Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مادری 17
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  

1- سوشیانس به همین سختی و به همین خوشمزگی! به امید خدا فرداهفت ماهه می شود. شانزده ماهست که به مویی بندم. دست و دلم می لرزد...ماچ

2- خدا را شکر حالش بهتر شده است. ابتدا با سرماخوردگی وایرال شروع شد بعد باکتریال شد و گلودرد و گوش درد و اسهال و استفراغ گرفت.گریه دارو شربت آموکسی کلاو می خورد. آنتی بیوتیک مردافکنیست. رمقش کشیده شده است. چینهای سه گانه رانش و آن غبغب کوچولویش به قول خاله آزاده به مرخصی رفته اند. دلم کباب می شود وقتی می بینم بیمار و مظلوم و ساکت گوشه تخت کز می کند و به طور بی سابقه ای دمر می خوابد تا درد گوشش را با فشار به تشک تسکین دهد. بی اشتها و رنگ پریده است. اکثر اوقات به خاطر فشاری که به پرده گوشش در موقعیت افقی وارد می شود، از خوردن شیر مادر امتناع می کند. غذای کمکی اش را هم نمی خورد. دیدم بچه ام همین طور دارد آب می شود. خودم آب سیب را برایش شروع کردم. روزی یک سیب سبز فرانسوی را برایش آب می گیرم. چشمهایش از خوشحالی می درخشند. با لذت و عجله همه محتویات شیشه را سر می کشد. بار اولی که داشتم بهش آب میوه می دادم، توی سالن نشسته بودم و بهنام داشت توی اتاق خواب مطالعه می کرد. از صدای ذوق کردن من کنجکاو شد و گفت که سوشیانس را پیشش ببرم تا او هم آبمیوه خوردنش راببیند. توی مسیر شیشه را از دهانش بیرون آورده بودم که یهو جست زد، خودش شیشه را از دستم قاپید و به دهان برد!
بعد از خوردن آب سیب معجزه می شود. انگار نوشابه انرژی زا خورده است. سرحال و شنگول می شود، تا نوبت آنتی بیوتیک بعدی و دوباره ضعف و بیحالی...

3- آزاده خاله ریزه واقعا مهربانترین خاله دنیاست. جلویش مجبورم خودسانسوری کنم وگرنه به محض اینکه بگویم چیزی برای سوشیانس می خواهم بخرم، فردا می خردش! به آزاده گفتم که خانم مرتضوی (همان خانم عکاس هنری) گفته که اگرعروسک خیلی بزرگ دارید، بیاورید. عروسکهای بزرگی که دیده ام عمدتا اجناس بنجل و نازلی هستند، تک و توک هم که عروسک خوشگل مرغوب دیده ام خیلی گران بوده اند مثلا یکی توی مغازه آوای*کودک دیدم 160000 تومان بود تازه مالی هم نبود!
دیشب، به من زنگ زد که بیا کارت دارم. واقعا فکرش را نمی کردم. شوکه شدم! رفته بود و یک عروسک بزرگ بسیار بسیار خوشگل خریده بود. چطور می توانم از محبتش تشکر کنم؟ اینها را نوشتم به این امید که انشاله روزی سوشیانس خاطراتش را مرور کند و قدر محبتهای خاله مهربانش را بداند. چون دوربین دیجیتال ندارم نمی توانم عکس عروسکش را برایتان بگذارم ولی یکی ازعکسهای خانم مهندس خاله ریزه مهربان و دوست داشتنی را در اینجا می گذارم تا ازش ذهنیت تصویری داشته باشید:

 

4- پدرم توصیه کرد که سوشیانس را مرحله به مرحله با عروسک آشنا کنم که نترسد. عروسک را به خانه آوردم و نزدیک زمین بازیش نشاندمش. سوشیانس را بغل خودم نشاندم و به سمت عروسک بردم. غریبی که نفرمودند هیچ، کم مانده بود به عروسک پیشنهاد ازدواج دهد! اول خوب سرتا پا براندازش کرد، بعد شیهه کوتاهی از سر ذوق کشید و کف دستهایش را بهم زد. اولین بار بود که اینطوری ذوقش را می دیدم. مدام با اشتیاق و خنده برمی گشت مرا نگاه می کرد که آیا توهم ذوق می کنی؟ دستها و پاهایش را ناز کرد و علامت داد که به حالت ایستاده نگهش دارم. سبیلهایش را می کشید و تند تند با زبان کره ای با عروسک اختلاط می کرد! بعد هم به طرفه العینی مرا به عروسک فروخت و محبت اختصاصیش به مرا که همانا بوسیدن از این سر گوش تا آن سر گوش است، نثار عروسک کرد. این بچه عروسکش را زودتر از پدرش می بوسد!
بعد دیدم که کار دارد به جای باریک می کشد، قبل از نوه دار شدن عروسک را به جای امنی فرستادم تا بعد از اتمام عکاسی مراسم عقد وعروسی را انجام داده و عروسک را رسما دستش دهم.نیشخند

5- در تاپیک آشپزی کودکان تبادل نظر نی نی سایت که 38 صفحه است دو روز تمام با این اینترنت نفتی منزلمان سرچ کردم و رسپی های جالبی برای بچه های زیر یک سال پیدا کردم و برای اینکه با شما تقسیمش کنم، دود چراغ خوردم و یک به یک را در فایل وردی گردآوری کردم، بعد یکی دو صفحه مانده به آخر، دیدم قبلا یکی از بچه ها زحمت طبقه بندی و فایلینگ رسپی ها را کشیده و در دسترس عموم قرار داده است!ناراحت
در هر حال، به زحمتی که مادران نی نی سایتی (من خودم عضو نیستم و نمی شناسمشان) بالاخص مامان سپند کشیده اند آفرین و خسته نباشید می گویم و از صمیم قلب دعا می کنم که خدا کوچولوهایشان را حفظ کند.
این هم دو فایل شسته و رفته برای تغذیه کمکی زیر یک سال:استفاده کنید و نوش جان نی نی نازهایتان. برای سوشیانس، گل گلدون من هم دعا کنید که خدای بزرگ برایم حفظش کند. حالش را ببرید.قلب

 فایل غذای کمکی 1

فایل غذای کمکی 2

5-یک هفته است که حتی نای خندیدن ندارد وای به حال بوسیدن! دیشب توی ماشین بغلم نشسته بود که دیدم مدام به سمت من برمی گشت و تنش را پیچ می داد، به سمت خودم برش گرداندم، ندا داد که بلندم کن، ایستاندمش، آنوقت به شیرینی عسل دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و مثل اینکه عزیزی را بعد از مدتی دوری دیده است، با محبت بوسم می کرد. دلم ازعشق سر می رفت.قلبقلب قلب

6- آب و آب سیب را عاشقانه، فرنی و سرلاک و حریره را معمولی و سوپ را با نق و بعد اگر یک کم اصرار کنم با گریه می خورد. من هم نمی خواهم از سوپ زده اش کنم. شما را به خدا، اگر کسی راه حلی، راهکاری، ترفندی، چیزی سراغ دارد، راهنماییم کند. ضمنا بگویم که بازی و شکلک و موسیقی و... اصلا تاثیر ندارد. برای مزه دار کردنش هم به و آلو و یک بار هم سرخود و بدون تجویز پزشک زردآلو توی سوپش ریخته ام یا در آخر به آن ماست زده ام، بی فایده بوده است. چه کنم؟سوال

7- راستی سوشیانس بدون کمک چند دقیقه کوتاهی می نشیند ولی هنوز دندان ندارد!هورا

8- دعای ویژه ای برای امیرسام خیلی خیلی عزیزم که دیروز ختنه شده است. نفسم، انشاله بی درد و بی دردسر از سرت گذشته باشد. من که اسمش هم لرزه برارکان تنم می اندازد.نگران



 
خدایا امیدم تویی!
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦  

ای باکتری های زشت

تن نازک طفل من محل سورچرانی مهوع شما نیست

بساط خود جای دیگر ببرید

که او پاره قلب من است

که من

با خون جگر زاییدمش

و با خون جگر بزرگش کرده ام

و شما نمی دانید

نمی دانید

که قلب من با هر سرفه اش پاره پاره می شود

و وقتی تن تبدار و داغش را به بر می گیرم

سقف آسمان بر سرم خراب می شود

از شما متنفرم ای باکتریهای ملعون زشت

متنفرم

خدایا، خدایا

به سربازهای کوچک تن پسرکم یاری برسان

تا بردشمن پیروز شوند

من پنج روز است که صدای خنده کودکم را نشنیده ام

آیا این برای من مادر کافی نیست

تا از غصه هلاک شود؟



 
خدای را سپاس!
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩  

آمدم که بگویم:

خستگی عظیم این راه را با شوق شمارش روزهای طلایی عمر تو از تن بدر می کنم و از دالی کردن مهارتهای جدید از پشت این روزها، کودکانه ذوق می کنم. به لطف بزرگ کردگار، الهی که همیشه باشی و باشیم سایه بان تو.

نور هر دو چشمم،

دویست روزه شدی.

بادا که دویست ساله شوی، عمری با سلامت و عزت در راه نجات بشریت...

 

دویست روزگیت مبارک



 
مادری 16
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳  

1- سوشیانس برخلاف تصورم نه تنها شکمو نیست بلکه با ارث بردن طبع محافظه کارش از بهنام نیشخندخیلی پذیرای تجربه جدید غذای جامد نیست. تا به حال فرنی، حریره بادام، سرلاک برنج و انواع سوپ با مواد متشکله مرغ، گوشت، سیب زمینی، هویج، کدو، لوبیا سبز، کرفس، گشنیز، جعفری، شوید، آلو، رشته فرنگی و... هر بار با یک قاشق ماست به عنوان چاشنی خورده است. به خدا سوپهایش آنقدر خوشمزه است که بهنام هم از آن می خورد ولی هر بار با کلی بازی و شوخی و بالا و پایین پریدن یک سوم پیاله را به سوشیانس می دهم. با وجود رنده کردن همه اجزا و بعد هم میکس کردنش به مدت یک ثانیه تا مخلوط هموژنی بدست آید، انگار که غذا را از توی آبکش رد کرده باشی، مواد جامد را تف می کند و فقط آب سوپ را هورت می کشد! خنده البته، روز به روز بهتر می شود ولی آن طوری که بعضی از بچه ها برای قاشق بعدی عجله و ولع دارند و اگر کمی دیر شود، گریه می کنند، نیست.

 

 

2- من آخرین بچه ای که در زندگیم از نزدیک دیده ام، بیست و سه سال پیش بوده (همین آزاده خانم خاله ریزه خودمان!) ولی نمی دانم همه اینطوری هستند یا فقط سوشیانس که تا این حد اتیکت غذا خوردن را رعایت نمی کند که هر بار بعد از غذا خوردن باید حمام برود و لباس و صندلی غذاخوری و هر آنچه در شعاع دو متری صندلیش است باید شسته شود. توالتمان بوی سوپ گرفته از بس که مینی واشر بیچاره هر روز سری به سری مشغول سرویس دادن به حضرت عالیست! به همین علت، تا اطلاع ثانوی تمام قرارهای خواستگاری از دخملکهای نانازی وبلاگی لغو می شود! قهقهه

من خوش خیال را باش که امیدوار بودم که بچه ام به شش ماهگی برسد و تعداد دفعات شیر خوردنش کم شود و من نفس راحتی بکشم. کارم چهار برابر شده است. من برای هر وعده اش غذای تازه تهیه می کنم. خانم مامای مرکز بهداشت توصیه می کرد که هر چهل وهشت ساعت یک بار باید برای بچه آشپزی کرد و بیشتر از آن لزومی ندارد. من فکر می کنم حالا که چند ماه دیگر هم خانه نشین شده ام بهتر است نهایت وقتم را برای سوشیانس بگذارم. چراکه بچه در این برهه حساس بیشترین رشد مغزی را دارد و باید ویتامین و مواد معدنی و ... کافی به بدنش برسد. ترجیح می دهم حدالامکان از غذاهای خانگی و تازه استفاده کنم و حداکثر بهره را از این زمان ببرم.

اصلاحیه: خیلی ممنونم از راهنماییهای دوستان در میان کامنت ها در مورد اینکه نباید به بچه سخت گرفت و بچه شش ماهه از آداب معاشرت اجتماعی چیزی نمی داند. بابا جان! این بند فقط جنبه طنز داشت و جدی نبود. فقط محض شوخی نوشته بودمش. شما هم سخت نگیرید. نیشخند

 

 

3-نمایشگاه کتاب نزدیک است و می خواهم علاوه بر خریدهای خودمان برای سوشیانس هم دلی از عزا درآورم و برای یک سالش آذوغه فرهنگی جمع کنم. من تا به حال به بخش مربوط به بچه ها در نمایشگاه سر نزده ام و خیلی اورینته نیستم. لطفا پیشنهادات سازنده خود را به صندوق پست بیندازید.

از آنجا که هر بار به قصد خرید برای خودم از خانه بیرون می روم،  ناخودآگاه سر از بوتیک لباس بچه و اسباب بازی فروشی و... درمی آورم و همه دار و ندارمان صرف خرید برای سوشیانس نفس می شود، می ترسم با لیست کتب مورد علاقه ام عزم نمایشگاه کنم و با یک بغل کتاب بزبزقندی و کدوقلقله زن برگردم! نیشخند 

 

 

4-خبر! خبر! ضمن گشت و گذارم در نی نی سایت در بخش تبادل نظر زیر مجموعه آتلیه به عکسی بسیار جالب از یکی از نی نی ها برخوردم. مادر نی نی لینک فیس بوک نمونه کارهای عکاس را برای علاقمندان گذاشته بود. با همکاری خاله ریزه که عضو فیس بوک است، به نمونه کارها دسترسی پیدا کردم. واقعا عالی بود. ایده های خلاقانه و بکری داشت. صحنه آرایی اش هم قابل تحسین بود. خیلی خوشم آمد. خصوصا که عکاسش خانم است و سوشیانس با خانمها میانه بسیار بهتری از آقایان دارد. از تمام مردهای ریش و سبیل دار و عینکی می ترسد. البته در مقابل خانمها هم غریبی می کند ولی کمتر. خانم عکاس وقتش پر است و بالاخره توانستم برای دو خرداد رزرو کنم. یک لیست بلند بالا هم اکسسوار داده که فکر کنم با این مرخصی بدون حقوق بنده باید وام بگیریم تا تهیه اش کنیم. (شوخی کردم): اسب چوبی حفاظ دار، عروسک های بسیار بزرگ، ماشین یا موتور بچه گانه که بتواند سوارش شود، یک صندوق میوه های گوناگون، کت و شلوار، بیلرسوت، شلوار بگی، چند مدل دستمال سر و کلاه و کفش و شورت های پفکی و... البته هر کدام را که توانستیم باید تهیه کنیم و همه اینها اجباری نیست.

گفت اگر مایل هستیم می توانیم خودمان هم عکس بیندازیم که به علت باقیمانده شکم از دوران بارداری کنسل شد! ناراحت اگر کسی دوست داشت می توانم لینک فیس بوک و یا اگر عضو نیستید، فولدر نمونه عکسهای بچه ها را با اسم و شماره تلفن عکاس برایش ایمیل کنم.

 

 

5- توی یکی ازعکسهای نمونه، دست مادری دست کودکش را به طرز زیبایی گرفته و دوربین فقط روی آنها زوم شده است. من عموما هرگز خودم را با کسی مقایسه نمی کنم. نه اینکه خود را آفرودیت بدانم خیال باطلچون به هرحال معتقدم مقایسه موجب بروز حسادت و پایین آمدن اعتماد به نفس می شود. ولی گاهی نکته کوچکی آدم را تا به کجا می برد. به ناخنهای زیبای فرنچ مانیکور شده مادر نگاه کردم و ناخودآگاه دستهایم را زیر میز قایم کردم. یادم آمد که آخرین باری که مانیکور کردم، هنگام سفرتونس قبل از بارداری ام بود. بعد از آن از ترس ابتلا به بیماری پوستی و انتقال میکرب، در کل دوران بارداری اصلا مانیکور نکردم. الان هم که هفته ای دو بار ناخن هایم را از ته می گیرم تا تن لطیف بچه ام خراش نیفتد. روزی بالغ بر چهل-پنجاه بار هم دستهایم را می شویم. به خاطر سوشیانس حتی نمی توانم به دستم کرم بزنم. دستهایم مثل دستهای خسته از مشق بچه مدرسه ایها ساده و معصوم و آزرده اند.

با خودم گفتم چطور با این دستهای زیبای آراسته روزی سیزده-چهارده بار بچه می شورد، سه بار برای بچه و یک بار برای خودشان آشپزی می کند. کلیه ظروف چسبناک بچه را از ترس اینکه مبادا در ماشین ظرف شویی واکنش بدهد و احتمالا بیسفنول ای و یا ماده سمی دیگری آزاد کند، روزی سه بار با دست می سابد و خشک می کند. یک روز در میان بچه را حمام می کند، هر بار بعد از غذا خوردن، سرتا پای بچه را می شوید و خشک می کند و لوسیون می زند. حداقل روزی چهار بار لباس بچه را عوض می کند. لباس های بچه را به صورت اکسترا از مینی واشر درمی آورد و آب می کشد. روزی جمعا دو سه ساعت با بچه بازی می کند و از سروکول هم بالا می روند. در پایان روز هم آن دستها همچنان زیبایی جادویی زنانه خود را حفظ می کنند. واقعا چطور؟سوال  

 

 

6-به علت تفاوت دیدگاههای سه دکتری که مراجعه کرده ایم، از شما می پرسم: به نظر دکتر بچه گل شما، دادن آب سیب از شش ماهگی مجاز است؟

نوزدهم برمی گردم. روز مهمیست. بغل       



 
من و بچه ام
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦  

نصف شب اینجا خواندم:

"نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند."

حالی شدم، حالی..



 
مادری 15
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

شش ماهگی به سلامتی به پایان رسید و با ورود به ماه هفتم به دنیای خوراکی های رنگارنگ و تجربیات جدیدی مثل نشستن و.. رسیدیم.

برای شروع تغذیه کمکی با دکتر صبور، پروفسور سماعی و پروفسور سلطان زاده مشورت کردیم. دکتر صبور که پروتوکلش این است که دو هفته فرنی و دو هفته هم، حریره بادام و فرنی به صورت یک در میان داده شود. در دو هفته اول فرنی ابتدا با آب درست شود و بعد هر دو روز در میان 50 سی سی شیر جایگزین آب شود تا ضمن ده روز تمام 250 سی سی آب تشکیل دهنده فرنی با شیر جایگزین شود!! به نظرم با توجه به دستور غذایی پشت کارت واکسیناسیون که مصرف سوپ را در ماه هفتم مجاز می داند، بیش از حد ناقص و محافظه کارانه است. با هزار زحمت از دکتر سماعی وقت گرفتیم (چون بچه بالاتر از دو ماه نمی پذیرد) و دیروز سوشیانس را پیشش بردیم.  پزشکیست ظاهرا مسن و سرشناس ولی بی حوصله و شرتی پرتی. معاینه اش که بسیار اسف بار بود: در معاینه شکم، به جای لمس چهار ربع شکم، شکم بچه را مثل خمیر ورز می داد و معاینه قلب و ریه اش هم بسیار ناقص و سطحی بود. در معاینه پاها برای تشخیص دیس لوکیشن مفصل هیپ عملا داشت پای بچه را در می داد! به نظرم تمام تمرکزش روی فروش واکسنهای مننژیت و آنفولانزاست که در چند نوبت به بدترین شکل ممکن به بچه های بدبخت تزریق می کند. صدای گریه بچه ها از هر دو اتاق معاینه می آمد و سوشیانس بغض کرده و متوحش شده بود. آوردمش یک گوشه و در گوشش گفتم: مامی جان، من بهت قول می دم که نذارم به تو هیچ واکسنی بزنه. ما فقط اومدیم راجع به پوف پوف های خوشمزه با آقای دکتر حرف بزنیم. بهت قول می دم. باشه؟

فورا بغضش را فرو خورد و خندید. حرفهایمان را عالی می فهمد. عاشق وقتی هستم که در مواجهه با یک تجربه جدید با نگاهی استفهام آمیز رو به من می کند. وقتی به او می گویم: مامانی اوکیه. نازه. با تو مهربونه. اون تو رو دوس داره. تو هم اونو دوس داری! می خندد. ولی حتی اگر فقط حالت صورتم منفی باشد، گریه می کند. چقدر خوب است که معتمد این کاشف کوچولو هستم! چقدر خوشایند است که می داند من خیر و خوبیش را می خواهم و هرگز او را در موقعیتی بد و ناجور قرار نمی دهم.

در هر حال، قصه دکتر سماعی هم در اینجا به پایان رسید و ما در نهایت تصمیم گرفتیم که اخلاق تند و کم حوصله دکتر سلطان زاده را به تبحر و استادیش ببخشیم. الان هم طبق دستور غذایی او پیش می روم. تا به حال، سوشیانس فرنی با شیر پاستوریزه همراه با یک تکه موز داخلش به عنوان طعم دهنده ( موزش را بهش نمی دهم)، سرلاک برنج و آب جوشیده خنک شده میل فرموده اند. روزی سه بار غذای کمکی می خورد و ناگفته نماند که به خاطر وجود شکر در فرنی اش، ماشاله شیطنتش سه برابر شده است. از پس فردا هم به پخته داخلش می اندازم. طبق برنامه، به مرور حریره بادام، سوپ، پوره و.. در این ماه به برنامه غذاییش اضافه می شود. بن اپتی پسرکم.

از شیرین کاریها و مهارتهای حرکتی جدید هم بنویسم که در پنج ماه و بیست هفت روزگی پاهایش را پیدا کرد. خیلی بامزه پاهایش را با دست می گیرد و به دهان می برد. مثل یک هلوی حاج کاظمی توی خودش گرد می شود.

وقتی هم که دمر می شود، باسن و شکمش را از زمین بلند می کند و سعی می کند به جلو بخزد. با کمک هم می نشیند. کنج مبل جلوس می کند و پا به پای ما سریال س*ک*س اند سیتی، دسپرد هاوس وایوز و لاست و... می بیند و به زبان کره ای همزمان رویش دوبله می گذارد. نوام چامسکی، زبان شناس مشهور، معتقد است که بچه ها در سنین پایین هر چه در معرض شنیدن زبانهای مختلف قرار بگیرند، در آینده بهتر آنها را خواهند آموخت. ما هم که طبق سنت دیرین شبی یک فیلم می بینیم که امیدوارم در استعداد زبان آموزی سوشیانس موثر باشد. شاید یک دلیل اینکه من در حالی که تحصیلات آکادمیکم در رشته دیگری بوده، در آموختن زبان های مختلف موفق بوده ام، همین بوده که وقتی بچه بودم، شبها پدرم از روی کتابهای فری تیلز، برایم قصه می خواند و بعد آن را به فارسی ترجمه می کرد. آن شبهای طولانی در دوران جنگ که مدام خاموشی داشتیم، هنوز صدای پدرم که با حالتی جادویی می گفت: وانس آپان ا تایم... (یکی بود، یکی نبود) در گوشم مانده است. توی خلوت خودم در دستشویی روی چهار پایه ای که مادرم گذاشته بود که وقت مسواک زدن قدم به آینه برسد، می ایستادم و تند تند با کلمات من در آوردی ادای انگلیسی حرف زدن در می آوردم و آرزو می کردم که روزی بتوانم سلیس و سریع صحبت کنم...

نمی دانم آیا در ایران سی دی های صوتی زبان آموزی که مثلا شعرهای انگلیسی را با حالتی بچه گانه خوانده باشند و برای سوشیانس جالب باشد، هست یا نه؟

واکسنهای لعنتی اش را هم زدیم. به خدا، هربار واکسن زدنش یک قدم مرا به مرگ نزدیک می کند. خدا را شکر، این بار بر خلاف دو بار گذشته از چند ساعت پادرد بعد از تزریق و گریه های جگرسوز خبری نبود. ولی به هر حال، وقت تزریق طبق معمول هر دو پا به پای هم اشک ریختیم. پای پسرم سوراخ شد و قلب من. بگذریم...

تصمیم گرفتم شش ماه دیگر پیشش بمانم. حالا یا می توانم شش ماه مرخصی بگیرم (پروسه اش در جریان است) یا اگر نشود،  استعفا می دهم و شش ماه دیگر دوباره دنبال کار می گردم. اما، آنچه برایم مسلم و مسجل است، این است که سوشیانس را تنها نمی گذارم.

 روی ماه خودتان و نی نی های خوشگلتان را بوسه باران می کنم. ماچ