Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
اینم عکس چهار ماهگی سوشیانس!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  

یا رب آن نو گل خندان که سپردی به منش...



 
مادری 10
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱  

1- فکر نمی کنم هیچ تغییری مثل بچه دار شدن بتواند تا این حد روی استایل زندگی، دیدگاهها و احساسات و افکار آدم تاثیرگزار باشد. بیست و نهم بهمن پارسال وقتی بیبی چک آن دو خط جادویی را آشکار کرد، پای در راهی نهادم که مرا صد و هشتاد درجه از آنچه که بودم، تغییر داد. از یک سو، دنیای کوچکم که خودخواهانه عمدتا به خودم محدود می شد، بزرگ و وسیع شد. کسی آمد که از خودم برایم عزیزتر بود. یادم هست در فیلم طوطیا، پدر (فریبرز عرب نیا) سعی می کرد با زبان ساده عشق را برای دختر کوچکش تفسیر کند. می گفت عشق تو را از خودم بیشتر دوست داشتن است. و به نظرم چه درست می گفت. ( به تفسیر دکتر شریعتی کاری ندارم که معتقد است دوست داشتن از عشق برتر است و...). به قول روباهه در داستان شازده کوچولو اهلی شده ام. اهلی یک موجود کوچک که با 52 سانت قد و سه و نیم کیلو وزن روزی از روزهای پاییز به زندگی من قدم گذاشت. و از لحظه ای که دیدمش، دیگر آن آزیتایی نبودم که ساعتی قبل با پای خود به اتاق عمل قدم گذاشت. انگار در عالم بیهوشی، عوض شده بودم و آدمی دیگر به جای من چشمهایش را در ریکاوری گشود.
از سوی دیگر، دنیایم سخت کوچک شده است و این پارادوکس شیرین زندگی من است. وسعت زندگی من تا مرزهای تن این بچه شصت و چند سانتی گسترده است. رفاه صاحب آن دستها و پاهای کوچک شادی بزرگ زندگی من است.
همه آنچه از زندگی می خواهم این است که خداوند بزرگ  این یک نفر و نصفی مردی را که در خانه دارم، برای همیشه به من ببخشد. شوهرم و پسرم همه آن چیزی هستند که سهم خود از زندگی می دانم.
شبها که دوتایی شام می پزیم و باهم فیلم می بینیم و در همان حال، به نوبت سوشیانس را نگاه می داریم تا آرام بماند، با خودم فکر می کنم مگرخوشبختی چیست. اگر آدم خانواده ای داشته باشد که همه در آن همدیگر را دوست داشته باشند، به نظرم زندگی دین خود را به آدم ادا کرده است.


2- با خودم فکر می کنم که بزرگترین چیزی که می توانم به سوشیانس یاد دهم، درست اندیشیدن و درست زندگی کردن است. باید به او یاد دهم که شرط موفقیت این است که هدفهایش را درست و در زمان خود برگزیند و فقط سعی کند در حال زندگی کند و وظیفه ای را که آن برهه از زندگی پیش پایش می گذارد، درست انجام دهد. درستی و راستی را همواره پیشه خود کند و هرگز بدخواه دیگران نباشد. 


3- جمله " بچه بادام است، نوه مغز بادام" شاخ مرا در می آورد. به نظر من، هیچ کس نمی تواند آن احساسی را که بچه ای که از بطن خود آدم آن هم اولین بار بیرون آمده، به آدم می بخشد، ببخشد. بین آدم و نوه اش، فاصله ای هر چند اندک وجود دارد ولی بچه امتداد وجود آدم است بدون فاصله.


4- پدر بزرگ پدریم همیشه به پدرم می گفته که آدمها چشم ندارند که هیچ کسی را برتر از خودشان ببینند مگر بچه شان را.


5- روز مادر، مرا بیشتر یاد خودم می اندازد که مادر سوشیانسم نه مادرم که من بچه اش هستم! ایضا تمام آنچه در وصف مادران گفته می شود. هر وقت ذکری از مادران می شود، بیشتر یاد خودم می افتم تا مادرم. این حالت حتی سالها قبل از آمدن سوشیانس نیز وجود داشت. مادربزرگ پدریم عروسک بازی مرا می دید و می گفت: این بچه بیشتر مادر است تا دختر.
زنانگی را بیشتر از دخترانگی و مادرانگی را بیشتر از زنانگی دوست دارم. به قول نارنج از بچگی دلم می خواست بدوم تا زودتر به بچه هایم برسم.


6- هر چند، وقتی به عقب و راهی را که آمده ام، نگاه می کنم، از ذکر بچه دوم لرزه بر تمام اندامهایم می نشیند ولی وقتی فکر می کنم که سوشیانسم در این دنیای بزرگ تنها خواهد ماند، مصمم می شوم (البته نه الان) برایش خواهر یا برادری بیاورم. بهنام بیچاره اینقدر از این موضوع وحشت دارد که می پرسد: به نظر تو مگه نمیشه با بچه های مهدشون بازی کنه و تنها نباشه؟
و من می گم: زندگی همش تو مهد و مدرسه خلاصه نمیشه. هیچ دوست و همکلاسیی جای خواهر یا برادر تنی آدمو نمی گیره. حتی اگه همه بچگیشونو با هم دعوا کرده باشن یا یکیشون اونور دنیا باشه اما باز احساس داشتنش دل آدمو گرم می کنه.
ولی از آن سو، با وسواسهای من، بچه دوم یعنی تبدیل مجدد منزلمان از دو خوابه به سه خوابه. تکرار تمام کارهایی که برای سوشیانس کرده ایم و صد البنه نه ماه بارداری احتمالا این بار با سی و شش کیلو اضافه وزن، زایمان و شکم گوش تا گوش پاره و از همه سخت تر یک سال شیردهی. واااااااااااااااااااااااای.
به قول اسکارلت اوهارا: فردا در موردش فکر می کنم.


7- و حالا این شما و این سوشیانس:  به سلامتی پسمل قند عسلم در نود و نهمین روز زندگیش دو حرکت جانانه کرد. اول اینکه قبلا که توی پلی متش می گذاشتمش، فقط به عروسکها آنهم سمت راست نگاه می کرد. روز نهم بهمن، دیدم که نه تنها خودش را آرام آرام به پهلو کشانده و منتهی الیه سمت راست پلی مت آمده بلکه به عروسکهایش هم دست می زند و آنها را با دست می گیرد. حرکت دوم اینکه، برای تقویت عضلات سرشانه و گردنش به روی شکم روی تخت خودمان خوابانده بودمش و در همان امتداد روبه رویش خودم هم دمر دراز کشیده بودم و صدایش می کردم تا سرش را بلند کند و به من نگاه کند. سرش را که از تنبلی بلند نکرد اما با حرکت پاهایش پانزده سانت به سمت جلو به طرف من خزید. دستش که به دستم رسید، شروع کرد به غر زدن که زود باش بلندم کن. من مانده ام که این بیبی ما فعالیت ماه هشتم-نهم را زودتر از مال ماه خودش انجام می دهد!
البته، الان دیگر می تواند سرش را بالا نگه دارد.
دستهایش را به هم می پیچاند و با هم در دهانش می کند، آنقدر که می خواهد بالا بیاورد و به سرفه می افتد. می تواند با دستهایش بازی کند.
بلند بلند قهقهه می زند و ذوق می کند.
وقتی مادرم تلفنی باهاش صحبت می کند و قربون و صدقه اش می رود، لبخند می زند و چشمهایش را دور اتاق می چرخاند. فکرمی کند مادرم جایی همان نزدیکی ها ایستاده است و با او صحبت می کند.
پاهایش قویتر از دستهایش هستند: تا بغلش می کنیم، روی پاهایش می ایستد و وزنش را تحمل می کند. در حالت دمر هم پاهایش را زیاد تکان می دهد و کمی به جلو می خزد. فکر کنم انشاله زود راه بیفتد.
هفته گذشته، ماشین قرمزش را روی میز جلویش حرکت می دادم. از دیدن اسباب بازی متحرک ترسید و خیلی گریه کرد!
ایضا اگر کسی بشکن بزند یا با دهانش صدای بوسیدن درآورد، می ترسد.


8- هفته دیگر نوبت واکسن چهارماهگیست. خدایا، من بالاخره از غصه تزریقات به این بچه می میرم.


9- این اولین ولنتاین سه نفره است. ولنتاین پیش، رفته بودیم رستوران لبنانی اژدهای طلایی سر پارک وی. یادم هست که با هیجان و ترس از بهنام می پرسیدم: به نظر تو من باردارم؟!


8- آقا، من مرده آن لحظه ای هستم که وسط ماساژ از شدت کیفوری با چشمهای یک وری و به قول مولوی کلابیسه خودش را ریلکس می کند و مثل آب پاش های وسط چمنهای پارک دایره ای به شعاع سی سانت رسم می کند!نیشخند

 



 
مادری 9
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸  

1- فرخنده باد تقارن میمون جشن سده ایران باستان و جشن صده پسرم. دهم بهمن صد روزگی سوشیانس ناز و نازنین است. سه رقمی شدن روزهای عمرت مبارک. الهی سالهای عمرت سه رقمی شود. هورا


2- یک شب توی ماشین بهنام به من گفت "آدم باید قدر سرمایه هاشو تو زندگی بدونه. همین خانواده سه نفره مونو می گم. تو سرمایه اصلی زندگی منی."
هیچ وقت به اندازه آن شب برفی سرد، سه نفره بودنمان این قدر صمیمی و نزدیک بهم نچسبیده بود. خداوند همه خانواده ها را حفظ کند. خانواده سه نفره کوچک ما را هم در پناه دستهای بزرگش جای دهد. بغل


3- به نظر شما چطور آدم می تواند دایم به زنش بگوید تو خوشگلی ولی از اینکه بگویند بچه شبیه مادرش است خوشش نیاید؟ تازه خوب است که همه به من و بهنام می گویند چقدر بهم شبیهید.
پسر جان، همین که شکم مرا گوش تا گوش بریده اند ولی شناسنامه اش را به فامیلی تو زده اند، همین که من یک چمدان هجده کیلویی را با داشتن دو شغل و هزار مشغله چند ماه حمل کرده ام ولی شما شسته و رفته پدر شده ای، همین که همچنان دو شغلت را حفظ کرده ای اما من در آستانه بیکاری و لبه خانه نشینی ایستاده ام، همین که قد و هیکل و فرم پاها و مقداری از چشمهایش به تو رفته، همین که حساسیت و مهربانی و ناشکیبایی و هوش موسقیاییش به تو رفته بس نیست؟ می خواهی این چهار قلم شباهت باقیمانده را هم از من بگیری؟! نیشخند
می خندد و می گوید: تو خل عظمی ایی! بعد اززایما ن خیلی حساس شده ای!
مثل مادرم که می گوید این حساسیت و خساستت که بچه را دست من نمی دهی، از افسردگی بعد از زایمان است. تو دپرس شده ای!متفکر
خدا را شکر که همه راهها در نهایت به هورمونهای من ختم می شود. به قول عسل بانو خدایا شکرت به خاطر این همه لطافت!خنده


4- آقا، چه انرژیی می برد این شیردهی!!!! در تکست بوک های پزشکی که میزانش هزار کیلو کالری در روز است. منی که همیشه در تیر و مرداد هم خشک بودم، عرقی می ریزم، عرق ریختنی!
با هجده کیلو اضافه وزن، روز آخر بارداری قد اتوبوس شده بودم. الان شده ام نیسان وانت!! ماتیز پیشکش، کو که حداقل پراید شوم؟! نیشخند
هر چند، مثل فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" که امسال از فیلمهای مطرح گلدن گلوب بود، می ترسم درپایان شیردهی به سایز نوزادی درآیم!


5- سوشیانس فقط سرش را به سمت راست می چرخاند. هر کاری هم می کردیم بازهم به سمت راست می گشت تا حدی که پشت سرش کمی دچارعدم تقارن شده بود.
مدتیست وقتی که خوابش سنگین می شود، سرش را به سمت چپ برمی گردانم. الان خیلی بهتر شده است. نمی خواهم از بالش در یک طرف سرش استفاده کنم، اذیتش کنم و چون بزرگترم به او زور بگویم. با دکترش مشورت کردیم گفت بعضی از بچه ها چون تنفسشان از یک سو راحت تر است مدام به آن سو می گردند. بابت آسیمتری هم نگران نباشید. چون مغز به صورت کروی رشد می کند، خودش جمجمه را گرد و یک دست می کند.


6- یک ماه و نیم است که لثه هایش درد می کند و می خارد. دستش را تا مچ توی دهانش می کند و ملچ و ملوچی به راه می اندازد که نگو. شبها بی قرار است و گریه می کند. دلم می سوزد. نه به سن غذا خوردن رسیده که یک خوراکی سفت مثل سیب یا هویج بدهم گاز بزند و نه هنوز می تواند چیزی را دراز مدت در دست نگاه دارد که حداقل اسباب بازی های دندانی (دندانگیر) به او بدهم. دکترش می گفت که دندانهایش دارند در طول لثه رشد می کنند و لب لثه متوقف می شوند. بعد از آن، چون پسر است بستگی دارد که مادرش زود دندان درآورده باشد یا نه. او هم حدودا همان زمان در می آورد.
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را که مادرم می گوید که من نه ماهگی دندان درآورده ام!!! یعنی تا شش ماه دیگر، طفلکی او باید درد بکشد و ما دردسر؟گریه


7- دو- سه بار شده که به طور اتفاقی به سوالات من پاسخ درست داده است.
اپیزود اول:
مامی: سوشیانس من، جیش کردی؟
سوشیانس: نه!
مامی بعد از بررسی: اه، راست گفتی عزیزم!!!!!!!!!!تعجب
اپیزود دوم:
(بعد از ماساژ برای اولین بار که هنوز بدنش به این تجربه جدید عادت نکرده بود)
مامی: سوشیانس جونم از ماساژ خوشت اومد؟
سوشیانس: نه!
یک بار هم اتفاق بامزه ای افتاد. من گاهی اوقات او را "خوشگله، خیلی خیلی خوشگله" صدا می کنم. او هم به طور خاصی لبهایش را باز می کند و ذوق می کند.
یک بار بعد از آرایش کردن از او پرسیدم: سوشیانس، خوشگل شدم؟
به همان شکل ذوق کرد. معلوم می شود کلمه خوشگله را فقط برای خودش و در انحصار خودش می داند. ما هم که زشتیم!


8- ما را که میبیند، خیلی می خندد و ذوق می کند. صدایش که می کنیم، با هیجان دست و پا تکان می دهد و می خندد. دلی می برد آن لثه های صورتی بی دندان!ماچ
با بهنام بیشتر حرف می زند. بهنام مدام سربه سرش می گذارد: پسری، گل پسری، گل پسره پسری، قند عسله پسری. پس تو کی حرف می زنی؟ بابا یه چیزی بگو! سیبیلات هم که دراومد (پشت لبش سبزشده!!!!!!!!) پس چرا چیزی نمی گی؟ نمی دانید با چه تلاشی سعی می کند با پدرش حرف بزند. با هیجان مدام می گوید: گ (با فتحه)، اینگه، آغون، ایییییییییی وووووووووووه، آله و... و بسیاری هجاهای دیگر که برای ما قابل تقلید نیست.
بسیار به محیط اطراف خود توجه می کند. بیرون که می رویم، با دقت همه چیز را با نگاه می کاود و آمارشان را در می آورد.
یاد گرفته که اشیا را به دهان ببرد.
هنوز غلت نمی زند. غلت زدن چه طوریست؟ خودش غلت می زند یا ما باید بغلتانیمش؟!


9- هر شب چهار اپیزود از سریال لاست را با اعمال شاقه و سی و سه بار پاوز زدن می بینیم. تا روشن می کنیم داد و بیداد راه می اندازد و غر می زند. به محض اینکه خاموش می کنیم و قربون و صدقه اش می رویم، می خندد و حال می کند. در یک کلام می گوید فقط به من توجه کنید!از خود راضی


10- از کلاه  و پیش بند متنفر است. جنجالی به پا می کند که نگو. مگر با این کلک که وقت کلاه سر کردن و پیش بند بستن مدام بهش بگویم: وای سوشیانس جونم، چقدر خوشگل شدی!مژه


11- مادرشوهر و برادرشوهرم را برای شام به رستوران دعوت کرده بودیم. توی آسانسور به قیافه های من و بهنام نگاه می کرد و لب ور می چید. غریبی می کرد. ما را با ظاهر پلوخوری نمی شناخت!


12- دکترش گفت: استفاده از عطر و ادکلن، سوزاندن اسپند و سرخ کردن غذا می تواند باعث حساسیت در ریه بچه شود کما اینکه مورد آخرش کمی در سوشیانس ایجاد آلرژی کرده بود. شما هم مراقب باشید.


13- اینهمه خودم را کشتم که سرما نخورد، بالاخره بهنام سرما خورد، به سوشیانس هم سرایت کرد. الان، خدا را شکر، رو به بهبودیست. حالا من گرفته ام! گریه


14- دوستان عزیزم، نمی دانید چه ذوقی می کنم وقتی عکس بچه های گلتان را می بینم که هر بار تغییر کرده اند و بزرگتر شده اند. چقدر دووووووووووووووستشان دارم. خدایا حافظ همه بچه ها باش.قلب


15- آقا، پوشک فقط مارک پمپرز، لوازم بهداشتی ( شامپو و شامپو بدن و ...) فقط مادر کر!


16- از نظر من، مهمترین کارکرد بچه داری در تکامل روحی والدین به دو مولفه اصلی تقسیم می شود: افزایش صبر و شکیبایی، تلطیف روح.


17- در نهایت هم به قول جمله آخر کتاب کافه پیانو: من، می میرم برای این بچه!بغل



 
سه ماهگی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  

سوشیانس، مستور در پرده های سابق اتاقش

خدایا، کودک پاکم را همواره در حریر لطف و حمایت خود مستور دار.