Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
من، این مادر ندید و بدید
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠  

1-یکی از دوستانم پروفسور سلطان زاده را به عنوان بهترین انتخاب پزشک متخصص کودکان معرفی کرده است. خیلی ممنون می شوم که اگر کسی این آقای دکتر را می شناسد، راهنماییم کند. برای دیدن سایتش هم به اینجا مراجعه کنید.

2-نتیجه آزمایش تریپلم هم به لطف خدا خوب بود و مشکلی نداشت.

3-دلم می خواهد زودتر هفته 29-28 شود تا برای سونوی چهاربعدی اقدام کنیم. می گویند آن زمان بهترین زمان سونوی چند بعدی است.

4-منتظر پولی هستیم که به دستمان برسد تا از خجالت نی نی گلم در آییم و برایش بهترین مدل کالسکه و کریر ماکسی کوزی را که عاشقش هستیم، بخریم. مادری، انشالله ماشین عروسیت را بخریم و گل بزنیم. یادم هست که حدود شش هفته ام بود و از ترس آزمایش خون، نمی رفتم آزمایش بدهم و فقط احتمال می دادم که باردار باشم! یک روز عصر که در خانه تنها بودم، کانال ایران میوزیک داشت کلیپی با صدای نریمان به نام  عروسی پخش می کرد که در آن عروس و داماد و تمام مدعوین بچه های 5-4 ساله بودند. در حالیکه نه مطمئن بودم که باردارم و نه جنسیت نی نی را می دانستم که بتوانم راحت تر با هنر پیشه مربوطه همذات پنداری کنم، در حالیکه به پهنای صورتم اشک می ریختم و مثل مادربزرگها پهن نشسته بودم و خودم را تکان می دادم، با جوادترین لحن ممکن از ته دل گفتم: مادرجون، الهی عروسیتو ببینم!!!!!!!!!!!

5- بسیار نازک شده ام. اگر کسی کوچکترین اظهار نظری راجع به نی نی کند، مثلا بگوید: نذار لوس بشه یا ختنه اش کن تا درد بکشه و بدونه که فقط خانمها نیستن که باید رنج بکشن. آقایون رو که بارداری و زایمان ندارن، باید ختنه کنن تا اونام تقاص پس بدن... گریه ام می گیرد. احساس می کنم اگر من نباشم چه کسی او را مثل من روی چشمهایش می گذارد و از دنیای سرد بیرونی محافظتش می کند؟ چه کسی پیدا می شود که بچه ام را با آن لطافت شاعرانه ای که در ذهن من هست، بزرگ کند؟ تازه، اگرهم باشم که نمی توانم او را در مقابل رفتارهای ناخوشایند مربیان مهد، معلمین و همکلاسهای مدرسه و فردا دخترانی که او عاشقشان خواهد شد ولی آنها دلش را خواهند شکست، به طور کامل حفظ کنم؟ چه کار کنم که رنج نکشد؟ چه کار کنم با این دستهای ناتوان سیمانی ام؟

کجا پنهانت کنم؟ کاش کانگورو بودم و کیسه ای داشتم که تو را تا ابد به خود می آویختم. کاش می توانستم همیشه تو را درخود پناه دهم. کجا قایمت کنم؟ به خدا بسپارمت؟ البته که می سپارمت ولی مگر ما به خدا سپرده نبودیم و اینقدر رنج بردیم؟

6- در پست شب عیدم دروبلاگ بازکن، منم دلایل بچه دار شدن را به بحث گذاشته بودم. دیشب ضمن مسواک زدن، با خودم فکر می کردم که هیچکدام از دلایلی را که در آنجا نوشته بودم، راضیم نمی کند. واقعیت این است که اگر روزی از من بپرسد که چرا منو به دنیا آوردی؟ به او می گویم که خیلی خیلی حیف می شد که تو به این دنیا نمی اومدی و اگر نبودی تا ابد جایت در این دنیا خالی بود. من تو رو به این دنیا آوردم چون می ارزید و می بایست که باشی. چون دنیا بدون تو طعم و رنگ دیگه ای داشت.

7- چند شب پیش با یکی از دوستان مادرم که تازه از آمریکا برگشته بود، تلفنی صحبت می کردم. گفت: تکون می خوره؟ سر درد دلم باز شد که نه هنوز، با وجود اینکه وارد ماه ششم شده ام ولی هنوز خبری نیس که نیس. او هم قهقه زد و گفت: عجب تنبلیه این پسرت. خون جلوی چشمم را گرفت!!!! چون سن مادربزرگم را دارد و من هم ذاتا متاسفانه کم رو هستم، نتوانستم جوابش را بدهم. فقط گفتم: نه ناهید جون، تنبل نیس. بالرینه. اونقدر نرم و لطیف توی دلم حرکت می کنه که به در و دیوار نمی خوره! خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: الهی بگردم اون تعبیر لطیفتو در مورد پسرت.

8-خدایا سایه من و پدرش را روی سرش حفظ کن تا فقط و فقط با خودمان بزرگ شود. خدایا ما را تا به ثمر رسیدنش زنده، سالم و توانا نگاه دار. خدایا، هر کس بچه ام را دوست دارد، دوستش دارم و برایش از صمیم قلب بهترین ها را آرزو می کنم. خدایا دستهای سیاه را از پسرکم دور نگاه دار. خدایا او را از نگاههای سیاه و آرزوهای سیاه حفظ کن. خدایا، فرشته نگهبانش را یک فرشته حواس جمع و بچه دوست انتخاب کن که دائما بچه ام را بپاید و یک لحظه هم از او غافل نشود!!! خدایا، مردان خانه ام را در پناه خود نگاه دار و هرگز مرا با آنان آزمایش نکن.

9-به بهنام گفتم بچه دار شدن تولدی دوباره است در ایمان به وجود خدا. خدایا، الان بیشتر دوستت دارم و بیشتر می فهممت. از اینکه با هم همکاریم و روی پروژه آفرینش یک زندگی مشترکا کار می کنیم، به خودم می بالم!

10-دوستان خوب و مهربان و همدل وبلاگیم، خیلی دوستتان دارم و از همگیتان انرژی مثبت می گیرم. با نی نی های گلتان و تمامی عزیزانتان در پناه خدا باشید.     



 
پراکنده های اخیر
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳  

1-   خاله پروین گلت (دوست خوبم) زحمت کشیده و برات هدیه های قشنگی سوغاتی آورده است: از فرانسه و ایتالیا که عید رفته بود، یک ست جوراب مامانی و دو اسباب بازی دندونی که بچه ها با آن خارش لثه هایشان را تسکین می دهند و از مکه هم  یک کلاه سفید و آبی خوشگل و یک بلوز و شلوار مامانی سفید با عروسکهای ریز کرم رنگ برایت هدیه گرفته است. دست گلش دررررررد نکنه.

2-   چون پوشک به خاطر زبری و پرزهای کوچکش توصیه نمی شود، برایت یک کارتون پمپرز جوی فول گرفتیم. محض اطلاع علاقمندان، مارک خوب دیگر پمپرزخارجی  که من بشناسم، نیکسی است. امیدوارم، خوب از آب در بیاید.

3-     آزمایش تریپل را با وجود اینکه لازم نبود، دادم. امیدوارم نتیجه اش خوب باشد.

4-   در نتیجه زحمات خاله ریزه گلت، سرنگهای واکسیناسیون در راهند. خییییییییییلی ممنون، آزاده جون. خیلی ممنون عمو شهریار که زحمت کشیدی تهیه و پستشون کردی.

5-   اسم نی نی هم بعد از مطالعه و دیدن بیست- سی جلد کتاب و سایت فرهنگ نام تعیین شد. خدا را شکر در سایت ثبت احوال هم هست. اسمش اصیل ایرانی است ولی آنقدر به گوش مردم عجیب است، که تقریبا همه از شنیدنش شوکه می شوند و می پرسند: معنی اش چیست؟ و یا می پرسند: مطمئنی ایرانی است؟ حالا انشاله سرموعدش اسمش را اعلام می کنم. به بهنام گفتم: اگر ختنه اش کنیم و این بچه سر از خارج از کشور در آورد و یا تا آن زمان، نتیجه تحقیقات علمی مربوطه در ایران جا بیفتد، تو را زیر سوال می برد و می گوید: مادرم که پزشک نبود، تو پزشک بودی ولی مرا ختنه کردی. از طرفی دیگر، اگر اسمی معمولی رویش بگذاریم، فردا به من معترض می شود که تو دستی به قلم داشتی و ادب دوست بودی ولی نتوانستی برای من اسم جالبی انتخاب کنی. به نظر من، اکثر اسامی بار فرهنگی دارند: مثلا سرایدار مجتمع ما، مرد جوان بیست و چند ساله ای است که اسمش آیت الله است. اگر اسم این بنده خدا، مثلا مکابیز، آریو برزن، شراگیم یا ... بود، آدم شوکه می شد. به شوهرم می گویم فردی مثلا با نام غضنفر سرگل آبادی جوزقانی علی القاعده نمی تواند فردی برخاسته از خانواده ای سطح بالا یا با فرهنگ باشد کما اینکه مثلا فردی با نام نرسی گرگیا، شاهکار بینش پژوه یا مکابیز مهاجر نمی تواند از خانواده ای عامی به وجود بیاید. به نظر من، اسامیی مثل علی احمدی و رضا علوی و... هم در وسط این گستره قرار می گیرند. البته استثنا همیشه در این بین وجود دارد ولی می دانیم که استثنا اصل را منقضی نمی کند.

6-   مدتی پیش خواب می دیدم که دارم کتاب می خوانم و نی نی گلم که حدود سه ساله بود، در حالیکه بند ماشینش را می کشید، به طرفم آمد. پرسید: مامی، من سنی ام یا شیعه؟ برق سه فاز از سرم پرید. بعد پرسید: من می تونم هر دینی را که دوس دارم انتخاب کنم؟ می تونم مسیحی یا یهودی باشم؟ به شدت غمگین شدم. خشمگین بودم که چه کسی این اراجیف را در مغز این بچه سه ساله چپانده است و چرا به این زودی او را درگیر چنین مقولاتی کرده اند. دلم می خواست به او بگویم که تو فقط باید خدا رو باور کنی و دوس داشته باشی. هر وقت به مشکلی برخوردی، بدونی که کسی هست که تو رو نگاه می کنه و دستت رو می گیره، کسی که حتی تو رو بیشتر از اونی که من دوست دارم، دوس داره. دلم می خواست بگویم از نظر من تو هر دینی رو که دوس داشته باشی می تونی انتخاب کنی و فقط برای من مهمه که تو آدم خوبی باشی ولی به تناقضی فکر کردم که وقتی این بچه مدرسه برود، در ذهنش ایجاد می شود. تربیت ایدئولوژیک سختگیرانه محیطهای آموزشی ایران او را در این پارادوکس گیر خواهد انداخت. بغلش کردم و بهش گفتم: پسر خوبم، ما مسلمونیم ولی ادیان دیگه هم همه خوبن و همشون به خدای مهربون اعتقاد دارن. پسرک انگار نه انگار که چنین سوالی پرسیده بود، یادش رفته بود. حرفم را نگرفت. نخ ماشینش را کشید و با شیطنت رفت پی بازی. وقتی بیدار شدم هنوز آغوشم حس لمس نرم بدنش را داشت و عطر معصومیت زیر گردنش در مشامم بود. دلم برایش خیلی تنگ شده است...

 

بعد التحریر:قابل توجه دوستانی که شفاهی و کتبی در مورد ختنه سوال کرده بودند: 

http://www.circumcision.org/

 



 
دیگه چه خبر؟
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦  

 

1- دیروز نتیجه سونو را برای دکتر بردیم. بسیار راضی بود و زمان تقریبی سزارین را 20 مهر تعیین کرد. از وزن و فشار خونم هم خیلی راضی بود. برای اولین بار، با فتوسکوپ صدای قلب نی نی را چک کرد. طفلکی بچم از بس روز قبلش ترسیده بود، نسبت به پروب شرطی شده بود و دوباره فرار کرد توی حفره لگن. با لمس شکمم جایش را پیدا کردم و به دکتر نشان دادم و او هم ضربانش را چک کرد. قلب کوچولوش مثل بچه گنجشک می زد...

الهی و ربی، از تو می خواهم که قلبش صد و بیست سال در کمال سلامتی و شعف بتپد. ما هم دیشب را جشن گرفتیم و دوتایی رفتیم بیرون و شام خوردیم.

2- مادرم می گفت که الان این بچه عزیزترین کست در دنیاست. گفتم: نه. می تونم بگم بهنامو خیلی دوست دارم چون از بیرون بهش نگاه می کنم. ولی بچه امتداد وجود خودمه. مثل اینه که بگی قلبم یا چشممو دوست دارم. دوست داشتن بچه از جنس حب ذاته. فکر کنم منظورم را نگرفت چون گفت: ولی من که خیلی بچه هامو دوست دارم! نمی دانم چرا گاهی از دست حرفهایش، دودهای آبی و سبز از دماغ و گوشهایم بیرون می زند.

3- در راستای ترس من از تعویض بچه در زایشگاه، پدر خوش فکرم پیشنهاد داده است که بهنام به محض تولد بچه در اتاق عمل، با مهر نظام پزشکی اش یک مهر روی باسن بچه بزند تا عوض نشود. من که موافقم ولی این بار بهنام بود که از گوشها و دماغش دودهای آبی و سبز بیرون می زد.

4-آزاده خاله ریزه دیشب خواب خیلی قشنگی دیده است: خواب دیده که من زایمان کرده ام و تجربه بسیار راحت و خوبی بوده و درد نداشته ام. گوشه سالن بچه را خوابانده بودم و برادرم به خواهرم گفته که برو بچه اش را ببین. آزاده می گفت: بچه خیلی خوشگل و خیلی کپلی بود (می گفت که از حد توقع ما هم بالاتر بود. معلوم بوده که نی نی حسابی جیم رفته و بدنسازی کار کرده!!!!) و حالت بچه یک روزه را نداشته و بزرگتر بوده. موهایش هم بور بور بوده است. بچه شروع می کند به حرف زدن با آزاده و او خیلی تعجب می کند ولی برای من عادی بوده است. توی خواب، آزاده یاد حضرت مسیح می افتد...

5- پاقدم نی نی، از مطب دکتر که بیرون می آمدیم، دم یک کیوسک روزنامه فروشی ایستادیم تا مجله ادبی رودکی را بخریم که دیدم داستانی که به نام پرواز از دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل 2007، ترجمه کرده بودم، چاپ شده است. (برای علاقمندان: شماره اردیبهشت و خرداد 87- ص 70- مترجم: آزیتا زمانی). امروز که زنگ زدم از سردبیرش تشکر کنم، گفت که دو داستانی را که خودم نوشته بودم و برایشان فرستاده بودم، مورد قبول واقع شده و در شماره های بعدی چاپ می شود. به شوهرم گفتم اگر من مردم، کتاب های شعرم و کتاب هایی که ترجمه کرده ام و این مقالات، داستانها، ترجمه ها و اشعار پراکنده ام را که اینجا و آنجا چاپ کرده ام، کنارهم بگذار و بهش بگو که مادر فلک زده ات اگر پزشک نبود، حداقل این کارها را کرد!!



 
گل گلدون من
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥  

بعله. ما دیروز سه تایی رفتیم سونو. قبل از ورود ما، خانم الماسیان با یکی از مراجعین بحثش شده بود و قات قات بود. به محض اینکه پروب را روی شکمم گذاشت، دیدم نی نی گل انتلکتوئلم با یک ژست روشنفکرانه دست زیر چانه زده و یک قیافه ای برای خودش گرفته که فقط باب آتلیه بود!

خانم الماسیان خشن هم ناگهان پروب را روی شکمم کوبید و داد زد: شکمتو شل کن!

خودم دیدم که یهو نی نی گلم اول شوکه شد و بعد قهر کرد، پشتش را به پروب کرد و رفت توی حفره لگن قایم شد.

الهی بگردم. نی نی گل من چون همیشه با آواز و نوازش بزرگ شده، چون دوردونه یکی یکدونه منه، یک کمی سوسوله وعادت به خشونت نداره ولی متاسفانه این خانم مدام با پروب روی شکمم می کوبید و دنبالش می گشت. بالاخره، توی حفره لگن گیرش انداخت. می خواستم کله اش را بکنم.

نی نی گل اولش فقط پشتش را به خانم نشان می داد. توی دلم، شروع کردم به ناز دادنش و بعد با هزار کرشمه چرخید و رویش را هم نشان داد.

الهی، بزرگ و بزرگواری. سر خاکساری و تواضعم را بر آستانت می نهم و معجزه ات را شکر می گذارم. خدا را شکر، همه چیز خوب بود. انگشتان دستها و پاها را شمرد. استخوان فمورش دیگر یک خط باریک 6 میلیمتری نبود. حجم داشت و تپل شده بود و دو سانت و نیم شده بود. مامی فدای چینهای رونت بشه! چون می دونه آزاده خاله ریزه عاشق بچه چین داره، داره یواش یواش خودشو کپل می کنه!

بالای لبش را هم چک کرد تا از نظر شقاق و لب شکری مطمئن شود. حفره های قلب، ستون فقرات، کلیه ها و... را چک کرد. عکس نیم رخش را هم انداخت. سر گرد و دماغ کوچولوی سربالایی دارد. قرررررررررربونش برم. تا اینجا که فرم بینی و زودرنجی اش به پدرش رفته. آه، تا یادم نرفته، یک چیز دیگرش هم به پدرش رفته. چی؟ خب، معلومه: جنسیتش!!!!

بعله دیگه، نی نی ما پسمل شد و خلاص. همون چیزی که از خدا خواسته بودم.

از خانم الماسیان که مثل یک دیگ بخار می غرید و عصبانی بود، پرسیدم: به نظر شما خوشگله؟!!!

که یهو تقریبا منفجر شد و گفت: آخه دختر، این چه سوالیه از من می پرسی؟!

نی نی گل نوزده هفته ای 240 گرمی من،شازده کوچولوی قصه های خوب بچگی، دووووووووووست داریم، دووووووووووووووووست داریم. دووووووووووووست داریم.

شب هم به مناسبت شب سومین سالگرد ازدواجمون، پدر و مادرم یک جشن کوچک خانوادگی گرفته بودند. آزاده خاله ریزه هم طبق معمول ما را شرمنده کرد. به دوستش درارمنستان سفارش داده بود که کلی اسباب بازی خوشگل مارک دار برای نی نی بیاورد تا در ایران با او حساب کند. اسباب بازیها آنقدر قشنگ بود که حسابی سورپریز و ذوق زده شدیم. دسسسسسسسسسسست گلت درد نکنه، خاله خوشگله!