Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
پسرم تکه، سیب بی لکه!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩  

به مناسبت تولدم، اعضا خانواده و دوستانم مرا بسیار شرمنده کردند. خصوصا مادرم و پروین جون دوست گلم که زحمت گرفتن تولد امسالم را جداگانه کشیدند. بعضی از این کادوها مربوط به خودم بود و بعضی به نی نی گلم مربوط می شد که چون اینجا وبلاگ نی نی است، به گفتن کادوهای نی نی بسنده می کنم.

بهنام و بابام خیلی شرمنده کردند و نقدی حساب کردند. من هم ازخدا خواسته، فورا اقدام به خرید یک ست رختخواب دم دستی مامالاو سبزرنگ (برای داخل تخت و پارک) و آویز تخت مارک تولو نمودم. بچه م هم از خیابان بهار تا منزل یک بند رقصید!

شاید باورتان نشود ولی هر وقت برایش خرید می کنیم، شروع به رقص تکنو می کند. بهنام می گوید چون تو خوشحال میشی، حالتت به اون هم منتقل میشه ولی این موضوع به نظرم صادق نیست. چون وقتی برای خرید تخت و کمدش رفته بودیم، مبلغ مزبور بیشتر از حدی بود که مامانم حدس زده بود و چون خودش حضور نداشت، نگران ما به ازایش بودم و در آن لحظات اصلا خوشحال نبودم ولی نی نی گل چنان پشتک و وارویی می زد که نگو. آنقدر شدید بود که اصلا نمی توانستم به توضیحاتی که فروشنده می داد، گوش دهم و خدا خدا می کردم که کسی از من چیزی نپرسد!!!!!!!!

مامانم هم زحمت کشیده، شهرستان رفته تا یکی اززمینهایش را بفروشد که زحمت خرید تخت و کمدش را بکشد. خیللللللللللللللی ممنون.

 نسیم جون نازم هم یک سطل فانتزی گیگیلی برایش آورده که به شکل یک ببعی سفید است و از خز سفید پوشیده شده است.

آزاده جون، همکارم هم یک ست حمام زرد رنگ بسیار خوشگل وعروسکی برایش گرفته که دلم نمی آید از شدت قشنگی، استفاده اش کنم.

به مناسبت روز پدر، (بهنام گلی روزت مبارک. انشالله صد سال سایه تو روی سر من و پسملی باشد)، پسری از من یک فقره کفش زمستانی زرد با طرح موش، یک جفت دستکش مامانی و دو کلاه دریافت کرد. روزت مبارک گلم. قربون اون نی نی ات برم، فسقلی. کی تو خودت بابا میشی، نفسسسسسسسسسسسسسس؟

آزاده جون خاله ریزه هم پس از شرمنده سازی وافر من بابت خرید ام پی تری پلیر عالی و زحمت دانلود کردن کلی آهنگ معرکه در آن و خرید کادوی روز پدر برای بهنام، برای نی نی گلم هم زحمت کشیده و یک قاب عکس موش موشی خریده است.

دست گل همگی (چه برای نی نی و چه برای خودم) درد نکند. همگی سنگ تمام گذاشتند.

راستی، نی نی نازم کلا به موسیقی حساس است و با آهنگهای شش وهشت بیشتر از کلاسیک حال می کند یا شاید من اینطور حس می کنم. خصوصا آهنگ (آی یایایا، آی یایایو، من دیگه قهرم با تو) احمدرضا نبی زاده را خیلی دوست دارد و من هم ازبدجنسی سه چهار بار پشت سرهم می گذارمش و طفلکی او هم در تمام مدت قر می دهد. بعدش هم خسته می شود و می رود چند ساعتی می خوابد. کلا به سیلابها یا کلمات تکراری واکنش بیشتری نشان می دهد یا حداقل من اینطور احساس می کنم. مثلا به تکرار کلمه (حالا، حالا حالاحالا- همه دستا به بالا) در آهنگ عروسی نریمان خیلی واکنش نشان داد!

قررررررررررربون شیرین کاریهات برم، پسری. دنیا که بیایی، تلافی همشو سرت درمی آرم. هی می چلونم و بوست می کنم، شکلات نستله من! پاستیل میوه ای خومشزه من!

ظهر 22 تیر با بچه ها از سلف اداره برمی گشتیم، دوباره دیدم که نی نی خوشگلم دست نازش را به شکمم چسبانده و فشار می دهد. کاملا از بیرون حس می شد. این بار نازش که کردم، فرار نکرد و نیم ساعت کف دستش را به همان نقطه فشار می داد.

اکثر تکانهایش روی خط سزارین است. نمی دانم این بچه فقط اینقدر پایین ضربه می زند یا همه اینطورند. از نظر منطقی که الان باید سرش بالا و پاهایش پایین باشد و فکر می کنم از هفته 32 است که می چرخد. نمی دانم.

ضمنا در این پست، می خواهم کتابهای خوبی را که درزمینه بارداری و پرورش کودک پیدا کرده ام و اکثرش را خوانده ام، با شما در میان بگذارم:

1-     به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن اثر الین مازلیش و آدل فابر

2-     کودک، خانواده، انسان اثر الین مازلیش و آدل فابر

3-     رابطه والدین و کودکان اثر دکتر هایم جینات

4-     همه کودکان تیزهوشند، اگر... اثر دکتر میریام استاپرد

5-     همه مادران سالمند، اگر... (؟)

6-     بارداری به زبان آدمیزاد اثر دکتر جوان ستون و همکاران

7-     خواب کودکان اثر دکتر سوزان ای. گاتلیب

8-     مهارت های کودک اثر دکتر میریام استاپرد

9-     تغذیه و تربیت کودک اثر دکتر بنیامین اسپاک

10- از کودکان خود نابغه بسازیم اثر آن پولکینن

سقف اتاقش هم بعد از سه روز سرکار ماندن توسط نقاش گرامی بالاخره رنگ شد. کاغذ دیواریش هم از سهروردی خریداری کردیم که انشالله ضمن این هفته نصب می شود. دو دیوارش یک جور و دو دیوار دیگرش یک جور دیگر است. ولی زمینه هردو زرد روشن با طرح های کارتونیست. با موکتش هم که طلایی است، ست است. تخت و کمدش را هم انشالله هفته بعد می آورند و آخر ماه هم برای خرید لوردراپه اتاقش اقدام می کنیم. دلم می خواهد انشالله اتاقش آنقدر قشنگ شود که خودش بعدها از داشتنش به خود ببالد. دلم می خواهد از همه لحاظ، چه مادی و چه معنوی برایش سنگ تمام بگذاریم.

دیگر اینکه دیروز، با برادرم بحثم شد. در حالی که بعد از سه روز ساییدگی اعصاب ، بالاخره نقاش آمده بود و ما عرق ریزان و خسته در حال تمیزکاری اتاق و جابه جا کردن آن همه وسائل نی نی بودیم و کمرم از درد و خستگی راست نمی شد، برادرم طبق معمول مثل کنار گود می شینه، میگه لنگش کن، به من تلفن کرده و می گوید طبق شور و مشورت با پدر و خواهرم به این نتیجه رسیده اند که اسمی که ما برای نی نی بعد از خواندن سی و چند جلد کتاب و سایت اینترنتی انتخاب کرده ایم، سخت و طولانی است و بهتر است یک اسم عامه پسند انتخاب کنیم. بعد هم توصیه می کند که اگر اسم خاص می خواهیم، برای پسرمان اسم پسر عموی پنجاه ساله مادرم را که اکنون در آمریکا زندگی می کند و پدرش در رژیم سابق چند دوره نماینده مجلس بوده، انتخاب کنیم. اسم این آقا، مهریار است. همین مانده که فردا در مدرسه بچه ها پسرم را مهری جون و مهری خانم صدا بزنند. بعد که رد می کنم، یک سری اسامی در پیت عوامانه جلویم می ریزد.

امیدوارم به کسی برنخورد ولی من از هر چیزی که عامه پسند باشد، متنفرم. سیم آنتن تلویزیون ایران را کنده ایم تا چشممان به جمال سریالها و برنامه های عامه پسند نیفتد. از خواندن مجلات زرد، آهنگ های این ورآبی مد روز و مشغلیاتی که به ظاهر عامه پسند تلقی می شوند، اکراه دارم. نه اینکه خود را تافته جدا بافته بدانم ولی از اینکه قاطی امواج مختلف بی اختیار به این سو و آن سو کشانده شوم، بدم می آید. به نظر من هر کس بنا به ظرفیت های درونی خویش، شخصیتش، معلومات و مطالعاتش و در یک کلمه نگرش و جهان بینی اش، باید دنیای خودش را کاستمایز و تیلرمید کند.(ببخشید انگلیسی ننوشتم، چون بهم می ریخت و فارسیش را هم دقیقا نمی دانم) به عبارت دیگر، دنیای هرکسی باید بنا به مقتضیات و علاقمندی های شخصی خودش ساخته و پرداخته شود و نه اینکه تابع جریان مد روز باشد.

بعد هم دستور دادند که بروم و دوباره منابع مذکور را بگردم! (یعنی دو ماه کار مجدد) بابا، تو که یارم نه ای، بارم چرایی؟

نی نی گلم، دلم نمی خواهد هرگز آرزوها و خواسته های خود را به تو تحمیل کنیم ولی از تو چه پنهان خیلی دلم می خواهد که تو( بدون اجبار ما و کاملا مطابق خواسته و استعداد خودت) آهنگساز شوی. من هیچ وقت آرزویم را به رویت نخواهم آورد ولی اگر کوچکترین علاقه ای به موسیقی در تو کشف کنم، هر طور که شده (حتی با وام و قرض و قوله) بهترین پیانوی موجود را برایت می خرم. بچه که بودم، عکس پیانیستی جوان روی یکی از صفحه های گرامافون پدرم بود. پدرم می گفت که این پیانیست را مادرش تربیت کرده و آنقدر کارش شگفت آور بوده که هنگامی که در نوجوانی برای اجرای برنامه به آمریکا سفر کرده، روزنامه ها نوشته بودند که سلطانی وارد نیویورک می شود.

من از همان بچگی، دلم می خواست پسری اینچنین داشته باشم. خود را در رویاهای چهار سالگیم، مادر آن پیانیست تصور می کردم و محظوظ می شدم. در رویاهای بچگی، خودم و شوهر آینده ام را در جایگاه شنوندگان می دیدم که چگونه بعد از اجرای برنامه، همه سرپا می ایستند و صدای کف زدن ممتد و هیجان انگیزشان در تالار می پیچد و من از غرور و شادی می لرزم و پرده اشک تصویر پسر شازده ام را تار می کند. یعنی، آن روز فراخواهد رسید؟

من این آرزو را در نهانگاه قلبم پنهان خواهم کرد و منتظر می شوم تا ریشه دواندن، قد کشیدن و به ثمر نشستنت را با بهنام گلم تجربه کنیم. میوه تو هرچه باشد، خواستنی است، نهالک سبز کوچک من!

تو را ما چشم در راهیم...

پ.ن: دو سوال:

1- آیا شما هم از زایمان وحشت دارید؟

2- برای خرید لوستر، دیوارکوب و ساعت دیواری بچگانه کجا را پیشنهاد می کنید؟  



 
کندوی عسلم، پسرم
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸  

دلم می خواهد قبل از هر چیز، چند تاریخ مهم را تا به حال ثبت کنم که بعدا برایش به یادگار بماند:

ال ام پی: 18 دی ماه 1386

مثبت شدن بیبی چک: 29 بهمن 1386

تعیین جنسیت: 24 فروردین 1387

اولین لمس اعضا بدنش در شکم: 7 تیر1387

اولین تکان: 13 تیر1387

بعله، خوب بالاخره ما هم به جمع مادران خوشبخت پیوستیم و نی نی شروع به تکان خوردن کرد. البته، تکان که چه عرض کنم، پشتک وارو و حرکات ژانگولر همراه با فوتبال و بوکس چینی در آن واحد به مدت فقط 24 ساعت در روز!!!!!! گلاب به روتون، روز اول که تکان خورد، آنقدربه روده هایم لگد زد که فاصله اتاق تا توالت اتوبان شده بود! خنده

برای راحتی نی نی گلم، با اخذ دو فقره وام و مقادیر متنابهی دوندگی خصوصا توسط بهنام (که در اینجا مراتب تشکرات صادقانه من و پسملی را به عرضش می رسانیم و سه عدد هورای بلند به افتخارش می کشیم که اینقدرزحمت کشیده و به فکررفاه ما بوده است) بالاخره اقدام به خرید یک فقره سایپا 141 بژ نمودیم!تشویق

تخت و کمد سیسمونی را مادر من تقبل کرده است که پیشاپیش اززحماتش تشکر می کنیم. دست گلش درد نکند. تشویق

برای برای انتخاب تخت و کمد، به مغازه های ولیعصر و دلاوران سر زدیم. بالاخره، تخت و کمدی با طرح ایتالیایی و ساخت ایران پیدا کردیم که به نظرمان قشنگ تر از بقیه آمد و ظاهری کمی خاص و عجیب دارد. رنگ زمینه اش هم سبزروشن قشنگی است و سه هفته تا یک ماه دیگر زمان تحویلش است.

رنگ کالسکه و کریرش که قبلا خریده بویم، دودی و نارنجی بود. با مغازه مزبور تماس گرفتم که این ست را با رنگ دودی و سبزش عوض کند که قبول نکرد.

بعدش، من هم زدم زیر گریه که چی می خواستم و چی شد. منی که اینقدر به خودم می نازیدم که با حداقل هزینه توانایی ایجاد هارمونی در دکوراسیون داخلی را دارم و رنگهای منزلمان را خوب ست کرده ام، نتوانستم اتاق پسملکم را قشنگ دیزاین کنم. مایی که برای خرید هر تکه از وسائلش کلی وقت می گذاریم و زحمت می کشیم، نتوانستیم اصلی ترین اجزای اتاقش را با هم هماهنگ کنیم. بهنام هم از گریه من ناراحت شد و ساعت ده و نیم شب به طرف زنگ زد و خواهش کرد که یک کاری برایمان بکند و فردایش هم پیگیری کرد تا بالاخره موافقت طرف را با هزار زحمت جلب کرد. پدری، دووووووووووست داریم.قلب

ست سبز رنگش از قضا آخرین نمونه موجود بود و متاسفانه گوشه تور تخت پارکش سوراخی به قطر یک سانت دارد ولی مع الوصف قبول کردیم چون رنگش عالی بود. گفتم خودم سوراخ را رفو می کنم تا مثل روز اولش شود. با هزار زحمت،  شش- هفت کارتون یغور را تا خیابان بهار بردیم و آوردیم. حین تعویض، طرف به بهنام گفته بود که خانمها عجب موجودات گیری هستند و اگر به چیزی بند کنند، آدم را بیچاره می کنند! آن حالتی که خانمتان به من زنگ زد و اصرار می کرد، حالم را پاک خراب کرد!نیشخند

هرچه می گوید، بگوید. در طالع بینی متولدین مهر نوشته که این افراد بسیار نسبت به هارمونی، زیبایی، نظم و پاکیزگی حساسند و باید در دکوراسیون محیطشان این نکات لحاظ شود. من هم شخصا آدم کمال گرایی هستم و همیشه سعی می کنم بهترین کاری را که می توانم صورت دهم، انجام دهم.

امروزصبح هم با بهنام کمی کریر و کالسکه بازی کردیم و قربون و صدقه پاهای کپلش رفتیم که قرار است از آن تو آویزان شود و در نتیجه  دیر به سر کار رسیدیم! پسرکم، قلب منی، نفس منی، نور چشم منی. فداااااااااااااات شم. ماچ

فاز بعدی پروژه سفید کردن سقف اتاقش و نصب کاغذ دیواری است. خدایا، چشم به راه تصویب بودجه هستیم. یک کاری بکن. شاید دیوارها را زرد کردیم که در ترکیب با سبز، شاد و زندگی بخش باشد. باید خیابان سهروردی را در برنامه بگنجانیم. تا ببینیم خدا چه می خواهد.

امروز هم روز تولد مامی دلبند است. گلکم، کی تولد تو انشالله؟ لبخند

جالب است که هرسال، تولدم برایم مناسبت خیلی ویژه ای بود و حول و حوش آن تاریخ هیجان زده بودم. اما امسال، انگاروجودم در وجود پسرکم مستحیل شده است و تمام گستره ذهنم را اشغال کرده است. وقتی رفته بودیم تا برای من لباس بارداری بخریم، دلم می خواست می توانستم ازهمان لباسهای قدیمم استفاده کنم و به جایش برای نی نی گلم خرید کنیم. روزهایی که برایش خرید می کنیم، انگار اکس زده ام. شاد و شارژم.

اگر کسی راجع به خودم اظهار نظری منفی کند، ممکن است فقط ناراحت شوم ولی اگر کسی کوچکترین حرفی به نی نی بزند، دلم می خواهد خفه اش کنم. پسرک بی دفاع معصومم بعد از خدا فقط ما را دارد و ما وظیفه داریم او را حمایت کنیم.

برعکس امروز، روزی هم می رسد که او مرد جوان برومندی خواهد شد و پیش خود فکر خواهد کرد که پدر و مادر پیرم بعد از خدا فقط مرا دارند و من باید حمایتشان کنم. پسرکم، خدا از ما مواظبت خواهد کرد. ما نمی خواهیم هیچ وقت روی تو سرمایه گزاری کنیم وتو را عصای پیری خودمان بکنیم. به امید خدا، سر وقتش مثل پرنده ای جوان از آشیانه پر بکش و پرواز کن. ما آرزو می کنیم که تو از نهایت تواناییهایت استفاده کنی و به همه آرزوهایت دست یابی. ما می خواهیم که تو به لطف خدا زندگیت را تمام و کمال زندگی کنی. آرزو می کنیم سعادتمند و عاقبت به خیر باشی. فقط تنها خواسته ای که از تو داریم این است که ما را فراموش نکنی، دوست داشته باشی و با ما در تماس باشی. این را بدان که تا ما زنده ایم، در این خانه به رویت باز است و تو را در شاه نشین چشممان جا خواهیم داد. بدان که قلب ما همیشه برایت می تپد و دوستت داریم و چشم به راهت هستیم. آغوش ما همواره به رویت گشوده است تا اگرغمی ناگهان از کنج زندگیت سر کشید، به آن پناه ببری. خدایا، تو از ما به او نزدیکتر و مهربانتری. زیر بالهای بزرگ و گرمت، جوجه کوچکم را پنهان کن تا از هجوم آسیب های زمانه در امان باشد.فرشته

پ.ن.: چند روز پیش صبح که سر کار می آمدم، چند گنجشک کوچک دیدم که کنار هم روی زمین جمع شده بودند و دانه دانه پر می گشودند و به دور دستها پرواز می کردند. این صحنه در ذهنم دوستان باردار وبلاگیم را تدائی کرد که جوجه گنجشک های هر کدام یک به یک و نوبت نوبت پر می گشایند تا در آشیانه اشان فرود آیند. شمارشگرهای بالای وبلاگ نوید پرگشودن این گنجشکک های اشی و مشی است.

الهی، زنانی هستند که کودکانشان در کنارشانند. زنانی کودکانشان را در شکم خود حمل می کنند و زنانی هستند که هنوز مادر نشده اند و کودکانشان را در قلب خود دارند. خدایا، کودکان همه منتظران را به آغوششان برسان و چتر مهربانی خود را بر سر این خانواده های جوان و نوپا بگستران. خدایا، خانواده سه نفره ما را هم زیر حمایت و محبت بی دریغ خودت پاینده نگاه دار. جز تو فریاد رسی نمی خواهم حتی اگر باشد.بای بای    

   



 
تغییرات من و پسملی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  

خوب شد که در پست قبل گفتم که شکمم زیاد بزرگ نشده است. روز زن، بهنام به من یک دست لباس بارداری بامزه هدیه داد. چون در یک سازمان دولتی کار می کنم، باهم هم رفتیم یک مانتو سایز 5 خریدیم که تا ماه نهم  بازهم گشاد باشد. نی نی هم که دید جایش حسابی باز شده، شب کاری ایستاد و قلنبه شد. شکمم مثل پاپ کورن یهو شکفته شده است، آنهم چه شکفتنی! عین توپ فوتبال قل می خورم می روم سر کار و برمی گردم!قهقهه

روز مادر به بهنام گفتم چون امسال نی نی توی بدن من مهمان است، مشمول روز مادر می شود و لطفا برای او هم کادو بخر! به همین خاطر، نی نی هم یک عدد پتوی گلبافت نوزادی خوشگل کادو گرفت. برهمین اساس، روز پدرهم نه تنها برای بهنام که برای نی نی گلم هم کادو می خرم چون به هر حال بچه م پدر بالقوه محسوب می شود!!!!!!!!!!نیشخند

قرررررررررررربونت برم نی نی گل! پدر آینده! قربون اون تربچه ات (هات) برم!

هدیه روز زن اداره مان هم که نیم سکه بود، صرف یک فقره مینی واشر آلمانی مارک بیمر شد. در صورتی که مایلید مینی واشر یا همان لباسشویی بچگانه بخرید، ترجیحا از امین حضور خرید کنید تا خیابان بهار. چون هم به صرفه تر است و هم تنوع مارک بیشتری دارد.

در راستای کم تحرک بودنش، بابام پیشنهاد داده است که با اسم مستعار قرقی صدایش بزنیم! خود پدرم هم که شخصیت بیش از حد آرامی دارد، در دوران جوانی با اسم مستعار کولاک مقالات ادبی می نوشته و در مطبوعات چاپ می کرده است. به قول دوستم، بابات نسیم هم نیست وای به حال کولاک! حالا، گویا تاریخ بار دیگر دارد تکرار می شود!متفکر

البته، اخیرا نشسته بودم که دیدم چیزی مثل تاش یک قلم مو به قاعده تنم (یعنی کف شکمم) خورد. برای همین تکانی که شازده به خودش داد، کلی مراتب قربون و صدقه و تشویق و هورا از سوی مامی و بابای منتظرش به آسمان هفتم رفت!تشویق

جمله عیبش همه گفتی، هنرش نیز بگو:

روز جمعه، هفتم تیر، عصر دراز کشیده بودم و یک لحظه طاقباز شدم تا خواب رفتگی بازویم درست شود که دیدم کنار نافم می خارد! دست کشیدم دیدم که کف دست راستش را محکم به دیواره شکمم چسبانده و فشار می دهد. فدای دستهای پیانیستش بشوم. انگشتهایش به نسبت بلند ولی خیلی لاغر بود، تقربیا به ضخامت سیم ماوس. اول فکر کردم یکی از عروق باریکم است که در اثر کشیدگی پوست شکمم بیرون زده است، اما درست که لمسش کردم، به وضوح پنج انگشت بازش را تشخیص دادم که جهت شستش به سمت چپ بود! آرام قلقلکش دادم، او هم دستش را لیزاند و قایم کرد! آخر، کی می شود انگشتهای نازت را بوس بوسی کنم، پسری عسلی من! دووووووووست دارم. ماچ

دیروز هم برای چکاپ ماهیانه رفته بودم دکتر. تا از در رفتیم تو، دوتایی شروع کردیم به شکایت از پسری که تکان نمی خورد و ...

دکتر هم گفت: ناراحت نباشین، بعضی از نی نی ها آرومن و بعضی شیطون.

بعد گفت دراز بکشم تا صدای قلبش را چک کند.

دکتر: این تکون نمی خوره. این که وحشتناک داره تکون می خوره. اوه، اوه،  چقدر شیطونه. تو هیچی احساس نمی کنی؟

من: نه.

دکتر: چه بی احساس!

من:ناراحت

دکتر: اوه، اوه. همین یه دقیقه پنج تا لگد زده به گوشیم!

من: زبان

بعد، دکتر توضیح داد که به خاطر اینکه کمی مایع آمنیوتیک دورش زیاد است و بافت های تو هم نرم است، تکانهایش را حس نمی کنی. بچه م توی همان یک وجب جا، دائم وول می زد و دکتر هم با فتوسکوپ از این سوی شکم به سوی دیگر می دوید. آنقدرشیطنت کرد که ژل فتوسکوپ تمام شد و دکتر دوباره ژل زد!  

دکتر (رو به بهنام): دکتر بچت مرموزه ها. قلبش کجاس؟!عینک

ما: چشمک

تا بالاخره صدای قلبش را پیدا کرد. به وضوح قویتر از ماه پیش شده بود. خود دکتر هم که هم مادر است و هم روزانه ان تا خانم باردار می بیند، هی از روی محبت دماغش را چین می انداخت و ووی ووی می گفت.

قربونت برم شیطونک من! من که از روز اول گفتم که مطمئنم تو خیلی شیطونی، قرقی کاکل زری من!

بعد هم برای سونوی چهاربعدی مرا به دکتر فریور فرزانه معرفی کرد.

من: خانم دکتر، کی برم که بچه م خوشگل شده باشه؟

دکتر: تو به خوشگلیش چه کار داری؟ بچه همین که سالم باشه، خوشگله.

من: درسته ولی خوشگلیشم خیلی مهمه. چی میشه بچه هم خوشگل باشه و هم سالم!

دکتر: بچه ها به پدر و مادرشون می رن. بچه شمام حتما خوشگل میشه. به شما دو تا می ره دیگه!

ما: خجالت

بعد هم با خوشحالی مطب را ترک کردیم. توی راه، به بهنام گفتم که من همیشه دعا می کنم که سالم، خوشگل، باهوش و خوشبخت باشد. الهی آمین. به بهنام گفتم دعا فقط برای سلامتی درست مثل این است که فقط بچه ای از مادرش بخواهد که به اوغذای اصلی بدهد در حالی که انواع و اقسام دسرهای خوشمزه و خوشرنگ در یخچال موجود باشد! برای خدا که قادر متعال است زحمتی نیست که به یک تاش قلم موی آفرینش، بچه م را خوشگل کند. پس چرا من دعا نکنم؟!

یکی ازخوانندگان وبلاگ دلبند که خود وبلاگ بسیار زیبایی دارد، دیروز می گفت که از وقتی که دلبند نوشته می شود، دیگر بازکن، منم را نمی خوانم! می گفت ما آقایان متاسفانه یا خوشبختانه بارداری و زایمان را تجربه نمی کنیم ولی این وبلاگ و احساسات شما دنیای جدیدی را برایم ایجاد کرده که خیلی جالب است. در اینجا، خیلی از اظهار لطفش تشکر می کنم و از اینکه چنین وبلاگ نویس خوبی با آن نگارش زیبا و شیوا، اینجا را مورد لطف قرار دهد، به خودم می بالم.

ازهمه دوستانی هم که وبلاگ دلبند را می خوانند و با کامنت های محبت آمیزشان به من انرژی می دهند، خیلی سپاسگزارم.

از نزدیکان و دوستان خوبی هم که خود وبلاگ ندارند ولی اینجا را دنبال می کنند و کامنت می گذارند، مثل خاله آزاده (خاله ریزه)، پروین جون(مادر زن)، نغمه جون(که خود در انتظار نی نی گلش است)و... ممنونم.

از خوانندگان خاموشی هم که دلبند را دنبال می کنند ولی کامنت نمی گذارند، قدردانی می کنم.

اگر انرژی مثبت و دلگرمی همگی شما نبود، تحمل سختی های این دوران برایم مشکل می شد. برایتان بهترین ها را آرزو دارم. ماچ  

    



 
من و بارداری
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢  

الان که این پست را می نویسم، از درد پشت و کمر و دل و پا پنچر شده ام. دلم می خواست خانه می بودم و دراز می کشیدم. ولی چاره ای نیست و باید تحمل کنم. گریهبارداری حالت دوگانه ای در من ایجاد کرده است: از یک سو دلم می خواهد زودتر این دوران تمام شود و نی نی گلم را ببینم. دوباره جین بپوشم، موهایم را رنگ کنم، لاک بزنم (از ترس جذب فتالات موجود در ترکیب لاکها، لاک هم نمی زنم)، بدوم و مسافرت بروم. از سوی دیگر ترس از زایمان، تزریقات و بودن در اتاق عمل و تجربه ای به این بزرگی باعث می شود که هر روز با نگرانی شمارشگر بالای وبلاگم را نگاه کنم. استرسخلاصه بساطی است دیگر.

خدا را شکر در مقایسه با بعضی از خانمهای باردار، اضافه وزنم چندان نبوده  (تا ماه پیش سه کیلو بوده و چون در خانه ترازو ندارم، باید صبر کنم تا در ویزیت این هفته تغییرات وزنم را در ماه اخیر بسنجم) و هنوز لباسهای قبل از بارداریم را می پوشم. ورم و تغییر قیافه چندانی هم نداشته ام. ولی تقریبا هر کسی از همکارانم که مرا می بیند، جز تضعیف روحیه کاری انجام نمی دهد: چرا شکمت کوچیکه! چقدر یهو شکمت بزرگ شد! امروز چقدر ورم کردی! دستهات پر ورمند! (قابل توجه اینکه لاغرترین بخش بدنم دستهایم هستند) تپل شدی ها! از اون مامانا میشی که خیلی مامانن (یعنی چاق و مادرانه می شوی)، دیگه مثل اردک راه می ری، ها!، من مطمطئنم که تو سر زایمان خیلی حالت بد میشه، چون سه ماه آخرت به تابستون می خوره (وقتی هم توضیح می دهم که تا به حال از خودم سرمایی تر ندیده ام و همیشه از بارداری در زمستان وحشت داشته ام، باز می گوید: باشه ولی حالا می بینی!) یا صورتت روز به روز کوفته تر و تکیده تر می شه، خیلی خودتو خسته می کنی! یا خوشحال نباش که پسره، مطمئنم این بار که سونو بری، جنسیتش عوض میشه!(طرف خودش دختر دارد و در یک خانواده سنتی پسر دوست گیر افتاده است) یا جوجه مرغت چطوره، دختر کوچولوت چطوره؟! یا مطمئنم که همه چیزش شبیه شوهرت میشه و هیچ چیزیش به تو نمیره! (این را داشته باشید که اکثرا به ما می گویند چقدر شما بهم شبیهید!)  

به بعضی از همکارانم فکر می کنم که قبل از من باردار بودند و بنده خداها مثل بادکنکی در آستانه انفجار شده بودند و یا آنقدر ورم و تغییرات پوستی ناخوشایند داشتند که قیافه اولیه شان قابل تشخیص نبود. فکر می کنم که این بیچاره ها چه انرژی منفی حجیمی از اطراف دریافت می کرده اند و چقدر تحت فشار روحی بوده اند. نمی دانم چرا هر کسی که مرا می بیند، به جای نگاه کردن طبیعی، به دقت سر تا پایم را اسکن می کند. بابا، یکی به اینها بگوید که من شش ماهه باردارم. موجودی دیگر در وجود من دارد رشد می کند. تمام ارگانهای بدنم و هورمونهایم مستوجب تغییر شده اند. خوب، شوخی که نیست!

من فکر می کنم این سینما و تلویزیون است که تصویر غلطی از زن باردار به جامعه القا می کند. هنرپیشه ای خوشگل با سایز 36-34، یک شکم بند کوچولو می بندد و فردای زایمان با دور کمر شصت سانتی، نوزاد دست گل بدون پف و ورمش را بغل می کند و با کت واک (قدمهای مانکنی) سالم و قبراق از بیمارستان به خانه می آید!!!!!!!!!  

خواهش می کنم اگر نمی دانید بدانید که روز زایمان شکم شما فقط تا موازات نافتان کوچک می شود (یعنی حول و حوش سایز پنج ماهگی بارداری)، در مدت بارداری سینه هایتان 1.5-1 کیلوگرم یا دو سایز بزرگ می شود. حجم خونتان یک برابر و نیم می شود (یعنی فکر کنم حدود 6 لیتر)، هورمونهای زنانه سبب احتباس آب در بافت ها می شود. پس نا امید نشوید! به مرور درست خواهید شد. به سلبریتی های هالیوودی هم نگاه نکنید، آنها در طول بارداری یک تیم ساپورتیو متشکل ازمتخصصین تغذیه و بدنسازی دارند، امکانات آنها با ما قابل مقایسه نیست. مهم این است که شما بچه ای را به این دنیا آورده اید و از پس این کار شاق با موفقیت برآمده اید! تشویق

از سوی دیگر، ممکن است قیافه نوزادتان در لحظه اول توی ذوقتان بزند. بچه سر تا پا در خون و مایع آمنیوتیک و ورنیکس پوشیده شده است. نه ماه توی آب شناور بوده و پف و ورم دارد. گاهی اوقات، موهای تیره و ضخیمی دارد و یا تمام بدنش غرق موهای زائد است. اینها به زودی می ریزد. بچه تان به زودی خوشگل می شود. تمام نوزادانی که در فیلمها به نام نوزاد به شما قالب می کنند، دو-سه ماهه اند! بلیو می!

نمی دانم در کدام کتاب خواندم که از تغییرات فیزیکی خود در دوران بارداری ناراحت نشوید، چون روز به روز از این که هستید، بدتر خواهید شد! قهقهه

خود من ترفند خوبی برای مقابله با این اراجیف یافته ام: هروقت کسی از ظاهرم بد می گوید، لبخندی می زنم و با آرامش و قیافه ای حق به جانب می گویم: خب، طبیعیه، من باردارم! عینکسعی نمی کنم خودم را ناراحت نشان دهم و یا حرفشان را تائید یا تکذیب کنم. همین جمله ساده، آنها را از رو می برد و فورا عقب نشینی می کنند.

امتحان کنید، نتیجه اش را می بینید.نیشخند

از نی نی ناز دلم بگویم که با کمال شرمندگی همچنان تکان نمی خورد. بهنام می گوید که چون بافتها و پوست بدن تو خیلی نرم است، عملا مقاومتی سر راه رشد و تکانهای بچه اعمال نمی کند و بچه هر چقدر بخواهد، بی دردسر می جنبد و رشد می کند. تنها باری که شازده خوابالو تکانی به خود داد، وقتی بود که بهنام سعی داشت با گوشی پزشکی معمولی صدای قلبش را بشنود و گوشی را محکم فشار داد و آقا دو تا لگد سفت به زیر گوشی زد که هی، گوشی را از روی پایم بردار و بعد هم رفت و خوابید.خواب آزاده (خاله ریزه) می گوید: بالاخره از نظر ژنتیکی این بچه باید یه چیزیش هم به بابام بره دیگه: آرامش و خوشخوابیش به اون رفته!

باورتان نمی شود که دو- سه روز از تکان نخوردنش دچار افسردگی و سرخوردگی شده بودم. حتی نمی توانستم خیلی مثل قبل با او ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم. کودک درونم از دست پسرک درونم خشمگین بود. کلافه

با خودم گفتم اگر من ادعا می کنم که پدر و مادر باید ویژگیهای شخصیتی فرزندشان را تمام و کمال بپذیرند و از تحمیل خواسته های گاه نامعقول خود به او پپرهیزند، اگر که من معتقدم که طبع بچه بیش از آنچه ساختنی باشد، کشف کردنی است، اگر من ادعا می کنم که نی نی گلم، تو هر طور که باشی برای من عزیزی و من دوستت دارم، دیگر نباید از دستش خشمگین باشم. نباید سعی کنم او را در قالبهای چوبی و پیش ساخته ذهنم به زور جا دهم. وقتی احساساتم را آنالیز کردم و با خودم کنار آمدم، دوباره دنیای من و پسرکم صورتی شد. قلبمهار ذهنم را از دست کودک درونم گرفتم و به دست بالغ درونم دادم. من و پسری هم روی هم را بوسیدیم و دوباره آشتی کردیم. پسملی، دووووووووووست دارم.

از خریدهای نی نی هم بگویم که تعدادی اسباب بازی و جوراب برایش گرفتیم. دوازده تا عروسک خارجی نو هم داشتم که به مرور از لای بسته بندیشان کمی خاک گرفته بودند و آنها را خشکشویی بردم تا مثل روز اول شوند. طبق قرار هم زنبیل خریدمان را برداشتیم و پیش به سوی نمایندگی ماکسی کوزی شال و کلاه کردیم. هر چند که نمایندگی انحصاری ماکسی کوزی بود، اما بیشتر از مارک ماکسی کوزی، مارکهای بی بی وای و کویینی را داشت. چند مدل محدود ماکسی کوزی هم داشت که به دلایل فنی رد شد. مثلا ماکسی کوزی محفظه های کوچک و قالب تنی دارد که خیلی به بچه جای مانور نمی دهد. گرم است و در تابستان مناسب بچه نیست. دسته کالسکه صد و هشتاد درجه نمی چرخد و امکان قرار دادن بچه هم به صورت رو به مادر و هم پشت به مادر وجود ندارد. خیلی از مدلها، رین کاور یا پوشش ضد آب برای هوای بارانی ندارد و وقتی هم که کالسکه جمع می شود، هنوز بسیار حجیم است. به همین خاطر، از خرید آن منصرف شدیم و به جای آن یک ست آلمانی جدید و بسیار مقاوم و جاندار پیدا کردیم به نام بیبی من (به ضم میم) که شامل کالسکه، کریر، تخت و پارک، ساک وسائل، آغوش و صندلی غذاخوری است که به سلامتی و دل خوشی خریداری کردیم. رنگش هم ترکیب دودی سیر مایل به سبز، فیلی و نارنجی اشباع است. ابتدا، رنگ نارنجی روشن و استخوانیش را برداشته بودیم که به توصیه آزاده جون، چون بچه ما به احتمال زیاد سفید و بور می شود و در زمینه تیره بیشتر به چشم می آید، عوضش کردیم.

سر سرنگهایش هم از آلمان رسید، منتهی مشکل اینجاست که پیستون ندارد و فقط سوزن و کاورش است که باید یکی از آنها را با پیستونهای واکسنهای ایرانی تست کنیم که ببینیم فیت است یا نه. با وجود نازکی و کوتاهی سوزن، تا آخر شب، با تصور فرو کردن اینها در ران بچه ام، عضلات چهار سر رانم دچار اسپاسم شده بود و درد می کرد. به بهنام گفتم باید یک اسپری بی حس کننده موضعی خوب هم بخریم که قبل از تزریق، با آن جای واکسن را بی حس کنیم.لبخند

قابل توجه مادران حساس: در مقاله ای علمی خواندم که طبق تحقیقی که در بریتانیا صورت گرفته، در صورتی که 20 دقیقه قبل از واکسیناسیون، به بچه قنداق غلیظ بدهید و در حین واکسن سفت در آغوشتان بغلش کنید و پس از واکسن به او شیر بدهید، تحمل او را در برابر درد تا چند برابر افزایش داده اید.

کاش مادرم هم شیر داشت و روز زایمان به من قنداق و شیر می داد تا تحمل تزریقاتش برایم آسانتر شود!!!! خنده