Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
سال نو مبارک
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

سه تایی، من و بهنام و نفس گل برای نخستین بار از روی سال کهنه می پریم و سال نو را با سلامتی و شادی فتح می کنیم.

من آرزوی رشد و سلامتی تو را در کارتی می نویسم و در صندوق "برای خدا تا انجام دهد" می اندازم تا خداوند منان به آن ترتیب اثر دهد.

از خدا ممنونم  که نتیجه سونوگرافی دوم خوب و طبیعی بود و از او می خواهم که به من و بهنام هم سلامتی، طول عمر و توانایی دهد تا تو را بزرگ کنیم و به ثمر برسانیم.

از حضرت علی و حضرت فاطمه هم که طی چند خواب تو را مهربانانه زیر چتر حمایت خود قرار داده اند، سپاسگزارم و خاضعانه دستشان را می بوسم.

خدایا من قدر هدیه تو را می دانم و در برابرت سجده شکر می گذارم.

آرزو می کنم در سال جدید خدا به تمام مامانهای منتظر نی نی هایشان را برساند.

سال نو مبارک. 



 
خوابهایی که تا به حال درباره تو دیده ام
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

۱-  چندی قبل از پیدایشت، خواب دیدم که در مجلسی به مناسبت بزرگداشت حضرت علی شرکت کرده ام. (جالب اینکه من در بیداری تا کنون به جز یک بار در هیچ مجلس مذهبی ای شرکت نکرده ام و اصولا بیشتر آدم معنوی هستم تا مذهبی). مراسم در حسینیه بزرگی برگزار می شود. درون حسینیه زنان پیر و فرتوتی چادر به سر و درب و داغان کنار هم نشسته اند. من بینشان می نشینم و آنان با قیافه هایی اکثرا کریه و کج و کوله مرا ورانداز می کنند و پچ پچ می کنند. من خیلی معذبم. ناگهان خانم لاغر اندام جوانی با لباس حریر مشکی و چادر مشکی جلوی جمعیت می آید و با عتاب به من می گوید: بین این یائسه ها چه می کنی؟ پاشو. جای تو اینجا نیست  و دست مرا می گیرد و از بین جمعیت بیرون می کشد و می برد کنار ستونی می نشاند. من می گویم: ببخشید شما کی هستید؟ می گوید: من همسر صاحب این مجلسم. شوهرم هم در قسمت مردانه حضور دارد. بیا این بچه ات. می بینم کنار من یکی از خادمین مجلس که زنی تکیده و رنجور است، کودکی سفید و تپل را بغل کرده است. من کمی شوکه ام که از خواب می پرم.

۲-  دوبار جداگانه خواب دیدم که نوزادی را در لباس سرتاسری زمستانی (یک بار آبی، یک بار نارنجی) بغلم می دهند که بیا این کودک توست. من کودک را بغل می گیرم ولی بچه آنقدر سنگین است که مفصل آرنجم دارد از جا در می رود.

۳-  توی مسجدی کنار نوزادی چند روزه دراز کشیده ام و شکم درد شدیدی دارم. بهنام بالای سر ما ایستاده است. به بهنام می گویم من نگران سلامتی این بچه هستم. ناگهان دو مرد جوان از خادمین مجلس سر می رسند. یکی شمشیر بلندی را در دست دارد. شمشیر در نیامش هست. کودک را بلند می کند، شمشیر را همان طور با نیام روی فرش می خواباند و کودک را روی آن می گذارد و به من می گوید: این شمشیر را حضرت علی برایت فرستاده، ذوالفقار است و این پارچه را هم برایتان فرستاده و پارچه را که تنظیفی سفید و خنک و انگار مرطوب است، روی هردو ما می کشد. به ناگهان درد فرو می نشیند و سبک و آرام می شوم. کودکم نیز که آرام بوده، شروع به لبخند زدن می کند.   



 
ملوچککم
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱  

یک نفر می آد که من منتظر دیدنشم

یک نفر می آد که من تشنه بوئیدنشم

دیشب پس از نزدیک به سه ساعت انتظار به داخل اتاق سونوگرافی رفتیم. من به روح مکان معتقدم و کلا آدم حسی و شهودیی هستم. حس من این سونوگرافی را تائید نمی کرد ولی حسن شهرتش کار خودش را کرد. دکتر سونوگرافیست مانیتور را سمت من نچرخاند. من فقط صورتش را می دیدم که در نور سرد مانیتور منقبض و مردد با چشمهایی گرد تو را می جست. استرس داشتم. معذب بودم. مرد بیگانه ای منفی باف و تلخ با پروب سردش زیر دل مرا می کاوید و صورتش از سنگ بود. لعنتی.

همه چیز درست و نرمال بود. اما او با تردید و بدبینی اعصاب ما را بهم ریخت. نه تبریکی، نه لبخندی. تو قشنگ و سالم توی ساک حاملگی جا خوش کرده بودی و رحم من خوشحال بود. توی عکس های سونوگرافی رحمم به شکل نیم رخ صورت یک بچه آهوست که ساک حاملگی مثل چشم آن و نی نی مثل مردمک آن به نظر می رسد. من خیالاتی نیستم. بهنام هم با خنده تائیدش کرد.

سونوگرافیست معتقد است تو از سن LMP، دو هفته کوچکتری ولی اندازه سری- دمی تو حتی به دو هفته کوچکتر هم نمی خورد. به خاطر اطلاعات ضد و نقیض اش، تصمیم دارم یک مدت بعد سونوگرافی را تجدید کنم. مهم این است که تو در ساک حاملگی جا خوش کرده ای، ساک در درون رحم است و قلب ناز کوچکت تشکیل شده است. بهنام می گفت یک چیز چند میلیمتری درون مانیتور تپش داشت. ضربان قلبت 145 است، نفسم. صدای قلبت قشنگترین موسیقی ای بود که تا به حال شنیده بودم. شبیه یورتمه بود.

از سونوگرافی آمدیم بیرون. توی ماشین، برای اولین بارعکسهایت را نگاه کردم و حجم کوچک ملوست را دیدم. بی توجه به چشمهایی که ممکن بود نگاهم کنند، سر روی عکسها گذاشتم و بی صدا های های گریستم. اشک هایم بی وقفه می چکید.

نازک شده ام، شفاف مثل حباب. فکر می کنم، به تلنگری از هم می پاشم. به این مجموعه ای که هستم فکر می کنم و دلم سر می رود. به خوشبختی لرزان و شکننده ام فکر می کنم و هاله ای الهی که ما را توامان در برگرفته است. چیزی مثل شعله شمعی لرزان در درون من جان گرفته است. یک زیبایی مینیاتوری، یک هستی کامل جایی عمق وجودم به بار نشسته است و من خود را مثل یک درخت سبز می بینم. چقدر زنانه شده ام. چقدر مظلوم. چقدر ساده. به ژرفای ذات خودم نزدیک شده ام. تو از وجود من با خبری؟ تو مرا می شناسی؟ با جوانه های کوچک دستهایت دیواره های درونم را لمس می کنی؟ مرا ناز می کنی؟  

 ملوچککم = به زبان کردی یعنی گنجشکک من



 
Mother & Child
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤  



 
گل سرخ کوچولوی من
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳  

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
...
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید.
...
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربه یائسه
ای پنجره های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم
اکنون
گل سرخی دارد می روید.
گل سرخ
سرخ
مثل یک پرچم در رستاخیز
...
آه من آبستن هستم ، آبستن ، آبستن

فروغ فرخزاد – تولدی دیگر



 
نفسم... نفس گلم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤  

سلام عسلی من،از پست پیش تا به حال اتفاقات زیادی افتاد. دکتر خوبی پیدا کردم. سخت بود چون نه هنوز به والدینم گفته ام و نه تا به حال گذارم به دکتر زنان افتاده است. با هزار ژانگولربازی تا پیدایش کردم. چهارشنبه با بهنام رفتیم دکتر. خیلی اضطراب داشتم. توی مطب پر بود از خانمهای بارداری که چند سال از من بزرگتر بودند. رفتیم تو. خانم جدی و خونسردی است. از خونسردیش خیلی خوشم می آید. به بارداری به چشم بیماری نگاه نمی کند. برایش همه چیز سهل و ممتنع و طبیعیست. کمی سرد است. باید کاری کنم تا یک رابطه احساسی خوب بینمان به وجود آید تا تحمل بیمارستان و زایمان برایم راحت تر شود. چند تا سوال پرسید و آزمایش و سونو داد.

عزیز دلم،من سی و یک ساله هنوز از آمپول می ترسم. از دکتر و بیمارستان وحشت دارم. من به خاطر تو شجاع می شوم. به خاطر سلامتی تو هرکاری می کنم. امروز با هزار ترس و لرز رفتم آزمایشاتم را دادم. وقت سونوگرافی اولم 20 اسفند است که باید جواب هردو را 26 اسفند برایش ببرم. تا آن وقت تو بالغ بر ده هفته داری. خوب رشد کن. به خاطر دل کوچک عاشق من خوب و زود بزرگ شو. به بهنام گفتم من به این فرضیه که روح در چهارماهگی در تن جنین حلول می کند، معتقد نیستم. او روح دارد و صدای مرا می شنود. من هم می پرستمش و او این موضوع را حس می کند و به همین دلیل است که این قدر آرام و بی اذیت در کنج دلم لانه کرده است و هیچ حالت جسمی یا روحی بدی به من دست نداده است. جوجوی من، من منتظرت هستم. تو را من چشم در راهم. هر روز، با عشق موتزارت گوش می کنم و با چشمهای بسته خلقت زیبای مینیاتوریت را با دیدی میکروسکوپیک دنبال می کنم. آن رشته های عصبی، آن سلولها که با آن دقت و هوشمندی طبیعی تکثیر می شوند و تند و تند بهم می پیوندند. آن بافتهای شیشه ای و شفافی که تشکیل می شوند و اندامهای خارق العاده ظریفت را می سازند. از سایتهای مختلف، رشد هفته به هفته ات را دنبال می کنم و با عشقی سرشار به عکسی که تو را در آن سن نشان می دهد، خیره می شوم. خدایا بزرگ و بلندمرتبه ای و تنها خدایی تو را سزاست.

پ.ن.1: کتاب بارداری به زبان آدمی زاد را از انتشارات کاروان خریدیم. این اولین خرید اختصاصی توست.

پ.ن.2: این ترانه مرا یاد تو می اندازد: "من اگه نباشم/ کی واسه همیشه/ تورو می پرسته/ کی برات می میره/ کی نمی شه خسته/ کی تو رو می ذاره/ روی دوتا چشماش/ کی اگه نباشی/ می گیره نفسهاش.