Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
؟
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤  

به پشت سرم نگاه می کنم و به راههای تمام و ناتمامی که با چه شوقی پیمودمشان ولی مرا به خانه نرساندند، بازی مار و پله را که یادتان می آید، بارها از سر مارها به ته مارها افتادن و از خانه دور شدن، رشته سختی که بی علاقه خواندمش و بوسیدمش و مدرکش را سر تاقچه گذاشتم، فوق لیسانسی که از نیمه رهایش کردم، مشاغلی که جز امرار معاش تعریف دیگری دربرنداشتند، کتابهایی که ترجمه کردم و در هزارتوهای نشر خاک می خورد، کتابهای شعری که منتشر کردم و در بازار خراب شعر امروز نتوانستم توزیعشان کنم، زبان هایی که آموختم و گنجینه لغاتشان روز به روز در نهانخانه های ذهنم دارند رنگ پریده تر و خاک گرفته تر می شوند، کتابهایی که طی این سالهای دراز خواندم و فقط تا به آن حد بر داناییم افزود که از زندگی درک عمیق تری داشته باشم و به طبع رنج بیشتری ببرم...

شاید به زعم من، مادر شدن تنها کاری است که فکر می کنم در زندگیم درست انجام داده ام و به همین خاطر است که برایش اینقدر می جنگم. به همین خاطر است که دست و دلم اینقدر برایش می لرزد.

به حرف هدیه می اندیشم که در کامنتی که برای پست معرفی نام سوشیانس گذاشته بودم، نوشته بود که پدر و مادرها اسامی بچه هایشان را از روی انتظاری که از داشتن آنها دارند، انتخاب می کنند و به نظرم تو به دنبال یک منجی در زندگیت هستی کما اینکه پدر و مادر من از خدا یک هدیه می خواستند.

به آن دستها و پاهای کوچک نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم یعنی آیا سوشیانس منجی من در زندگیست؟

آیا روزی به خانه خواهم رسید؟       



 
علل موثر در رشد مطلوب بچه ها
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩  

این پست را به درخواست ساراجون مامان یک نی نی نه ماهه می نویسم که خواسته بود برنامه غذای کمکی را برای ایجاد زمینه رشد مناسب در بچه ها بداند.

رشد مطلوب در بچه ها یک تابع تک متغیره نیست که فقط به نحوه غذاخوردن و میزان آن بستگی داشته باشد.

علل مختلفی هست که به رشد مطلوب در بچه ها منجر می شود که آنچه را که من به تجربه در این یازده ماه دریافته ام با شما درمیان می گذارم.

اولین عامل زمینه ژنتیکی بچه است. مثلا از سوشیانس که خانواده مادریش متوسط القامه و خانواده پدریش همگی درشت اندام و بسیار قد بلندند، به طور معمول انتظار نمی رود که ریزنقش باشد مگر موتاسیون (جهش ژنتیکی) رخ دهد.

عامل دوم تغذیه مادر در زمان بارداری است. رژیم های غلط و مسابقه بین مادران که چه کسی کمتر اضافه وزن داشته است، رویکرد صحیحی نیست. منظور من، شعار هر چه چاقتر، بهتر نیست بلکه منظورم این است که مادر روزانه از تمام گروههای غذایی (مواد پروتینی، کربوهیدراتها، میوه جات و سبزیجات، لبنیات و...) مصرف کند و مهمتر از آن به زبان بدن خود گوش بسپارد و آنچه را که بدنش طلب می کند که در واقع نیاز نوزاد است، به او برساند. ورزش در بارداری نه تنها به تناسب اندام مادر کمک می کند، بلکه خون رسانی را به جنین افزایش داده و به رشد او کمک می کند. حفظ آرامش و پرداختن به فعالیت های دلخواه و خوشایند هم در ترشح هورمونهای لازم و کمک به داشتن جنینی سالم  بسیار موثر است. نگرش بیمارانگاری نسبت به زن باردار که در فرهنگ ما وجود دارد، کاملا بی پایه است. پزشک یکی از دوستان خوبم به بارداران می گفت: شما که مریض نیستید، باردارید، بروید زندگی طبیعیتان را بکنید.

خود من تا روز آخر، دو شغله بودم، هم 8 ساعت اداره می رفتم و هم کتاب سنگینی را در دو ماه آخر ترجمه کردم و خیلی ها به من می گفتند که چون استراحت نکرده ای، بچه کم وزن می شود که خدا را شکر نشد. مادر باید احساس خوبی داشته باشد، این مهم است و بس! کلیشه ها را فراموش کنید.

تا این حد فرهنگ ما کلیشه ای است که حتی بسیاری از مادران ( در نی نی سایت دیدم) روابط زناشویی خود را در کل دوران بارداری تعطیل می کنند و از این بابت غصه می خورند!!!!!!!!!!. در حالی که در یک مقاله انگلیسی خواندم که روابط زناشویی لذت بخش در دوران بارداری می تواند سبب شادابی و افزایش هوش بچه شود و تا زمانی که کیسه آب پاره نشده است، لزومی به قطع آن در کل دوران بارداری نیست مگر اینکه پزشک صلاح بداند. (مثلا سابقه سقط وجود داشته باشد یا جفت سر راهی باشد و یا... )

عامل سوم شیر مادر است. تولید شیر مادر هم به عوامل فیزیولوژیک و هم به عوامل روحی و روانی وابسته است. مثلا خود من به خاطر استرس وحشتناکی که سر زردی گرفتن بچه ام کشیدم، چون زردی سوشیانس فیزیولوژیک و مربوط به بدو تولد نبود بلکه زردی ناشی ازعدم هضم کامل شیرمادر بود و فکر می کردم خودم به دست خودم دارم بچه ام را مریض می کنم، شیرم بی مایه و کم کالری شد، نوزده روز اول بچه بیچاره ام مدام از گرسنگی گریه می کرد و 300 گرم هم کم کرد. بعد که دکتر صبور آن رژیم پر چرب را به من داد و از طریق آن کبد بچه را فعال کرد و از آن سو هم شیر کمکی نان 1 را یک بار در روز پیشنهاد کرد، مشکلات حل شد. الان هم به لطف خدا سوشیانس شیر مادر می خورد و روزی یک وعده (150 یا 180 سی سی) نان 2.

مورد بعدی، غذای کمکی است که از پایان شش ماه شروع می شود. من در طی این مدت هرگز غذای مانده توی یخچال را به سوشیانس نداده ام. هر وعده برایش غذای تازه درست می کنم و سعی می کنم در برنامه روزانه اش تمام گروههای غذایی را بگنجانم. حتی مواد اولیه اش را تازه به تازه می خرم. به نگاه عجیب مغازه داران اهمیت نمی دهم که حتما پیش خود فکر می کنند این بیچاره چقدر فقیر است که سبزیجات و میوه جات را دانه ای می خرد. چون این مواد کیفیت خود را در یخچال به سرعت از دست می دهند. همسایه پدر و مادرم که ساکن آلمان است، می گفت آلمانیها اگر دو سیب بخرند که یکی را امروز بخورند و دیگری را فردا، خودشان می گویند که سیب دوم کیفیت پایین تری دارد چون 24 ساعت در یخچال مانده است!

البته من این حساسیت را فقط برای سوشیانس دارم (چون در سن حساسی است) وگرنه خودمان از میوه یک هفته در یخچال مانده هم لذت می بریم!

مورد بعدی در تغذیه کمکی درست کردن غذاهای باب طبع بچه است. سوشیانس سوپ نمی خورد و همچنان هم نمی خورد. یادم هست تنها باری که توی این نه ماه باهاش بداخلاقی کرده ام، یکبار در رابطه با سوپش بوده است که هنوز هم خودم را نمی بخشم. دکتر حسینی به من گفت که چه معنی دارد، سوپ نمی خورد! همه وعده های غذاییش را سوپ بهش بده و به هر ضرب و زوری که شده، به او بخوران!

من هم سوپش را درست کردم و او طبق معمول نخورد، هر بار که ظرف را پس می زد، ولش می کردم و دوباره نیم ساعت بعد سراغش می رفتم به این امید که از گرسنگی مجبور شود، سوپش را بخورد که نمی خورد. دست آخر، از گرسنگی و خستگی شروع به گریه کرد و من احمق به جای اینکه به او شیر بدهم و سیرش کنم، باز هم اصرار داشتم سوپ بخورد که گریه اش شدیدتر شد. خودم هم پا به پایش گریه می کردم تا بهنام از سر کار منزل آمد و هردومان را نجات داد. خوب، که چی؟ لعنت به هر چه سوپ اگر بچه ام بخواهد یک قطره اشک بریزد. من این تجربه ناخوشایند را نوشتم که احیانا در مورد بچه دیگری تکرار نشود. آن وقت کم تجربه بودم و فکر می کردم اگر سوپ نخورد، دنیا به آخر می رسد. در حالی که نباید به خاطر غذای کمکی یا هیچ چیز دیگری سلامت روانی بچه را به خطر انداخت. نمی خورد، خوب نخورد! به قول مادرم: عزیزم این سه کلمه را قبول کن، سوشیانس سوپ نمی خورد.

دادن مواد غذایی مفید به جای هله هوله های بی مصرف عامل دیگری در بهبود رشد بچه هاست. هر چه دیرتر پای بچه ها به سوپرمارکت ها باز شود، بهتر است. بچه ها را دهاتی بار بیاوریم!!!!!!!! مواد طبیعی به جای چیپس و پفک و پاستیل (حتی نوع غنی شده با ویتامین و مینرال ها) بسیار بهتر است. یک باردر یک مهمانی به یکی از دوستانم گفتم به بچه ات شام نمی دهی؟ گفت: نه مرسی. به قدر کافی پفک خورده است!

در کتابی خواندم که حواس پنجگانه بچه ها در سال اول زندگیشان برای اولین بار در معرض تجربیات حسی گوناگون قرار می گیرد. با درست کردن غذاهای خوشمزه و دلخواه حس چشاییشان را به جشنواره خوراکی های لذت بخش مهمان کنیم.

مورد بعدی خواب است. همانطور که می دانیم، هورمون رشد یا سوماتوتروپ بیشتر در حالت خواب ترشح می شود. ایجاد محیطی مناسب برای خواب می تواند به رشد بچه کمک کند. بچه ای که بالای چهار ماه است، طبق کتاب دکتر اسپاک باید بتواند شب تا صبح راحت و بی وقفه بخوابد. اگر مدام بیدار می شود در عین اینکه سیر هم هست، شاید نیاز روانی به حضور مادر دارد. به قول دکتر صبور، شیرخوار که دستش را در خواب دراز می کند، باید به بدن مادرش بخورد و با بوی مادرش به خواب رود. سوشیانس را در تخت پارکش کنار تخت خودمان می خواباندیم و مدام بیدار می شد. به توصیه دکتر صبور بین خودمان خواباندیمش و از آن تاریخ به بعد هشت ساعت بی وقفه می خوابد. این قضیه فامیلی بد یا تخت های خانوادگی همه جای دنیا هست و حتی برای اینکه احیانا نوزاد زیر دست و پای والدین نماند، جای خواب های کوچکی به شکل تخم مرغی که از طول نصف شده باشد، درست کرده اند که بین دو بالش والدین می گذارند. من کی از اینها را در خیابان بهار- فکر کنم مغازه پانی دیدم!

مورد آخری که به ذهنم می رسد و از همه این موارد مهمتر است، محبت و تامین نیاز روانی کودک از نظر آرامش و امنیت است. بچه ای که به هر شکلی از والدین بالاخص مادرش بترسد و حساب ببرد، زرد و لاغر می شود. هیچ زندانیی در زندان پروار نمی شود. باور کنید من از که پدرم اصلا حساب نمی بردم و رابطه کاملا برابر و دوستانه ای باهم داشتیم، بیشتر از هر کس دیگری در دنیا حرف شنوی دارم. نباید بچه ها از ما حساب ببرند. مگر ما نگهبان آشوییتزیم؟!یکی از دوستان خواهرم در عین تمول مالی و رسیدگی کامل به بچه، فقط چون مادر بسیار دیسیپلینه است، دخترکش از شدت لاغری و کم غذایی به بیافرایی ها شبیه شده است. صورتش چنان بی بعد است که انگار اجزایش از کناره های آن دارند بیرون می زنند. گاهی اوقات غذا نخوردن بچه واکنشی خشم آلود در جهت تنبیه مادر است. در کتاب صد و یک راه برای شاد کردن بچه ها (عنوان کتاب دقیق به خاطرم نیست)، نود درصد راههای توصیه شده در جهت شاد کردن بچه ها مبتنی برمحبت و مجاورت هر چه بیشتر مادر و فرزند است. روزانه چقدر از زمانمان را صرف محبت کردن به بچه هایمان می کنیم؟ چقدر لمسشان می کنیم؟ چقدر می بوسیمشان؟ چقدر از 24 ساعت را در کنار ما هستند؟ بالاخص در فاصله شش تا هجده ماهگی که اضطراب جدایی از مادر دارند. سالمترین بچه های دنیا بچه های گواتمالایی هستند چراکه مادرانشان بنا به فرهنگشان بلوز نمی پوشند و کودک را در کیسه ای به خود می آویزند. بچه در تماس مداوم پوست با پوست با مادر است و هر وقت بخواهد، خودش شیر می خورد!

در آخر هم اضافه می کنم که عمدتا به کتابها و نظر متخصصین در امر فرزند پروری تکیه کنید. عوام فقط و فقط توده بی شکلی را به جامعه تزریق می کنند که نمونه اش را در کوچه و خیابان زیاد می بینید، امروزه نخبه پروری فقط کار خواص است و آنهایی که مدرن می اندیشند که از مصادیق بارز مدرنیسم جایگزینی علم مداری و عقلانیت محوری به جای سنت است. کتاب بخوانیم و کتاب بخوانیم. مسلما متخصصانی که سالها در این زمینه پژوهش و مطالعه کرده اند، بیشتر از مادر و مادرشوهر من و همسایه دست راستی و دست چپی و زینت خانم مامان تقی کوچولو و صغری نانازی می دانند. فشار خونم 2000 روی 1000 می رود وقتی بعضی جاها می خوانم: "هرچند من تجربه ندارم ولی مامانم ماشاله همه چی بلده، دیگه خیالم تخت تخته"! من منکر درایت و تجربه و زحمت مادربزرگها و همه کسانی که به مادران جوان در امر فرزندپروری کمک می کنند، نیستم و همین طور این گفته انشتین که می گوید تجربه از علم بالاتر است. می دانم که گاهی اوقات یک راهنمایی کوچک از سوی افراد با تجربه چقدر می تواند حلال مشکل باشد اما منظور من این است که اینها نباید جایگزین نظرات تخصصی شود. اینکه چون مادر من سه بچه را به خوبی بزرگ کرده است، مانع از مطالعه مستمر من نمی شود. از ما گفتن!

پ.ن.1: به توصیه دکتر صبور، به کانون پرورش فکری واقع در خیابان حجاب نرسیده به فاطمی سری زدیم. البته بچه ما هنوز کوچک است ولی مادرانی که بچه سه سال به بالا دارند، می توانند مراجعه کرده و فرم اشتراک را پر کنند تا ماهیانه بنا به نظر کارشناسی هییت روانشناسی کودک کانون، محصولات فرهنگی مناسب به در منزلشان پست شود.

پ.ن.2: نازنین جون مامان آرتین کوچولو زحمت کشیده است و مقالاتی را برای آموزش توالت و گرفتن بچه ها از پوشک گردآوری کرده که بسیار مفید و جامع است.

پ.ن.3: من حق ندارم به هیچکس دیکته کنم که چطور وبلاگ بنویسد. چهار دیواری، اختیاری. منتهی واقعا مزید امتنان است که اگر موردی جالب یا آموزنده پیدا می کنید، اطلاع رسانی عمومی کنید. اینکه من برای سوشیانس اطلاعاتم را بلوکه کنم درست نیست. فردا همین سوشیانس باید در مهد و مدرسه و جامعه در کنار بچه های دیگر زندگی کند. به اشتراک گذاشتن اطلاعات در نهایت به نفع بچه خود ماست.



 
مراسم خواستگاری
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  

قند و نبات آوردیم                                 دخترتونو بردیم!

برای دیدن عکس های خواستگاری پسرم از یک پرنسس مامانی اینجا را ببینین.

پ.ن.: مرسی ساناز خوشگل و گلم برای شب به یادماندنیی که برامون ساختین. دوستان عزیز سی دی های موسیقی بی کلام شوهر آهنگساز و هنرمند ساناز جون رو از دست ندین: تاریکی زیبا و اشکهایی از بهشت. دو سبک متفاوت ولی هر دو زیبا و دلنشین.



 
مادری 19 (برای باران عزیز)
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  

قبل از هر چیز، از همه کسانی که محبت کردند و در پست قبل نظرات و ایده های خوب خود را ابراز کردند، تشکر می کنم. خصوصا یک تشکر ویژه برای آزاده گلم، نازنین جون و تداعی عزیز که زحمت مضاعف کشیده بودند.

حقیقتش میان کامنت های موجود، نظر ننه قدقد مامان هوچهر جون مرا برای گرفتن تولد تا حدی دودل کرد. برای من اهمیت به نیازهای زیستی و آرامش بچه ام در اولویت نخست است و حاضر نیستم آن را فدای تمایل خودم مبنی بر جشن گرفتن تولدش کنم. بچه من نسبت به غریبه ها غریبی می کند که به نظر دکتر صبور از نشانگان هوش است که بچه در این سن حافظه اش چنان تکامل یافته باشد که غریبه را از آشنا باز شناسد و نسبت به هرکس اعتماد نکند. نمی خواهم احساس ناامنی کند و تمام مجلس را به گریه بگذراند. از سوی دیگر هم، چون سیستم ایمنی نوزادان تکامل نیافته است، من خودم را شرمنده تمام اقوام و دوستان مهربانی کردم که می خواستند حضوری تولد سوشیانس را تبریک بگویند و تا به حال، به جز شش نفر خانواده درجه یک سوشیانس (پدربزرگ و دو تا مادربزرگ و عمو و دایی و خاله اش) هیچکس به زیارت حضرت اشرف نایل نشده است. حتی توی خیابان هم که غریبه ها به کرات از من می خواهند که اجازه دهم یک لحظه بغلش کنند، با تمام کمرویی ام قاطعانه نه می گویم.

الان که خودم بچه دار شده ام، هرگز دیگر به دیدن نوزادی نخواهم رفت هرچند که ممکن است مادرش حساسیت های مرا نداشته باشد، اما وظیفه خود می دانم که به سهم خودم آن نوگل کوچک بی دفاع را از احتمال هر نوع انتقال میکربی از سوی خودم مصون دارم. ولی از آن سو هم، می ترسم که سوشیانس فردا بزرگ شود و از دست ما دلگیر شود که چرا تولدش را جشن نگرفته ایم. جشن خصوصی هم با حضور نزدیکان درجه یک لطفی ندارد چراکه به علت تفاوتهای بارز شخصیتی میان خانواده من و مادرشوهرم تعاملشان باهم پیچیده است و عملا گردهماییهایشان عاری از لطف است (عملا مادرشوهرم در تمام لحظات متکلم وحده بدون وقفه و آنها شنونده محضند و ارتباطات دوسویه نیست)

به قول اسکارلت اوهارا فردا در موردش فکر می کنم.

از سوشیانس بگویم که به سلامتی در ده ماه و سه روزگی دندان سوم و در ده ماه و ده روزگی دندان چهارمش هم درآمد (دندانهای پیشین فوقانی)

از نه ماهگی تمرین ایستادن می کرد و الان دو-سه هفته ای است که خودش با کمک اشیا می ایستد و یک دستش را هم از تکیه گاه جدا می کند.

ماشاله شیطان ترین شیطان ترین شیطان ترین بچه ای است که من در این سن دیده ام. رسما از دیوار راست بالا می رود. غلغله است. به چابکی و فرزی یک جیب بر عمل می کند. کف می کنیم از دستش! منتهی علیرغم اینکه منزل آنکادره و همیشه مرتب ما را به بازار شام کپک زده ای تبدیل کرده که شتر با بارش در آن گم می شود، من اصلا جلویش را نمی گیرم مگر اینکه بخواهد کار خطرناکی کند. می ریزد و می پاشد و می رقصد و حالش را می برد و من و بهنام هم مثل کوزت 1 و 2 دنبالش می روبیم و می ساییم و همیشه از او عقبیم!!!!!!

یادم هست که همکارم می گفت چرا نه ماه کندر خوردی؟ بچه ات خیلی شیطان می شود که شد!

دو هفته پیش داشتم با تلفن صحبت می کردم که به ضبط کوبید که برایم سی دی بذار. بهش گفتم: مامی جون الان می آم. کمی صبر کرد دید تلفنم طولانی شده خودش ضبط را روشن کرد و صدایش را هم با پیچ تنظیمش بلند کرد و جلوی آن شروع به دس دسی کرد!

شیرین کاری هم می کند: دماغش را چین می اندازد و می خندد. با آن چشمهای درشت کمی مورب و ابروهای صاف و چهار دندانش خیلی بامزه و خنده دار می شود. بعد که خنده آدم را می بیند، سراغ یکی از شیطنت ها ممنوعش می رود!

عاشق سیم است. پدر وسایل برقی خانه را درآورده است. حتی از سیم آباژور که پشت مبل پنهانش کرده ام هم نمی گذرد. مثل بچه گربه خودش را باریک می کند و به پشت مبلها می خزد، سیم را پیدا می کند و تابش می دهد و می کشدش. این آباژور عصای دستم است و همیشه وقت مطالعه روشنش می کنم. مطالعه روزانه زیر نور ملایمش یکی از دلخوشی های کوچکی است که توی این زندگی سخت برای خودم جور کرده ام، همین هم به ما روا نمی بیند!

همچنان عاشق بربری و ماست است و اگر ماست نبود، سر نهار و شام به قول سهراب "دست ما در پی چیزی می گشت".

از شوخی که بگذریم، به نظر من باید از این کوچولوهای معلم چیزهای زیادی آموخت. یک کوچولو تمام تلاشش را معطوف آموختن مهارتی مثل غلت زدن می کند. روزهای متمادی دو سوم زمان بیداریش را با ممارستی خستگی ناپذیر و پیگیر به این مهم می پردازد، بعد که این مهارت را فراگرفت، بلافاصله برای نشستن تلاش می کند، پس می افتد، گریه می کند ولی عقب نمی نشیند، بعد از آن نوبت ایستادن و بعد راه رفتن است. انگار ساعت درونیش به او دیکته می کند که در هر لحظه چه باید بکند و بیاموزد. دایم در تلاش است. آن وقت حرصم می گیرد که بعضی از افراد ساده اندیش به بچه های در این سن نگاه می کنند و می گویند: خوش به حالش، هیچ کاری نمی کنه، از هفت دولت آزاده!

آخر گاگول جان! تو خودت از پارسال تا به حال چه کرده ای؟ فقط یک سال پیرتر شده ای ولی این همان نوزاد شکننده ناتوانی است که حتی نای گریه هم نداشت و الان در آستانه یک سالگی راه می رود و دو سه کلمه حرف می زند و کلی مهارتهای ارتباطی و حسی-حرکتی و... پیدا کرده است (سوشیانس را نمی گویم- منظورم یک بچه تیپیکال یک ساله است) کاش همه ما در هر سال از زندگیمان به اندازه سال اولمان پیشرفت می کردیم!

راستی، دو مورد بانمک دیگر که حرص آدم را درمی آورد، بگویم: رفته بودیم از حراج های فصلی استفاده کنیم و برای سوشیانس لباس بخریم. مادری که خودش یک بچه یک سال و نیم- دوساله داشت، جلو آمد و سوشیانس را جوری مورد محبت و لطف قرار داد که من که مادرش هستم و تمام مدت جگرگوشه ام را در حریر بوسه و شعر می پیچم، کم آوردم! لحظه ای بعد، دیدم که نمی دانم سر چه موضوعی به بچه اش می گفت: تو هر کاری بکنی برای من یک دختر خیلی بد هستی!خیلی بدی! خیلی بد!

نکته اخلاقی: اگر از منابع محدود قربون و صدقه در رنجید، لطفا آن را صرف بچه خودتان کنید. چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.

مورد دوم در همان مغازه: پدر و مادری شیک پوش و سرحال در حالی که دختر بچه ای بد لباس و به غایت لاغر و زرد را با بی اعتنایی دنبال می کشیدند، وارد مغازه شدند. مادر به بخش لباسهای صفر تا سه ماه رفت و دیدم که با حالتی عشوه ناک و ص.ک.ص.ی به شوهرش می گفت: دلم می خواد امروز فقط برای بچه بعدیمون خرید کنم. حالا هر وقت که تصمیم گرفتیم که بیاد!

نکته اخلاقی: لطفا نقد را بچسبید و نسیه را ول کنید. کسی فقط و فقط می تواند از بچه دوم حرف بزند که از بچه اول کارنامه قبولی گرفته باشد. گذشت آن دورانی که کمیت به کیفیت ارجحیت داشت.

پ.ن.: عکس ذیل، بونس مجانی مغازه زیروتن برای مشتریان دایمش است که چون سوشیانس سر خاطره افتادنش در استودیوی آزاده مرتضوی عزیز، از محیط عکاسی وحشت کرد و شروع به گریه کرد، بهنام بیچاره مجبور شد، بدون آمادگی کنارش بنشیند تا بتوانند عکسش را بگیرند. حاصل عکس پدر و پسر این است:

خدا هردوشان را حفظ کند.

 

   



 
یک حرکت جمعی!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  

بیایید با ایده های خلاقانه و بکر تولد بچه ها را به لطف خدا هر چه زیباتر برگزار کنیم.

خواهشمند است پیشنهادات خود را (ترجیحا ایده های تک و اصیل) برای برگزاری جشن تولد (در مورد غذا، طرح کیک، تزیینات، نحوه برگزاری و..) در قسمت نظرات بگذارید تا همگی بتوانیم با استفاده از یورش فکری انجام شده، این مراسم دل انگیز را بهتر برگزار کنیم.

برای مثال، از خودم شروع می کنم:

می توان جهت دعوت از مدعوین از کارت های دست ساز با عکس خود بچه استفاده کرد و کارت را با گیره به شکل پلاکارد به یک عروسک کوچک وصل نمود که جنبه دکوراتیو پیدا کند تا مدعوین کارت را به عنوان یادگاری نگاه دارند. متن کارت هم می تواند از زبان خود کودک نوشته شود. یک هفته قبل از تاریخ تولد، کارت ها را به شیوه کارت عروسی پخش کرده و به دست مدعوین برسانیم.

ایده دوم: می توان هدیه ای را که از طرف پدر و مادر به بچه داده می شود، داخل بادکنک گذاشت. این کار را مغازه ای در پاساژ قایم (بابا جان، من همزه ندارم!) انجام می دهد. ایده را از نی نی سایت برداشتم.

منتظر ایده های خوبتان هستم.

پ.ن.: بار خدایا، تولد این کوچولوهای فرشته سان را آنچنان پاینده دار که روزی تولدشان را با حضور نبیره ها و ندیده هایشان جشن بگیرند. به مادران و پدران هم طول عمر و کفایت بده تا سال به سال در بالندگی و شکوفایی هر چه بیشتر این نهالان نورس بکوشند.

در نور مهر و محافظت خود، خانواده های جوان را رویین تن کن.

خدایا، به آن دسته از دوستان منتظرم و دوستان منتظر دوستانم و هر آنکس که به این دعا نیاز دارد، رحمت آور و خانه شان را مملو از بوی خوب کودک کن.

من به رحمت تو ایمان دارم و هر روز برای همه آنهایی که می شناسم و نمی شناسم دعا می کنم و تا معجزه ات را در مورد همگیشان نبینم، دست از دعا برنمی دارم.

همواره سرم به سجده شکر و نیاز است.

می دانم که می دانی که قلبم همیشه مالامال از عشق توست.