Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مادرانه و سوشیانسانه
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

١- اینجا، وبلاگ بچه ام است و من عادت به کل کل، آن هم در اینجا ندارم. منتهی، در رابطه با کامنت یکی از همکارانم که در پست قبلی، مرا مورد سیلان رحمت و لطف بی دریغ خود قرار داده بود، نکته ای به نظرم رسید که خواستم در اینجا بنویسم:
تحصیلات، در دنیای امروز، شرط لازم و نه کافی بچه داری است. منتهی، این به این معنی نیست که کسی که تحصیلات عالیه دارد، الزاما مادر بهتری است. آنچه که مهم است  و شرط کافی محسوب می شود، آگاهی است که تحصیلات، می تواند (فقط می تواند) یکی از راههای دستیابی به این آگاهی باشد. آن طور که مارتین هایدگر ، فیلسوف پدیدارشناس آلمانی معاصر، در کتاب تفکر چیست، توضیح می دهد که علم،  تفکر ایجاد نمی کند اما ازعلم به تفکر پلی وجود دارد که می توان از آن به این رسید. مثلا از نظر هایدگر، یک شاعر نسبت به یک دانشمند از درجه بالاتری از تفکر بهره مند است (چون تفکر خارج از محدوده زبان نمی تواند وجود داشته باشد و شعر فرم تعالی یافته کلام است) و...
لذا، بنا به اعتقاد من، مسلما یک مادر آگاه نسبت به یک مادر عامی، بینش وسیع تری دارد که این بینش، روی تمامی حوزه های زندگی شخصی و خانوادگیش، من جمله فرزندپروری اش موثر است.
نمی دانم شما هم این گل واژه را شنیده اید که گاهی اوقات خطاب به دختران می گویند: "این همه درس می خونی یا کتاب می خونی که چی؟ آخرش که کهنه شوریه" و کارکرد یک مادر را در حد یک پی پی شور پایین می آورند.
یک نکته دیگر بگویم و بحث را برای همیشه ببندم: من به تحصیلاتم هرگز پز نداده ام. لیسانس، تحصیلات معمول و پایه جامعه ماست و پز دادن ندارد. اگر من بخواهم پز بدهم، پس افرادی مثل 
مامان باران جون  یا پروین مامان کیاراد باهوش چه باید بکنند؟! اگر هم تفاخری در میان بوده، به مقوله مطالعات آزاد برمی گردد که خدا را شکر، اگر کسی در این راه، تشویق شود و بخواهد دنباله روی کند، هم یک تقلید سازنده است و هم سدی مثل کنکور و ... ندارد که دسترسی را محدود کند و برای ناکامان حسرت تولید ایجاد کند. خدا را شکر، آنچه فراوان است، کتاب است و همه می توانند آن را تهیه کنند.
قبول کنیم خیلی چیزها را و اگر حسنی ولو ناچیز در کسی می بینیم، به جای حسادت، تصدیقش کنیم. اینکه مثلا
عسل بانو طبیعت مهربان تری از من دارد و لطافت روحش بیشتر است و حریر مهرمادریش نرم تر، مرا وامی دارد که بر دستانش بوسه بزنم و به جان بچه ام، هر وقت صورت ماه امیرسام را می بینم که در پرتو مهر مادری، روز به روز زیباتر و شکفته تر می شود، نه عین مادرش که مثل خاله اش از ته دل حظ می برم.
یا اگر
لیلی جون مامان آراز قهرمان به مراتب سطح آگاهی و شعور و معلومات بالاتری نسبت به من دارد، باعث می شود که از صمیم قلب به دوستیش ببالم. هر بار خدای مهربان شاهد است که کلمه به کلمه وبلاگش را با دقت و احترام به جان می خوانم و همیشه وامدار تمام چیزهایی هستم که از او آموخته ام.
مرا ببخشید که این وبلاگ مجال تقدیر از حسن های یکایک شما دوستان عزیزم نیست که واقعا در بزرگ کردن سوشیانس بدون اینکه خودتان آگاه باشید، خیلی موثر بوده اید و من از تک تکتان بی اغراق خیلی آموخته ام و اگر هر از گاهی مطلبی آموزشی را در میان خاطرات پسرکم گنجانده ام، در حقیقت، ادای قطره ای از دریای دینم به شما بوده است.
همیشه به یادتان هستم و از تمام عزیزانی که وقت می گذارند و این وبلاگ را می خوانند، تشکر می کنم، حتی شما همکار عزیز!

٢-سوشیانس کلمه "من" را یاد گرفته است. به محض اینکه چیزی را برای خودش می خواهد، پشت سر هم داد می زند: من...من...من و اگر نخواهد می گوید: نه...نه...نه
قربون دست و پای بلورین بچه ام بروم!نیشخند

٣-دندان یازدهم هم در آمد و لثه هایش کمپلت چنان متورم است که آدم احساس می کند ده تا دندان دیگر با هم می خواهند از زیر لثه جوانه بزنند.

۴-اگر اسباب بازی هایش را به اسم نام ببریم، می رود و می آوردشان.
(بازهم عطف به جمله آخر بند دوم)


۵- هر چیزی که بخورد، به زور در دهان ما هم می چپاند.


۶- هر چیزی را که خراب کند، بدو بدو پیش من می آوردش تا درستش کنم یا اگر متحرک نباشد، لباسم را می کشد و بلند بلند به زبان کره ای، مشکل را توضیح می دهد.


٧- روزی، هفتاد تا گاز سفت از دست من بیچاره سهمیه دارد. دیشب، آزاده خاله ریزه منزلمان مهمان بود و داشتیم با هم می گفتیم و می خندیدیم که سوشیانس خان کبیر ناغافل با آن دندان های صفر کیلومتر آکبند تیزش، گاز عمودی وحشتناکی از ران من بیچاره که کنارش ایستاده بودم، گرفت. از درد و شوکه شدن، داد محکمی زدم. حیوانکی، از خجالت اینکه جلوی آزاده، سرش داد کشیده شده است، مدام دستهایش را روی چشمش می گذاشت (طبق قانون پیاژه، بچه ها در مراحل حسی-حرکتی و پیش عملیاتی که به ترتیب از صفر تا دوسالگی و از دو تا هفت سالگی است، نمی توانند از زاویه دید کس دیگری به قضایا نگاه کنند و خود را جای دیگری بگذارند) و بر همین اساس، فکر می کرد اگر خودش آزاده را نبیند، آزاده هم او را نمی بیند.
از عذاب وجدان تا وقتی خوابید، هفتاد دفعه دستش را بوسیدم و ازش معذرت خواهی کردم.

٨- همچنان عاشق مواد گوشتی است. غذای غیر گوشتی را با هزار دوز و کلک فقط در حد یکی-دو قاشق می خورد.
عاشق پرتقال است کما اینکه من علیرغم طبع معمولم، در دوران بارداری خیلی گوشتخوار شده بودم و پرتقال را زیاد دوست داشتم. بهنام می گوید مثل بچه پلنگ که شکار خود را به گوشه ای می برد، یک تکه گوشت از داخل غذا شکار می کند و به گوشه ای می رود و تا آن را نخورده، برنمی گردد.ماچخنده

٩-مادری مقوله عجیبی است. هر مادری فقط شیوه فرزند پروری خود را قبول دارد و تقریبا هیچکس شیوه فرزندپروری تو را قبول ندارد. اگر بچه ات را خانه اقوام بگذاری (همکارم) به اندازه من که هرگز جایی نمی گذارمش، ملامت می شوی. هر کاری که بکنی، کسی هست که به تو گوشزد کند که راه را به اشتباه می روی. یاد گرفته ام که فقط به کتابها (دوباره دارم پز می دهم؟) و آموزه های علمی و در نهایت دکتر صبور اعتماد کنم و تایید بگیرم.

١٠-بین این ور آبی ها که تقریبا موسیقی شان به ذایقه من سازگار نیست و گوش نمی دهم، من و سوشیانس عاشق آهنگ همه چی آرومه ی حمید طالب زاده ایم. در آغوش من آرام می گیرد و با هم به این ترانه جادویی گوش می دهیم و چون پیامبری که بشارت آرامش بیاورد، خنکای کلامش بر ذهن تب زده ما می نشیند و تمام مدت، لبخند پت و پهنی روی صورت هردویمان می نشیند و حالش را می بریم.  

١١- از کرامات مادر پسرداری چون من، همین بس که مجبور است با همه بدآیندش از فوتبال (تا به حال، حتی یک نیمه از هیچ مسابقه ای را هم ندیده ام) با بچه اش مدام گل کوچیک بازی کند. توپ بازی، عشق اش است. گل می زند و خودش هم برای خودش کف می زند. جوری بازی می کنم که انگار هفت جدم، مربی تیم ملی بوده اند.

١٢- نمی دانم چطور من و و خواهر و برادرم از پدر و مادری بسیار خوش صدا به دنیا آمده ایم و هیچ کدام حتی ته صدا هم نداریم. شبها، سوشیانس توی بغلم جمع می شود و گوشش را روی قلبم می گذارد و من از گل گلدون من گرفته تا سیمین بری- گل پیکری آری، برایش می خوانم و حالش را می برد. با اتمام هر ترانه، اااااا (به فتح الف) می گوید و ترانه بعدی را تقاضا می کند. طفلک، با چنان علاقه ای گوش می کند که انگار ماریا کالاس جلویش دارد لایو کنسرت اجرا می کند.

١٣-بالاخره، به نقاشی علاقمند شد. (دوباره عطف به جمله آخر بند دوم). جالب این است که فقط با دست چپ نقاشی می کشد. البته، تا سه سالگی دست غالب بچه قابل تشخیص نیست ولی من که آرزو می کنم چپ دست بماند. در بچگی، دلم می خواست سه ویژگی داشتم: اسمم تک بود، چشمم رنگی بود و چپ دست بودم که هیچ کدام نشد. حالا، خدا گویا دو آرزوی مرا از طریق سوشیانس برآورده کرده است، می ماند چشم رنگی. به همین دلیل است که می گویم باید بچه دوم بیاورم دیگه.زبان

 
١۴-هر هفته، همچنان زمین بازی می برمش. فکر می کنم از محیط آنجا خسته شده است. باید جای دیگری پیدا کنم. اگر خدا بخواهد، بعد از عید هم می برمش این کلاسهای یک تا دو سال بادبادک.

 
١۵- برای بهبود
آراز گلم و امیر سام نازنینم دعا کنید. برای نی نی های تو راهی ری را و سایه ، فرشته های کوچولوی زمینی هم دعا کنید تا به سلامت به این دنیای بزرگ پا بگذارند. برای خودمان هم دعا کنیم که همیشه شکرگذار زیبایی های زندگی باشیم و قدر چیزهایی را که داریم، بدانیم و کمتر حسرت نداشته هایمان را بخوریم. برای بچه ها هم دعا کنیم تا همیشه سالم و شاد باشند و زیر سایه پر مهر پدر و مادرشان بزرگ شوند. آمین و به روی ماهتان فوت می کنم. ماچ
پ.ن.: پست بعدی، عکس های سوشیانس را تقدیم می کنم به
هاله عزیز مامان ارشیا گلی.

همای عزیزم، هر چه سعی کردم در جواب کامنتت برات ایمیل بزنم، نشد. این روزها وضع ایمیل خراب است. یه شماره تماس برام بذار تا باهات تماس بگیرم.



 
جشن سده هم مبارک!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

١- جمعه گذشته، سوشیانس را بردیم سرزمین عجایب. برای بچه ای در این سن، شاید ۵-۴ بازی داشته باشد. رویهم رفته بد نبود اما چون بهنام بازیهای پرتحرک هیجانی زیادی با سوشیانس انجام می دهد، طفلک در اسباب بازیهایی که بچه های دیگر در آن جیغ می زدند، چرت می زد و خودم مجبور بودم کمی جو بدهم تا به هیجان بیاید!

٢-آموزشگاه بادبادک، که در مجله شهرزاد تبلیغ می کند، برای بچه های یک تا دو سال هم کلاسهای گوناگونی گذاشته است. منتهی شهریه اش برای دو ماه کمی بالاست: هشتاد هزار تومان. اگر کسی مایل است می تواند شرکت کند.

٣- تصمیم گرفتیم سوشیانس را برای چکاپ پیش دندانپزشک اطفال ببریم. منشی دکتر گفت که زیر دو سال و نیم نیازی به چکاپ نیست. به هر حال، شماره دکتر مربوطه را برای دوستانی که بچه های دو سال و نیم  به بالا دارند، می گذارم که در صورت تمایل استفاده کنند. این دندانپزشک را دوست بهنام که خود دندانپزشک بزرگسالان است، معرفی کرده و من شخصا از ایشان شناختی ندارم.

جناب آقای دکتر مجید برگ ریزان

تلفن: ٨٨٧١٠١٢۵

۴-از بس مامانم شاد است و اهل بزن و برقص که تحت تعلیمات او، بچه ام خیلی "قر تو کمری" شده است. دیشب با صدای مالش رفت و برگشتی پیاز روی رنده  مدل رقص دیسکویی هد می زد! تا به حال، فکر نکرده بودم که صدای رنده کردن پیاز ملودیک است !

دلم می خواهد شاد بماند، همیشه.

همیشه به موسیقی زندگی برقصد.

همیشه بخندد.

۵-یک ماهی است که "شیر" می گوید. هر وقت، شیشه شیر را می بیند، با هزار تا تشدید می گوید" شیر"!

۶-عجب بزرگ شدن بچه راه سخت و طولانیی است. کره های حیوانات را نگاه کنید که چه زود پا می گیرند و دنبال مادر خود راه می افتند. این راه طولانی رشد و نمو کودک انسانی در حقیقت عمدتا به خاطر پیچیدگی مغز است و زمانی که باید به آن داده شود تا این میلیاردها سیناپس عصبی ایجاد شود و مغز به نهایت رشد تدریجی خود برسد و آماده پردازش اطلاعات بسیار پیچیده شود.

در کتاب جامعه سنتی-جامعه مدرن اثر گروه مولفان، آمده است که انسان برای بدست آوردن توانایی های انسانی مجبور به پرداخت هزینه های طبیعی سنگین شده است: رشد بطیی و پیچیده مغز، بلوغ و تکامل او را تا سالها بعد به تعویق انداخته است و دوران کودکی و رشد را طولانی کرده است. حجم مغز که به نسبت حجم جمجمه بزرگتر از سایر جانداران است، باعث شده که آرواره های ما نسبت به سایر پستا*نداران ضعیفتر و کوچکتر باشد و نیز راه رفتن ما روی دو پا به منظور استفاده بهینه از دستها باعث شده که از سرعت ما در حرکت  نسبت به سایرچهارپایان به مقدار زیادی کاسته شود.

حالا ببینید که ما چه هزینه گزافی برای رشد مغزمان متقبل می شویم و وای بر ما که از آن استفاده بهینه نکنیم و از تمام آن پیچیدگی فقط در جهت پردازش اطلاعات بی ارزش روزمره و معذرت می خواهم خاله زنکی استفاده کنیم در حالیکه همین بغل گوش ما، آنسوی این کره خاکی روز به روز فضا بیشتر به تسخیر دانش بشری درمی آید.

٧-یکی از مبانی فلسفه نیچه، فیلسوف شهیر آلمانی، رجعت ابدی است. بر اساس این مفهوم، جمله ای دارد که می گوید انسان تنها مایل به تکرار لحظاتی از زندگی خویش است که آنها را کامل زیسته باشد.

مثالش این است که مثلا شما سفری می روید و بعد از بازگشت، مدام از آن یاد می کنید و می گویید چقدر خوش گذشت و کاش می شد که دوباره بروم. این به این معنی است که آن لحظات پر و غنی و کامل بوده اند. البته مفهوم رجعت ابدی دقیقا این نیست ولی خود نیچه این مفهوم را مبتنی بر آن استنتاج کرده است.

بر این اساس، هفته پیش به بهنام  می گویم: امروز در سایت ثبت احوال چرخ می زدم، که یک اسم ناب که از نظر سختی و تکی و پرمعنایی توی مایه های سوشیانس است پیدا کردم. اگر بچه دوممان دختر شد، بیا این اسم را رویش بگذاریم. اگر پسر شد، باید بروم سرچ کنم. چون از آرسس خوشم می آمد که متاسفانه پادشاه مزبور به دست باگوان خواجه نامی کشته شده است و من دوست ندارم اسم کسی را که به مرگ طبیعی نمرده، روی بچه ام بگذارم.

داد می زند: آزی، تو اگه منو دوست داشته باشی، دیگه هیچوقت اسم بچه دوم رو نمی آری!

می گویم احساس می کنم صندلی ای هستیم با سه پایه، توازن روانی خانواده ما نیاز به فرزند دوم دارد. تا کی سوشیانس بچه های لوس زمین بازی را بغل کند و ببوسد و آنها هم سرش داد بزنند:نی نی گنشو نتن! (نی نی گمشو، نکن)  و من دلم خون شود و نتوانم حرفی بزنم که حریف قدر نیست و بچه ای است نهایتا یک سال بزرگتر از بچه من! و تازه اینکه خود من آیا دوست دارم غریبه ها ناگهان مرا در آغوش بگیرند و ببوسند؟ خب، او هم مثل من حریم شخصی اش را دوست دارد.

ولی من مادرم و جگرم آتش می گیرد که پسرکم را پس بزنند و از خود برانند.

به قول شمس تبریزی می خواهم کسی را برایش بیاورم" از جنس خود تا قبله کند از برای خود".

به بهنام می گویم: طبق فلسفه نیچه رنج بچه داری برایت از شیرینیش بیشتر بوده و به همین خاطر نمی خواهی که این لحظات را تکرار کنی.

می گوید: برخلاف تو رسالت من در زندگی بچه داری نیست.

می رنجم که به من به چشم مخزن بزرگ جوجه کشی نگاه شود.

فکر می کنید برای من بارداری و زایمان و شیردهی راحت است؟ هنوز باقیمانده این شکم لعنتی برجاست. هنوز خسته ام از ویار و هجده کیلو اضافه وزن بارداری وکهیرهای صورت و پاهایم و نه ماه دمر نخوابیدن و آزمایش خون دادن ها و آنژیوکتی که درد دستم را بعد عمل از درد شکمم بیشتر کرده بود.

فکر می کنید دلم نمی خواهد دنبال ادامه تحصیل، بزرگترین حسرت زندگیم بروم؟ آن فوق لیسانسی که با آن همه رنج به دنبالش رفتم و نیمه کاره رهایش کردم و به ایران برگشتم. چشمم به خون می نشیند وقتی پیپیرهای چاپ شده ام را در ژورنالهای تخصصیشان می بینم  و یادم می افتد چطور در دمای هجده درجه زیر صفر آزمایشگاهم در تنهایی اشک می ریختم و هم سیک شده بودم ولی ادامه می دادم.

فکر می کنید من خوشحالم که در میان خانواده ای که همه پزشک متخصصند لیسانسه باشم؟

فکر می کنید دلم نمی خواهد به جای این سازمان کپک زده و دلگیر (هرچند روسایم ماه روی زمینند و همکارانم را دوست دارم) در یکی از سفارتخانه ها، یا دفاتر یونسکو، یونیسف یا یو ان کار کنم؟ فایده آن همه سال انگلیسی، آلمانی و فرانسه خواندن چه بود در حالیکه فرسنگها از رشته آکادمیکم فاصله داشت؟

قصد من به خدای احد و واحد خودستایی نیست. ولی آیا به کسی که در تمام اوقات فراغتش (حالا که نمی تواند به واسطه داشتن بچه کنسرت و تاتر برود) مدام  کتاب می خواند و فیلم می بیند و موسیقی کلاسیک گوش می دهد و سعی می کند تا جایی که می تواند و بچه اش و کارش و خانه اش و وسواس شوهرش اجازه می دهد، به جای اشتغالات پوپولیستی به خودسازی بپردازد و افقهای ذهن خود را کمی بیشتر بگستراند و مرزهای اندیشه خود را اندکی دورتر ببرد، می توان برچسب ماشین جوجه کشی زد؟

من  در فاصله هفت و چهل و پنج دقیقه  تا نه و بیست و پنج دقیقه صبح  سی ام مهر ماه هشتاد و هفت آنسوی هشیاری کنار پرتگاه مرگ خیمه زده بودم و از آنسو برگشتم تا کودکم را بزرگ کنم.

فکر می کنید دوست دارم دوباره بیهوشی و زیر تیغ جراحی رفتن را تجربه کنم؟ در حالیکه هنوز زخم قبلی ارغوانی و تازه است و تازه با همین یک شکم زایمان رغبت نمی کنم به بدن برهنه خودم در آینه نگاه کنم؟ کو آن تن جوان سفت و سپید؟ سایز سی و هشت قبل از بارداری پیشکش! در چهل هم شکمک خوب نمی گنجد.

اگر برای تو سخت است، برای من عین کوه کندن است و من حاضرم این کوه را به عشق سوشیانس شیرینم بکنم . نمی خواهم تنها باشد. نمی خواهم که همیشه حتی بعد از مرگم دلنگرانش باشم. دلنگران تنهایی اش! بی برادریش، بی خواهریش!

ما هیچ قوم و خویشی نداریم. دوستانمان هم گرفتار و محدودند. نباید نگران سوشیانسم باشم که در عمر پانزده-شانزده ماهه اش فقط تا به حال هلن نانازی عروسک را به عنوان همسال دیده است؟ البته ، منهای یک قرار وبلاگی خصوصی خانوادگی دیگر که سه تا از نی نی گل های دوستانم را دید.

من کاری را شروع کرده ام و باید درست انجامش بدهم. فرصت اندک است. من سی و سه ساله ام و طبق آمارها تنها دو سال دیگر برای یک بارداری کم خطر فرصت دارم. تو نباید این فرصت را از من بگیری.

من در تمام این دو سال اصرار می کنم و دست بر نمی دارم هر چند که تو فکر کنی که دوستت ندارم. من که دارم، چقدر هم زیاد. می دانم که می دانی. پس لطفا از خر شیطان بیا پایین!قهقههخنده