Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
تولد
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

 

سلام

من خاله سوشیانس کوچولو ملقب به خاله ریزه هستم.

میدونم که اصلا" نمی تونم به قشنگی مامی خوشگلش بنویسم...ولی دیگه باید به قولم عمل بکنم.

سوشیانس عسلی ما امروز صبح ( سه شنبه  30/7/1387 ) ساعت 8 صبح در بیمارستان آتیه واقع در شهرک غرب به دنیا اومد و قدم رو چشم هممون گذاشتقلب.

مشخصات ظاهریش :

وزن : 3 کیلو 500 گرم

قد : 52 سانتی متر

دور سر : 36 سانتی متر

دور سینه : 34 سانتی متر

همون طور که مشاهده کردین همش مطابق با استانداردهای فشن و مادلینگ نوزاداست.از خود راضی

تا دلتون هم بخواد شکمو و نازک نارنجی ...و کلی مثل پدر و مادرش مهربونهههههههههههههه.هورا

خدا رو شکر آزی زایمان نسبتا" راحتی داشت. و خودش راضی بود.البته در اینکه خیلی هم تو تحمل درد و رنج صبوری به خرج میده شکی نیست...همیشه یادمه مامانمون از بچگی هم می گفت که آزیتا خیلی صبورماچ.

به هر حال جا داره اینجا از طرف آزیتای گلم و خودم بی نهایت از لطف و مهربونی و دعاهای همتون در این دوران خیلی تشکر کنم.ممنونم که همیشه به یاد آزیتا هستین.

می دونم اگر خود آزیتا هم این پست می نوشت دوست داشت که به دوستانش که هنوز فارغ نشدن قوت قلب بده.با اجازه خودش و شما من این کار از طرفش انجام می دم که بگم اصلا" استرس نداشته باشن...آزی خدا رو شکرشرایط خوبی داشت...نمیگم اصلا" درد نداشت...داشت... ولی به قول خودش قابل تحمل بود.

انشاله که برای همه شما عزیزان هم همینطور باشه و به سلامت و راحت فارغ بشین و فرشته های قشنگتون و تو بغل بگیرین.قلب



 
مسافر کوچولوی من!
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩  

دیری نخواهد پایید که من نیز پا به آن اتاق خواهم گذاشت. بر آن تخت باریک دراز خواهم کشید و آن چراغهای مخصوص بزرگ گرد را بر فراز سر خود خواهم دید.

اتاق عمل میلاد در بیمارستان آتیه:

لحظه معجزه فرا خواهد رسید و من آنچه را که از آسمان به زمین آمده است در دستان ضعیف کوچک خود پذیرا خواهم شد.

نمی دانم فرصت بکنم پست جدید دیگری قبل از تولد بگذارم یا نه ولی اگر نرسیدم، پیشاپیش از همه شما دوستهای گل و مهربان و همدل وبلاگی خداحافظی می کنم و حلالیت می طلبم.

توی شش ماه مرخصی زایمانم به علت نداشتن لپ تاپ یا پی سی در خانه و نیامدنم سر کار، دسترسیم به کامپیوتر فقط منوط به زمانهایی می شود که منزل پدرم باشم و مزاحم خواهرم، خاله ریزه گل، بشوم. زحمت اعلام خبر تولد نی نی هم گردنش است.

سعی می کنم تا جایی که بتوانم زود زود به وبلاگهایتان سر بزنم و دلبند را هم آپ کنم تا وقفه نیفتد. جدا دلم برای همگی تنگ می شود. دنیای وبلاگستان جای عجیبی است. اکثریت قریب به یقین دوستانم را ندیده ام و حتی اسم واقعی بعضی ها را هم نمی دانم ولی خدا گواه است که با ناراحتی هایتان ناراحت شده ام و از شادیهایتان خوشحال. شب زایمان هر کدامتان تا صبح مدام از این پهلو به آن پهلو شده ام و با اضطراب دعا خوانده ام و فردایش هزار بار وبلاگتان را به امید دریافت خبر خوش تولد باز کرده ام.

بگذریم.

شمارش نهایی معکوس شروع شده است. به شدت سرگرم پروژه خانه تکانی، فریزری کردن سبزیجات و...، آرایشگاه و... هستم. مشغول پختن چند جور غذا و فریز کردنشان هستم تا زحمتم حدالامکان روی دوش کسی نباشد. خداوند به من کمک کند تا هر چه زودتر سرپا شوم و بتوانم مثل قبل مسئولیت زندگیم را برعهده بگیرم. هم از مامانم رودربایستی دارم و مثلا نمی توانم جلویش شیر بدهم و هم نمی خواهم زیاد به دردسر بیفتد. خودش با آن جثه کوچک و لاغر هزار جور مسئولیت و گرفتاری دارد و روا نیست که من هم بارم را روی دوشش بیندازم. خواهرم هم که چثه اش نصف مادرم است و مسئولیتش هشت برابر او. تازه کم سن و مجرد هم است. رابطه من با مادرشوهرم هم بسیار مودبانه و رسمی است و هر دو در منزل هم بسیار با تکلف و تعارف با هم رفتار می کنیم.

مسئله بعدی این است که بر خلاف مادرم که همیشه از بیبی فیس بودن خودش خوشحال بوده و تا جایی که من یادم هست همواره من و برادرم را به شوخی خواهر و برادر خود معرفی می کرده و دائم به روی ما می آورد که دیگران معتقدند که اصلا به او نمی آید که بچه هایی به سن ما داشته باشد (تفاوت سن من و مادرم بیست سال و مادر و برادرم بیست و سه سال است)، من همیشه از گذشت عمر و پذیرفتن مسئولیت های جدید استقبال کرده ام. با هر مسئولیت احساس می کنم بزرگ و بزرگتر می شوم. این احساس بزرگ شدن با انتظار و توقعی که مادرم از من دارد تناقض شدیدی ایجاد می کند. دل مادرم ضعف می رود برای بچه وابسته کمی تا قسمتی دست و پا چلفتی که برای هر کار کوچکی هم هوار کشان مامانش را صدا کند!

شوخی- جدی به مادرم گفتم: مشکل من با تو این است که تو به بچه من به چشم بچه چهارمت نگاه می کنی تا نوه اول. در حالی که ممکن است من فقط همین یک بچه را در زندگیم داشته باشم و دلم می خواهد خودم مادری را تجربه کنم و خودم مسئولیت بچه ام را بر عهده بگیرم. دلم می خواهد با همه بی تجربگیم، خودم او را بزرگ کنم.

می دانم که مادری هستم ندید بدید، خسیس، حسود، عاشق و انحصار طلب. مثل ماده گربه بالای سر بچه ام به هر کسی که بخواهد بیش از اندازه به او نزدیک شود و از چنگم دربیاوردش، چنگ و دندان نشان می دهم. منهای ترسهایم از زایمان، یکی از احساسات عجیب و غریبی که دارم این است که پس ازبه دنیا آمدنش مجبورم او را با دنیا تقسیم کنم. هر چه پیش برود نیز فاصله اش با ما بیشتر می شود. همبازیها، همکلاسی ها، همکاران، همسر و فرزندانش او را از من دور خواهند کرد. پسرکم مثل یک ماهی کوچک از دستم لیز می خورد و راه خود را در اقیانوس زندگی دنبال خواهد کرد. می دانم که نمی توانم و نباید خودخواه باشم. می دانم که برای رشد و تکاملش باید پر پرواز بگشاید. می دانم که به همان نسبت که من حق داشته ام که بهنام را برای خود داشته باشم، همسرش نیز در آینده حق خواهد داشت.

دلبند من، برو و خوشبخت باش. برو با همبازیهایت بازی کن. عاشق شو. سفر برو. امیدوارم تجربیات زندگیت غنی، پربار و رنگی باشد.

مسافر کوچولوی من، همیشه بدان و مطمئن باش که من دیوانه وار دیوانه وار دیوانه وار می پرستمت. همیشه آغوش من حتی اگر پیر و کوچک و فرتوت هم شود، برای تو باز است.

مستاجر خوشگل من!

مهلت قرارداد اجاره نه ماهه تو در حال سر آمدن است. به زودی با مامور تخلیه سروقتت می آیم. اما از آنجایی که موجر مزبور عاشق دلخسته مستاجر کوچک نازش شده است، خودش اقدام به پیدا کردن خانه ای دیگر برای مشارالیه نموده است: آدرس جدید: دو کوچه بالاتر از آدرس قبلی، سمت چپ، قلب موجر!   

به زودی، از زیر قلبم تو را به روی قلبم خواهم آورد. قدمت روی شاه نشین چشم من، عسلک من.



 
در ادامه پست قبل
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  

اگر روی حساب ال ام پی بود، امروز سزارین می شدم. اما این دو هفته تفاوت سن ال ام پی و سونو باعث شده که فعلا در خدمتتان باشیم!

البته من معتقدم که هیچ چیزی بی حکمت نیست. همین تاخیر به من فرصتی داده که تا حد زیادی روی خودم کار کنم و از اضطرابم کم کنم. یکی از همکارانم که هم دکتر و هم بیمارستانش با من یکی است، فیلم زایمانش را برایم آورد که خیلی بهم کمک کرد.

این پروسه ایست که میلیاردها زن در طول تاریخ، گاه بسیار کم سن تر گاه بسیار ناآگاه تر و کم سوادتر و گاه بدون کمترین امکانات طبی مکفی از پس آن برآمده اند پس قاعدتا من نیز باید بتوانم تحملش کنم.

بزرگی گفته است: اکثر ترسهای ما به خاطر چیزهایی است که هرگز اتفاق نمی افتند.

من از بچگی تخیلی بسیار قوی داشتم که مثل هر چیز دیگری در دنیا یک روی خوب و یک روی بد دارد. روی بد آن آگراندیسمان کردن واقعیات گاه تا مرز تغییر ماهیت آن است. همیشه وقایعی که مایه ترسم بوده اند، بسیار ساده تر و بهتر از آنچه در خیال من بوده، در واقعیت پیش آمده اند. از این رو، سعی می کنم با توکل به خدای بزرگ و ایمان به این الگو برای خودم انرژی مثبت بفرستم.

به الوهیت درونم می سپارم که زایمانی در نهایت آرامش و بی دردی و بی دردسری داشته باشم و کودکی سالم و کامل را در آغوش بکشم. به قلب خود اطمینان دارم.

دو خاطره :

1- هفته پیش با معاون و مدیرکل دفترمان جلسه داشتم. روی میز مدیرمان یک ظرف پر از تافی های رنگی بود. مدیرمان تعارف کرد که از آبنبات ها بخورم ولی بعد به خاطر تردیدی که در سلامت آبنبات های چینی وارداتی اخیر وجود دارد، تعارفش را پس گرفت. این راهم بگویم که من خودم به شخصه به هیچ عنوان تافی های مزبور را دوست نداشتم پس هوس خودم هم در میان نبوده است. به محض پس گرفتن تعارف، بچه ام که چند ساعت بود خوابیده بود و اصولا در آن ساعت روز هیچ وقت تکان نمی خورد، جهنمی به پا کرد که بیا و ببین. نیم ساعت تمام با دست و پا و باسن جوری اعتراض آمیز به شکمم می کوبید که شکم بیچاره ام زیر میز 6-5 سانت به جلو خیز برمی داشت! کلا تا آنجا که فهمیده ام از مواد گوشتی و شیرینی جات بسیار خوشش می آید (دقیقا شبیه ذائقه پدرم). آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید که چندبار خواستم از مدیرم خواهش کنم که یک آبنبات بردارم ولی رویم نشد. عصر با بهنام رفتیم کیت کت خریدیم و خوردیم. آقا، از خوشحالی رقصی می کرد رقصیدنی!

2- بهنام برادرم برای همه شیرموز درست کرده بود. ته شیرموز را که توی مخلوط کن مانده  و اضافه بود، دوباره برای من ریخت. به بهنام شوهرم گفتم بیا نصف نصفش کنیم. نی نی که دید دارد سرش کلاه می رود، دوباره شروع کرد به اعتراض. چنان به شکمم فشار می داد که نافم داشت پاره می شد. گفتم: باشه عزیزم، همش مال تو. نصف نمی کنم! و محتوی لیوان را سرکشیدم. آنا ول کرد!

 

این هم عکس های سونوگرافی نی نی که در پست قبلی به تفصیل توضیح داده بودم. در اینجا پسرم 35 هفته و 5 روز دارد. امروز هم بر اساس سونو، 37 هفته و 4 روزه است. از نظر جنینی دیگر سن و سالی از پسرم گذشته است. حتما الان موهای جنینی کنار شقیقه اش جو گندمی شده است! 

تمام رخ:

عکسی که در آن حالت صورتش غمگین بود:

عکسی که در آن به خاطر دل من لبخند زد:

     

   قربونننننننننننننت برم، مادر!



 
پا به ماه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩  

اخبار جدید اینکه رفتیم سونوگرافی آخر که سن دقیق جنین محاسبه و وضعیتش کنترل شود. چون این سونوگرافی کذایی آنقدر گران است که عملا دو بعدی و سه بعدیش فرق چندانی باهم ندارد، تصمیم گرفتیم دوباره سه بعدی کنیم. سر بچه چرخیده و پایین قرار گرفته است یعنی از بریچ به سفالیک تغییر وضعیت داده است. الهی بگردم سر بزرگش در آن جای تنگ آنچنان فشرده شده و دماغ و دهنش جوری به دیواره رحمم چسبیده که انگار تخم مرغی روی شیشه پخش شده باشد!!

به دکتر سونوگرافیستم گفتم: آقای دکتر چرا صورت بچه من اینقدر غمگینه؟!

دکترم گفت: ای خانم، جنین که غمگین و شاد نداره. همشون همین طورن.

من: نه آقای دکتر، این خیلی غمگینه، من می دونم.

که ناگهان بامزه ترین اتفاق ممکن افتاد. بچه ام به وضوح قشنگترین لبخند دنیا را زد. دکتر فورا عکسش را ثبت کرد. کف کرده بود از این ارتباط مادر- فرزندی!

قررررررررررررررربونت برم. پسرک مهربون من. پسرک حساس شنوای باهوش من. دوووووووووست دارم مادری. دوررررررررررررت بگردم عسلک فهمیده من. فدای گوشه های لبت بشم که برای دل من لبخند زدی.

حتما در پستهای قدیمی هم خوانده اید که درچهارده هفتگی برای سونوگرافی رفته بودیم بیمارستان مهر. خانم الماسیان بی ادب که دلش از جای دیگری پر بود، با پروب روی شکمم کوبید. بچه ام هم قهر کرد و رفت در حفره لگن قایم شد.

الماسیان گفت: زود باش، بهش بگو بیاد بیرون. وقت ندارم!

من توی دلم: نفسم، عزیزم. ولش کن. این دیوونه س. تو به بزرگی خودت ببخش. قربون شکل ماهت برم بیا بیرون.

و خدای بزرگ شاهد است که آمد، منتهی هنوز پشتش به پروب بود.

الماسیان: بگو برگرده تا بتونم همه جاشو چک کنم.

من توی دلم: قربونت برم. به خاطر دل مامی روتو برمی گردونی؟

و بچه ام برگشت!

خوب، به نظر شما من قربون این جنین ناز با درک و شعورم نروم؟ برایش پرپر نزنم؟ کی جنین به این مهربانی دیده است؟

ساعتهای خواب و بیداریش مشخص است. قبلا هر وقت غذا می خوردم، تکان می خورد. الان ساعتهایش مشخص شده است. از یازده تا دوازده ظهر، غروبها و از یازده تا دوازده شب.

ولی اگر وقت و بی وقت بابت موضوعی ناراحت یا نگران شوم، تکان می خورد. شبها که از اضطراب بیمارستان بی خوابی به سرم می زند، پا به پایم بیدار می ماند و تکان می خورد که من اینجا هستم. نگران نباش.

آن وقت می گویند: چرا تو اینقدر عاشق و دیوانه این بچه ای؟ چرا اینقدر رویش حساسی؟

قلب مننننننننننننننننننننننی پسرک کاکل زری من.

اما از اضطراب شبانه درددل کنم. شبها دچار تشویش شدیدی می شوم. خوابهای خنده داری می بینم. عمدتا از یک فیلم کوتاه یکی- دو دقیقه ای تشکیل شده که هزار بار از لحظه ای که می خوابم تا لحظه ای که بیدار می شوم، تکرار می شود. مثلا صحنه ورود به بیمارستان آتیه، بالا رفتن از پله ها و رفتن به سوی میز پذیرش. دختری جوان پشت میز ایستاده است. با ترس سلام می کنم. لبخند می زند.

و این صحنه مثل حالتی که سوزن گرامافون روی خش یکی از صفحه ها گیر می کند، دوباره از اول تکرار می شود و دوباره و دوباره. شاید هزار بار تا خود لحظه ای که چشم باز می کنم. صبحها، مغزم مثل موتوری که شب کاری ازش کشیده اند، فرسوده و خسته است.

دوباره فردا شب، مثلا صحنه ورود به بلوک زایمان را می بینم و باز هم هزار بار این صحنه از نو تکرار می شود.

بساطی است دیگر. برایم دعا کنید.

سونوگرافیستم سن جنین را 36 هفته تمام تخمین زد در حالیکه به حساب تاریخ ال ام پی، من 38 هفته تمام دارم. البته این اختلاف از سونوگرافی اول تا حالا وجود داشته است. به حساب او تاریخ طبیعی 8 آبان و سزارین حدود ده روز زودتر و اواخر مهر می شود. دکترم هم با این نظر موافق است پس کماکان ما با یک شکم قلمبه در خدمتتان هستیم. من هم مثل دانش آموزان تنبلی که امتحانشان عقب می افتد، از خدا خواسته مراتب رقص و پایکوبی را به عمل آوردم. راستی، کی گفته هفته های آخر دیر می گذرد؟ هر که بوده، مطمئنا از من شجاع تر بوده است.

برادرم بهنام ( متاسفانه برادر و شوهرم هم اسمند) زحمت کشیده و دو عروسک پسرانه خوشگل برای نی نی خریده است. دست گلش درد نکند. عروسکها را طبقه بالای دراور اسباب بازیش گذاشتم که در پست قبلی عکسش را دیدید. باز هم ممنون. خیلی خوشگلند.

همچنان اگر خدا بخواهد تا روز آخر سر کار می روم تا از کل شش ماه مرخصیم برای شیردهی و مراقبت از دلبندم استفاده کنم. شبها هم 6-5 ساعتی ترجمه می کنم که این یکی دیگر واقعا سخت است. خیلی زجر می کشم ولی چاره ای نیست. نمی توانم تمام بار تعهدات مالی را روی دوش بهنام بگذارم. خدا را شکر که شانزده فصل از بیست فصل را تحویل داده ام و الان دارم روی چهار فصل آخر کار می کنم. خدا کمک کند در اثر کار زیاد بچه ام کم وزن نشود. خدا را شکر تا الان دقیقا معادل وزنی است که در نی نی سایت در پایان هفته سی وشش انتظار می رود: 2700 گرم.

تا الان 15 کیلو اضافه وزن داشته ام. نه دکترم راضی بود نه خودم. خیلی دپرس شدم. دکترم معتقد به 12 کیلو است. تمام مدت افزایش وزنم خیلی متعادل بوده است. منتهی آن جهش کذایی 5 کیلویی در ماه هفتم که سه کیلویش اضافی بود، این مشکل را ایجاد کرده است. البته، نمی دانم اطرافیان و همکارانم به من لطف دارند یا واقعا راست می گویند. می گویند من حاملگی قشنگی داشته ام و نباید ناشکری کنم. دست و پا و صورتم تغییرات ناخوشایند زیادی نکرده است. هنوز دنده های فوقانی و استخوان ترقوه ام بیرون زده است اما امان از میان بدنم! شکمم درست مثل کسی است که یک هندوانه بزرگ گرد گرد قورت داده است. راستی شکمم ترک نخورده است. من ازهیچ کرمی استفاده نکردم چون از جذب پوستی اش می ترسیدم. فقط به خدا توکل کردم و زیاد آب خوردم. به هر حال، امیدوارم با شیردهی دوباره به وضعیت قبل برگردم.

موهایم را مرتب کرده ام. ساک زایمان را پیچیده ام. بهنام زحمت کشید وسائلش را شست. من هم لباسهایش را شستم و اطو کردم. برای بالا رفتن مقاومت بدنش، بهنام نمی گذارد چیزی را ضد عفونی کنم. من هم سعی می کنم علیرغم ترشح شیره های وسواس در سرانگشتانم، به خاطر سلامتی بچه ام مقاومت کنم و به حرف بهنام گوش کنم.

این دوره از زندگی من هم دارد به پایان می رسد و دوران جدیدی در شرف آغاز شدن است. بزرگ می شوم. دارم بزرگتر می شوم. هر روز زندگی با درسهایی گاه تلخ و گاه شیرین به پرورش همه ما همت می گمارد. دوران آسانی نبود. حساس بود. سخت بود. پر از دلهره های کوچک و بزرگ بود. اما خوب بود. چون زندگی علیرغم همه سختی هایش خوب است. درمن کشش طبیعی عجیبی به زندگی وجود دارد. همه جلوه های زندگی را هم دوست دارم. خوشحالم که ازدواج کرده ام. از اینکه سه سال و نیم است که با شوهرم در فراز و نشیب زندگی دست در دست هم گام برمی داریم و راه را زیر پای خود صاف و هموار می کنیم، خوشحالم. خوشحالم که روز به روز مسئولیت های جدیدی برگرده ام گذاشته می شود.

دلم می خواهد پسرم نیز با همان شور و انگیزه ای که من زندگی می کنم، زندگی کند و از سنگلاخها نترسد. دستهای کوچکش را به دستهای بزرگ خدایی می سپارم که آفریننده بی بدیل آن دستهای کوچک است. خداوند بزرگ هرگز رهایت نکند.

 

پ.ن: نصف شب دیشب که دوباره جغد تشریف داشتم با خودم فکر می کردم که از حیث احساسات مادرانه اغراق آمیز به هیجان و ندید بدیدی آن انسان اولیه ای هستم که برای اولین بار در دوران پارینه سنگی آتش را کشف کرد!نیشخند 

     



 
عکسهای سیسمونی بچه ام
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  

سلام دوستای خوبم،

در اینجا می خوام چند تا از عکسهای اتاق پسرمو بذارم که براش یادگار بمونه.

از هنگامه و مریم، دوستای خیلی خوبم، ممنونم که زحمت اسکنشونو کشیدن. (آخه دوربین ما آنالوگه). از آزاده جون (خاله ریزه خوشگل) ممنونم که زحمت برش و رتوش عکسا رو کشید. دست همشون درد نکنه.قلب

لوستر و دیوار کوب و تابلو

فرش

سطل زباله

تخت

کمد

لوردراپه

دراور اسباب بازی

کالسکه و کریر

ویترین عروسک ها

تخت و پارک

ساک و آغوشی

صندلی غذا خوری

لوازم بهداشتی

لباسها

مینی واشر