Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
بادبادک
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩  

دوستان گلم

موسسه بادبادک برای دوره های پاییز کودک و موسیقی ٣-٢ سال و هنر و خلاقیت٣-٢ سال رزرو می پذیرد. خواستم اطلاع رسانی کرده باشم که اگر کسی مایل است زودتر زنگ بزند، چون کلاس ها ظرفیت محدود ٨-٧ نفره دارند و خوب طبعا بچه های کلاس خودمان اکثریت مایلند که دوره ها را ادامه دهند و کلاس ها را زود پر می کنند.

من کلاس کودک و موسیقی را شخصا تا به حال تجربه نکرده ام ولی تعریفش را بسیار شنیده ام. هنر و خلاقیت هم که گل سر سبد کلاس های بادبادک است و بسیار توصیه اش می کنم. هم معلمش فرهیخته و مطلع است و هم بچه ها خیلی خوب با این کلاس ارتباط برقرار می کنند. تا این حد که در یکی دو جلسه اول کودک و بازی ٢-١ سال که تابستان شرکت کردیم، هنوز بچه ها در ریتم کلاس هنر و خلاقیت بودند و کارهایی را می کردند که مقدمه فعالیت های خاص آن کلاس بود.

پ.ن.: مطلبی هم راجع به کامنت ها هست که می خواستم با شما در میان بگذارم: بارها شده که مادران عزیز و دوستان گلم که در شهرستانها زندگی می کنند، اغلب به شکل خصوصی درد دل و اظهار تاسف کرده اند که چرا موسساتی شبیه بادبادک در شهر آنها وجود ندارد تا بچه ها بتوانند از آن منتفع شوند. در خوب بودن بادبادک شکی نیست. اگر خوب نبود که والدین ترمی نزدیک به صدهزار تومان هزینه نمی کردند و از آن مهم تر در سرما و گرما از صد مشغله خود نمی گذشتند تا وقت بگذارند و بچه را از شش ماهگی کلاس بیاورند. اما این به این معنی نیست که بچه هایی که در این کلاس ها شرکت نمی کنند خیلی از بچه هایی که این دوره ها را طی کرده اند، عقب ترند. رک بگویم مهمترین کارکرد این کلاس ها با هم بودن بچه هاست. الان که زندگی ها آپارتمانی شده و مشکلات معیشتی و بالا رفتن سن ازدواج و هزار فاکتور دیگر خانواده ها را به سمت تک فرزندی سوق داده است، بچه ها کمتر با گروه همسالان در ارتباط قرار می گیرند. هیچ یک از اقوام و دوستانی که ما با آنها معاشرت می کنیم، برای مثال بچه حتی یکی دو سال بالاتر از سوشیانس را هم ندارند وای به حال هم سن. این بچه مدام با بزرگسالان در ارتباط است. این کلاس تنها فرصتی است که بتواند به قول خود با چهار تا "نانا"ی همسن درآمیزد. من چه بگویم که همه خود استادید اما محض تکرار عرض می کنم که در غیاب این کلاسها، حتی اگر شده با یکی دو مادر دوست شوید که بچه های هم سن دارید و هفته ای یک بار بدون قایل شدن تشریفات و مهمانی بازی دور هم جمع شوید و بگذارید بچه ها با هم باشند. از وسایل ساده ای چون گواش و ماژیک های کرایولا که هم سمی نیستند و هم کاملا قابل شستشو هستند، خمیرهای بازی، کاغذ و چسب و قیچی های کاغذبری ایمن مخصوص کودکان و اسباب بازی های متناسب با سنشان استفاده کنید تا جریان تفکر و خلاقیت در آنها جوشش پیدا کند. به سمت کاری که قرار است انجام دهند، هدایتشان کنید اما چیزی را به آنها دیکته نکنید. مثلا وسایل نقاشی را در اختیارشان بگذارید و با آنها رنگ بازی کنید اما از کشیدن چشم چشم دو ابرو و غیره خودداری کنید. برایشان کتاب قصه (ترجیحا شعر) بخوانید در حالی که خودشان بتوانند تصاویر کتاب را ببینند. بعضی قسمت ها را به دلخواه و صلاحدید خود سانسور کنید. مثلا حتی در کارهای استاد گرامی ناصر کشاورز مواردی دال بر تنبیه بدنی ملایم مادر نسبت به بچه ها وجود دارد. برایشان موسیقی گزینشی بگذارید، مثل سی دی های شعرهای کودکانه و آرام و ساده متناسب با ریتم با بچه ها حرکات موزون انجام دهید. (ترجیحا ن ر ق ص ی د، چون ر ق ص پیچیده است و تقلیدپذیری اش را برای بچه ها مشکل می کند.) کلاس های بادبادک هم از همین مولفه ها استفاده می کند. مثلا از اسباب بازی های بزرگ و گرانقیمت اصلا در آنجا خبری نیست. چرا که معتقدند بچه ها را از تفکر و خلاقیت باز می دارد و پرتوقع بارمی آورد.

دلیل اینکه آن اوایل من شرح مبسوطی از روند کلاس ها می نوشتم بیشتر به خاطر دوستان مهربان شهرستانی بود. اما مربی دوره از من خواست که ادامه ندهم چون معتقد بود ممکن است نتوانم دقیقا آنچه را که در کلاس روی می دهد، به خواننده انتقال دهم و باعث تقلید ناقص و اشتباه شوم که البته کاملا حرفش منطقی بود. ما در فلسفه رولان بارت، از فلاسفه پسامدرن فرانسه، نظریه مشهور مرگ *مولف را داریم که به طور خلاصه می گوید هنگامی که مولفی (اعم از نویسنده، شاعر، نقاش، فیلمساز، مجسمه ساز و..) اثری را تولید می کند، تا زمانی که کار زیر دستش است بر متن استیلا دارد. به محض اینکه متن به خواننده، بیننده یا شنونده می رسد، از زیر سیطره اش خارج می شود و در حیطه قدرت همین خوانندگان و بینندگان و شنوندگان قرار می گیرد که آنها بنا به پیش زمینه های ذهنی قبلی خود و به خاطر پیچیدگی های ذاتی درون متنی و بینامتنی و چند لایه بودن زبان، تفسیر خاص خود از آن می کنند که چه بسا صد و هشتاد درجه با خواست پدیدآورنده آن متفاوت باشد.

در کتب افلاطون هم به همین دلیل از نوشتار به عنوان فارماکون یا تریا*ق (تریا*ک) یاد می شود که هم جنبه شفابخشی دارد و هم می تواند کشنده باشد.

در هر حال، در این کاینات بی انتها، هیچ انرژیی از بین نمی رود و هیچ تلاشی بی ثمر نمی ماند. هر جا که هستیم و هر گونه امکاناتی که در اختیار داریم، چون صادقانه و ایثارگرانه کمر به تربیت کوچولوهای قشنگمان بسته ایم، به لطف خدای متعال فردا ثمره اش را خواهیم دید. مهم این است که دست از تلاش برنداریم و همیشه به آینده امیدوار باشیم و از خداوند بخواهیم که اذهان بچه ها را چون خاکی حاصلخیز برای پرورش بذرهای نیکو آماده کند که فردای بهتری بسازند.

آمین.



 
سفر به روسیه (2)
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  

چهار روز بعد از ورودمان به مسکو، این شهر باشکوه را با پرواز داخلی به سمت سنت پترزبورگ رویایی و دل انگیز ترک کردیم. فاصله این دو شهر هفتصد کیلومتر است و با هواپیما حدود یک ساعت است. هتل ما در خیابان نوفسکی(به کسر نون و سکون واو، ف، سین) قرار داشت. گویا مقبره داستایوفسکی و بسیاری از بزرگان دنیای ادب و هنر در صومعه نوفسکی در همین خیابان هست اما به خاطر فشردگی بیش از حد تورمان وقت نشد سری به آنجا بزنیم و حسرتش روی دلمان ماند.
معتقدند که سنت پترزبورگ زیباترین شهر جهان است ولی به قول تور لیدرمان اگر هم این ادعا مبالغه آمیز به نظر آید، می توانیم با اطمینان بگوییم که جزو پنج شهر زیبای جهان به شمار می آید. این شهر در ابتدای قرن هجدهم به دستور پترکبیر ساخته شد. پتر که خود دانش آموخته دانشگاه آمستردام در رشته مکانیک سیالات بود، می خواست شهری شبیه آمستردام بسازد(لیلی جون شما در آمستردامید، راستی؟) ولی این شهر ناخواسته شبیه ونیز شد. سنت پترزبورگ بر روی چهل و دو جزیره بر روی رودخانه نوا (به کسر نون) و در کنار خلیج فنلاند ساخته شده است و حدود 560 پل (با پل های حومه شهر که جمعا نهصد پل می شود) ارتباط بین این جزیره ها را میسر می سازد. هر شب حدود ساعت یک بامداد پل ها با آن عظمتشان باز می شوند تا کشتی های بزرگ بتوانند از آنجا عبور کنند و حدود 5 صبح دوباره بسته می شوند که در کروز شبهای سنت پترزبورگ باز شدنشان را دیدیم. در تیرماه حدود 24 ساعت آفتاب بر این شهر می تابد که به شبهای سفید مشهور است. عکس این مورد در دی ماه به شکل شب های قطبی نیز مشهود است. نام این شهر برخلاف تصور از پتر کبیر گرفته نشده و از پطرس مقدس، یکی از حواریون مسیح(ع) مشتق شده است. در سال 1712 پایتخت از مسکو به این شهر انتقال یافت و تا سال 1918 پایتخت روسیه بود. در این سال نامش به پترو گراد تغییر یافت و در سال 1924 پس از درگذشت لنین، نامش را لنینگراد گذاشتند و در سال 1991 مجددا نام سنت پترزبورگ به آن برگردانده شد. از کل زیبایی های این شهر به سه مورد موزه ارمیتاژ، کاخ پترهف یا فواره ها و دهکده تزارها بسنده می کنم.

ارمیتاژ:
ارمیتاژ (یا تلفظ انگلیسی اش هرمیتاژ) در فرانسه به معنای جای خلوت است. این موزه بزرگترین موزه جهان از نظر تعداد قطعات هنریست (بزرگترین موزه جهان از نظر وسعت لوور فرانسه است) و جزو مفاخر دولت روسیه به شمار می رود. در ذکر عظمت این موزه همین بس که اگر برای دیدن هر قطعه هنری فقط یک دقیقه زمان بگذاریم، دوازده سال طول می کشد که کل موزه را ببینیم. ارمیتاژ یا قصر زمستانی مجموعه ایست از پنج ساختمان که نخستین ساختمان آن کاخ زمستانیست که در زمان الیزابت دختر پتر کبیر ساخته شد. در زمان کاترین کبیر، کلکسیون های زیادی از نقاشی ها و مجسمه های جهان به این موزه تعلق گرفت.
در جنگ جهانی اول سالن های این قصر به عنوان بیمارستان نظامی مورد استفاده قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 به دستور لنین این محل ملی اعلام شد و از کاخ به موزه تغییر کاربری داد.
در جنگ جهانی دوم، گروهی از مردم داوطلب فرهنگ دوست قطعات موزه را بسته بندی کردند و به سیبری فرستادند تا از دست آلمان ها در امان باشد.
در این موزه می توان آثار نقاشی هنرمندانی چون داوینچی، رافایل، رامبراند (که شیفته آثارش شدم)، رنوار(همیشه دوست داشتنی)، ون گوک (عزیزم)، گوگن، پیکاسو و میکل آنژ و آثار بسیاری از هنرمندان دیگر را که من نمی شناختمشان، مشاهده کرد. علاوه بر نقاشی، مجسمه های زیبا و نفس گیر، صنایع دستی، جواهرات، کوبلن و تقریبا هر نوع اثر هنری قابل تصوری در این موزه جالب وجود دارد. متاسفانه سالن تمدن ایران باستانش بسته بود و فرصت دیدنش را از دست دادیم.

پترهف:
یا پترگف یا کاخ فواره ها زیباترین جایی بود که در سنت پترزبورگ دیدم. کاخ پترهف به عنوان مجموعه بی نظیری از پارک ها و کاخ ها نشان دهنده شکوه و عظمت قرون هجده و نوزده است که توسط بیش از صدفواره تزیینش کرده اند. در محدوده بیش از هزار هکتاری آن حدود سی کاخ و پاویون مخلتف و بیش از صدمجسمه زیبا وجود دارد و در سال 1723 افتتاح شده است. وجه تمایزش از ورسای فرانسه در این است که در ورسای از تجهیزات گرانقیمتی برای هدایت آب استفاده شده است، اما اینجا به طراحی خود پتر کبیر به واسطه رشته تحصیلی اش فواره ها به خاطر اختلاف سطح به طور طبیعی ایجاد شده اند. بی نظیر بود، بی نظیر.

دهکده تزارها:
در 30 کیلومتری سنت پترزبورگ قرار دارد. در این مکان قصر تابستانی کاترین اول همسر پتر کبیر قرار دارد. (اشتباه نکنید: کاترین کبیر زن پتر کبیر نیست. پتر کبیر با کاترین اول که یک اسیر جنگی بود که در خانه همبازی بچگی پتر به خدمتکاری گرفته شده بود، ازدواج کرد و چون این خانم فداکاری های زیادی در حق پتر کرد، مثلا هنگامی که پتر در جنگ با عثمانی ها اسیر شد، با تمام جواهراتش به میدان جنگ رفت و پتر را با طلاها معاوضه کرد، پتر هم به رسم تشکر زمین این کاخ را به او داد که کاترین هم یواشکی این قصر را بنا کرد که پتر سورپریز شود که البته وقتی پتر فهمید، از این همه ریخت و پاش ناراحت شد و همسرش را بسیار سرزنش کرد. بعد ازپتر، دخترشان الیزابت به حکومت رسید که ارمیتاژ را بنا کرد. بعد از چند نسل سلطنت، مردی بیمار به نام پتر سوم از نواده پتر کبیر به سلطنت رسید که یک شاهزاده آلمانی را به نام کاترین به همسری گرفت. اما چون دل به کسی دیگر بست، مطابق رسم آن روز می خواستند سر کاترین را بتراشند و به صومعه بفرستندش که تا آخر عمر به عبادت بپردازد که کاترین با تنی چند از درباریون لابی کرد و پتر سوم را به قتل رساند و خود بر مسند حکومت نشست و لقب کاترین کبیر را گرفت. در زمان او روسیه قدرت و رونق بسیاری یافت. احتمالا راجع به ش ه و ت ر ا ن ی های عجیبش هم در تاریخ خوانده اید که اینجا جایش نیست بنویسم.) بعد از کاترین اول، دخترش الیزابت به توسعه این قصر همت گمارد. در زمان کاترین کبیر هم کلیسای اختصاصی خانواده تزار، حمام سرد همراه با اتاق کهربا(که واقعا بی نظیر بود) و پارک های بزرگی به سبک انگلیسی و فرانسوی و نیز گالری بزرگ کامرون به مجموعه اضافه شد. این مجموعه پارک بزرگی هم دارد که در مرکزش، دریاچه ای مصنوعی به یادبود پیروزی ارتش روسیه بر نیروی دریایی عثمانی در سال 1770 ساخته شد که البته به خاطر سرما و رگبار شدید نشد که ببینیمش.
در آخر هم، از دو چیز خوشمزه یادی بکنم و رفع زحمت کنم: غذاها و سوشیانس!
روس ها غذا را در چهار کرس یا چهار سری میل می کنند. کرس اول سالاد و کرس دوم سوپ است. نمی دانم سوپ روسی به نام برش را خورده اید یا نه؟ کلا، به قول عوام سوپشان آب و دون جداست! یعنی قوام و غلظت ندارد. یک سری مواد جامد مثل کلم و گوشت در مایع رقیقی ته نشین شده اند. طعمش بهتر از شکل و بویش است. غذای مشهورشان را هم که می شناسید: بیف استروگانف. تاریخچه اش هم به این برمی گردد که مردی بوده به نام استروگانف که بسیار مهمان نواز بوده (باز به قول عوام در خانه باز!) و شخصیتی شبیه حاتم طایی داشته. روزی مهمانان زیادی سرزده بر او وارد می شوند و آشپز این آقا برای اینکه خوراک را به مهمانان برساند، ابتکاری به خرج می دهد و گوشت ها را خرد می کند و با قارچ و خامه حجمش را زیاد می کند که اتفاقا بسیار مورد پسند مهمانان واقع می شود و یکی از آنها نام غذا را از او می پرسد و او که نمی دانسته چه بگوید به نام صاحبخانه این نام را سنتز می کند:بیف استروگانف (بیف در زبان انگلیسی به معنای گوشت گاو است). غذای اصلی را مثل همین بیف استروگانف در کرس سوم میل می کنند. کرس چهارم که تنها کرسی بود که من بدغذا با علاقه می خوردمش دسر است که معمولا یک اسکوپ بستنی در مربا به همراه یک فنجان قهوه فرانسه با شیر است.
خوشمزه دوم سوشیانس است که در یک کلمه در طول سفر ما را پکاند! کاملا صد و هشتاد درجه نسبت به سفرمان به لبنان تغییر شخصیت داده بود. در لبنان، مثل عروسک راحت از این سو به آن سو می بردیمش ولی در روسیه ماشاله بزرگتر شده بود و منفی کاری ها و استقلال طلبی های دو سالگی را بروز می داد. کلا همیشه به جزیی از برنامه می چسبید که فرع ماجرا بود. مثلا به پله های ورودی قصر می چسبید و می خواست که در تمام مدت فقط دوتایی از پله ها بالا و پایین برویم و قصر را نبینیم. یا عاشق شمع روشن کردن در کلیساها شده بود و نمی گذاشت که نقاشی های قرون گذشته را بر روی دیوارها ببینیم. ولی شاهکارش مترو مسکو آن هم در شب اول سفر بود که ما هنوز با همسفران رودربایستی داشتیم. این شازده که در عمرش مترو ندیده بود، یک دل نه صد دل عاشق قطار شد. به جای بازدید از ایستگاه های موزه مانند مترو، گیر می داد که باید فقط برویم داخل محوطه ای که قطار می آید و قطار ببینیم. بعد هم که قطار می رفت، تا رسیدن قطار بعدی کله ما را می کند. هتل ما ماریوت بود که تا ایستگاه مترو فاصله چندانی نداشت و به همین خاطر ما را پیاده به هتل برگرداندند. چشمتان روز بد نبیند! تمام راه را ضجه زد. اعصاب همه همسفران خرد شده بود و ما دوتایی به هیچ شکلی نمی توانستیم آرامش کنیم. زار می زد و نانا نانا گویان به قطارها اشاره می کرد. در بازگشت به هتل رسما از گریه غش کرد و طفلکی تا صبح در خواب هق هق می کرد. البته، به خاطر فشردگی سفربسیار کم خواب شده بود و علت بهانه گیری ها و بد قلقی هایش هم همین بود. وقتی به همسفران می گفتم به خدا سوشیانس در کلاسشان (در موسسه بادبادک) به خوش اخلاق ترین بچه کلاس مشهور است و غش غش بلند خنده هایش کلی خواهان دارد و مدام با مادران دالی بازی می کند و کلا در خانه هم خیلی مهربان و خوب است، همه ابرو بالا می بردند و ناباورانه آه می کشیدند. همسفران می گفتند که "خدا رحم کرده که اینقدر خوشگل و خواستنیست وگرنه با این همه نحسی و قلدری (بیچاره بچه ام!) تحملش امکان پذیر نبود" و تمام کامنت ها حول یک محور بود"سوشیانس کم این مامان بیچاره مظلومت را اذیت کن!!!" از آن سو هم تمام دختران گروه عاشقش شده بودند و راه به راه در اتاقمان را در هتل می زدند و برایش لواشک و خوراکی می آوردند. این روس هایی که به ندرت به کسی لبخند می زدند و کلا استون فیس اند(صورت منجمد و سنگی دارند) همه در خیابان با محبت زیاد بهش توجه می کردند. در راه رفت و برگشت هم مهمانداران را با دالی بازی ها و شیطنت هایش یک دل نه که صد دل عاشق خود کرده بود. یک بار در مک دونالدز نشسته بودیم و بهنام در صف شلوغ صندوق بود. آنقدر با میز کناری دالی بازی کرد که خانمی فرانسوی که کنار میز ما بود به انگلیسی گفت "هیز ادوربل (دوست داشتنیست)" و پرسید فرانسه بلدم یا نه که گفتم بله. به فرانسه گفت" "حیف که من شوهر دارم وگرنه عاشق چشمهای پسرت شده ام و دلم می خواست زنش شوم!!!!!!!" و شوهرش که آنسوی میز نشسته بود، از خنده ریسه می رفت.
پدیده دیگری هم که مجذوبش کرده بود، کبوتران بود. برعکس کفترهای طفلکی ما، کبوترانشان بسیار چاق و چله و ریلکس بودند و راحت روی دست و پاهایمان می نشستند. البته من نسبت به هر حیوانی بزرگتر از پشه فوبیا دارم ولی سعی می کردم ترسم را به سوشیانس انتقال ندهم.
در هتلمان در مسکو هم در بدو ورود عروسکی به رسم یادبود به بچه ها می دادند که خانم روسی جلو آمد و یواشکی یک عروسک دیگر هم به ما داد و به انگلیسی گفت"این هم برای اینکه من پسرتان را دو برابر بچه های دیگر تورتان دوست دارم"
خلاصه که سفر فرهنگی با بچه نوپا صبر ایوب می خواهد. خدایا به داشتنش هزاران هزار بار شکر.  



 
سفر به روسیه (1)
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  

ما یک هفته ای است که از مسافرت برگشته ایم. تمام آن ترجمه های فشرده کذایی که دو ماه تمام خواب را از چشم من و بهنام گرفته بود و تقریبا مریضمان کرده بود و رمقمان را کشیده بود، در نهایت تبدیل به سه بلیت هواپیما شد به مقصد روسیه. چهارم تا دوازدهم شهریور ماه به لطف خدا رفتیم تور مسکو-سنت پترزبورگ. جایی که بهنام شیفته ادبیاتش بوده و هست و آرزویش بود که بشود آنجا را ببیند.
در اینجا، هم برای اینکه برای سوشیانس به یادگار بماند و هم برای سفردوستانی که مثل ما معتقدند دنیا دیدن به از دنیا خوردن، خلاصه ای از این سفر بسیار ارزش و به یاد ماندنی می نویسم تا انشاله مقبول طبع افتد.
قبل از اینکه به معرفی اجمالی برخی از جاهایی که رفته ایم، بپردازم، بهتر است حرف آخرم را اول بزنم. روسیه کشوری بی بدیل و فوق العاده زیبا و غنی از نظر اماکن تاریخی است. مهد هنر و ادبیات و معماری است. کشور کلیساهای حیرت آور و کاخ های باشکوه است. کشور تولستوی، داستایوفسکی، چخوف، پوشکین، گورکی، گوگول و... است، کشور پطر کبیر و کاترین کبیر و ایوان مخوف است، کشور تزارهاست، کشور راسپوتین و لنین و استالین و خوروشف و تروتسکی است. شما می روید که تاریخ را با همه خوبی و بدی اش ورق بزنید، می روید که عظمت بناهای دیدنی اش را با آن معماری تحسین برانگیزاش در روز و نورپردازی فوق العاده اش در شب ببینید. می روید تا در خیابانهایی که غول های ادبیات کلاسیک جهان قدم زده اند، قدم بزنید و هوایی را که داستایوفسکی نفس کشیده است را عاشقانه فروببلعید. روسیه جای تفریح نیست(پارک آبی و دیزنی لند و ...ندارد)، جای خرید نیست (قیمت پایه یک دست کت و شلوار از هفت میلیون تومان شروع می شود و به هفتاد میلیون تومان می رسد، مسکو دومین شهر گران دنیاست). آب و هوایش واقعا بد است. زمستانهایش به 50-40 درجه سانتیگراد زیر صفر و در نواحی شمالی مثل سیبری به منهای هفتاد درجه می رسد، به طوری که اگر عینک به چشمتان باشد، در عرض مدت کوتاهی، به پوست صورتتان می چسبد و باید با جراحی جدایش کرد! تابستانهایش هم متغیر و دیوانه مسلک است. یک لحظه آفتاب است و لحظه دیگر بوران و سرما استخوانهایتان را از درون می سوزاند. فکر عینک آفتابی و صندلی تاشو و ساحل گرم و حمام آفتاب را از سرتان بدر کنید.  کلا در بهترین حالت دمای مسکو به بیست درجه سانتیگراد می رسد. ایراد دیگرش این است که سفر به روسیه به خاطر حجم بالای اطلاعاتی که مدام دریافت می کنید، با بچه، خصوصا بچه نوپای شیطان واقعا مشکل است. رنگ ها و طرح های گونه گون هر دم بچه را به سویی جذب می کند و تا بروید و بچه لجباز دو ساله تان را راضی کنید که به گروه بپیوندد، کلی از توضیحات را از دست داده اید. خصوصا گروه ما که به خاطر اینکه تقریبا همه پزشک بودند، تور لیدر بسیار خوبمان واقعا در توضیحات سنگ تمام می گذاشت. فکر کنم پس از این مقدمه بهتر است برویم سر اصل مطلب:
روسیه، کشوری گسترده در اروپای شرقی و آسیای شمالی است. روسیه حتی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق هنوز بزرگترین کشور جهان محسوب می شود. 38% کشور در اروپا و 62% در آسیاست اما چون 75% از کل جمعیت این کشور در همان 38% زندگی می کنند، کشور اروپایی محسوب می شود. 48% اش هم پوشیده از جنگل و جلگه است.  پایتخت روسیه شهر مسکو و واحد پول آن روبل است. (هر روبل حدود سی و خورده ای تومان می شود- هر صد دلار را با سه هزار و پنجاه و خورده ای روبل تعویض می کردیم). خط آنها سیریلیک است که برای ما مشکل است چون حروف انگلیسی چپ و چول در آن مورد استفاده قرار می گیرد. مثلا P روسی R انگلیسی است و W انگلیسی در روسی Sh یا شین خوانده می شود. روز اول سفر، بهنام همت کرد و با همدیگر همه حروف سیریلیک را یاد گرفتیم و خیلی کمکمان کرد. مثل کلاس اولی هایی که تازه سواد یاد گرفته اند، کلی دهانمان را کج و کوله می کردیم و تابلوها را می خواندیم و به این همه هوش و فراست خدادادیمان آفرین می فرستادیم!!نیشخند
در هر حال، ما بامداد چهارم شهریور تهران را به قصد مسکو ترک کردیم. طول پرواز سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بود و با هواپیمایی ایرو فلوت انجام شد. این هم فقط چند تایی از زیبایی های مسکو که ذکر تمام آنها در حوصله این وبلاگ نمی گنجد.

کلیسای عیسای منجی:
این کلیسا در مرکز شهر و در نزدیکی کرملین بر روی ساحل بلند رودخانه مسکو قرار دارد که به عنوان سمبل پیروزی روسیه در جنگ با ناپلیون(همزه ندارم!) در سال 1812 ساخته شده است. در احداث این کلیسا بیش از ده هزار نفر شرکت می کنند و ساخت آن ده ها سال به طول می انجامد. این کلیسا با آرایش غنی و غیر معمولی خود از سایر کلیساها متمایز می گردد. دورتادور نمای کلیسا در سطح دروازه ورودی، تصاویر برجسته مرمری قهرمانان افسانه ای و سوژه های تاریخی اشخاص مقدس دیده می شود. در سال 1931 به دستور استالین این کلیسای زیبا منفجر می شود (کلا استالین 60% کلیساهای مسکو را به خاطر مذهب ستیزی اش تخریب کرد) . بعدها در این محل و در فضای باز استخری به نام مسکو ساخته می شود. در دهه 1990 بعد از فروپاشی کمونیسم، این کلیسا در محل قدیمیش دوباره ساخته می شود و نمای اولیه اش با استفاده از مواد ساختمانی و تکنیک جدید ساخته می شود. در ژانویه 2000 کلیسا تقدیس می شود و مراسم مذهبی در آن اجرا می شود.

کلیسای واسیلی بلاژنوا:
این کلیسا به دستور ایوان مخوف و به مناسبت پیروزی روسیه در جنگ کازان خانلقی که در نتیجه آن تمام اراضی اطراف مسکو متحد شدند، ساخته شد. این کلیسا در واقع از نه کلیسا درست شده است که 8 تای آنان دورتادور بلندترین آنها به ارتفاع 47.5 به شکل خیمه قرار گرفته اند. واسیلی در سال 1469 متولد می شود و از شانزده سالگی تا آخر عمر برهنه بوده و در فضای باز می خوابیده است. دستورات مذهبی را اجرا می کرده و ایوان مخوف تنها از این شخص هراس داشته است. پس از مرگ واسیلی در سال 1552، ایوان مخوف یکی از کسانی بود که زیر تابوت او را گرفته بود.

متروهای مسکو:
یکی از مکانهای جالب و دیدنی مسکو ایستگاه های مترو می باشد (در حال حاضر مسکو حدود 150 ایستگاه دارد که همچنان هم در حال توسعه است) که به کاخ های زیر زمینی مسکو معروف هستند. علت این نام گذاری این است که در احداث متروهای مسکو بیش از بیست نوع مرمر مختلف و سنگهای گوناگون طبیعی استفاده شده است. مجموعه کاخهای زیرزمینی با مجسمه ها و تصاویر برجسته و تزیینات باشکوه شامل (نقاشی، موزاییک، ویترای و نقش و نگار بر روی دیوار) آرایش شده است که کار هنرمندان معروف کشور بوده است. اولین مسیر مترو در 1935 بازگشایی شده است.

موزه جنگ:
این موزه که یکی از زیباترین موزه های مسکو می باشد در سال 1993 ساخته شده است و در پارک بزرگی به نام پارک پیروزی واقع شده است. این موزه از دو بخش تشکیل شده، بخشی در داخل ساختمان زیبایی که به شکل نیم دایره است و بخش دیگری که در فضای آزاد قرار دارد.در تالارهای موزه که به تاریخ جنگ جهانی دوم اختصاص دارد، روزهای جنگ به طرز خارق العاده ای در تالار های نیم دایره ای که نیمی دکور و نیمی نقاشیست و مرز و حدفاصل این دو مشخص نیست، بازسازی شده است.
در اینجا خانم روسی که فوق لیسانس ادبیات فارسی داشت و این موزه را برای ما توضیح می داد با چنان سوزی از رنج مردم در زمان جنگ صحبت می کرد که خودش به کرات چشمهایش پر از اشک می شد و می گفت که سنت پترزبورگ نهصد روز در محاصره آلمانها بود، در حالی که خودشان فکر می کردند که این شهر را در عرض یک هفته فتح خواهند کرد ولی مردم چنان رشادتی به خرج دادند که به شکست آلمانها در محاصره منجر شد. مردم حتی تیرهای چراغ های شهر را می کندند و با آن سلاح درست می کردند. جیره هر رزمنده روزانه فقط 250 گرم نان و جیره غیر نظامیان 125 گرم بود که تازه همه آن هم آرد گندم نبود و نصف آن از خمیر کاغذ درست می شد. گاه چنان گرسنگی جان را به گلو می رساند که مردم به خمیر های کاغذ هجوم می بردند و می گفتند که می دانیم که با خوردن این خمیر کاغذ تا صبح دوام نخواهیم آورد ولی می خوریم که تا یک شب هم که شده سیر بخوابیم. بعد از جنگ، مردان قوی هیکلی استخدام شدند تا اجساد یک میلیون فرد از سرما و گرسنگی و نومیدی مرده را از داخل آپارتمانها بیرون بکشند. آنها اکثرا خود دچار بیماری های روانی گوناگون شدند. در یکی از آپارتمانها دخترک کوچک زیبایی را یافتند که روی دفتر مشقش مرده بود. در دفترش نوشته بود: "خدایا،  پریروز چشمان همسایه مان را بستم و دیروز مادرم جان داد. دیگر کسی را ندارم. می دانم امروز نوبت من است..."و در همان حال قلم به دست مرده بود. در تنهایی...سرما....گرسنگی...نومیدی...تاریکی.  اشک از گونه های من و یک آقای دکتری که پشت سر من ایستاده بود، سرازیر بود. سوشیانس بغلم خواب بود وگرنه دلم می خواست تنهایی یک جای خلوتی پیدا می کردم و زار می زدم. دلم از غصه سر می رفت. شنیدم که همسر آن آقای دکتر که اشک ما را در آن فضای نیمه تاریک دیده بود به بقیه همسفران می گفت: "خدایا، این دو تا رو ببین. بابا هزار ساله که مردن. گریه دیگه نداره." و بقیه همه می خندیدند و تایید می کردند. ملامتشان نمی کنم که خود ما کم از دوران جنگ نکشیدیم و واقعا دیگر برای بعضی ها جایی در دلشان باقی نمانده که به خاطر جنگ سایر کشورها غصه بخورند. ولی حتی الان که اینها را تایپ می کنم، بغض امانم نمی دهد. 

مراسم عروسی:
از میان آداب و رسوم روسی، به شیوه ی عروسی کردنشان اشاره می کنم که کمی هم جو این پست را شاد کنم. سن ازدواج نسبتا پایین است. پسرها حدود بیست و پنج سال و دخترها بیست و سه سال. شیوه آشنایی غربیست و از ازدواج های سنتی خبری نیست. صبح روز عروسی، عروس به آرایشگاه می رود و پس از اتمام کار به خانه برمی گردد. دوستان عروس هم همراه عروس در خانه به انتظار داماد می مانند تا به اصطلاح عروس را بدزدد. داماد را سر راه پله گیر می اندازند تا به سوالات سختی که دوستان عروس طرح می کنند، پاسخ دهد. عدم پاسخ به هر سوال منجر به دادن شاباش از سوی داماد به دوستان عروس می شود. بعد که پشت در آپارتمان می رسد، از او می پرسند که عروس الان کجای خانه است، اگر جواب درست داد که هیچ وگرنه باید دوباره جریمه بپردازد. بعد که وارد آپارتمان شد، یک صفحه کاغذ جلویش می گذرانند که پر از بوسه های رژلبیست. باید داماد در بین این همه نقش لب، بوسه عروس خانم را تشخیص دهد وگرنه دوباره جریمه می شود! روس ها عمدتا ارتودوکسند بنابراین مراسم عقد در کلیسا انجام نمی شود و فقط در دفترخانه که از مدتها پیش رزروش کرده اند و مدارکشان را داده اند، ازدواجشان را رسمی می کنند. بعد به همراه هم می روند یک دسته گل به یادبود و گرامیداشت کشته شدگان جنگ جهانی دوم در محل سرباز گمنام می گذارند و بعد دوره می افتند و تا عصر از جاهای دیدنی مختلف شهر عکس می گیرند. یکی از رسوم بامزه شان این است که روی قفلی اسامی و تاریخ عقدشان را می نویسند و بر روی درختچه هایی روی پل آرزو (یکی از پل های رودخانه مسکو) می بندند (مثل دخیل) و کلیدش را داخل رود می اندازند تا کسی نتواند پیوندشان را بگسلد. روزهای شنبه و یکشنبه عروس و داماد های زیادی را می توان در سطح شهر دید. اتفاقا آن روز شنبه ای که ما آنجا بودیم، سراسر روز باران و بوران بود. این عروس ها و دوستانشان همه با کفش های پاشنه بلند و دکلته زیر باران می دویدند و می خندیدند. یاد شعر زیبای سهراب افتادم"زیر باران...." با خودم فکر می کردم اگر ما ایرانیان در این شرایط بودیم چقدر غر می زدیم که وای آرایشم خراب شد، لباسم گل شد، عکسام تار شد، شانس منو ببین و... ولی آنها چقدر ریلکسند. روس ها کلا بسیار کم می خندند و روز عروسی تنها روزیست که از صبح تا شب می خندند و شادند. راستی یادم رفت که بگویم ماشین عروس همیشه یک لیموزین است که به سادگی تزیین شده است. غروب که شد به رستورانی که از قبل رزرو کرده اند، می روند و جمعا پانزده-بیست نفر از هر دو خانواده کل جمعیت مهمانان را تشکیل می دهند که عموما مقابل هم می نشینند تا با هم آشنا شوند. سایرین هم بعدا بدون غرولند و گله هدایایشان را به زوج جوان تقدیم می کنند.
میدان سرخ و کاخ کرملین:
جالب ترین و با عظمت ترین نقطه مسکو همین جاست. هسته مرکزی شهر مسکو، ارگ یا کرملین آن است که در قرن پانزدهم در کرانه شمالی رود مسکو ساخته شده است و دارای تعدادی کاخ و کلیساست. کرملین مثلث شکل دارای اضلاعی به طول 750 متر است. کرملین را واقعا می توان از هر نظر قلب مسکو نامید. بزرگترین کلیسای کرملین، کلیسای جامع اوسپنسکی است که در طی سالهای 1475 تا 1479 ساخته شده و تزارها در آنجا تاجگذاری کردند.
احداث کرملین در تاریخ 19 ژوییه 1485 پایان یافت. ابتدا دیوار آجری کرملین در کنار رودخانه مسکو بنا شد زیرا تاتارها اغلب از همان جا حمله می کردند. تمام عملیات ساختمانی 10 سال به طول انجامید. لازم به ذکر است که کرملین جدید را بر روی کرملین قدیم که از سنگ سفید بود بنا کردند و دورتادور دیوارهای قدیمی دیوارهای ضخیم قرمز رنگ کشیدند. کاخ بزرگ کرملین در سال 1849 شکل کنونی را کسب کرد.
کرملین جایی است که تمام راه های روسیه به آنجا ختم می شود. در اینجا ایوان مخوف و استالین حکومت کردند. ناپلیون از کرملین آتش گرفتن مسکو را تماشا کرد(توسط ژنرال کوتوزوف- فیلم دزیره را یادتان هست؟- راستی مقبره کوتوزوف در کلیسای بسیار باشکوه کازان در سنت پترزبورگ است که دیدیم.) و لنین و گورباچف و یلتسین و اکنون پوتین در آنجا بوده اند.نمی توانم زیبایی این مجموعه را توصیف کنم. بعضی چیزها را فقط باید دید.
مقبره لنین هم در اینجا قرار دارد. هنگام ورود به مقبره نباید کیف یا هیچ وسیله دیگری حمل کنید. داشتن عینک و کلاه ممنوع است. خندیدن، صحبت کردن، سیگار کشیدن و حتی توقف کردن ممنوع است. اتاقی بود گرانیتی که دو رشته پلکان داشت. ما بین این دو رشته پلکان سکویی بود که لنین مومیایی شده در تابوت شیشه ای دیده می شد. مومیایی اش به قدری شگفت انگیز است که لنینی که در سال 1924 فوت کرده است، انگار که هم اکنون زنده در تابوت شیشه ای خفته است. البته، تکنیک های پیچیده و گرانقیمتی برای نگهداریش به کار می برند که گویا دیگر بیش از این بدنش به آنها جواب نمی دهد و قرار است در دسامبر امسال با قطار در سراسر روسیه بگردانندش  تا مردم با او خداحافظی کنند و بعد دفنش کنند. دم سوشیانس گرم که جیک نزد و کاری نکرد که ما را از اتاق بیرون کنند. جثه لنین آنقدر کوچک است که من با جثه متوسطم(قد 167 سانتی و وزن شصت کیلویی ام) در کنار او مثل غول غولک بودم. دستهایش نصف دست من بود. خلاصه من که چشمم به ابعاد بهنام عادت کرده است، بسیار شگفت زده شدم. اصرار استالین به مومیایی کردن لنین گویا برای این بوده که پس از مرگ، خودش را هم مومیایی کنند که کردند. اما بعد از مدتی که جنایاتش کشف شد و فهمیدند که در طرح تصفیه کبیر چندین میلیون نفر را از بین برده است، لقبش از پدر مردم به دشمن مردم تغییر کرد و مجسمه هایش از سطح شهر برچیده شد و جسدش را در حیاطی که به مقبره لنین منتهی می شود در ردیف سران کمونیسم (نفر یکی مانده به آخر) دفن کردند. در گشت شهری ساختمان کا گ ب را هم دیدیم. این ساختمان ظاهرا هشت طبقه است ولی بعدا کشف شد که ده طبقه هم زیر زمین دارد. خود روس ها می گویند که این ساختمان بلندترین ساختمان روسیه است نه از آن جهت که هجده طبقه دارد بلکه از آن جهت که می گویند در سردابه های طبقه منفی ده بلایی به سر مخالفان می آوردند که از آنجا می توانستند رشته کوه های قفقاز را ببینند. احترامی که روس ها برای استالین قایلند، فقط از پیروزی اش در جنگ جهانی دوم در مقابل آلمان ها ناشی می شود.  



 
سفر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳  

بچه ها جون

سلام،

مرسی از احوال پرسی های مهربونتون.

این مدت شدیدا سرگرم اتمام ترجمه کتابی بودم که قبلا در موردش نوشتم. از امشب تا دوازده شهریور به امید خدا میریم سفر. برمی گردم و مفصل درباره اش می نویسم.

دعای خیرتون رو بدرقه راهمون کنید.

در پناه خدای مهربون باشین.

پ.ن.:  راستی موسسه موسیقی پارس(با مدیریت استاد ناصر نظر) برای دو تا سه ساله ها هم دوره آموزش موسیقی در چهار ترم  برگزار می کنه. اگه خدا بخواد، خواست خود من اینه که بعد از دو سالگیش حتما در کلاس هنر و خلاقیت دو تا سه سال که خودش سه ترمه، شرکت کنه. منتهی این هم یه انتخاب جایگزینه که اگه اون کلاس توی بادبادک تشکیل نشه، روش فکر کنم. در هر حال، انشاله سه سال ونیمه که بشه، ترجیح می دم موسیقی رو با این موسسه شروع کنه که خیلی تعریفشو شنیدم.  اما برای دو تا سه سال دو دلم. اگه کسی تجربه ای در این زمینه داره، ممنون میشم با همه در میون بذاره.