Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
مادری 12
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤  

1-طی ماه گذشته فاصله چهار ماهگی تا پنج ماهگی سوشیانس، بچه ام پیشرفت های محسوسی در زمینه های حسی- ارتباطی و تا حدی مهارت های حرکتی داشته است. بعضی از کارهایش اینها هستند:

به خوبی و برای مدت طولانی سر و سینه را در حالت دمر بالا نگاه می دارد. قهقهه های با صدا می زند و وقتی بهنام با او بازی می کند از خوشحالی جیغ و هلهله می کشد. با دیدن و شیر ذوق زده می شود. البته از وقتی که یک ماهه بود می می را می شناخت و به من می فهماند که گرسنه است. به این شکل که وقتی عمودی بغلش می کردم، خودش را 90 درجه می چرخاند و افقی می کرد و دهانش را در نزدیکی می می مثل ماهی باز و بسته می کرد!

با دهانش حباب درست می کند.

اگر پلی مت بیچاره اش پا داشت تا حالا ده بار از خانه ما فرار کرده بود. آنقدر که عروسکهایش را می کشد و از حلقه شان در می آورد. همه آن بیچاره ها را گاز می گیرد و ازشان به عنوان دندان گیر استفاده می کند و در نهایت هم کل پلی مت بیچاره را واژگون می کند!

یاد گرفته که غریبی کند و با دیدن صورت نا آشنا گریه سر دهد. میانه اش با خانمها بهتر است. با دیدن مامانم و آزاده، خاله ریزه، می خندد و با هیجان دست و پا تکان می دهد ولی با دیدن پدر و برادرم گریه می کند. از ترس اینکه دچار حساسیت و خدای ناکرده بیماری نشود تا به حال به جز پدر و مادر و خواهر و برادرم و از آن سو هم مادر و برادر شوهرم هیچکس هیچکس سوشیانس را ندیده است. یکی از فوق تخصص های اطفال می گوید تا دو سالگی (استغفرالله) حتی خدا را به اتاق بچه راه ندهید. خود دکتر سوشیانس هم می گفت که سیستم ایمنی بچه ها تا یک سالگی تکامل پیدا نمی کند و بهتر است بچه را کمتر مهمانی ببرید.

من که خودم آنقدر وسواس دارم که در تمام طول بارداری هم عروسی، رستوران سنتی یا هیچ جای دیگری که موزیک زنده با صدای بلند داشته باشد، نرفتم. چون یک بار جایی خواندم که خانمی باردار به خاطر رودربایستی مجبور شده بود در هییت عزاداری امام حسین در خانه مادرشوهرش شرکت کند و به خاطر در معرض صدای بلند قرار گرفتن، بعدا معلوم شد که بچه بیچاره 70% شنواییش را از دست داده است. چاره ای نیست. بچه داری در عین شیرینی مسیولیت بزرگی است و نباید سرسری انگاشته شود. ما که هر چه از دستمان بر می آمده کرده ایم و بقیه را به دستهای پر توان خدای عزوجل واگذار می کنیم.

 

2-جالب است که فهمیدم هم بهنام، هم من و هم سوشیانس در سال کبیسه دنیا آمده ایم.

 

3-تخت پارکش به خاطر بلند شدن قدش (هزار ماشاله) دیگر قابل استفاده نیست و فعلا شبها توی تخت خودمان بین ما می خوابد و روزها توی تخت اصلی در اتاق خودش. دکترش معتقد بود که الان برای مستقل شدنش بسیار زود است و حتی وقتی فهمید که ما او را در تخت پارکش در اتاق خواب خودمان می خوابانده ایم، ناراحت شد و گفت بچه در مدت شیرخوارگی باید با بوی مادرش بخوابد و دستش را که دراز می کند بتواند مادرش را لمس کند وگرنه لطمه می بیند. درست هم می گفت. قبلا سوشیانس هر یک ساعت یا حداکثر دو ساعت یک بار با گریه بیدار می شد ولی حالا تنها یکبار نصف شب بیدار می شود و گریه هم نمی کند بلکه با آن زبان مخصوص شبه کره ای خودش ما را صدا می کند و اگر به روی خودمان نیاوریم موهای مرا می کشد!

 

4-نازنین عزیز،دوست خوب وبلاگی، چند روز پیش در بیمارستان آتیه با خانم دکتر کاظمی(دکتر خوب خودم)، به سلامتی زایمان کرد و آرتین کوچولو قدمهای ناز و کوچکش را به این دنیای بزرگ گذاشت. قدم نو رسیده مبارک! اینم عکس گل کوچولو!

 

5- دکترسوشیانس می گفت که در پیپرهای معتبر مختلف آمده است که شروع دادن قطره آهن از چهار ماهگی به جای شش-هفت ماهگی باعث افزایش هوش بچه ها می شود. قطره میم از نظر مزه مقبولتر است ولی چون میزان آهنش کمتر از قطره پدیاویت است، از شش ماهگی به بعد 5 قطره به میزان روزانه اش افزوده می شود تا کمبودش جبران شود ولی در عوض هم طعم بهتری دارد و بچه آن را بالا نمی آورد و هم روی دندانهای بچه خط قهوه ای نمی اندازد. البته مع الوصف من هر بار بعد از دادن قطره، لثه هایش را با گاز استریل خیس پاک می کنم.

 

6- واکسن های دو و چهار ماهگیش را به توصیه دوستم خانه بهداشت شهرداری منطقه خودمان بردیم. هر بار قبل از زدن واکسن باید مشاوره زنان هم می گرفتیم. خانم مامایی که در آنجا حضور داشت عملا طوری با آدم برخورد می کرد که آدم یاد زنان بیسواد مناطق محروم کشور می افتاد. علاوه برآن، آزمایش پاپ*اسمیر هم در برنامه بود که اصلا به مذاق خجالتی من سازگار نبود و...

علاوه براینها در حوزه ای که تخصص خودش نبود، یعنی طب اطفال دخالت می کرد و با اظهار نظرهایش اعصاب آدم را خرد می کرد. از سوی دیگر هم چون به تازگی واکسن های مطب اطمینان ندارم، فکر کنم بهترین گزینه باقیمانده انیستیتو*پاستور است. انشاله این واکسن شش ماهگی هم به خیر بگذرد تا یک مدتی از شر تن لرزه های واکسیناسیون راحت شویم. هر چند، می دانم برای سلامتش ضروری است اما هر بار که برای واکسیناسیون می بریمش، حس بی رحم بودن بهم دست می دهد و تا چند روز ناراحتم و عذاب وجدان دارم.

 

7- پسر عموی بهنام که در کانادا پزشک خانواده است، یک بار گفته بود هر زایمان به مثابه کشیدن یک آجر از زیر یک بنا، به بدن زن لطمه زده و تعادل آن را بهم می زند. برای من که اینطور بوده، اصلا رمق ندارم. منی که نمی دانستم عرق چیست، الان به کوچکترین فعالیتی خیس عرق می شوم و کم می آورم. دیروز فقط یکی از کتابخانه هایمان را تمیز کردم و شیرم خشک شد!

از نظر روحی هم خیلی حساس و آسیب پذیر شده ام. بابا، چه می کند این هورمون!

 

8- سوشیانس درمسابقه بامزه ترین عکس بچه های زیر یک سال دوازدهم شد. من که راضی ام! چون از یک بچه چهار ماهه انتظار شیرین کاری بیشتر از این نمی رود. دست گل پروین جون و بابا کریم درد نکند. خیلی ایده قشنگی بود.

 

9-هیچ وقت به اندازه امسال از آمدن عید خوشحال نبوده ام. هوا دارد گرم می شود، می توانیم کم کم سوشیانس را در کالسکه بگذاریم و بیرون برویم. پوسیدیم از خانه نشینی!

یکی از اقوام مادرم می گفت شیرینی بچه پس است! منظورش این بود که بچه باید کمی بزرگ شود تا شیرینیش آشکار شود. الان که سوشیانس پنج ماهش به سلامتی دارد تمام می شود و وارد ششمین ماه زندگی خود می شود، خیلی نمکی و بامزه شده و شوخ طبعی دلچسبی از خود بروز می دهد. محبتش را هم بهتر نشان می دهد. دستهایش را دور گردنم حلقه می کند و گونه هایم را به هوای بوس تف تفی می کند. وقتی بیدار می شود و بالای سر تختش می روم، حالتی شبیه پرواز می گیرد. آخ، که دلم سر می رود!

شبها خیلی از اوقات از شدت نگرانی درباره اش کابوس می بینم و وقتی از شدت وحشت از خواب می پرم و نگاهم به صورت ماهش می افتد، نفس راحتی می کشم.

خانه تکانی تمام شد و سه تایی به استقبال سال نو می رویم. عاشق حال و هوای این روزهام. شادم از شادی و تحرک مردم. شادم از بوی عید. شادم از این سیالیت سبز شناور در فضا. چقدر سپری شدن روزهای سخت نوزادداری خوب است. حالش را می بریم!

 

10- به سوشیانس و دوستانش: نی نی بیت، مارتیا، دختر کوچولوی نازی، کورش، ایلیا، شرمینه، غزل، نازگل، نی نی گل آینده ری را، هومن، سام عزیزم، دینا، یزدان، النا، ساتیار، آدرینا، ارشیا، هلن، تارا، نی نی گل آینده توت فرنگی، نی نی گل تو راهی مهسا، امیر علی و نیکا، کیاراد، شایگان، آرتین، رومینا، نی نی گل آینده سایه، سارا، نی نی گل آینده تمشکی، نی نی گل تو راهی سمانه، آوا و ایلیا (امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم):

 

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین.

 

پ.ن: سعی می کنم ازبین عکسهایی که عید می گیریم، یک عکس سه تاییمان را برایتان بگذارم.

 

 

عیدتان مبارک و دلتان سبز و تنتان گرم!

 



 
مسابقه بامزه ترین عکس بچه های زیر یک سال
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

عکس با عرض پوزش حذف شد.

دوستان عزیز سوشیانس،

این عکس را برای شرکت در مسابقه ای که در اینجا برگزار می شود، انتخاب کردم. 

برای رای گیری باید اینجا تشریف ببرید:

کد سوشیانس: ۴٣

http://www.questionpro.com/akira/TakeSurvey?id=1164341



 
مادری 11
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

قدیم ترها، وقتی کسی به من می گفت که بچه 5-4 ماهه دارد به نظرم بچه اش بزرگ می آمد. مثل بچگی ها که فکر می کردم هجده سالگی اوج بزرگسالی و سی سالگی پایان جوانی است ولی الان که سوشیانس چهار ماه و نیمه شده است می بینم که هنوز چقدر کوچک است و چه راه درازی پیش رو دارم. مشکل اصلی این است که آدم نه ماه بارداری را با مشقت پشت سر می گذارد و تازه روز زایمان کنتور صفر می شود و دوباره روز از نو روزی از نو، بچه یک روزه حساب می شود نه نه ماهه!

انشتین معتقد بود که زمان مفهومی نسبی است و مثالش هم این بود که اگر یک دقیقه دستتان را روی اجاق روشنی نگه دارید انگار یک ساعت گذشته و اگر یک ساعت کنار دختر خوشگلی بنشینید انگار یک دقیقه گذشته است!

در مورد دیگران نمی دانم ولی برای من این چهار ماه و نیم واقعا به اندازه چهار سال و نیم گذشته است. خیلی تعجب می کنم وقتی یادم می آید که همکارانم به من می گفتند تا چشم روی هم بگذاری، شش ماه مرخصیت تمام می شود!

وقتی فکرش را می کنم به این نتیجه می رسم که دلیل عمده خستگی من این است که عموما من به دیگران بی اعتمادم و وسواس دارم که حتما خودم همه کارهای خودم را انجام دهم. اینکه در طی این مدت حتی یک ثانیه هم بچه ام را از خودم دور نکرده ام و پیش مادربزرگ یا کس دیگری نگذاشته امش و حتی وقتهایی هم که منزل پدرم مهمان بوده ایم، همه کارهایش را خودم انجام داده ام، خودش منشا اصلی خستگی است. تمام مفاصلم از بلند کردن ها و بغل کردنهای مکرر و طولانی سوشیانس از درد دارد می ترکد و تق و توق صدا می کند ولی نمی توانم سوشیانس را نه به خاطر ترس از آلودگی با خودم پیش ارتوپد ببرم و نه دلم می آید که چند ساعتی از خودم دورش کنم و جایی بگذارمش. ایضا آرایشگاه و خرید و... ( در حال حاضر، قیافه و تیپم را یک چیزی بین میرزا کوچک خان جنگلی و اصحاب کهف تصور کنیدنیشخند)!!

سردی هوا هم مزید برعلت است. نمی توانم به جز داخل ماشین جایی ببرمش. زندگیم شده مدام در این چهار دیواری 72 متری چرخیدن و چرخیدن. خدا رحم کرده است که مطالعه و فیلم و اینترنت گردی هنوز تا حدی برقرار است وگرنه پاک می زد به سرم. گرچه آنهم با سیصد بار گریه سوشیانس وسطش و پاره شدن رشته فکر و حس آدم انجام می شود. وقتی وسط یک فیلم رمانتیک اشک در چشمانت حلقه زده یا وسط مثلا سریال لاست از شدت هیجان به مبل میخکوب شده ای و یا داری وسط اپرای شناور جان بارت به این فکر می کنی که زندگی و ما فیها ارزش نسبی دارد یا مطلق و ناگهان مجبوری بروی بچه را که پی پی کرده، دترژنت بزنی و بشویی و عوض کنی و لوسیون بزنی و لباس بپوشانی و بعد هم به زور دو تا می می و شیر خشک سعی کنی معده و روده اش را که خالی خالی شده دوباره پر کنی تا سیر شود، خوب معلوم است که به فنا می روی!      

کاش آنقدر زندگی را سخت نمی گرفتم. کاش این حس کمال گرایی تا این حد در وجودم زبانه نمی کشید. کاش می توانستم توانایی های دیگران را باور کنم و از آنها کمک بخواهم. کاش هنوز مثل دو ساله های مغرور لجباز استقلال طلب دایم برای انجام هر کاری نمی گفتم خودم... خودم... خودم!

کاش من هم می توانستم بگویم مادرم بهتر از خودم بچه ام را نگاه می دارد و می سپردمش دستش و می رفتم ددر. (بیچاره برایش آرزو شده که سوشیانس را یک بار هم که شده نگه دارد)

کاش سوشیانس هوای تازه من نبود تا اگر لحظه ای از من دور باشد احساس خفگی کنم. ( به خدای احد و واحد واقعا احساس خفگی و کمبود اکسیژن می کنم)

می دانید،

من اصلا دیگر به یاد نمی آورم که آن سی و دو سالی که سوشیانس نبود چه کار می کردم.

یادم نیست وقتی مادر نبودم چه بودم.

اصلا وجود داشتم؟