ ه بزنم. یک بار در آنجا، وسیله جالبی دیدم که مثل یک جور خیش بود که به سر آن چند عدد گچ رنگی مخصوص خودش وصل می شد و بچه آن را در محوطه آزاد روی زمین می کشید و شیارهای رنگی ایجاد می کرد. فکر می کنم این ترفند خوبیست که هم رنگ بازی کند و هم دستش آلوده نشود تا کم کم اعتمادش جلب شود. پرند می گوید که رنگ بازی بهترین شیوه تخلیه درونی و کسب اعتماد به نفس است. به همین خاطر است که دوست دارم با رنگ اخت شود.
2-عکس های آتلیه اش حاضر شد. به نظرم، نتیجه کارعالیست. مرسی از نظرات همگی و معرفی آتلیه های خوب با یک سپاسگزاری ویژه نسبت به گلناز جون، زهره مامان کسری جون، مامان درسا جون و مامان شایان جون. الان، با خیال راحت می توانم توصیه اش کنم. دو تابلوی بزرگ 50*70 هم سفارش داده بودیم که یکی را در سالن و یکی را در اتاق خواب خودمان نصب کردیم و هر وقت چشممان به صورت درخشان و خندانش می افتد، روحمان تازه می شود. مثل پنجره ایست که رو به یک باغ بهاری در سپیده دم باز می شود. بوی گلبرگ و شبنم می دهد، عکسهایش.
3- شدت خرابکاری های سوشیانس و گستردگی آزمایشات شیمی-فیزیکش به حدی رسید که عملا زندگی با آن شرایط دیگر عملا امکان پذیر نبود. مجبور شدیم کل مبلمان و دکوراسیون منزل را عوض کنیم. فعلا میزنهارخوری را آورده اند و یک ماه است که بدون مبل به سر می بریم و تازه اگر مبلمان جدید در گمرکی جایی گیر نکند و همه چیز طبق برنامه به پیش برود، دو هفته دیگر را هم باید به این شکل سر کنیم. مبلمان قبلی را که به ثمن بخس به سمسار فروختیم، تازه، می گفت همین پولی را هم که دارم می دهم بابت حسن برخوردتان و میزنهارخوریست وگرنه پسرتان چنان بلایی سر مبل ها درآورده که مفت هم نمی ارزد! تازه بماند که فرش ها حالشان از مبلها خراب تر است و وقتی که از شوک مبل ها بیرون آمدیم، باید اقدام به تعویض آنها نیز بکنیم. به آزاده خوشگله مامان آدرینا جون که همکار روبه رویی ام است به شوخی گفتم: "می دونی مجبور شدیم هزینه چند تا سفر عزیز رو بابت خرید این تیرتخته های بی ارزش بدیم؟! "خیلی بامزه کفرش درآمد و با خنده می گفت: بسسسسسسسه دیگه. (اینجا هم همه می دانند که من و بهنام عاشق سفر کردنیم. اما حیف که ارزش پولمان در مقابل ارز کم است. تازه، بعد از تولد سوشیانس میزان سفر رفتن ها یمان به حداقل رسیده است. اگر می شد من و بهنام به شخصه حاضر بودیم روی زیلو زندگی کنیم ولی تمام دنیا را بگردیم). بگذریم.
4-عطف به پست پیشین، تا از روی منبر پایین نیامده ام، یک نکته دیگر هم در رابطه با رفتار با کودک بگویم. بچه ای در کلاس سوشیانس اینا هست که گاهی اوقات که اوضاع بر وفق مرادش نیست و با خواسته اش مخالفت می شود، جنجال به پا می کند. داد می زند، گریه می کند و خود را به زمین می کوبد. مادرش، خانم بسیار خانم و دوست داشتنی و آرامیست. طفلک خیلی معذب و ناراحت می شود. یکی دو بار هم مرا کنار کشید و گفت: "به خدا ....در منزل خیلی "خوب" ه، نمی دونم چرا اینجا اینطوری رفتار می کنه" و لحن صدایش ناراحت و عذرخواهانه بود. بهش گفتم: "عزیزم، اینجا هم بچه خیلی خوبیه. خب، بچه اس. طبیعیه. گاهی اوقات بچه ها واکنش شدید نشون می دن. من که خیلی دوستش دارم. تو هم اصلا خودتو ناراحت نکن". بعد، خودم به فکر فرو رفتم. ببینید، دوستان گلم، لحظاتی هست که بچه ها ما را جلوی جمع شرمنده و خفیف می کنند. طبیعی است. به خودتان نگیرید. گاهی اوقات، آن پاسخی را که ما انتظار داریم به ما نمی دهند (مثل سوشیانس که در کلاس گاهی همکاری نمی کند و دوست دارد در محیط کلاس آزادانه چرخ بزند، به جای اینکه نقاشی کند) مادران همگی در یک مکانیسم مشترکند: بابت خصایص و رفتارهای مثبت بچه به خود امتیاز مثبت نمی دهند، اما تا یک ذره بچه سرما می خورد یا رفتار نامناسبی از او سر می زند، احساس گناه سرتاپایشان را فرامی گیرد و احساس تقصیر و اهمال می کنند. نکنید! بچه هم مثل ما انسان است: بیمار می شود، داد می زند، تف می کند!!!!!!!، فحش می دهد، گستاخی می کند. همه را به پای خود ننویسید. بچه محصولی پیچیده از میلیون ها ژن است که از نیاکان تاق و جفتش به او رسیده است. صرف اینکه شما زاییدی اش و شیرش داده ای و همه هم می گویند بچه کپی برابر اصل قیافه شماست، دلیل نمی شود که شما مسیول تمام رفتارهایش باشید. از قضاوت دیگران نهراسید. البته، طبیعی است که وقتی بچه آدم قشرق به پا می کند آدم کمی نگران نظر و قضاوت سایر مادران شود. اما به قول کتاب "وقتی کودکتان نه می گوید، چطور او را با خود همراه کنید" که دکتر صبور به من پیشنهادش کرد، وظیفه شما تامین نظر بقیه نیست، وظیفه شما دفاع از فرزند خودتان است. هرگز نه بچه را در حضور دیگران ملامت کنید (مثلا چرا زبون درازی می کنی؟ بچه بد!) نه پشیزی بابت نظر دیگران اهمیت قایل شوید. مادران فهیم (که اکثر جمعیت مادران را تشکیل می دهند) شما را به خوبی درک می کنند، مادرانی را هم که به شما یا کودکتان حسادت می کنند و به دنبال گاف کوچکی هستند که آن را به رختان بکشند و در شما احساس بی کفایتی ایجاد کنند و مرهمی بر زخم درون خود بگذارند(که انگشت شمارند) رها کنید و به حال خود بگذارید. آنها به قدر کافی از دست خودشان در رنجند. هم شما مادران خوبی هستید و هم بچه ها، بچه های خوبی هستند. ایده آلیست نباشیم چون زندگی ایده آل نیست. قبل از خواندن کامل کتاب فوق، سر فصل هایش را مرور می کردم. با خودم گفتم ممکن است سوشیانس انگشت بمکد یا از رنگ بازی احتیاط کند اما واقعا خدا را شاکرم که هیچ یک از سرفصل های کتاب، مشکلاتی نیست که با او داشته باشم. تازه، این در حالیست که الان دو ساله است که این سن را به نام تریبل تو (دو سالگی وحشتناک) یا نوجوانی کودکی می نامند. خدا را شکر که سالم و خوشگل و باهوش است و بیش از هر کودک دیگری که دیده ام به موسیقی علاقه دارد، به شدت مهربان و همدل و سخاوتمند است، خوب، دیگر چه چیزی از خدا می خواهم؟ (یک شکر تو از هزار نتوانم گفت) منظورم از این حرفها این است که روی نکات مثبت بچه تکیه کنید و ضمن آن، با روحیه مثبت سعی در اصلاح نقاط ضعفش کنید. بهترین دوست بچه خود باشید. استفان هاو*کینگ، توماس ادیسو*ن و بسیاری از بزرگان دیگر را همه رد کردند و تنها کسی که ایمانش را به این بزرگمردان از دست نداد، مادرشان بود. به بچه خود ایمان داشته باشید چون جز شما مادر دیگری ندارد. خدا یارتان.



 
من سوپرمام نیستم!
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  

در کتاب پست مدرنیسم، گلن وارد از قول منتقدی به نام مایکل هایم می نویسد: "امور مجازی، بازنمایی نیستند، زیرا چیزی را باز- نمایی نمی کنند. به عبارت دیگر، چیزی را که از قبل در جایی دیگر نمایان است، بازنمایی نمی کنند." در همان کتاب، نویسنده در تایید مطلب فوق، در رابطه با اندیشه های ژان بودریار، متفکر و فیلسوف پست مدرن فرانسوی، توضیح می دهد که "در شیوه فکری بودریار، واقعیت رابطه ای سست با تصاویر و دیگر شکل های بازنمایی دارد. واقعیت این است که نسبت به بازنمایی اهمیت کمتری دارد. اولویت با بازنمایی است و بازنمایی زمام امور را در دست می گیرد و شبیه سازی است که واقعیت را تعیین و تولید می کند."
علت نوشتن خطوط فوق، وجود کامنتهایی بود که گاه و بیگاه از دوستان بسیار عزیزی به طور خصوصی دریافت می کنم. این دوستان آنقدر به من لطف داشته اند که می گویند که احساسات عمیق من نسبت به پسرم و شیوه فرزند پروری مرا تا آن حد می ستایند که خود احساس می کنند که به قدر کافی مادر خوبی نیستند و هرگز نمی توانند "به گرد پای من برسند"!!!!!!! ممکن است کسی باشد که از خواندن این کامنتها احساس غرور و رضایت کند اما فکر می کنم در سی و چهار سالگی، آنقدر به بلوغ فکری و احساس عزت نفس رسیده باشم که حاضر نباشم که حتی یک دوست به قیمت خودتخریبی دست به تحسین من بزند. آنچه در پاراگراف اول آمده است، عصاره فکری بودریار و همفکرانش در نقد رسانه های جمعی (البته بیشتر تلویزیون و سینما) است که از مولفه های حاکم و تاثیرگذار بر دوره پست مدرن که در حال حاضر در آن به سر می بریم، به شمار می رود. چکیده اش به زبان ساده و به طور خلاصه این است که عصر ما، عصر ارتباطات و رسانه هاست و تمام رسانه های مجازی (من جمله اینترنت و وبلاگ ها) واقعیت را درست و عین به عین منعکس نمی کنند. یعنی یک رابطه خطی و یک به یک میان واقعیت و تصویر بازنمایی شده از آن وجود ندارد ولی این تصاویر کم کم چنان در تار و پود سیستم فکری ما جای می گیرند که جای واقعیت را می گیرند و اینجاست که خطر آغاز می شود.
قضیه وبلاگ هم همین است. به جان پسرم که می پرستمش، من تا به حال هرچه، هر چه از احساسات خودم نسبت به سوشیانس و کارهایی که برایش انجام داده ام، نوشته ام حقیقت محض بوده و لاغیر. یعنی کلمه ای را از خودم اضافه یا تحریف نکرده ام و واژه به واژه اش عین واقعیت بوده است. منتهی، در این بازنمایی صحنه هایی هم بوده که خانم کارگردان در تدوین کاتشان کرده است، هرچند که تعدادشان زیاد نیست. گاهی شده که من از دست بچه عزیزتر از جانم به تنگ آمده ام. به او گفته ام که برو، حوصله ات را ندارم. گاهی آنقدر خسته بوده ام و او هم آنقدر آتش سوزانده که دادم را درآورده است. بابا، من هم انسانم. دو شغل دارم (که یکی اش زمانبر و دیگری (ترجمه) استخوان سوز است) و یک خانه و یک همسر و یک بچه که رسیدگی به امور آنها وظایف هر روزه و اصلی مرا تشکیل می دهند. دوستانی دارم و اعضای خانواده ام که به هر حال مسایل و مشکلات شان ذهن مرا درگیر می کند. گاهی ته می کشم. صبح هایی هست که به قول خانم شین، برای مادر بودن هنوز آماده نیستم، خدا خدا می کنم نیم ساعت دیگر هم که شده بخوابد تا به کارهایم برسم. اما به قول دوست عزیزم نندی، که مادر خوب دو بچه عزیز است، همه ما صحنه های ناخوشایندی داریم اما نمی خواهیم در وبلاگمان دوباره از آنها حرف بزنیم و آنها را فراخوانی کنیم (اصل جمله اش یادم نمی آید ولی مضمونش همین است) ولی سخن این است که وجود این تک صحنه ها (اگر به ندرت رخ دهد) از هیچ یک از ما مادر یا پدر بدی نمی سازد. من قبل از بچه دار شدن، آنقدر ایده آل گرا و بچه دوست بودم که اگر می دیدم مادری در مرکز خرید یا فروشگاه بچه گریانش را با خشونت به دنبالش می کشد، حالم بد می شد. هر چند، نه خدا را شکر هرگز چنین کاری کرده ام و نه هنوز هم به چنین مادری حق می دهم اما دیدگاهم تعدیل شده است و علیرغم اینکه هنوز دلم برای بچه می سوزد اما مادرش را هم درک می کنم. مادری و پدری یک کار تمام وقت نیست، بلکه یک کار بیست و چهار ساعته است، بدون ذره ای تعطیلی و وقفه. طبیعی است که گاهی آدم سر برود و طاقتش طاق شود. مخلص کلام اینکه، در کنار این صحنه های لطیف و صورتی و پروانه ای، لحظات بد هم بوده است، اگر چه در وبلاگ من و در وبلاگ مادران دیگر، ممکن است ردی از آنها نبینید، به خاطر این که این لحظات لحظاتی نیستند که ما به واگویه کردنشان افتخار کنیم، یا شاید دلمان نمی خواهد که فردا که بچه مان سواددار شد و اینها را خواند، تصویر بدی از ما در ذهنش باشد. گلمریم (مامان سام و ماندانا)، یک بار به زیباترین شکل ممکن این احساس را توصیف کرده بود. شاید هم بعضی نمی نویسند، چون از مورد قضاوت قرار گرفتن می ترسند. ما، همه، چه دانسته چه نادانسته، با لباس های پلوخوری مان در این محیط مجازی حاضر می شویم. منظورم گول زدن خواننده نیست، اما همه ما خواه ناخواه بهترین وجوهمان را به نمایش می گذاریم. دقیقا به همان دلیلی که با وجود صد غم درون، بازهم هنگام عکس گرفتن لبخند می زنیم. ما انسانیم.
در انتها می خواهم بگویم، چه من چه شما، خواننده ی مادر، همه از جانمان مایه گذاشته ایم و از خون و گوشت و جان خود فرزند (یا فرزندانی) را به این دنیا آورده ایم و از شیره جان خود به او نیوشانده ایم و از وقت و انرژی و جوانی خود برای بزرگ شدن و بالندگی و پرورشش مایه گذاشته ایم. ایمان داشته باشید که همه ی ما داریم کار بزرگی را انجام می دهیم و و آن نیمه دیگر دنیا آنگونه که دوست بسیار عزیزم، لیلی جان یک بار نوشت، وامدار ماست. ما بشریت را ادامه می دهیم و دنیا را در راستای محور زمان به جلو می گسترانیم. به خود ایمان داشته باشید و برای ادامه راه از خداوند مهربان کمک بخواهید. هریک از شما بهترینید، چه راجع به آن بنویسید، چه ننویسید. چه باور داشته باشید، چه باور نداشته باشید. موفق باشید. 
پ.ن.: به زودی با سوشیانس برمی گردم.



 
ماوالا
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  

دو هفته پیش، سوشیانس را برای چکاپ دو سالگی پیش دکتر صبور بردیم. بهنام خوابش می آمد، توی ماشین خوابید، من بچه را بردم دکتر. ضمن حرف، گفتم که هر غذایی درست می کنم، سوشیانس با هزار زحمت و بازی دو قاشق می خورد و بعد وسط غذا یک بند می گوید: پوآ، پوآ و تازه آدم را خفت می دهد و گریان و نالان قابلمه ای را از توی کابینت بیرون می کشد و روی گاز می گذارد و در یخچال را باز می کند که خلاصه برایم غذا درست کن انگار نه انگار که آنچه که دارد می خورد، غذاست. این در حالیست که غذای پخته شده، مثلا سبزی پلو با ماهی یا خوراک مرغ است که محبوب ترین غذاهایش است. اما وقتی بهنام یا مادرم به او غذا می دهند، اصلا بازی در نمی آورد و راحت غذایش را می خورد. به همین خاطر، گاهی روزها دو سه مدل غذا درست می کنم ولی باز هم این بازی ادامه دارد و تمام مدت پوآ پوآ گویان می نالد.
دکتر صبور ناراحت شد و به من گفت: ببین، تو مادر خیلی خوبی هستی ولی باید یک چیز را یاد بگیری و آن این است که این نهال کوچک علاوه بر آبیاری و کودرسانی و... گهگاه نیاز به هرس دارد. او حساسیت تو را  فهمیده و دارد باهات بازی می کند و تو تن به این بازی می دهی. بعد هم کتابی را با عنوان "هنگامی که کودکان نه می گویند، چگونه آنها را با خود همراه کنیم؟" را که ترجمه مادر یکی از بیمارانش بود، به من معرفی کرد که بلافاصله خریدم اما در نوبت کتاب های نخوانده ام گذاشتم که وقتی این دو جلدی فعلی که در دست دارم تمام شد، آن را دست بگیرم.
در راستای اختلالات رفتاری بچه ها در دو سالگی، سوشیانس وقتی شش هفت ماهه بود و لثه هایش می خارید، عادت داشت که دو انگشت اشاره و میانی دست راست را در دهانش کند و لثه های ملتهبش را ماساژ دهد، این تسکین تا حدی در او اثر داشت که وقتی هم که دندان هایش درآمد، باز هم این عادت بد از سرش نیفتاد. اوایل فکر می کردم که مواقعی که مضطرب می شود(مثلا وقت دیدن غریبه ها یا در برخورد با موقعیت های جدید و ناآشنا) دست در دهان می کند. اما به مرور فهمیدم که حتی وقتی که در نهایت آسودگی دارد م ی ر ق ص د و قه قه می خندد، هم دستش در دهانش می رود. این یک عادت بد است که کاملا مستقل از شرایط محیطی انجامش می دهد. نمی دانم، شاید ندادن پستانک به دستور دکتر، باعث شده غریزه مکیدن در او به طور کامل ارضا نشده باشد. وقتی راه های آسان تر مثل حرف زدن و خواهش کردن و جایزه دادن و تهدید کردن و... به نتیجه نرسید، مانده بودیم چه کار کنیم. یکی از دوستانم پیشنهاد داد از ماوالا*استاپ استفاده کنیم.
یکی از دوستان و همکاران عزیزم باردار است و هرازگاهی به اتاق ما می آید تا با هم گپی بزنیم. یک بار به من گفت: من اگر ببینم بچه ام بیمار است (دور از جانش)، به دکتر می گویم برای من مهم نیست بچه ام بستری شود یا به او آمپول بزنید، مهم نتیجه نهایی و بازگشت سلامتی بچه ام است. هرکاری که صلاح است انجام دهید. من اصلا ناراحت نمی شوم.
من واقعا در دلم تحسینش کردم، چون خودم عمرا نمی توانم تا این حد واقع گرا و منطقی باشم. به همین خاطر، تحت تاثیر حرف دکتر و تمایل به تمرین برای رسیدن به نگرش این دوست باردارم، یک شیشه ماوالا* استاپ خریدم و وقتی بچه ام خواب بود، در حالیکه هجوم اشک دیدم را تار کرده بود و درست ناخن هایش را نمی دیدم، با قلم مو روی تمام ناخن هایش مالیدم و کمی هم از آن خوردم و از طعم تلخ و تند وحشتناکش، گریه ام شدیدتر شد. بهنام از در وارد شد و از دیدن صورت من در آن حالت شوکه شد. سوشیانس بیدار شد و طبق عادت دو انگشتش را به دهان برد که به سرفه و آب ریزش بسیار شدید از دهان افتاد، با تعجب گریه می کرد که چه بلایی سر دستش آمده که دیگر نمی تواند خوردشان. من و بهنام برای همدردی با او، توضیح دادیم که دست هر سه نفرمان تلخ شده و اگر توی دهانمان ببریم ، دهانمان تلخ می شود و هر دو دو انگشتمان را در دهان بردیم و عین خودش عق زدیم و صورتمان را کج و کوله کردیم. طفلی دهانش تلخ شده بود و آب خواست. هی آب می خورد و دوباره مذبوحانه دست در دهان می کرد و دوباره حالش بد می شد و آب می خورد. دو لیوان پر آب خورد! از آب ریزش شدید دهان، دو بار بلوزش خیس شد. یک بار هم بالا آورد. کل این ماجرا از زمان بیدار شدنش پنج دقیقه طول کشیده بود، اما خیلی به هر سه نفرمان فشار آورده بود. آمد بغلم و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و ملتمسانه نالید ماما! و چشمهایش پر از اشک و خواهش بود. دوباره خودم شدم! همان مامان نازک دل احساساتی بی منطق که نمی تواند اشک بچه اش را ببیند. ماوالا را پرت کردم. با استون ناخن هایش را پاک کردم و دستهایش را سه بار با آب و صابون شستم، تازه بازهم ته مزه تلخی می داد اما خیلی بهتر شده بود. خوشحال و خندان شد. اشاره کرد که ضبط را برایش روشن کنم و بعد سرخوش شروع به قردادن کرد. م ی رق ص ی د و می خندید و دست می زد. با دیدن شادیش، انگار صد چلچراغ بزرگ در ظلمات دلم به یک باره روشن شد.
من همینم! با همه حسن ها و نقطه ضعف هایم. هر چه که هستم، اصالت دارم. هنگامی که سعی می کنم تحت تاثیر صلاح بینی ها و نصایح دیگران، فرد دیگری شوم، اصالت وجودی خود را از دست می دهم و نتیجه هم نمی گیرم. چون نمی توانم تا انتهای راه و گرفتن نتیجه، از فرد ناصح پیروی کنم. دلم طاقت نمی آورد. مادری امری طبیعیست و وقتی به پشت سر و این راه دوساله نگاه می کنم، می بینم که من مواقعی بهترین نتایج را گرفته ام که از غرایز مادری خودم تبعیت کرده ام. منی که بابت تزریق واکسن هایش کم مانده بود زیر سرم بروم (به درست و غلط بودن این احساسات کاری ندارم)، چه به انجام عملیات هارشی مثل ماوالا* استاپ زدن و شکنجه کردن بچه؟
ممکن است کسی که خودش هنوز بچه ندارد یا بچه دارد ولی طرز فکرش منطقی و اصول *گراست، خواندن این خطوط به نظرش لوس بازی و مبالغه آمیز بیاید اما درست یا غلط من اینطورم و طور دیگری نمی توانم باشم. رنج دیگران مرا از پای درمی آورد. بالاخص اگر این دیگران، آن عزیزترین کوچکی باشد که نفسم به نفسش بند است، که پاره جگر من است، که ناله اش چون داسی بافت های قلبم را ریش ریش می کند. هرس کردن کار من نیست. کار من عشق ورزیدن است و این کل رسالتیست که خداوند بابتش مرا آفریده است. هرس کردن را به پدرش و مربیانش و زندگی می سپارم و "خود را در افسون گل سرخ شناور می سازم".   



 
گزارش تولد
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  

سلام،
آستین ها را بالا زدم که شرح مبسوطی از تولد بنویسم که دیدم شیلا جون بسیار بهتر از من زحمتش را کشیده است. قبلش توضیح بدهم که چون دوربین فیلمبرداری مان را به تازگی خریده ایم و در گرماگرم برگزاری جشن تولد، حقیقتش فرصت خواندن کاتالوگ و تمرین نداشتیم، نتیجتا فیلم ها و عکس های حاصله تکه تکه و پراکنده است. به همین خاطر، سعی می کنم شرح مفصلی از تولد بنویسم تا وقتی که جزییاتش از حافظه مان پاک شد، برای سوشیانس به یادگار بماند.
قبل از هر چیز، کارت تولدش که الحق زیبا و جالب بود، زحمت خاله آزاده عزیز بود که طفلی با وجود کار و مشغله فراوان، ما را شرمنده کرد و این کارت فوق العاده را برایمان درست کرد. تازه وسط کار، غافلگیرش کردم و دیدم در همان فرصت کم آخر شب، سه کارت صد در صد متفاوت با هم را طراحی کرده و دارد سراغ چهارمی اش می رود که دیگر به زور جلویش را گرفتم. کارت های دوم و سوم را هم نگاه داشتم تا انشاله سال بعد ازشان استفاده کنم.
تولد را منزل پدری ام گرفتیم که نسبت به منزل ما فضای بزرگتری دارد. با این همه، از ته دل می گویم که شرمنده بسیاری از دوستان گل وبلاگی و غیر وبلاگی ام شدم که نتوانستم دعوتشان کنم. به خاطر پر تحرکی بچه های نوپا، عملا کل فضای خانه پر شده بود. در برنامه ام هست که اگر انشاله جور شد، سال دیگر در جایی عمومی تولدش را بگیرم و یک فراخوان عمومی دهم که هر کس دوست داشت، ما را مفتخر کند.
شب قبل از برگزاری تولد، تا ساعت سه نصف شب داشتیم منزل را تزیین می کردیم و دایم روی نردبان بودیم و یک لحظه از سوشیانس غافل شدیم که دیدم دارد دهانش می جنبد و چیزی زیر دندانش ترق ترق می کند. تا به سمتش دویدم که ببینم چی خورده، قورتش داد. نکته اینکه اصلا در آن حوالی هیچ خوراکی خاصی وجود نداشت. یهو پشت مبل دیدم که قوطی خالی قرص های مولتی ویتامین جوشان پدرم باز شده و درش را قلوه کن کرده و ماده جاذب رطوبت داخل درب قوطی روی فرش پخش شده است. فکر کنم، یکی دو پولک از آنها را خورده بود. نگران شدم که همه مرا دلداری دادند که چیزی نیست. فردا صبح، در منزل خودمان دیدم سرتاپا در پی پی فرو رفته است. از حجمش وحشت کردم. کلی شستمش و لباس پوشاندمش که دیدم بالا آورد. بعد اسهال و استفراغ امان بری شروع شد. تمام فرش ها و پتوها و لباس های موجود در خانه به نوبت آلوده شد. کار به جایی رسید که من و سوشیانس هردو لباس های بزرگ بهنام را پوشیده بودیم، چون دیگر چیزی برایمان باقی نمانده بود. تمام روز را از ترس گریه کردم. با گریه آشپزی کردم، آن هم در فاصله کوتاهی که سوشیانس خوابید. دودل بودیم که تولد را کنسل کنیم یا نه. بعد، حساب کردیم که حتی اگر یک نفر را نتوانیم پیدا کنیم، و بنده خدا با بچه کوچک این همه راه را زحمت بکشد و بیاید، چه؟
بهنام برایش داروی ضد تهوع اطفال نسخه کرد و از داروخانه خرید. خدا را شکر، بعد از خوردن قطره، تهوع اش بند آمد.
به هر حال، تولد برگزار شد اما صاحب تولد تمام مدت در بغل ما (عمدتا من) بی حال بود و نای بازی با بچه ها را نداشت. علیرغم اینکه، خیلی کارها برنامه داشتیم انجام دهیم و نشد و حتی بعضی از خوراکی ها را یا منزل خودمان جا گذاشتیم یا به خاطر فشردگی برنامه نشد سرو کنیم، شب خوبی بود. جمع گرم و صمیمی دوستان و مدعوین حاضر و شادی و شیطنت بچه ها کاستی های ما را جبران کرد. دوستان بادبادکی هم تقریبا همه آمده بودند به جز مامان و بابای سروش و گل پسرشون که نامزدی دعوت بودند. از دوستان دیگر هم فقط هلن خوشگله و مامان و بابای گلش به علت سرماخوردگی جایشان خیلی خالی بود. به ما در حضور دوستان خوبی که بعضی هایشان را بعد از مدتی می دیدیم، خیلی خوش گذشت. مهمانان را جوری با هم ست کرده بودیم که هر کسی حداقل با یک نفر دیگر نزدیک و انتیم باشد و کسی غریب نماند.
شام را هم شراکتی درست کردیم، مادرم حلیم بادمجان را پخت، بهنام سینی پاچینی با سبزیجات پخته و چیپس درست کرد و منم الویه و لازانیا و پودینگ و ژله سه رنگ را آماده کردم. در برنامه ام بود که بیف استروگانف هم درست کنم که بدحالی سوشیانس امکانش را سلب کرد. خوراکی های میان وعده را هم از تواضع خریدیم و سعی کردیم حتی الامکان سالم باشند. از سرو چیپس و ساندیس و پفک و پاستیل هم خودداری کردیم. باز هم وضعیت سوشیانس، وقتی برایمان باقی نگذاشت تا بهنام آن پاپ کورن های فوق العاده خوشمزه دست سازش را درست کند. میوه ها را هم بهنام ورقه ورقه برش داد و باسلیقه در چند دیس چید تا سروش برای بچه ها راحت باشد. کیکش را هم به شکل کفشدوزک از قنادی ماه بانو در خ مرزداران سفارش دادیم. اگر، تعداد مهمانانتان بیشتر از پنجاه نفر است، به نظر من بهترین گزینه قنادی کوک در مرکز خرید اسکان–میرداماد است که طراحی هایش حرف ندارد و فقط ایرادش بزرگ بودن کیک ها و گران بودن فی هر کیلو آن به نسبت سایر قنادی هاست.
زحمت کل پذیرایی را یک تنه، آزاده جون، خواهرم کشید. برادرم هم که علاوه بر دوندگی های صبح تا شب برای تدارکات تولد، چون پمپ بادکنک منزل ما جامانده بود، آنقدر بادکنک های نود سانتی بزرگ را با دهان باد کرده بود که دچار افت فشار خون شده بود. مادرم هم که از دو سه روز قبل به تنهایی به نظافت کلی پرداخته بود که در اینجا از یکایکشان از ته دل ممنونم. خسته نباشید. لیست مهمانان و هدایای بسیار زیبایشان را هم می گذارم که سوشیانس بعدا بداند چه دوستان گلی داشته است.
پدربزرگ و مادربزرگ و دایی بهنام: ماشین شارژی بزرگ زرد رنگ
خاله آزاده: دو عدد کت زمستانی مارک کلاموتی
مارتیای بلوند و خوش تیپ و مامان و بابای گلش: لگو+کارت هدیه
رومینای شیطون یکی یه دونه مامانی(تنها دختر مهمانی بود) و مامان و بابای گلش: ست ماشین های ریلی (امشب رونمایی می شود)
ایلیای چشم خوشگله و موفرفری و مامان و بابای گلش: ست بزرگ ابزار(مثل ابزار*مهدی)
آرتین نجیب و شازده و مامان و بابای گلش: دو بلوز بنتون
سرهنگ فتاحی و خانمش (از اقوام مادرم): سکه
خانم بابان(همسر فواد*بابان-مجری اخبار و از اقوام مادرم): تراول
همکلاسی هایم "ش" و "ل" (به دلایلی ترجیح دادند اسمشان اینطور درج شود): کارت هدیه و یک جعبه شکلات
همکلاسی ام "ش": کارت هدیه
ثمر و نازگل (دوستان خواهرم): آدم آهنی
حریرناز و سوگند(دوستان خواهرم): عروسک و چند جلد کتاب
ثریا جون (که خودش در مهمانی حضور نداشت-از دوستان مادرم): سکه
بهنام: یک جفت کفش ساق دار آدیداس
من: تاب
(خدایا، چیزی را از قلم نینداخته باشم؟!)
که واقعا از همه ممنونیم. آنقدر همه هدایا ارزشمند، زیبا،  باسلیقه و مفید بودند که سوشیانس نسبت به من و بهنام کاملا یک خوشه*یکی و یک مرفه *بی درد به شمار می آید!

پ.ن.: امروز یک هدیه دیگر هم اضافه شد:

مهین جون (دوست مادرم) که تولد دعوت بود و از ترس شیطنت و سر و صدای کوچولوها نیامد: یک عروسک میمون بزرگ

راستی، حال سوشیانس بعد از دو روز خوب شد و به لطف خدا به زندگی پر شیطنت روزانه اش برگشت. خداوندا، بابت همه محبت هایت شکر.