Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مادری 14
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  

برای
فقط پنج روز دیگر
صندلی غذاخوری شسته شده
قابلمه ها و ظروف غذاخوری خریداری شده
برنج برای فرنی و بادام برای حریره آسیاب شده
دستان مادرانه ای در اشتیاق غذا دادن
و
دهان کودکانه ای در انتظار تجربه دنیای شگفت انگیز خوراکی ها...

 



 
مادری 13
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳  

خوب، به سلامتی عید هم آمد و رفت. هر چند برای ما بسیار یکنواخت و کسل کننده بود اما خدای را شاکریم که تنمان سالم بود و کنار هم بودیم. مشکلات همیشه هستند ولی برنده افرادی هستند که با زندگی می جنگند. به پسرم یاد خواهم داد که زندگی قرار نیست الزاما ساده باشد. زندگی نه تلخ است نه شیرین. زندگی واقعیتیست که باید آن را زیست و تجربه کرد. همین.

یادم هست که یکی از معلمینمان می پرسید به نظر شما قند در آب حل می شود یا آب در قند؟ ما می گفتیم: خوب قند در آب. می گفت: نه خیر. بستگی به حجمشان دارد. یک حبه قند در یک لیوان آب حل می شود ولی اگر یک قطره آب را روی یک حبه قند بریزیم، این آب است که در قند حل می شود. همان بچگی با خودم فکر می کردم مشکلات هم همینطور است. اگر مشکلاتت از تو بزرگتر شوند، تو را در کام خود خواهند کشید و حل خواهند کرد.

پسرم، از خدا می خواهم زندگیت روان و در جریان باشد و هیچ سنگ بزرگی مسیر رودخانه حیاتت را سد نکند.

به نظر من، سه مدل الگوی زندگی داریم: آنهایی که نکوشیده به مقصد می رسند. آنهایی که متحمل مشکلات می شوند و سختی می کشند ولی در آخر لطف خدا شامل حالشان می شود و نتیجه می گیرند و آنهایی که به قول شیخ بهایی، یک عمر می دوند و به مقصد نمی رسند.

این الگو ربط زیادی به نحوه نگرش و یا تلاش فردی افراد ندارد و بیشتر تا جایی که من دیده ام ذاتی و جبری است. مثلا، من خودم از دسته دومم.

از خدا می خواهم که پسرم در دسته اول باشد و یا اگر در دسته دوم است، رنج هایش کوتاه و شادیهایش مانا و نامیرا باشد.

خوب، بحث شیرین فلسفی در اینجا به پایان می رسد و به سوشیانس داری می رسیم.

از بیستم اسفند تمایل زیادی به غذا خوردن نشان می دهد. وقتی چیزی می خوریم، خیلی رقت انگیز مسیر حرکت قاشق را به سمت دهان نگاه می کند و به آدم ذل می زند و یا سعی می کند غذا را از دست آدم بقاپد! دلم کباب می شود ولی چه کنم که هم دکترش و هم بهنام تا پایان شش ماهگی هر نوع خوراکی غیر شیر و مولتی ویتامین را غدغن کرده اند. دکترش می گفت که حتی چشیدن غذا سیستم ایمنی کودک را تحریک می کند. اواخر اسفند، یک شب توی ماشین مشغول خوردن آب هویج بودیم. آنقدر ملتمسانه نگاهم کرد که کمی لبش را با نی تر کردم. خدا به دور! یک ربع بعد، نمی دانم از خستگی بود یا رودل که شیونی به راه انداخت که دل سنگ از دیدنش آب می شد. به پهنای صورتش اشک می ریخت و هق هق می کرد. در عجب مانده بودم که مگر یک قطره هم می تواند گوارشش را بهم بریزد. از ترس و پشیمانی خودم هم پا به پایش اشک می ریختم. از خدا خواستم که گریه بچه ام را آرام کند و من در عوض تا پایان شش ماهگی چیزی بهش ندهم. به آنی ساکت شد!

بیست پنجم اسفند، در چهار ماه و بیست پنج روزگی بابا و فردایش دو بار مامان گفت. فدات بشم پسملک قند عسلم! هر چند اولین بارخودم نشنیدم و بهنام و آزاده خاله ریزه شنیدند ولی از آن روز به بعد بارها شنیده ام که وسط گریه چندین بار گفته ماما. ششم فروردین هم گفت می می!

از اواخر اسفند تمایل زیادی به نشستن نشان می دهد. اگر خوابیده نگاهش داریم گریه می کند و فقط در حالت نشسته و ایستاده آرام می شود. ازیکی دو ماهگی ایستادنش خوب بود و زانوهایش را راست می کرد و وزن خودش را تحمل می کرد. دکترش می گفت که اگر بچه قبل از شش ماهگی تمایل به نشستن نشان داد، توی بغل خودتان با زاویه 120 درجه بنشانیدش و وزنش را به روی شکم خود بیندازید تا به ستون فقراتش فشار نیاید و از نشاندن زود هنگام بچه روی مبل و یا بین بالشها خودداری کنید. سوشیانس را به همان شکل بغلم می نشانم ولی رضایت نمی دهد و مدام گردنش را جلو می کشد و می خواهد به زاویه نود درجه درآید.

اول فروردین هم از پشت به شکم غلت زد. البته از چند روز قبل، غلت ناقص می زد! چون از وضعیت دمر اصلا خوشش نمی آید، خودش را دمر می کرد ولی نوک شست یک پایش را پشت نگاه می داشت که اگر پشیمان شد، بتواند حول همان محور برگردد!

شاید دکترش را عوض کنم. انصافا دکتر خوبی است. تشخیصش هم خیلی خوب است. مثل اسمش صبور و ملایم است و بنده خدا هر بار لیست بلند بالای سوالات مرا با حوصله جواب می دهد که من هم سعی می کنم نکات مهمش را اینجا بنویسم. اما ایراد بزرگش این است که در تجویز دارو بسیار دست و دل باز است. حتی به بچه های سالم هم سه چهار جور شربت توصیه می کند و به شکم مادران شیرده هم به چشم داروخانه نگاه می کند. من هیچ کدام از تجویزاتش را انجام نمی دهم. به نظر من، بچه ای که اشتهایش خوب است، شیر را خوب و بدون دل درد هضم می کند و مشکلی در دفع ندارد، چرا باید برای بهینه شدن گوارش و دفعش چند جور دارو بخورد؟ شکایت دیگرم از او این است که به بچه های بزرگتر سرماخورده فرت و فرت آمپول می زند که خودتان مستحضر هستید که من در مورد تزریقات چه احساسی دارم! تعریف دکتر هادی سماعی را خیلی شنیده ام. کسی از شما با ایشان آشنایی دارد؟

راستش را بخواهید، تمام بچه های بزرگتر از سوشیانس را با حسرت و تمام بچه های کوچکتر از سوشیانس را با وحشت نگاه می کنم! خدایا، بچه ام کی بزرگ می شود؟ کی از آب و گل در می آید؟ آخه، کی؟ کی؟سوالچشم

شبها با هزار زور و زحمت ساعت یک و دو بامداد می خوابد و هفت نهایت هشت صبح بیدار است. در طول روز هم روی هم شاید یک ساعت بخوابد. واقعا از کم خوابیش کف کرده ام. دکترش می گوید اگر بچه در ساعات بیداری شاد و پر انرژی است، معلوم است که بدنش به همان میزان خواب احتیاج دارد و مشکلی وجود ندارد.

مردم بر دودسته اند: آنهایی که از خورشید انرژی می گیرند، یعنی صبح زود بیدار می شوند و اول صبح بیشترین میزان انرژی را دارند و سرحالند ولی شبها زود خسته می شوند و می خوابند(مثل بهنام). و آنهایی که از ماه انرژی می گیرند که شبها تا دیر وقت بیدار و سر حالند ولی تمایل دارند صبح ها دیرتر بیدار شوند (مثل من). تازگی ها، دسته سومی هم کشف شده که هم از ماه و هم از خورشید انرژی می گیرند و فقط یک زیر مجموعه دارد: سوشیانس!نیشخند

تا دلتان بخواهد با هر گونه کتاب، فیلم و سریال و کلا محصولات فرهنگی لج است. دو کتاب کم حجم از اووه تیم و ریچارد براتیگان دستم است. به خدا به نصف اولی هم نرسیده ام. سریالهایی هم که نگاه می کنیم، زیر نویس ندارند و باید شش دانگ حواسمان را جمع کنیم تا چیزی را از دست ندهیم. به محض روشن شدن دی وی دی، با بلند ترین صدایی که می تواند در بیاورد، اپرای چینی - کره ای اجرا می کند و آنقدر بلند بلند آواز می خواند که ما هیچ چیزی نمی شنویم و مجبور می شویم خاموشش کنیم. آن وقت از خوشحالی می خندد و ذوق می کند!

هم من و هم بهنام در بچگی خیلی خیلی آرام بوده ایم. واقعا مانده ایم که شیطنت این زالزالک به کی رفته؟ بهنام می گوید: هرچی ژن مغلوب شیطنت داشته ایم، جمع کرده و کنار هم گذاشته!شیطان

با وجود آنکه شباهت جزﺀ به جزﺀ بیشتری به عکسهای بچگی من و آزاده، خاله ریزه، دارد ولی در کل دارد بیشتر شبیه بهنام می شود. مثل من که اجزای صورتم بیشتر شبیه مادرم است ولی حالت چهره پدرم را دارم. یکی از عکس های بچگی بهنام را  که پیدا کرده ام، برایتان می گذارم:

 

سمت راستی بهنام است و سمت چپی برادرش است که دو سال بزرگتر از اوست. الان جراح است. تصور اینکه این بچه خوشمزه الان خودش پدر یک بچه خوشمزه (سوشیانس) است، سخت است. یک روزی هم می رسد که دستهای چروکیده من و بهنام بچه های خوشمزه سوشیانس را نوازش خواهند کرد. انشاله. خیال باطل