Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
به "نا" ی یک سال و نیمه قشنگم
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  

هجده ماهگیت مبارک دونه دلم. می پرستمت و به پرستار بزرگ هستی بخش  میسپارمت.

 

پ.ن.: ری را، مادر جوان زجر کشیده را که می شناسید. چهارشنبه دخترکش را به سلامت به دنیا خواهد آورد. از تمام دوستانی که اینجا را می خوانند، استدعا دارم از صمیم قلب برای سلامتی مادر و فرزند دعا کنند. باشد تا کلبه شان به نور روی ماه فرزندی سالم و زیبا روشن شود. آمین.

پ.ن.٢: توضیح عنوان: سوشیانس به نی نی می گوید "نا" یا اگر بخواهد برایش سنگ تمام بگذارد "نانا". بازه "نا" بودن از نوزادی تا ده-دوازده سالگیست.



 
بادبادک-تجربه اول
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  

امروز، به لطف خدا با سوشیانس در اولین جلسه کلاس هنر و خلاقیت موسسه بادبادک شرکت کردیم. واقعا، هرچه از خوبی این کلاس بگویم، باز نتوانسته ام حق مطلب را ادا کنم. برنامه هر جلسه با جلسات دیگر متفاوت است. در ابتدای جلسه، مادران و بچه ها شروع به (نمی شود اسمش را ر ق ص گذاشت) نوعی حرکات موزون با آهنگ عمو زنجیرباف سی دی کودکانه سودابه سالم کردند که واقعا سی دی خوبی بود. مادران شروع به تقلید حرکات مربی کردند و بچه ها در حلقه ایستاده بودند و تماشا می کردند. مربی گفت که اگر بچه ها را به حال خودشان بگذاریم از جلسه سوم-چهارم خودشان وارد عمل می شوند. سی ثانیه بعد، با خوشحالی دیدم که سوشیانس شروع به کف زدن کرده و دور خود می چرخد. مربی بر اهمیت دادن خوراک شنیداری مناسب به بچه ها در قالب موسیقی های کلاسیک و بیبی انشتین (بیبی انستاین) خیلی تاکید کرد.

مرحله بعدی، نقاشی با گواش بود. هفته ای یک رنگ به بچه ها معرفی می شود و کاملا آزاد گذاشته می شوند تا خلاقیت خود را بروز دهند. مربی تاکید داشت که هرگز خانه و جوجه و چشم-چشم دو ابرو و... برای بچه ها نکشیم و کاملا آنها را آزاد بگذاریم تا خود را آزادانه ابراز کنند. رنگها هم گواش بود. نقاشی های خوشگل پسرم را گرفتم تا به دیوار بزنم تا ببیند و تشویق شود. دستهای خودمان و بچه هایمان را هم رنگ کردیم و کلی کاغذها را مهر کردیم.

در قسمت بعدی، بچه ها کلی کاغذ پاره کردند و درون تشت ریختند و بعد با هیجان بارانی از خرده کاغذها را سر همدیگر ریختیم. سوشیانس بنده خدا بر خلاف دو قسمت قبلی که مهارت های قابل تحسینی در حد سن خودش بروز می داد، خیلی تمایلی به پاره کردن کاغذها نداشت و اولش کاغذها را به من می داد! ناراحتبه خاطر اینکه، تمام کتابخانه های منزل ما باز است و درب شیشه ای و... ندارد، بهش یاد داده بودیم که کتابهایمان را پاره نکند (البته بعد از به شهادت رسیدن کتاب مورچگان موریس مترلینگ بهنام بیچاره) و از آن وقت به بعد، هر وقت کاغذی روی زمین پیدا می کرد و به ما می دادش، خیلی تشویقش می کردیم. به همین خاطر، طفلکی اولش هنگ کرده بود ولی بعدش دلی از عزا درآورد (بیچاره کتاب هایمان از این به بعد)! نیشخندو دست آخر هم مربی کیسه ای آورد که بچه ها خرده کاغذها را درون آن جمع کنند که به خاطر تمرین هایش با مامانم در جمع کردن لگوها و عروسک هایش، از همه بچه ها بیشتر کمک کرد و تا آخرین قطعه کاغذ را هم در کیسه انداخت. (خواهش می کنم مادران دختردار خط بالا را مجددا بخوانند و موقع انتخاب داماد، گوشی دستشان باشد!) چشمکزبان

قسمت بعدی، شعر خوانی بود که توپ سفیدم هنگامه یاشار را باهم خواندیم و دست زدیم. فقط من شعر را حفظ نبودم و از روی کاغذ خواندم!خجالت

چون این جلسه رنگ زرد حاکم بود، مربی یک کیسه پر از وسایل زرد رنگ آورد و به هر بچه شی زردی داد. به سوشیانس سیب زرد افتاد که فورا گازش زد! و وقتی با منع مربی مواجه شد، و دید سیب داشتن فایده ای برایش ندارد، سیب را با گل زردی که دست یکی از بچه ها بود، عوض کرد و گل را هم به من هدیه داد. خب، به نظر شما من نباید فدای این بچه مهربانم شوم؟بغلماچ

بعد مربی بچه ها را واداشت تا اشیایشان را با هم تعویض کنند و آنها را مورد تشویق قرار می داد.

کارهایی که در این جلسه کردیم، تا اینجا یادم می آید. در نهایت هم بچه ها را قلقلک دادیم و خنداندیم و سفت بوسیدیم و دست زدیم و کلاس تمام شد.

این کلاس هنوز دو سه نفر جا دارد و می توانید تا دیر نشده، برای جلسه بعد بچه ها را بیاورید. واقعا عالی است و منهای تمام مهارت هایی که به بچه ها می آموزانند، این باهم بودن بچه هاست که بزرگترین والور این کلاس محسوب می شود. مربی می گفت که در کانادا، کلی شهریه می پردازند تا نوزادان در کنار هم قرار بگیرند و فقط همدیگر را ببینند. اینجا، سوشیانس کم کم کمرویی اش را کنار گذاشت و به زیبایی با همسالان خودش درهم آمیخت و ارتباط برقرار کرد. به نظر من، این فرصت را از بچه ها نگیریم.

شهریه کلاس هم برای یک ترم ده جلسه، هشتاد هزار تومان است. باور کنید که خود ما از طبقه متوسط جامعه هستیم و برای تامین بهترین ها برای پسر کوچولویمان همیشه از نیازهای خودمان مایه می گذاریم. به هر حال، کاری را شروع کرده ایم و باید درست به نتیجه برسانیمش.

منزل ما غرب تهران است. اگر کسی در این حوالی هست که علاقمند است بچه اش را به این کلاس ببرد ولی نبود وسیله یا بعد مسافت مانعش است، من با کمال میل حاضرم هماهنگ کنیم که با هم برویم. باور کنید که اصلا زحمتی برای من نیست و تازه باعث خوشحالی است که در این مسیر طولانی تنها نباشیم. فقط خصوصی یا عمومی کامنت بگذارید تا من دنبالتان بیایم.

دیگر اینکه، آدرس و شماره تلفن موسسه بادبادک را می گذارم که تماس بگیرید. این موسسه برای تمام رده های سنی کودک و نوجوان کلاسهای متنوعی دارد که واقعا دستشان درد نکند، ولی کلاسی که در بالا شرحش را دادم، مربوط به "هنر و خلاقیت بچه های یک تا دو سال" است و زمانش ساعت 3-2 بعد از ظهر سه شنبه هاست.

آنطور که در پشت بروشوری که برای شما گرفتمش، خواندم، نوشته است که هنرکده بادبادک حاصل 30 سال تجربه های پژوهشی ایرانی و بین المللی است و اولین و تنها موسسه تخصصی هنر کودک در ایران محسوب می شود. توضیحات بیشتر در این زمینه را می توانید در مجله شهرزاد بخوانید. خود من هم از همان جا با این موسسه آشنا شدم منتهی راستش به خاطر شهریه اش کمی دو دل بودم که آیا واقعا موثر هست یا فقط به درد این می خورد که در مهمانی ها پا روی پا انداخت و فخر فروخت که بچه من کلاس فلان می رود!!!!!!! که دیدم واقعا کلاس خوبی است و همان جا با خودم گفتم که در وبلاگ سوشیانس بنویسم و اطلاع رسانی کنم.

 

آدرس: خ جردن شمالی-کوچه گل گونه- پلاک 29- موسسه بادبادک

تلفن: 09360700144-22057522

www.badbadak.ca

شعبه دیگرش هم در پاسداران- میدان حسین آباد است. تلفن: 22950270

 

پ.ن.: برای دوستان شهرستانی (خارج از کشوری ها که خودشان در معدن طلا هستند!) و یا دوستانی که امکان شرکت در کلاسها را ندارند، سعی می کنم هر جلسه تا جایی که امکان دارد خلاصه ای از کارهایی را که انجام داده ایم، بنویسم تا در خانه با کوچولوهایشان کار کنند.

موفق باشید.ماچ

   



 
سوشیانس در لبنان (3)
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  

شهر بیبلوس در ۴۰ کیلومتری شمال بیروت بود. این شهر که سابقه آن به ۵ هزار سال قبل از میلاد باز می گردد، قدیمی ترین شهر جهان است که بطور مستمر از زمان تاسیس آن تاکنون محل سکونت بشر بوده است و از این نظر ویژگی خاصی دارد. بیبلوس که به عربی نام ان جبیل است، شهر کوچک و تاریخی و توریستی است که جمعیت زیادی ندارد، اما اکثریت جمعیت ان را مسیحیان مارونی تشکیل می دهند و درصدی نیز مسلمان دارد که اکثرا شیعه مذهب هستند. این شهر بواسطه داشتن چند اثر تاریخی یکی از جذابیت های توریستی لبنان به شمار می رود. در میدان کوچک ورودی شهر بیبلوس(جبیل) پیاده شدیم و قدم زنان از داخل بازار قدیمی به سمت قلعه بیبلوس حرکت کردیم. مغازه های این بازار قدیمی و سنتی بیشتر به فروش صنایع دستی مشغول هستند. محوطه باستانی بیبلوس  با سابقه بیش از ۲۷۰۰ سال که در فهرست آثار تاریخی یونسکو نیز به ثبت رسیده است، دارای بقایای قصرهای قدیمی از دوران باستان می باشد. قلعه قدیمی بیبلوس نیز در این محوطه قرار گرفته است. قلعه بیبلوس در قرن دوازدهم توسط صلیبیون بنا شده است. این قلعه که به فاصله چند متری از ساحل مدیترانه بنا شده، از سنگ آهک بومی منطقه و از بقایای ساختمانهای موجود در محوطه باستانی بیبلوس ساخته شده است. قلعه در سال ۱۱۱۸ میلادی توسط صلاح الدین ایوبی فتح شده و پس از چند سال دوباره توسط صلیبیون پس گرفته می شود. قلعه در دو طبقه بنا شده است. از دیگر آثار تاریخی این منطقه می‌توان از کلیسای "مار یوحنا" نام برد. این کلیسا متعلق به قرن 13 میلادی می‌باشد. در کنار این کلیسا نیز یک مسجد قدیمی قرار دارد. روبروی کلیسا موزه شمع قرار دارد که مراسم و آداب و رسوم مردم این مرز و بوم را به تصویر کشیده است. همچنین کلیسای سنت ژان مارک در بیبلوس از دیگر اماکن مقدس و کلیساهای دیدنی محسوب می شود. بندر زیبای این شهر نیز میزبان قایق های توریستی است که یکی از جذابیت های توریستی این شهر قدیمی محسوب می شود.

قلعه موسی در شهر کوچک دیر القمر در ۵ کیلومتری بیت الدین واقع شده است و در واقع ۶۰ کیلومتر از بیروت فاصله دارد. شهری کوهستانی با خانه های سنگی که در فاصله قرن ۱۶ تا ۱۸ میلادی مرکز حکومت لبنان بوده است. دیر القمر اولین روستا در تاریخ کشور لبنان است که صاحب شهرداری شده است. اما قلعه موسی توسط شخصی به نام موسی عبدالکریم المعمری  در سال ۱۹۶۲ساخته شده است که به گفته خودش رویایی کودکی وی بوده است. آقای موسی متولد ۱۹۳۱ است و در حال حاضر ۷۹ ساله بوده و در محل قلعه خود پذیرای بازیدکنندگان است. این قلعه سه طبقه ای بیشتر به خاطر وجود موزه مردم شناسی که زندگی و فرهنگ مردمان گذشته را با شکل زیبا و با مجسمه های کوچک به تصویر می کشد، معروف است. موزه در طبقه پایین قلعه قرار دارد و تقریبا موزه بزرگی است که به جز بخش مردم شناسی آن، آثار و اشیایی از دوره های گذشته کشور لبنان را در خود جای داده است.


حریصا یکی از مکانهای مهم زیارتی در لبنان است که در فاصله 20 کیلومتری شمال بیروت  و در شرق شهر جونیه قرار دارد و مجتمعی از کلیساهای چهارگانه هست که بر بالای  کوههایی قرار دارد که 650 متر از سطح دریا ارتفاع دارد. برای رسیدن به منطقه دو راه وجود دارد: یکی از طریق تله کابین جونیه – حریصا که فاصله 1570 متری را در عرض 9 دقیقه طی می کند و از فراز جنگل های کوهستانی و ساختمانهای سر به فلک کشیده عبور می کند و دیگر از طریق جاده کوهستانی. قدیمی‌ترین کلیسای این مجموعه کلیسای کوچکی به ظرفیت 40 نفر است که Our Lady of Lebanon یا سیده لبنان نام دارد. بنای کلیسا مخروطی شکل است و یک راه‌ پله مارپیچ روی نمای ساختمان بازدیدکنندگان را به بالا هدایت می‌کند که هر چه به سمت بالا می‌رویم، از عرض پله‌ها کم می‌شود. روی قله این بنا مجسمه برنزی ۱۵ تنی از مریم مقدس قرار داده شده که تاجی از طلا بر سر دارد. این مجسمه که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است در سال 1908 ساخته شده است. از بالای کلیسا می توان دریا و زیبایی های شهر بیروت را بهتر تماشا کرد. کلیسای بزرگ دیگری به نام بازلیک در این مجموعه قرار دارد که بزرگ‌ترین کلیسای خاورمیانه است و سقف آن به نشانه 5 استان لبنان 5 سطح دارد. بلندترین ارتفاع سقف آن ۴۰ و کوتاه‌ترین آن ۲۰ متر است.. این کلیسا ۱۰۲ سال قدمت دارد و ۳۴ سال قبل بازسازی شده و مسیحی‌های مارونی جشن‌های بزرگ مذهبی خود را در آن برگزار می‌کنند. زیر این کلیسا کنیسه‌ای است با نام «سیدة لرد» به معنای نگهبان که یکشنبه‌ها در آن دعای دسته جمعی می‌خوانند. «کنیسه الغفران» کلیسای چهارم این مجموعه است که میزبان مراسمی چون تدفین، غسل تعمید و اعتراف است.

در انتها کمی هم راجع به غذاهای لبنانی بنویسم و مطلب را ببندم: لبنانی ها قبل از غذای اصلی پیش غذای مفصلی را سرو می کنند. هر کدام از این پیش غذاها در داخل بشقابهای کوچکی گذاشته می شود که به مجموعه آنها مزه هم گفته می شود و مزه لبنانی هم معروفیت خاص خود را دارد. استفاده از روغن زیتون، سبزیجات تازه، ادویه جات مختلف، میوه های مختلف و رنگارنگ به علاوه غذاهای دریایی مثل ماهی و میگو رنگ و لعاب خاصی به سفره های لبنانی می دهد. مزه لبنانی نوعا از دو سالاد بسیار خوشمزه به نام تبوله و فتوش، حمص(ترکیبی از نخود و کشک و روغن زیتون)، بابا غنوج(چیزی شبیه حلیم بادمجان)، سمبوسه، دلمه برگ مو، کیبه، چیز رول و چند نوع پیش غذای دیگر تشکیل می شود. پس از این پیش غذاها، غذای اصلی آورده می شود که عمدتا انواع کباب است. چیزی که من در طول حضور یک هفته ای در لبنان دیدم، عدم استفاده از برنج بود و تقریبا در هیچکدام از رستورانهایی که شام و ناهار خوردیم غذای برنجی ندیدم. اما استفاده از سیب زمینی سرخ کرده و کشک هم در سفره لبنانی بسیار رایج است. در کل،  مقبلات لبنانی خیلی مفصل تر از غذای اصلی است. بعد از غذا هم بساط قلیان به راه است و دود ناشی از سیگار و قلیان حسابی فضای رستوران را می گیرد. ظرفهای حاوی میوه های تازه مثل توت فرنگی، آناناس و موز روی میز ها چیده می شود و ترکیب رنگهای آن حسابی چشم نواز است. بسیاری از لبنانی ها تازه ساعت از ۱۲ شب گذشته به رستوران می آیند و فعالیت رستوران تا پاسی از شب ادامه دارد.
باز هم سپاس فراوان از وبلاگ یادداشت های سفر به لبنان که بسیار از آن استفاده کردم.



 
سوشیانس در لبنان (2)
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠  

به عنوان زنگ تفریح میان بخش اول و دوم سفرنامه، و در پاسخ به سوالاتی که در کامنت دونی پست قبل مطرح شده بود، در این پست کمی به وضعیت سفر با بچه می پردازم و ادامه سفرنامه را به زودی در پست بعدی تقدیم می کنم. به لطف خدا، سوشیانس نهایت همکاری را در سفر انجام داد. ما هم به تجربیات تازه ای در زمینه کودکیاری در سفر دست یافتیم. درست است که خواب بچه در سفر به هم می ریزد، چرا که برای شرکت در گشت های مختلف زمان کافی و مکان مناسبی برای خواب ندارد و برنامه تغذیه سالم و به موقعش هم دچار اشکال می شود، چرا که خیلی از اوقات ممکن است ذایقه اش غذاهای عجیب و غریب بومی را نپذیرد و یا چندباری مجبور شوید به او فست فود دهید، اما گونه گونی محرکاتی که در طی مدت سفر حواس پنج گانه جوان و تیزش نوازش می کند و او را در معرض تجربیاتی چنین جدید و خارج از روزمرگی قرار می دهد، به نظر من بر این نقاط منفی می چربد.

از تجربه شخصی خودمان بگویم که سوشیانس که در زندگی روزمره اش در تهران با افراد محدودی در تماس است، به مدت یک هفته در میان اتوبوسی از خانواده های مهربان زندگی می کرد که همه با اظهار لطف و محبت بیش از حدشان نسبت به این شازده پسرک، ما را شاد و شرمنده کردند. هر بار که برای گشت های داخلی سوار اتوبوس گشتمان می شدیم، از همه طرف غریو سوشیانس جون، سوشیانس جون و قربان و صدقه و بوس و بغل و کمپلیمان هایی مثل سوشیانس تو نامبر وانی و از همه خوشگل تری و ... ما را احاطه می کرد.  ایشان هم پس از لبخند های ملیح و دندان نمای بسیار، بالاخره لطف می فرمود و یکی از هواداران جوان و خوشگلش را برمی گزید و در آغوشش جلوس می فرمود و سایر هواخواهان را با شیرین کاری هایی مثل کف زدن و آواز خواندن و نی نای نی نای کردن مورد تفقد ملوکانه قرار می داد. وقتی هم که به سراغش می رفتیم، روی از ما همی برگردانده و خود را به هواه خواه خوش تیپش می چسباند و یا نه نه گویان اعتراض همی کرده و ما را کنف شده و دست از پا درازتر به صندلی مان برمی گرداند!
از کرامات شیخ اجل سوشیانس بن بهنام همین بس که آب را شناخته بود و همه مظاهر آن را در همه موقعیت ها تشخیص می داد. (به آب می گوید "با" !) از پنجره هواپیما به دریایی که در مسیرمان واقع شده بود، " با"  می گفت. عاشق حوضچه ای بود که وسط لابی هتلمان کار گذاشته بودند، همسفران بیچاره را کچل می کرد، از بس که دستشان را می گرفت و به کنار حوض می برد و قریب به هفتاد بار با هیجان شیرفهمشان می کرد که "با"!هورا
فکر کنم از اینکه آدم بزرگ ها مثل خودش از دیدن "با" آنقدر هیجان زده نمی شدند، حرص می خورد و مدام برایشان تکرار می کرد تا اهمیت موضوع برایشان روشن شود. اوج شعفش وقتی بود که به ساحل مدیترانه رسید و یهو آن همه "با" را در یک جا دید! فقط از خوشحالی یکبند داد می زد و مدام صورت بهنام را به سمت آب برمی گرداند و می گفت"بااااااااااا"!خنده
هنوز به علت سردی هوا، ساحل باز نشده بود ولی استاد با اصرار پا برهنه کرده و در آب شفاف با شلپ و شلوپ پا دوچرخه می زد و پاهای ما که در داخل آب نگاهش داشته بودیم، از سرما بی حس شده بود ولی این جناب عشق "با" خم به ابرو نمی آورد که ما را بالاخره از رو برد و علیرغم تمام آموزه های روانشناسی مبنی بر احترام به میل و نظر بچه، از ترس اینکه بیشتر از این سرما بخورد، زیر بغلش زدیم و جیغ زنان به هتل گرم برش گرداندیم. راستی سوشیانس بنده خدا از روز اول عید همچنان درگیر سرماخوردگی و طبق معمول اوتیت(گوش درد) است. طفلک خیلی لاغر و ضعیف شده و یک هفته است که غذای جامد نخورده است. مگر شما برایش در دو پست قبل دعا نکردید؟!!عصبانینیشخند
روزهای اول سفر، مدام خوابش می برد. فکر می کنم برای پردازش این همه اطلاعات جدیدی که از محیط دریافت می کرد، بسان یک نوزاد نیاز به زمان داشت. برخلاف تصور من، که فکر می کردم تغییر محیط ممکن است چندان برایش مهم نباشد، کاملا آگاهی خود را نسبت به عوض شدن فضای اطرافش نشان می داد و ساعتها ساکت و مجذوب و خوشحال در کالسکه اش می نشست و اگر در بغل ما چیزی چشمش را می گرفت، مدام برمی گشت و به عادت خودش با هیجان ددددددد (به فتح دال) می گفت و با هردو دست به سر و روی ما می کوفت. کلا بسیار بیشتر از حد انتظار من بهش خوش گذشت.
این توضیحات را بالاخص برای دوستانی مثل مامان آرسام خوشگله که در کامنتدونی در این مورد سوال کرده بود، نوشتم. باز اینها تجربیات شخصی است و ممکن است از بچه ای به بچه دیگر شرایط فرق کند و قابل تعمیم نباشد ولی به طور کلی، تمام والدین 6-5 بچه ای که در بازه سنی دو ماه کوچکتر تا دو ماه بزرگتر از سوشیانس همسفر ما بودند، راضی بودند و مشکلی نداشتند. به قول داستایوفسکی، نویسنده نامدار روس،" انسان موجود پدرسوخته ای است، به همه چیز عادت می کند!!"
سفر الزاما نباید خارجی باشد تا گستره تجربیات کودک را وسیع کند. هر سفری می تواند در شاد کردن و وسعت بخشیدن به مرزهای دانش کودکی موثر باشد. تنها از این جهت ما اصرار به رفتن داشتیم که از دو سالگی به بعد نرخ بلیط های هواپیما از ده درصد به پنجاه درصد و نرخ تورهای مسافرتی از ده درصد به هفتاد تا نود و پنج درصد افزایش می یابد! اگر با بچه کوچک قصد سفر خارجی دارید، ترجیحا مسیر کوتاهی را انتخاب فرمایید (ما اول چین را انتخاب کرده بودیم، منتهی با ده ساعت پرواز تهران-دوبی و دوبی-پکن و ترانزیت دو-سه ساعته در فرودگاه دوبی و بودن چهار شهر در برنامه و پروازهای داخلی آنها علاوه بر گران بودن پکیجش، بعد مسافت هم باعث شد که جا بزنیم.) و تجهیزات کافی را با خود به همراه ببرید (لباس گرم و خنک به تعداد کافی، دارو، شیر و غذای کمکی آماده، کالسکه سفری و تاشو، پنو و....). هنگام برخاستن و فرود هواپیما هم بهش شیر یا آب میوه در شیشه بدهید یا بناگوشهایش را مالش دهید که گوشش هوا نگیرد و کیپ نشود. در طی سفر هم به میزان کافی میوه به بچه بدهید، چون آب معدنی در بعضی ها تولید یبوست می کند و در همه حال از خدای مهربان کمک بخواهید و یک لحظه در مراکز دیدنی و شاپینگ سنترها چشم از بچه برندارید و البته من از گفتن همه اینها شرمم می آید که همگی خودتان استاد منید. کلام آخر اینکه درست است با بچه، مختصات گشتهایتان تغییر می کند و تمام جاهایی که نیاز به شب زنده داری دارند یا صدای موزیک در آنها بالاست یا دود سیگار و قلیان و... در آنها هست، تعطیل می شود اما می توانید در کنار این فرشته های کوچولو از دیدن زیبایی های تاریخی و طبیعی مقصد لذت برید و حواسش را به جشنواره رنگین نورها و صداها و بوها و مزه ها و لمس های گونه گون مهمان کنید. بن ویاژ!*قلب
*: به فرانسه سفر بخیر   



 
سوشیانس در لبنان(1)
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  

سلام
بالاخره ما برگشتیم.

بعد از دو سال و نیم که به آخرین سفرمان قبرس رفته بودیم و بعد از آن درگیر پروژه مردافکن بارداری و زایمان و نوزادداری شده بودیم، به لطف خدا بالاخره از غارمان بیرون آمدیم و چشممان به آسمان آبی افتاد. برای من، به شخصه، کمتر کاری در دنیا به زیبایی سفر کردن و آشنایی با تاریخ و تمدن و فرهنگ های گوناگون و مردم مختلف است. امسال هم عید، خدا کمکمان کرد و تور یک هفته ای لبنان را از ششم تا سیزدهم فروردین گرفتیم.
این اولین سفر خارجی سوشیانس بود که واقعا از صمیم قلب هم برای او و هم دوستان کوچولوی وبلاگیش آرزو می کنم که در طول زندگی درازشان، کشورهای زیادی را ببینند و از زیبایی های منحصر به فرد تاریخی و طبیعی آنها لذت ببرند. واقعا این تبلیغ را دوست دارم که می گوید جهان کتابی است که با سفر خوانده می شود.
من هم برای سوشیانس که برایش به یادگاری بماند و هم برای دوستانی که ممکن است علاقمند به سفر به این کشور زیبا باشند، خلاصه ای از مهم ترین جاهای دیدنی لبنان را که دیدیم، می نویسم.

کشور لبنان کشوری کوچک و کوهستانی در غرب آسیا و خاورمیانه‌ و در کنار ساحل شرقی دریای مدیترانه است و پایتخت آن شهر بندری بیروت است. لبنان از شمال و شرق با کشور سوریه، از جنوب با فلسطین و از غرب با دریای مدیترانه‌ همسایه است. واژه‌ لبنان از واژه‌ سامی «لبن» که‌ اشاره‌ به‌ قله‌های سفید کوهستان‌های لبنان دارد، گرفته‌ شده‌ است.

یکی از زیبایی های بی نظیر لبنان شهر تاریخی بعلبک است که قدیمی ترین شهر دنیا محسوب می شود. بعلبک در دره بقاع در بلندی ۱۱۷۰ متر از سطح دریا و در شرق رود لیطانی واقع شده است.  شهر بعلبک یکی از شهرهای قدیمی خاورمیانه محسوب می شود که سابقه تمدن در آن به ۹ هزار سال قبل از میلاد می رسد. بعلبک یک کلمه فینیقی به معنای شهر آفتاب است: بعل به معنای آفتاب و بک به معنای شهر. پس از اشغال این شهر توسط اسکندر مقدونی در حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد، نام شهر را به هلیوپولیس تغییر داد: هلیو به معنای آفتاب در زبان یونانی و پولیس نیز به معنای شهر. پس از آنکه رومیان به قدرت رسیده و دولت فینیقی ها را نابود کردند، به تدریج برای رفع نیازهای مذهبی و همچنین هدیه به خدایان خود تصمیم به ساخت مجموعه معابدی گرفتند که در دنیا نظیر نداشته باشد.سه معبد ژوپیتر، باخوس (باکوس)  و ونوس به تدریج در طول ۳ قرن اول بعد از میلاد به همراه متعلقات انها در این منطقه بنا شدند که نمونه ای از شکوه معماری روم باستان است.در سال ۳۱۲ میلادی، کنستانتین امپراطور روم مسیحیت را دین رسمی اعلام کرد و همین باعث شد تا این معابد ار رونق افتاده و به دست فراموشی سپرده شوند. درهای برنزی و همچنین سقف چوبی ان که از چوب درخت ارز(نماد کشور لبنان که عکس آن روی پرچم این کشور نیز هست) بود، کنده شده و به سرقت رود. در سال ۴۴۰ میلادی تئودوسیس معبد ژوپیتر را تخریب و از سنگ هایش برای ساخت کلیسا در حیاط این مجموعه استفاده کرد.همچنین زلزله های متعدد در طول قرنهای گذشته نیز باعث تخریب بخشهایی از این مجموعه شد. در دوره اسلام نیز این شهر بدست مسلمانان افتاد و از سنگهای این معابد برای ساخت مسجد استفاده کردند. این معابد رومی در طول تاریخ بارها توسط حمکرانان مختلف اشغال و هر کدام بنا بر سلیقه خود در آن تغییراتی را اعمال کرده اند. نوع معماری این معابد یکی از سوالات بی پاسخی هست که هنوز جوابی برای ان یافت نشده است.دیوار سمت غربی معبد ژوپیتر از سه تخته سنگ عظیم که هر کدام حدود هزار تن وزن دارد، ساخته شده است. استخراج و  نحوه انتقال این سنگهای عظیم به محل ساخت معبد یکی از سوالات بی پاسخ دانشمندان و باستان شناسان است.یکی از فرضیه های مطرح شده این است که احتمالا این تخته سنگهای عظیم در این محل وجود داشته است و اصلا همین موضوع باعث شده تا امپراطوری روم دستور ساخت معابد را در شهر دور افتاده ای مثل بعلبک بدهد. همچنین  ستونهای گرانیتی بکار رفته در ساخت معابد نیز از مصر آورده شده است. نوع انتقال انها نیز جالب توجه است؛ بدین صورت که این ستونهای بزرگ گرانیتی بر روی اهرمهای چوبی قرار داده می شد و از طریق رود نیل و دریای مدیترانه به بندر طرابلس در شمال لبنان منتقل می شد. از آنجا که بین طرابلس و بعلبک کوههای عظیمی قرار گرفته است، بنابراین آنها مجبور به انتقال ستونهای سنگی به شهر حمص در سوریه شده و سپس از طریق دشت بین حمص و بعلبک آنها را به صورت قل دادن به معابد رسانده اند. تکنیک بکار رفته در ساخت معابد نیز بی نظیر است، بدین صورت که در ساخت فقط از سنگ استفاده شده و هیچگونه ملاطی استفاده نشده است. ستونها بوسیله گیره های آهنی بهم وصل شده اند( البته با روکش سرب تا از زنگ زدگی آهن جلوگیری کند).مجموعه معابد بعلبک شامل ۶ بخش است:دروازه ورودی، حیاط شش ضلعی، حیاط بزرگ و قربانگاه، معبد ژوپیتر، معبد باخوس و معبد ونوس.

دیدنی بسیار زیبای دیگر غار جعیتا گروتو است که در فهرست عجایب هفتگانه دنیا قرار دارد. این غار در 20 کیلومتری شمال بیروت و در دره کارستی نهر الکلب بوجود آمده است.این غار دارای ساختمانی بسیار پیچیده و دو طبقه است که در دالانها و تالار های پایینی آن قسمتی از رود الکلب جریان دارد. غار پایینی در سال 1836 توسط یک کشیش بنام ویلیام تامسون و غار بالایی توسط یک غار نورد لبنانی در سال 1953 کشف گردید. طول این غار 9 کیلومتر بوده و در سال 1999 به عنوان یکی از عجایب 7 گانه طبیعت لقب گرفت. غار علیا در سال 1958 کشف و از سال 1969 قابل بازدید برای عموم است. این غار بزرگ که طول آن 2130 متر است، دارای استلاگمیت و استلاگتیت های بزرگ و زیبایی است که فقط 750 متر آن برای بازدید کنندگان قابل دیدن است. این غار خشک بوده و آبی در ان جریان ندارد. از نکات جالب توجه وجود چشمه ای در  انتهای مسیر قابل بازدید غار است که  چشمه آرزوها نام دارد  و بازدیدکنندگان آن را پر از سکه کرده اند! غار سفلی که در آن آب جریان دارد، در 1836 میلادی کشف و از سال 1958 برای بازدید کنندگان گشوده شده است . طول این غار 6200 متر است. برای رفتن به غار سفلی که حدود 60 متر با غار علیا فاصله دارد، باید سوار قطارهای کوچکی شد. نفستان از زیبایی این همه استلاگمیت و استلاگتیت آهکی زیبا می گیرد.

از زیبایی های داخل شهر بیروت می توان برای نمونه از میان هزاران زیبایی این شهر به مناطق روشه و داون تاون اشاره کرد. روشه یکی از گرانترین مناطق شهر بیروت است که در  غرب این شهر واقع شده است. برجهای چند طبقه، هتل های بزرگ چند ستاره و ساختمانهای اداری تجاری بزرگ این منطقه را در شهر کاملا متمایز کرده است.البته بیشتر شهرت این منطقه از شهر بیروت به خاطر وجود دو صخره بزرگ در داخل آب و نزدیک ساحل است که به صخره عشاق یا صخره خودکشی هم شهرت دارد.این صخره های معروف که یکی از نمادهای شهر بیروت نیز هستند، در انتهای خط ساحلی معروف به کورنیچ قرار دارند. درباره این صخره ها افسانه های زیادی وجود دارد. گفته می شود برای اولین بار دختری به نام روشه پس از ناکامی در یک ماجرای عشقی خود را از بالای آن به دریا پرت می کند و به همین خاطر به این منطقه روشه گفته می شود. همچنین بر اساس روایت دیگری، پس از مرگ یک خواننده مصری  یکی از هواداران او خود را از بالای صخره معروف به آب پرت کرده و خودکشی می کند. گفته می شود پس از آن ماجرا  تاکنون چندین نفر در این منطقه و با پرت شدن از روی صخره معروف روشه خودکشی کرده اند! که بیشتر آنها به خاطر ناکامی در رسیدن به معشوق بوده است.

داون تاون در منطقه مرکزی بیروت واقع شده است که در واقع قلب تپنده این شهر محسوب می شود. داون تاون از سمت شرق با اشرفیه و از سمت غرب با خیابان حمرا و روشه همسایه است و نقطه شروع خط ساحلی کورنیچ نیز از داون تاون است. میدان نجمه یا برج ساعت، میدان شهدا، و منطقه سولیدر سه بخش اصلی داون تاون هستند. برج ساعت در دوران تسلط فرانسویان بر این منطقه ساخته شده است و در شب زیبایی خاصی دارد.میدان شهدا نیز به خاطر مجسمه معروفش مشهور است و منطقه سولیدر که در دوران استعمار فرانسویان مرکز شهر بیروت محسوب می شده است، اما در دوران جنگ داخلی به کلی خراب شد و در دهه ۹۰ بازسازی شد. پس از پایان جنگ داخلی در اوایل دهه ۹۰ در لبنان، شرکتی توسط رفیق حریری به نام سولیدر تاسیس شد که کار بازسازی داون تاون را بر عهده گرفت. گفته می شد که بیشتر املاک این منطقه نیز متعلق به خاندان حریری است. مثل تمام واکینگ استریت های دنیا، داون تاون نیز خیابانی پر از کافه ها ، رستورانها و فروشگاههای متعدد است و به خصوص در شب زیبایی خاصی دارد. قدم زدن در خیابانهای باریک سنگفرشی محصور شده در میان ساختمانهای بلند گرانیتی حس و حال خاصی به آدم می دهد. ساختمان پارلمان و کاخ ریاست جمهوری لبنان به فاصله کمی از برج ساعت قرار دارد و در کنار ان آثار باقیمانده حمامهای رومیان از دوران امپراطوری روم شرقی دیده می شود. مسجد محمد امین(ص) در منطقه داون تاون و نزدیک میدان شهدا قرار دارد و درخشش گنبد آبی رنگ ان در شب جلوه زیبایی به منطقه می دهد. این مسجد بزرگ نیز در زمان نوسازی منطقه داون تاون ساخته شده  است. همچنین قبر رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان که در سال ۲۰۰۵ ترور شد، در نزدیک مسجد واقع شده است. قبر او  و ۲۱ همراهش که در ان حادثه کشته شدند در این مکان واقع شده است و روی مقبره با گلهای طبیعی تزئین شده است که هر دور روز یک بار تعویض می شود.
پ.ن.: من مطالبی را برای تهیه سفرنامه لبنان تهیه کرده بودم که بنا به اتفاق به وبلاگ یاداشتهای سفر به لبنان برخوردم که به حق بسیار کامل تر و جامع تر به این کار پرداخته بود. لذا از مطالب ایشان به اقتباس خودم استفاده بسیار کردم که گفتم به رسم امانتداری و تشکر در اینجا ذکر کنم.

فکر نکنید تمام شد، ادامه دارد.تعجبنیشخند



 
دو کلوم از مادرشوور
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥  

در کتاب ترانه های نوازش از کانون پرورش فکری سروده استاد بزرگ مصطفی رحماندوست می خواندم:

گل پسرم رو قربون

تاج سرم رو قربون

می خواد بره مدرسه

بخونه حساب و هندسه

بزرگ بشه زن بگیره

عروس برای من بگیره

خودش کنارم می شینه

زنش برام میز می چینه

آب می آره

نون می آره

پلو و فسنجون می آرهشیطانخیال باطل

 

نتیجه اخلاقی: هر چند ور بدجنسکی و مادرشوهرمآب ذهنم ممکن است دلش از بابت این پیش بینی غنج بزند و وسوسه شودنیشخند، ولی خدا وکیلی من که سهله، وقتی مادرم هم با مادر شوهرش همچین مناسباتی نداشته، چطور در هزاره سوم میلادی و قرن پانزدهم شمسی (انتظار که ندارید سوشیانس در قرن چهاردهم ازدواج کند که؟!)، از بچه دسته گل مردم با آن همه کمالاتی که والدین امروزی (ایضا خودم) به بچه می چپانند، انتظار داشته باشم که مثل مهد علیا در کنار ناصرالدین شاه بنشینم  و او برایم آب و نون و پلو و فسنجون آورد!

پ.ن.1: غرض پنهانی این پست همانا معرفی خود به عنوان یک مادرشوهر نمونه و روشنفکر بود. از آنجا که این روزها دست زیاد شده است و پسرهای ترگل و ورگل وبلاگستان عقل و هوش از مادران دختردار می برند، گفتم با این ترفند، کمی کفه ترازو را به سمت سوشیانس سنگین کنم که خلاصه ما اونجوریاش نیستیمو بشتابید که دخترتون بیمه اس!

پ.ن.2: چرا بعضی ها باور نمی کنند که زمانه عوض شده است. ما خیلی وقت است که دیگر مثل مادربزرگهایمان زندگی نمی کنیم. آیا متوجه نشده اند که مدتهاست باتری ساعتشان تمام شده است؟ (کلی و ابژکتیو به قضیه نگاه می کنم. منظورم رحماندوست بنده خدا که اینقدر حق به گردن بچگی های ما و بچه هایمان دارد، نیست)

جان کلام این که، من فکر می کنم با این شرایط، وظیفه ما مادران پسردار بسیار سنگین تر است. به پسرانمان یاد دهیم که هر چه پیشوند "هم" دارد، بر یک نوع برابری دلالت دارد که یکی از مصادیق آن، کلمه "همسر" است.    



 
عید 89
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱  

 

 عکسهای عید پارسال را که مرور می کنم، احساس می کنم چه راه درازی را آمده ایم. آن موقع، سوشیانس آنقدر کوچک بود که روی میز هفت سین خوابانده بودیمش. سین هشتم هفت سین ما به لطف خدا حالا می تواند به سرعت به جلو، به عقب و طرفین بدود و خیلی کارهای دیگر بکند که آن وقت حتی در تصورم هم نمی گنجید.

سال گذشته، با همه سختی ها و خوبی ها و فراز و نشیب هایش گذشت. من ایمان دارم که امسال، برای همه سال بهتری است. ایمان دارم که پر از اتفاق های خوب و شاد است. چیزی ته دلم به لطافت بال زدن پروانه ها می لرزد و بشارت می دهد که امسال، به لطف خدا سال دیگری است. نوروزتان خجسته و پر از شادی و کامیابی.

 

الان، حافظ را گشودم و برای سال 1389 باز کردم و گفتم به نیت دل همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ. خدا شاهد است که این غزل آمد:

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم/نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش/که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز/ بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد/بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز/بیا حافظ که خود را به ملکی دیگر اندازیم

 

هنگامی که این غزل را می خوانید، حتما به اتفاق خوبی که انتظار وقوعش را می کشید، فکر می کنید. اتفاقی که  برایتان پررنگ تر از بقیه آرزوهایتان است. من خداوند مهربان و بزرگوار را به معصومیت نگاه سوشیانس قسم می دهم که در سال جدید، این آرزو را برایتان برآورده کند.

دیگر زیاده عرضی نیست جز اینکه ترجیع بند همه پستهایم، عذرخواهی فراوان بابت تاخیر و سپاس فراوان برای همه دوستان عزیزی که حالمان را پرسیده بودند.

ششم تا سیزدهم فروردین نیستیم و "خودمان را به ملک دیگری می اندازیم". انشاله، بعد از عید با گزارش مصور برمی گردم.

روز و روزگارتان خوش. 

پ.ن: سوشیانس از بعد از تحویل سال از پدرش آنفولانزا گرفته و تازه یک چشمش هم عفونت کرده. دعا کنید جوجه ام زود خوب بشه.

پ.ن.٢: یادم رفت که بگم لباسها و کفشهای سوشیانس توی عکس فوق عیدی خاله مهربانش آزاده جونه که از نمایندگی آدیداس خریده. کاش بتونیم روزی ذره ای از محبتهاتو جبران کنیم.قلب

.