Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مادری 1
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩  

سلام دوستان گل و عزیزم

خیلی خیلی دلم برای وبلاگم و همه شما تنگ شده بود. توی این مدت مدام به فکرتان بودم و پیش خودم می گفتم یعنی الان فلان دوستم زایمان کرده؟ کوچولوی خوشگل فلانی بزرگ شده؟ همه را تک تک و به نام یادم می آمد و دلم خیلی تنگ می شد.

آنقدر زندگیم درطول این یک ماه سخت شده بود که بهنام گلم علیرغم اقساط سنگینمان باز هم مثل همیشه مهربانیش را ثابت کرد و چون می دانست که چقدر به وبلاگ و دوستهای وبلاگیم وابسته هستم برایم یک لپ تاپ خرید. در حال حاضرهیچ چیزی در دنیا به اندازه یک لپ تاپ نمی توانست خوشحالم کند. بهنام جونم الهی همیشه زنده باشی و به آرزوهایت برسی. دووووووست دارم.

تشکر بعدی مربوط به آزاده جونم (خاله ریزه) است که اول اینکه درغیاب من کرکره این وبلاگ را بالا می زد و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد و طفلکی هم اخبار سوشیانس را به اطلاع شما می رساند و هم کامنت ها را پرینت می گرفت و به من می داد! (سیستم نفتی)

علاوه بر آن یک هفته تمام زحمت انتخاب و خرید یک لپ تاپ مناسب را هم به آن اضافه کنید. خیلی شرمنده اش هستم و خودش می داند که خیلی دوستش دارم.

خوب از کجا شروع کنم؟

از سی مهر و روز زایمان همین قدر بگویم که واقعا تا عمر دارم مدیون تبحر و توانایی بی بدیل دکترم (خانم دکتر رضوان کاظمی) هستم. علیرغم همه حرفهای وحشتناکی که اطرافیانم در مورد سزارین و درد بعد از آن گفته بودند، ممنونش هستم که این عمل را تا حد یک دندان کشیدن ساده برایم بی درد و بی دردسر کرد. همه چیز بسیار خوب و راحت بود و اصلا و ابدا اذیت نشدم. چند ساعت بعد از عمل هم خودم از تخت پایین آمدم و دیگرحتی یک ربع ساعت هم استراحت نکردم و زندگی عادیم را از سر گرفتم. به دکترم گفتم جدا داشتن بچه دوم منوط به این است که شما دکترم باشید!

اما سختی های من درست از روزی شروع شد که به خانه آمدیم. به خاطر کم چرب بودن شیر من و خوردن بیش از حد سردی در دوران بارداری بچه ام زردی گرفت. این در حالی بود که به من می گفتند برای جلوگیری از زردی بچه باید فقط سردی بخوری و از گرمی پرهیز کنی. (مردم از حرف مردم)!

فقط خدای بزرگ می داند که وقتی گفتند بیلی روبین خون سوشیانس 16 است و بالای 15 اندیکاسیون بستری دارد، من چه حالی شدم. در حالی که تازه از بیمارستان ترخیص شده بودیم بازگشت دوباره مان به آنجا و سه روز بستری شدنمان وجودم را ازهم پاشید. سه شبانه روز فقط بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. صبحها ساعت پنج و نیم صبح که بچه ها را برای خونگیری می بردند، مادران همگی با خونسردی نوزادانشان را مثل ساندویچ هایدا دست پرستار می دادند و پس ازآزمایش بدون کوچکترین محبتی اتوماتیک وار دوباره توی دستگاه می گذاشتند. فقط خدا می داند که با چه حالی بچه ام را بغل می کردم و گریان از راهروهای نیمه تاریک می گذشتم و پشت در اتاق نمونه گیری بی صدا ضجه می زدم تا در باز شود و دوباره بغلش کنم. مطلقا هیچ غذایی نمی توانستم بخورم. بهنام بیچاره تمام مدت با گرفتن آب میوه های طبیعی و اوردنش به بیمارستان سر پا نگهم می داشت. خاله ریزه هم زحمت می کشید سوپ درست می کرد. مادرم هم بیچاره با من بیمارستان مانده بود و روز به روز تکیده تر و رنگ پریده تر می شد. منی که معمولا گرم گرم لاغر می شوم به طور بی سابقه ای در عرض سه روز هفت کیلو لاغر شدم.

به هر حال هرچه بود به خیر گذشت.

پس از ترخیص، مشکل بعدی بروز کرد: گریه های بی وقفه سوشیانس. اول شک کردیم کولیک نوزادیست اما پس از مراجعه به چندین دکتر متوجه شدیم که این طفلک گرسنه است. وزنش از 3500 زمان تولد به 3200 افت کرده بود. شیر من آبکی و کم کالری بود و استرس و بی خوابی و بی غذایی بیمارستان هم بدترش کرده بود.الهی بمیرم برایش! مگر یک نوزاد چقدر باید سختی یکشد. یک هفته تمام گرسنگی! دکتر کاظمی (پزشک خودم) دکتر حمید رضا صبور را توصیه کرد که الحق دکتر بسیار خوبی است. او شیر کمکی نان 1 را پیشنهاد کرد که تا چهل روزگی در صورت کافی نبودن شیر خودم کمی از آن را هم به برنامه غذاییش اضافه کنم. مشکل به کلی رفع شد.

ولی ضمن معاینه گفت که سوشیانس دوباره زرد شده و بیلی روبینش چیزی حول و حوش 13-12 است! مغزم داشت می پکید. آنقدر زار زدم که نگو. دکتر به من اطمینان داد که رویکرد درمانیش مبتنی بر بستری و خونگیری نیست. بلکه از یک سو با دادن یک رژیم غذایی خفن چرب و طبع به شدت گرم که ضمن 4 روز 5 کیلوگرم به وزنم اضافه کرد!! از طریق شیرم باعث تولید صفرا و فعال شدن کبد سوشیانس و از سوی دیگر با دادن قطره بیلی ناستر به بچه ام باعث ایجاد بیرون روی و دفع سریع بیلی روبین شد. ضمن 4 روز به کلی زردی از بین رفت.

الان به لطف خدا اوضاع بهتر است. هر چند دلم خیلی به حال پسرم می سوزد. مثل خودم بچه اول است. بچه اول همیشه جاده را برای بعدی ها صاف می کند اما خودش خیلی اذیت می شود. البته، دکتر هلاکویی روانشناس معتقد است که بچه های اول علیرغم بی تجربگی والدین چون توجه بیشتری دریافت می کنند خاص تر هستند و احتمال موفقیت در آنها بیشتر است. خدا کند اینطور باشد.



 
عکسهای عشق دلم
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥  

 

سلام سلام

بازم یه پست دیگه از خاله ریزهلبخند

اینبار با دست پر اومدم...عکسای عسل خوشمزم آوردمخوشمزه

عکس اول ۶ روزه بوده...وقتی که زردی گرفته بود و بیمارستان بودچشمک

عکس دوم مربوط به مراسم نامگذاریش بود (10 آبان)....قربونت برم من...نمی دونید که چقدر آقا بود و آروماز خود راضی...پدرم که انشاله به همراه مادرم و همه پدر مادرا زنده باشن سالیان سال و سایه شون بالا سرمون باشه مراسم نام گذاری و انجام دادن و اسم سوشیانس را براش گذاشتنهورا....انشالا برای بقیه نوه ها و نتیجه ها هم  خودشون  هر بار اسم بذارن...فرشته

آزی هم خوبه و کلی دلش برای همتون تنگ شده...به همه کلی سلام رسوند...قلب

سوشیانس عسلی یک کم زردیش دوباره بالا رفتهناراحت....ترو خدا برای سلامتی او و همه فرشته های کوچولو خیلی دعا کنید...فرشته

راستی فردا (پنجشنبه) روز زایمان عسل بانوی عزیز... خیلی برای سلامتی خودش و نی نی گلش دعا کنید...ایشاله که راحت و سلامت باشنقلب



 
چند خبر از اولین روزهای زندگی
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

سلام...بازم منم ...خاله ریزهزبان

قبل از هر چیز خواستم خیلی خیلی از لطف و ابراز محبت همتون برای تولد سوشیانس عزیز تشکر کنم...من از کامنت های محبت آمیزتون پرینت گرفتم و پیش آزی بردم...یک دنیا خوش حال شد...به همه سلام رسوند و کلی تشکر کرد.قلبهورا

بعد از تولد اولین اتفاق مهمی که دوست داریم اینجا برات ثبت بشه افتادن بند نافت...عسل دلم در روز جمعه سوم آبان بند نافش افتاد.قربونتتتتتتتت برم الهیییییییییی.از خود راضیبغل

سوشیانس خوشمزه ما در روز پنجم آبان بعد از انجام آزمایش تیروئید صاحب شناسنامه شد.قربونت برم من گل گلی کی صفحه دومش ایشاله از اسم خانم و بچه ها پر میکنی ؟؟؟ نیشخندخوشمزه

خبر دیگه که یک مقدار باعث شد ناراحت بشیم اینه که آبنبات چوبی ما زردی گرفتهناراحت...و از یک شنبه شب (5 آبان ) تا الان که این پست و میذارم بیمارستان...ایشالا با دعای خیر شما دوستای خوب دکتر گفته فردا مرخص میشهچشمک...از همتون می خوام که خیلی خیلی خیلی برای سلامتی سوشیانس کوچولو و همه فرشته های کوچیک دیگه دعا کنید...آزی طفلی خیلییییییییی ناراحت و بی تابگریه....براش دعا کنید که قوی باشه.قلب

ان شالا سوشیانس گوگولی که به سلامت مرخص بشهلبخند...آزی خودش میاد و براتون پست و عکس میذاره....قلب