Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
از شب یلدا تا کنون!
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩  

1- دلیل وقفه ای که پیش آمد، مریض شدن سوشیانس و بعد خودم بود که هنوز در میانه اش هستیم. ساختار گوشش طوریست که به محض سرماخوردگی عفونت را به خود می کشد و تولید اوتیت می کند. از گوش نیز، عفونت از طریق حلق به دستگاه گوارشش راه می یابد و تولید اسهال و استفراغ می کند. به همین خاطر، الگوی سرماخوردگی هایش همیشه پیچیده است. دکتر صبور می گوید سه سالگی با رشد کافی شیپور استاش این موضوع رفع می شود. این روزها فقط از صبح تا شب، مشغول شستن و ضدعفونی کردن تمام سطوح و اجزایی هستم که توسط بیرون روی ها و بالا آوردن هایش آلوده شده است. البته، بعد از اینکه بهنام معاینه اش کرد و برایش نسخه نوشت، خیلی بهتر شده است. اما تا ده روز باید سفیکسیم بخورد و علیرغم مراقبت های شبانه روزی دو نفره مان حسابی لاغر شده است. من هم اصولا یادم نیست که خودم مریضم!
2- این بند را خطاب به خوانندگان عزیزی می نویسم که هنوز بچه ندارند: دوستم که ذکر خیرش در پست های قبلی رفت، به سلامتی فارغ شد. پسر کوچولویش زردی داشت. از مادر خواستند که در بیمارستان در کنار بچه بماند که قبول نکرد. به من زنگ زد که بچه را در بیمارستان بستری کرده و خودش به خاطر درد دست هایش (در اثر آزمایش خون و آنژیوکت) و درد شکم به خانه مادرش رفته. من از شب تا صبح از غصه تنهایی آن نوزاد یک روزه در بیمارستان پلک نزدم و تازه چهار صبح دوش گرفتم که کمی سردردم تخفیف پیدا کند. شرایط مادر هم با نقاهت بعد از زایمان و افت شدید هورمون ها که به افسردگی و زود رنجی مادر منجر می شود، طوری نبود که ملامتش کنم. ضمن اینکه، یک بار در کتاب زیبای کودکی اثر ناتالی ساروت خواندم که وقتی کسی را مورد قضاوت قرار می دهیم، در حقیقت دوستش نداریم. و من این دوست و همکارم را خیلی دوست دارم. دو سه روزی که در بیمارستان بود، زردیش افزایش یافت. خدا را شکر، خود مادر به این نتیجه رسیده بود که دوری فرزندش از آغوش گرمش سبب تشدید بیماری شده است. از دیروز، بچه را به منزل آورده اند و به جای شبی سیصد هزار تومان هزینه بستری، دستگاه فلورسنتی را به ازای شبی هجده هزار تومان اجاره کرده اند و زیر نظر مستمر پزشک بچه را در آن می خوابانند و به جای خونگیری مرسوم و مذموم در آن بیمارستان (که البته انصافا منهای این مورد، بیمارستان فوق العاده ایست) از سرخرگ سطح داخلی مچ بچه ها که بسیار بسیار دردناک است به آزمایشگاهی به نام سعید در پاسداران می برندش که از کف پا خون می گیرد. من هم که اصولا از تلفن کردن خوشم نمی آید (دیدار حضوری را ترجیح می دهم)، ببینید چقدر خاطر نوزادش برایم عزیز بود که سی و هشت دقیقه در ستایش تماس پوست با پوست و تاثیر در آغوش گرفتن های طولانی و بوسیدن های نوزاد "فقط" توسط پدر و مادر (نه هر عیادت کننده ای با انواع و اقسام سوش های میکروبی عجیب و غریب اش) داد سخن دادم. خودش هم می گفت تا بغلش می کنم، دست و پایش را به شدت تکان می دهد و بینی و دهانش را خیس خیس به لپم می چسباند. ااااااااااااااااااااااای جانم!
شرمنده که رک می گویم: اگر از آن دسته از افرادی هستید که مطابق سنت قدیمی مان چنین می اندیشید که در آغوش گرفتن و سیراب کردن نوزادان از محبت ناب مادری و تماس پوست با پوست خصوصا هنگام شیر خوردن که باعث افزایش رشد قدی و وزنی و بالا رفتن سطح ایمنی بدن می شود، باعث "بغلی شدن" و "لوس شدن" نوزاد می شود، ما با هم آبمان توی یک جوی نمی رود. عیسی به دین خود، موسی به دین خود! به هر حال، من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم...تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال!
یادمان باشد که کودک تا یک سالگی مقوله "اعتماد در مقابل بی اعتمادی" را می آزماید و عدم رسیدگی فوری و محبت آمیز مادر به گریه هایش که همیشه از روی نوعی نیاز است (چون ساختار ذهنی کودک زیر یک سال هنوز آنقدر پیچیده نیست که بلد باشد خودش را لوس کند)، باعث ایجاد بی اعتمادی و بدبینی و یاس در بزرگسالی می شود. به او یاد دهیم که دنیا جای قشنگیست و انسان ها اکثرا خوبند
حتی اگر یک ماهی لازم باشد دستمان را ببندیم.
3- شب یلدا را بعد از ظهر آن روز در موسسه بادبادک با حضور مادران و فرزندان جشن گرفتیم. دیوارها و میزها را تزیین کرده بودند و مسیولین الحق بسیار زحمت کشیده بودند. مادران هم هریک، یک خوراکی برای پذیرایی و تزیین میز شب یلدا آورده بودند. من و سوشیانس هم شیرینی بردیم. آنقدر ترافیک بود که یک ساعت دیر رسیدیم و تازه جای پارک هم اصلا نبود که بالاخره از آن کارهای هرگز نکرده کردم و سر ظهر زنگ همسایه ای را زدم و اجازه گرفتم ماشین را یک ساعتی جلوی پارکینگ اش پارک کنم. یک همچین ازدهامی بود، آنجا! از بچه های کلاس ما سحر جون مامان آرتین و شیلا جون مامان رومینا که گزارش تصویری اش را در مورد آن روز از اینجا بخوانید، آمده بودند. گلناز جون مربی دوره کودک و بازی چند بازی گروهی اجرا کرد و پروانه جون معلم کودک و موسیقی به اجرای زیبای هنرش پرداخت. نقطه ضعف برنامه ازدهام غیر قابل تحمل مادران و فرزندان بود که فکر کنم اگر طبقه دوم موسسه را هم درگیر می کردند، جا راحت باز می شد. بچه ها هندوانه و آجیل و انار و... خوردند و شب یلدا را جشن گرفتند. آخر سر هم، در حیاط سر میزی که به زیبایی تزیین شده بود، شمع آرزوها را روشن کردیم و برای سلامتی و خوشبختی و گشایش کار همه دعا کردیم. یواشکی هم دعا کردم خداوند مهربان به زودی کتابی را همراه با یک قرارداد چاق و چله برای ترجمه برایم بفرستد که دوباره بدجور دچار افت هورمون سفر شده ایم!!!!!!!!!! نیشخند
شب یلدا تولد مادرم است و همیشه برنامه شب یلدا تحت الشعاع جریان تولد قرار می گرفت. این اولین بار بود که من و سوشیانس یک یلدای خالص را تجربه می کردیم. البته، شب هم به جشن تولد خودمانی مامانم رفتیم و طفلک خواهرم تمام هم و غمش را برای چیدن میز شب یلدا گذاشت ولی تولد آنقدر طول کشید که خواهر و برادرم چپ و راست روی فرش سالن از خستگی شغل های بسیار سنگینشان خوابشان برد و طبق معمول شب یلدا به فنا رفت!ناراحت
4- در حاشیه شب یلدای بادبادک، غروب که در خانه با بهنام فیلمی را که گرفته بودم مرور می کردیم، نکته ای توجه مان را جلب کرد. در صحنه ای سوشیانس کنار میز بزرگ وسط سالن داشت آجیل می خورد و توی حال خودش بود. پسر بچه 5-4 ساله شروری که خودم دیدم چند بار بچه های کوچکتر را زده بود، سر میز آمد و سوشیانس را ناغافل زد. بیچاره سوشیانس اصلا هنگ کرد که چرا به ناحق کتک خورده. اما در عوض دست پسره را گرفت و بوسید و بعد برایش پسته پوست کند تا در دهانش بگذارد.
برگشتم دیدم چشمهای بهنام پر از اشک شده است.
فردایش، داشتم برای دوستم فرزانه خاله
تیوا جون (مادر و خاله اش هر دو از دوستان و همکاران گلم هستند)، این صحنه را تعریف می کردم. با هم به این نتیجه رسیدیم که اسم افراد واقعا در سرنوشت آنها موثر است. می گفت: ندیدی تیوا چه ناز و کرشمه ای دارد؟! (تیوا در لغت به معنای ناز و کرشمه است). خوب، بر این اساس از سوشیانس هم که به معنای نجات دهنده بشریت در ایران باستان بوده، اخلاقی مسیحاوار دور از انتظار نیست. این بچه متاسفانه یا خوشبختانه مصداق آن آیه زیبا و عجیب انجیل است که می فرماید: هنگامی که بر گونه ات سیلی نواختند، گونه دیگرت را بگردان.
از دوستان وبلاگ نویسی  که سوشیانس را از نزدیک دیده اند، بپرسید هم حتما حرف مرا تصدیق می کنند که در وجود این بچه مهربانی و نجابت عجیبیست. ذره ای خشونت ندارد، به خدا.
دیروز، ضمن راه رفتن غفلتا پایش را روی یکی از ماشین هایش گذاشت و پایش درد گرفت. نگران پرسیدم: فدات شم، چی شد؟ با وجود اینکه پایش را از درد خم کرده بود، بدون آنکه شکایتی کند، تند تند شروع به بوسیدن و نوازش کردن من کرد که مبادا از اینکه پایش درد گرفته، ناراحت شوم و غصه بخورم. آنقدر ذاتش شفاف است که گاهی اوقات دلم می خواست جای او بودم. هر چند، وقتی بچه ای بالاخص بزرگتر او را می زند، ور انتقام جوی ذهنم دلش آتش می گیرد و آرزو می کند که پسرک آنقدر بزرگوار و مهربان نبود و آن چکی را که من دلم می خواست در گوش بچه شرور بزنم و نمی توانم، او می زد. نه تازه دستش را هم ببوسد و پسته هم برایش پوست بگیرد. دروغ چرا؟ تا قب... آآآآ!!!!!!!!!!!!
5- از آموزش توالت رفتن و پیشرفت در صحبت کردن نپرسید که اوضاع هیچ تغییری نکرده است. مادر خونسرد، پسر خونسرد- بیله دیگ، بیله چغندر!خنده
6- در عوضش، به طرفه العینی تمام پازل های چوبی سخت و مشکل را با مهارت سر جایشان می گذارد که این مهارت اش جلوتر از سنش است و قابل تحسین است. کلا، نود درصد اسباب بازی های فکری اش را تا قبل از سن تعیین شده روی جعبه دِ کد می کند و ته و تویش را در می آورد.هورا
7- به تلویزیون علاقمند شده است. با کلی وسواس من و بهنام برایش چند کارتون انتخاب کردیم و خریدیم که مثلا صحنه خشونت آمیز و.. نداشته باشد. اصلا التفاتی نفرمودند، ما هم کم نیاوردیم خودمان تهشان را بالا آوردیم! این دو سه شب که از شدت مریضی تا دم صبح بیدار بود، مدام می گفت که نانای برایش بگذارم. منظورش کانال هایست که موسیقی پخش می کند و به طرز عجیبی حالش بهبود پیدا می کرد و تبش پایین می آمد.
کانال دیگری هم که خیلی دوست دارد می*شف است. هر جزیی را که دارند آماده می کنند تا با آن غذا درست کنند با علاقه سوال می کند و سعی می کند تکرار کند. هر کاری هم که می کنند، ناخودآگاه تقلید می کند، مثلا با دستش هوا را هم می زند یا ورز می دهد ... وقتی هم که غذا حاضر شد، با خوشحالی زاید الوصفی کف می زند و داد می زند: پوآ ! (=غذا)
فکر کنم بهتر است بفرستمش در برنامه بفرمایید * شام شرکت کند. جایزه اش را بزنیم به بدن، برویم سفر!خیال باطل
8-این را هم بگویم که بعدش از این همه روده دازی من راحت شوید و بروید یک مسکن سردرد بخورید و حالتان جا بیاید!خجالت
به لطف خدا و پشتکار لجوجانه خودم توانستم بذرهای وسواس به رنگ را با تمرین های مستمر البته بدون اصرار و اجبار در سوشیانس خشک کنم. جمعه پیش، ملحفه ای روی زمین انداختم و بوم بزرگی را رویش خواباندم. کپه های رنگ های مختلف را در جاهای مختلفش ریختم و به الهام از پرند جون که یک بار البته به شیوه دیگری موسیقی و نقاشی را درهم آمیخت، برایش موسیقی بچگانه گذاشتم و از او خواستم که روی بوم در حالیکه دستهایش را گرفته بودم که لیز نخورد، پاتیناژ برود. سر می خورد و رنگ ها را با پا روی بوم می مالید و به هیجان می آمد. بعد از نیم ساعت تابلوی ابر و باد بسیار قشنگی درست شد. آقا تازه سر ذوق آمده بود. دو سری هم دفتر نقاشی بزرگش را به همین شیوه رنگ کاری کرد. درست است تمیز کردن خودش و اتاقش دو ساعت و نیم طول کشید اما به خنده هایش و تابلوی (برای من) بسیار زیبایش می ارزد!
9- یاد بگیریم کمتر قضاوت کنیم و بیشتر دوست داشته باشیم.قلب