Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
متولد ماه مهر
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸  

"....دنیای موراکامی، دنیای تنهایی، سرسختی، سخت کوشی و پایداریست. او در مقابل دنیا کوتاه نمی آید، به هیچ وجه. هدفی برای خود ترسیم می کند و ذره به ذره، جزﺀ به جزﺀ، با دقت و نظم پیش می رود. اهل کمک گرفتن نیست. به حرف دیگران هم اعتنایی نمی کند که او را منع می کنند. برگشتن در کار او نیست. باید به مقصد برسد. تکاپوی او جهانی را به تکاپو وامی دارد."
این شیوه ایست که مجتبی ویسی مترجم خوب کتاب "از دو که حرف می زنم، از چه حرف می زنم" برای توصیف شخصیت هاروکی موراکامی، نویسنده کتاب در پیش می گیرد.
سوشیانس عزیز دلم، پسرک مهربانم
حالا که به لطف خدای مهربان، پس فردا سی مهر، تولد دوسالگی توست، از این جملات هدیه معنوی بهتری ندیدم که در این محیط مجازی تقدیمت کنم.
دلم می خواهد وقتی که به امید خدا این مطلب را خودت می خوانی، آنقدر بزرگ شده باشی که مفهوم تک تک جملاتش را عمیقا دریابی و به کار ببندی.
فقط بگویم که منظور از تنهایی، مردم گریزی و مردم ستیزی نیست بلکه پاسداشت آن خلاﺀ و خلوت مقدس درون است و اینکه قاﺋم به ذات خودت باشی و به ارزشهای درونی ات آنقدر ایمان داشته باشی که به خاطرش تا سر قله موفقیت بروی حتی اگر هیچ همسفری نداشته باشی که با تو پای در راه نهد.
من نشانه هایی را که به عقل و سلیقه و تجربه محدود خودم صلاح می دانم، فرا راه تو چون فانوس های روشنی در مسیر جاده تاریک می آویزم. ولی تو اگر خودت خواستی و صلاح دانستی، می توانی از اینها پیروی کنی تا تو را به قله دلالت کنند، هر گاه هم که صلاح ندانستی، من به تفاوت های فردی مابین دو انسان ولو مادر و فرزند احترام می گذارم و باور دارم که تو از نسل بهتر و باهوش تری از نسل من هستی. فقط از خدای بزرگ می خواهم که همیشه بهترین راه را به تو الهام کند و در تمام مسیر پرفراز و نشیب زندگی حامی و حافظت باشد.
تولدت مبارک، دلبندم.  قلب



 
آتلیه کلیک
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸  

آقا، من عاشق شده ام! عاشق آتلیه کلیک (بانری سابق)!!!!!!!!!!قلب
خیلی خوب شد که بالاخره دست از تنبلی برداشتم و همت کردیم و حضوری رفتیم آتلیه کلیک. حقیقتش، به خاطر مشغله زیادی که داریم، سعی کردم تلفنی راجع به این آتلیه قضاوت کنم و به نوعی خودم را راضی کنم که همان شید که قرارداد بسته ایم، بهتر است. البته، شید هم آتلیه خیلی خوبیست و انتخاب آتلیه، منهای یک سری فاکتورهای تکنیکی، بیشتر سلیقه ایست. در نوشتن این پست، من به دیدگاه شخصی خودم استناد می کنم. رفتیم و نمونه کارهای زیبا، هنری و از همه مهم تر طبیعی اش را دیدیم و خیلی پسندیدیم. به هزار زحمت و اصرار و تلفن توانستم برای دیروز، بیست و هفتم مهر، وقت بگیرم. من و سوشیانس از یک سو و بهنام از محل کارش رفتیم آتلیه. به خاطر دوباری که در آتلیه دیگری زمین خورد، هنوز از آتلیه می ترسد و ما پارسال مجبور شدیم خودمان هم آرایشگاه برویم و لباس پلوخوری بپوشیم و کنارش بنشینیم تا عکس بگیرد. اما مهارت اینها در ایجاد ارتباط با بچه و شکار لحظات طلایی واقعا قابل تحسین است. خیلی در کارشان واردند و واقعا رضایت مشتری را جلب می کنند. من با کلی نگرانی رفتم و با کلی خوشحالی برگشتم. فکر نمی کردم بتوانند ازش عکس بگیرند. چون سوشیانس در برخورد با غریبه ها دو فاز دارد: فاز جوگیری (که جو محیط می گیردش و به ما می چسبد و دو انگشتش را که معرف حضور دوستانی هست که سوشیانس را از نزدیک دیده اند، در دهان می برد و کلا کپ می کند)نیشخند و فاز دوم که فاز پسرخالگیست که اندکی بعد از فاز اول رخ می دهد و آنقدر شروع به راحت شدن با محیط و انجام انواع دو های هیجانی و انواع دالی بازی و ... با افراد حاضر می کند که عملا نمی شود جمعش کرد! نیشخندفاز مابینی هم که ایده آل عکاسیست، وجود ندارد!! البته، از شوخی گذشته، کار عکاسی از کودک به نظرم سخت ترین بخش عکاسیست. آنها خیلی خوشحال بودند که سوشیانس آنقدر خوب باهاشان ارتباط برقرار کرده بود و اینکه اینقدر ماشاله بچه خندرو و خوش اخلاقیست. تشویق
القصه، چون نیم ساعتی زودتر رسیده بودیم، لطف کردند و آن تایم را هم به زمان مقرر ما اضافه کردند و چهار دکور چیدند. دکور اول ،تولد بود که سوشیانس وسط کار از شدت هیجان بازی، کیک را هم مثل بادکنک ها و ریسه ها شوت فرمودند. داشته باشید که دیشب تولد خواهرم، آزاده خانم خاله ریزه، بود و طفلی این کیک او بود که لطف کرد و برای عکاسی به امانت به ما داد و سوشیانس از خجالتش درآمد! خجالت
دکور دوم، منظره یک کلبه روستایی در یک فضای باصفای سبز تابستانی بود، کلی هم ببعی خوشگل جلوی در خانه چیده بودند و گلهای رنگی شاخه بلند فانتزی قشنگی، زیبایی صحنه را دو چندان می کرد. که بخشی از این چیدمان نقاشی روی پرده پس زمینه بود و بخشی دیگر، دکورهای پیش ساخته بود که واقعا جالب بود.
دکور سوم هم، دکور کابوی بود که در پشت زمینه یک اسب چوبی ایستاده و کل صحنه با پشته های کاه و کاههای پراکنده پر شده است. لباس کابویش هم دقیقا به اندازه یک بچه دوساله است که با کلاه کابوی تکمیل می شود. بماند که دو نفر به اضافه من و بهنام داشتیم بیرون از کادر سرگرمش می کردیم و بالا و پایین می پریدیم و آقای عکاس هم طفلک کادر را بسته بود و کاملا آماده عکس بود، دختر خانم دیگری از پشت سوشیانس کلاه را در دو سانتی متری سرش نگاه داشته بود و به اشاره عکاس ول می کرد و عکاس در کسری از ثانیه کلیک می کرد و سوشیانس در همین کسری از ثانیه کلاه را کامل از سرش برمی داشت و دو هزار بار، این پروسه تکرار شد و تازه عکسهایی هم که به طور موفقیت آمیز توانستند بگیرند، همه دست به کلاه بود و جمیعا کفشان از تر و فرزی و سریع العملی پسرک ما بریده بود.زبانخنده احتمالا، به مادربزرگش (مادر من) رفته است که آنقدر فرز است که به راحتی مگس را با اولین تلاش در هوا می گیرد!
دکور آخر هم یک دکور کلاسیک بود که در واقع نمای مبلی را کنار پنجره نشان می داد و تزیینات صحنه به گونه ای بود که انگار بچه در گوشه ای از منزلش روی مبل نشسته است که آن هم خیلی دوست داشتنی بود. این آتلیه، هم سلیقه ی افرادی را که مثل من محیط های شاد و کارتونی و فانتزی را برای بچه های کوچک می پسندند، تامین می کند و هم نماهای کلاسیک و حتی ساده تک رنگ دارد که اگر کسی آنها را ترجیح می دهد، عکس بچه را به آن صورت بگیرند.
قیافه بچه ها هم همه طبیعی با رنگ طبیعی رخسار بچه بود و اصلا رتوش و دستکاری نشده بود. عکس ها را نیز، هم معمولی چاپ می کنند و هم دیزاین هنری می دهند.
قرار شد کانتکت ها را یک هفته بعد برویم ببینیم و یک ماه بعد از آن عکس ها را تحویل بگیریم. دعا کنید عکس هایش خوب شود.
اگرهم مایل بودید که آنجا بروید، حتما از دو سه هفته قبل رزرو کنید که به مشکل من برنخورید.
بازهم عرض می کنم که من بنا به نگرش و برداشت شخصی خودم این آتلیه را معرفی کردم. ممکن است، کسی برود و عکس هایش را به هر دلیلی نپسندد.
من بی تقصیرم!
این هم شماره تلفنشان:22866180- 09126446130 



 
از این روزهای پسرم
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  

بازهم خیلی خیلی ممنون از لطف همگی بابت به اشتراک گذاشتن تجربه های ارزشمندتان.قلب
بعضی از آتلیه هایی را که معرفی کرده بودید، از قبل می شناختم. به آتلیه ک ل ی ک هم که توصیه کرده بودید، تلفن کردم که دو ایراد داشت، اول اینکه فقط یک ساعت به بچه وقت می دهند که به نظر من کم است چون مثلا آدمی به محافظه کاری سوشیانس حداقل نیم ساعت زمان لازم دارد که همه جوانب محیط را بسنجد و با آن خودمانی شود. مورد دوم هم این بود که باید از بین دکورها، فقط به سه مدل بسنده کنیم و حتما در حدی عکس سفارش دهیم که سقف صد و بیست هزار تومان را پر کند. یعنی مثلا باید ده تا عکس با سایز شانزده در بیست و یک سفارش دهیم که طبعا با این محدودیت تعداد دکور، به طور متوسط هر سه-چهار تا عکس یک بک گراند (پس زمینه) پیدا می کند و عکس ها تکراری می شود. بچه من که یک دختر بچه پنج ساله نیست که بتواند با عشوه گری های ملوس و شیطنت های دخترانه ژست های متنوع بگیرد و به عکس حالت های جدید بدهد. در این سن، تنوع عمدتا به زمینه عکس محدود می شود و هنر عکاس در شکار لحظه ها.
به همین خاطر رفتیم آتلیه ش ی د و عکس هایش را دیدیم و قرارداد بستیم. حسنش تنوع دکور و خوش خلقی و بچه دوستی ذاتی خانم عکاس است اما باز هم عکس هایش به آن اندازه ای که می خواهم، طبیعی نیست. حالا انشاله که عکس هایش خوب بیفتد.
در این مدت، یک اتفاق بد هم افتاد و آن این بود(آزاده جون اگر اینجا را خواندی، به مامان و بابا و بهنام حرفی نزن، چون خدا را شکر تا الان خودشان متوجه نشده اند) که روز دوازدهم مهر که تعطیل رسمی بود، از صبح تا ساعت دو بعد از ظهر جان کنده بودم و کلی کار منزل انجام داده بودم. ساعت دو، خسته و کوفته به یادگار زمانی که در ارمنستان درس می خواندم، چای با مربای تمشک درست کرده و کتاب به دست در مبل فرو رفتم تا نفسی تازه کنم. اتفاقا، به صفحه ای رسیده بودم که جنایات یک سادیست را نسبت به گربه ها توصیف می کرد (کتاب کافکا در* ساحل اثر هارو*کی مورا*کامی-نویسنده نامدار ژاپنی) و از آن سو هم بهنام سوشیانس را که پی پی کرده بود، شسته بود و پوشک کرده بود ولی شلوارش را کنار من، توی سالن، همان جا که درآورده بود، جا گذاشته بود و بچه را آورد که همان جا شلوارش را بپوشاند. یهو رسیدم به عبارت خون، خون، خون که بهنام داد زد: خون! صدای جیغ سوشیانس به هوا رفت. به خدا از این تقارن کم مانده بود سنکپ کنم. نفهمیدم بهنام وقت بالا کشیدن شلوار، زیادی فشار آورده بود و پای بچه از زمین جدا شده بود یا آن طور که خودش می گوید سوشیانس وول زده بود و خواسته بود از دستش فرار کند که خلاصه محکم دمر افتاده بود روی سنگ کف سالن. نتیجه اینکه دندان پیشش شکست و لبش هم قاچ خورد و خون سرازیر شد. دو دستمال کاغذی پر از خون شد. دلم خون شد. طفلی خودش تا عصر رنگش زرد زرد بود. به هیچکس چیزی نگفتیم تا ناراحت نشوند. فردا بردیمش پیش دندانپزشک متخصص کودکان، دکتر مجید برگ* ریزان، که یک بار هم شماره تلفنش را در وبلاگم گذاشتم. گفت: تا سه سالگی و یا حتی بیشتر که بتواند یک ربعی روی یونیت آرام بماند، نمی تواند ترمیمش کند. گفت: در این سن چون اعمال دندانپزشکی باید با بیهوشی انجام شود، فقط در شرایط بحرانی مداخله می کنیم وگرنه صبر می کنیم تا بچه بزرگتر شود. باز خدا را شکر می کنم که اتفاق بدتری نیفتاد و قضیه به همین جا ختم شد. هر چند، کاش جعبه بزرگی پر از جواهرات قیمتی داشتم (من از بچگی از طلا و جواهرات خوشم نمی آمد و حالا هم تنها طلایی که دارم رینگ گرد ساده عروسیم است که مدام به دست می کنم) و همه را دزد می برد تا اینکه مروارید زیبای دهان پسرم خدشه دار می شد. به هر حال، باز هم خدا را شکر. دل شکسته
از سوشیانس هم کمی بگویم که خیلی کارهای بامزه ای می کند: شبی بهنام به من گفت تو چرا اول مسواک می زنی بعد نخ می کشی؟ باید اول نخ بکشی و بعد مسواک بزنی تا خمیردندان داخل فضاهای بین دندانی نفوذ کند. فردا شب به سوشیانس گفتم: پسرکی، بیا مسواک زدن به دندان (اشاره به شعری که وقت مسواک کردن دندان هایش برایش می خوانم) که گفت: نه، اَخ (به نخ می گوید اخ). هورا
از دو ماه پیش به این ورهم بازی های خیالی را شروع کرده است، البته در حد غذا پختن و بچه داری! هر روز صبح، مثل خانمهای قدیمی که کله سحر غذا را بار می گذاشتند که تا ظهر نم نم بپزد و جا بیفتد، انواع قابلمه ها و ظروف را وسط سالن می چیند و مواد غذایی را از یخچال و روی کانتر کش می رود یا اینکه با لگو و مکعب هایش شروع به آشپزی می کند. ماشاله خیلی مدرن هم تشریف دارند و حتما باید تمام وسایل برقی آشپزخانه (مثل بخارپز و...) در اختیارشان باشد و با کمک آنها پوا(=غذا) بپزند. خیلی سر خودش را شلوغ می کند و خیلی مایه می گذارد. لگو ها را در آبکش می ریزد و تکان می دهد تا مثلا آبش برود. قابلمه را با دستگیره می گیرد و جا به جا می کند، یعنی مثلا داغ است. با قاشق های چوبی مدام آنها را هم می زند تا ته نگیرد و خلاصه کلی خودش را به زحمت می اندازد. بعد هم غذا را در دیس می کشد و سرو می کند. گاهی هم که حوصله ندارد، مستقیما قابلمه را می آورد و روی پای من می گذارد و با دست به شکل نمادین غذا از توی قابلمه برمی دارد و دهان من می گذارد. من هم با ملچ و ملوچ ادای خوردن در می آورم و خیلی از دستپختش تعریف می کنم و دستهایش را می بوسم. او هم تشویق می شود و دوباره غذا دهان من می گذارد و این لوب حداقل پنجاه بار ناقابل تکرار می شود! نیشخند 
گاهی هم عروسک هایش را که تا به حال، کاری به کارشان نداشت، برمی دارد و با لحنی کره ای و عجیب و غریب در گوششان با محبت آواز می خواند، درست مثل من که خودش را بغل می کنم و در گوشش آواز می خوانم. صدایش را نازک و سوزناک می کند و با ابروهای اریب جوری آواز می خواند که هم خنده ام می گیرد و هم دلم می خواهد درسته قورتش دهم. به خدا، مهربانیش عجیب است، این پسر.ماچ
شوخ طبع هم هست. زیاد سر به سر ما می گذارد و چون با طرح و نقشه قبلی این کار را می کند، خودش از قبل از انجام کار ریسه می رود. مثلا، گاهی اوقات بهنام از او می پرسد: من کی ام؟ غش غش می خندد و می گوید: ماما! خندهیا اینکه شبی توی صندلی عقب ماشین نشسته بود و یک موز درسته دستش بود. بهش گفتم: مموشی، پوست موز رو بده به من و بدون اینکه به عقب برگردم، دستم را دراز می کردم و او هر بار یک نوار از پوست موز توی دستم می گذاشت. یهو دیدم غش غش دارد می خندد، دستم را که دراز کردم، با شیطنت کف دستم را قلقلک داد و خودش هم ریسه رفت، نگو پوست موز تمام شده بود و می خواست سربه سرم بگذارد! خنده

به بهنام می گویم: چرا هر کسی که سوشیانس را از نزدیک دیده است، باور نمی کند که او اینقدر شیطان است؟ می گوید: ظاهرش جنتلمن است، مردم را گول می زند!عینک
در هر حال، شیرین کاری های بچه در این سن خیلی زیاد است و حیف که ذکر همه آنها از عهده من و حوصله این وبلاگ خارج است.
این بود انشای من! ماچ 



 
آتلیه
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠  

سلام دوستان گلم

بازم یه زحمت عمومی:

بچه ها کسی هست که در مورد آتلیه شید که آدرسش مرکز خرید تندیس توی تجریشه و مدام هم در مجله شهرزاد تبلیغ می کنه، اطلاعاتی داشته باشه؟ کسی هست که اونجا عکس انداخته باشه؟ اگر بله، چطور ارزیابیش می کنین؟

کلا، آتلیه خیلی خوب سراغ دارین؟ دنبال جایی می گردم که کیفیت عکساش خوب باشه یعنی عکس ها زیاد دستکاری و روتوش نشده باشن، عکس بچه تخت و بدون بعد و پلاستیکی نباشه بلکه مثل قدیما که زمان بچگی خودمون عکس می انداختیم و خبری از دوربین های دیجیتال و فتوشاپ نبود، عکسها زنده و طبیعی باشن. قیمت هاشم خیلی غیر عادی نباشه مثل یه جا که زنگ زدم گفت که برای سه چهار تا عکس یه میلیون تخمین هزینه میشه!

از همه مهم تر هم عکاسش مهربون و صبور باشه و بتونه خوب با بچه ها ارتباط برقرار کنه. 

ممنون از همتون.

پ.ن.: از اظهار لطف یکایک تون در پست قبل ممنونم. ببخشید که فرصت نشد تک تک از لطف همتون تشکر کنم. ماچ 



 
نفسم...پسرم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

 

پ.ن.: دلم می خواهد این آیه قدرتمند را به روی سوشیانس و تک تک بچه های دنیا بخوانم و فوت کنم. خدا حافظشان باشد.

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین.