Daisypath Happy Birthday tickers
دلبند
 
 
 
به پایان آمد این دفتر...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٩  

بیست و نهم بهمن هشتاد و شش، روزی که نسبت به موجودیت پسرکم آگاه شدم، این وبلاگ هم به وجود آمد. از آن روز تا به حال، از طریق این وبلاگ دوستان بی نظیری پیدا کردم که هرکدام برای من یک دنیا ارزش دارند. دوستانی که از لحظه لحظه ی بودن شان بهره ها برده ام.
دلم می خواهد باز بنویسم. بنویسم که حالا در آستانه ی شش سالگی موجودیت وبلاگ، به لطف خدا سوشیانس آن قدر بزرگ شده که اولین دندان شیری اش هم بیفتد و قیافه ی کلاس اولی ها را پیدا کند. دیگر حتی چند کلمه ی آپشزخونه(آشپزخانه)، فیمل(فیلم)، دگوگ گو(دروغگو)، تبزیون(تلویزیون)، کنتل(کنترل)، شیرکاکو(شیرکاکائو) وتاریکا و روشنا(شب و روز)  را که باقیمانده ی زبان بچگانه اش بود، درست ادا می کند و سعی می کند به تقلید از بزرگترها گاه و بیگاه استدلالات پیچیده ای کند که آدم را به شگفتی وا می دارد. کلاس هایش را همانند قبل می رود و سایر اوقات را مثل همیشه آتش می سوزاند و شیطنت های بچگانه می کند.
اما کمتر وقت می کنم. کمی هم راستش تنبلی می کنم و این رخوت به خاطر این است که میل به نوشتن دارد از طریق دیگری و در جای دیگری سیراب می شود.
به هر حال، میل به کمال گرایی در سایه رفتن این وبلاگ و خاک خوردنش را در فواصل طولانی زمانی برنمی تابد. غصه دارم می کند. اگر نتوانم کاری را تا حد امکانم درست و کامل انجام دهم، ترجیح می دهم از آن به کل دست بکشم.
رسم ادب نبود که بی خداحافظی در این خانه ی کوچک را پشت سر خودم ببندم و به راه خود ادامه دهم. بی اقرار به این که چقدر دوستی تک تک تان برایم ارزشمند بوده و هست و سپاسگزاری و قدردانی بابت بودنتان، دلگرمی ها و تشویق هایتان و انتقادات و پندهایتان. این که در پرورش سوشیانس و رشد خودم هم به عنوان یک مادر و هم فراتر از آن به عنوان یک انسان، چقدر به من کمک کرده اید و ارائه ی تمام مطالبی که در وبلاگ آورده ام، تنها ادای دین ناچیزی به دریای اطلاعات و تجربیات مهرآمیز شماست.
برای تک تک تان از خداوند بزرگ و مهربان سلامتی، شادی و بینش آرزومندم و به خودم برای داشتن چنین دوستان خوبی می بالم. این وبلاگ در این نقطه به پایان می رسد ولی دوستی ها همچنان برجای خود باقیست.
روز و روزگارتان خوش.قلببای بای
 



 
انتخاب پیش دبستانی و دبستان
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸  

دوستان گلم
سلام
دوباره، بعد از غیبت طولانی برگشتم. این روزها، فکر پیدا کردن یک مدرسه ی خوب تمام ذهنم را پر کرده. توی نی نی سایت یکی از دوستان چکیده ی مراحل گوناگون مدرسه یابی را نوشته بود که خواندنش می تواند در بدو کار کمی به آدم جهت بدهد:


1- تهیه لیستی از مراکز پیش دبستانی
2- صحبت با والدین دانش آموزان آن مرکز
3- صحبت با مسولین مدرسه و سوال در مورد سیستم آموزشی- وسایل کمک آموزشی- میزان تجربه و تحصیلات معلمین
4- بازدید از مدرسه و بررسی نظافت کلاس ها، غذاخوری ، کف پوش اتاق ها، - نحوه استفاده از وسایل کمک آموزشی( فقط دکور نباشد)- نحوه نظارت مسئولین به بچه ها در حین استفاده از وسایل کمک آموزش و تفریحی - نحوه قضاوت و داوری، رهنمودهای مسئولین موقع مشاجره و تدافع بچه ها و ...

من کار را با مطالعه ی خط به خط  کلوب بررسی دبستان و پیش دبستان دولتی و غیرانتفاعی پسرانه تهران دربخش تبادل نظر نی نی سایت شروع کردم و سعی کردم مدارسی را که با شیوه ی تفکر و محدوده ی جغرافیایی محل زندگی و کارمان سازگاری بیشتری دارند، انتخاب کنم.
دیروز با آموزش و پرورش منطقه ی 2 و 3 هم صحبت کردم که منطقه 2 هیچ کمکی نکرد و منطقه 3 گفت که از شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهر می توانید به آدرس خ ولیعصر-بالاتر از تقاطع میرداماد-جنب خانه ی معلم-شماره 555 طبقه ی دوم-واحد مشاوره مراجعه کنید تا به شما مشاوره بدهند.
نتیجه ی تحقیقات من در مرحله ی نخست هفت خوان رستم مدرسه یابی به شرح ذیل است.

1-واله
2-علامه طباطبایی(وب سایت کل مجموعه ارور می دهد.)
3-پیوند
4-پند
5-توسعه صادرات
6-رهیار
7-سلام

حالا، از دوستانی که همیشه از نظرات سودمندشان استفاده کرده ام، خواهشمندم که اگر نقطه نظرات خاصی راجع به هریک از این مدارس دارند و یا بچه ی خودشان یا یکی از آشنایان شان به این مدارس رفته و می توانند تجربیات شان را در قالب بازخورد منعکس کنند، به من در این انتخاب مهم کمک کنند.
خواهشمندم که روراست و صادق باشید. من هنوز هیچ کدام را ندیده ام و طبعا هیچ تعصبی روی هیچکدام ندارم و تازه راجع به بعضی از این گزینه ها چنان دودلم که به مویی بندم که رویشان قلم بکشم.
هرچه دل تنگتان می خواهد، بنویسید.
ممنون و باز ممنونم.



 
کلاژجاگورتا
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  

این هم کاردستی های جدید سوشیانس جون

بهار:

 

تابستان:

 

پاییز:

 

زمستان (نمای فوقانی):

 

 

زمستان(نمای روبه رو):


 

 

گوسفند:


پ.ن.:جاگورتا چیست؟

کلمه جاگورتا از ترکیب حروف هنر "ایجاد سرگرمی و خلاقیت با رول کردن و تا کردن" تشکیل شده و در واقع نوعی سرگرمی فکری و خلاقانه‌است که در آن به کمک مقواهای رنگی و موجدار مخصوص این هنر، با استفاده از تکنیک‌های بسیار ساده رول کردن و تا کردن حجم‌ها و شکل‌های مختلفی را در رنگهایی شاد و متنوع ایجاد می‌شود.

در جاگورتا یا هنر ساخت کاردستی با مقوای موجدار، ذهن کودک و نوجوان ابتدا با اشکال هندسی ساده آشنا شده و به کمک مقواهای جاگورتا اشکال پایه را به سادگی می‌سازد و با ترکیب آنها کم کم ذهن او به سمت ایجاد اشیاء و اشکال گوناگون سوق پیدا می‌کند و با تقویت قدرت خلاقیت در او به تقویت حس اعتماد به نفس وی کمک کرده و به کمک تنوع رنگ‌های شاد مقواهای جاگورتا، روحیه‌ای لطیف، پرنشاط و پویا در وی شکل می‌گیرد.

با توجه به سهولت انجام کار، کودک و نوجوان به راحتی می‌تواند از یک سطح ساده دایره‌ای به یک حجم کروی برسد و با کنار هم قرار دادن این حجم‌های کوچک می‌تواند شکل‌های متنوعی را ایجاد کند. نکته مهم سهل و آسان بودن این مسیر است که بر جذابیت کار برای او می‌افزاید. مهمترین ابزار پرورش خلاقیت در کودک هنر است.

هدف هنر جاگورتا این است که با آموزش مهارت حجم سازی و ایجاد حجم به کودک کمک کند تا دنیای پیرامون خود را بهتر بشناسد و دقت وی را نسبت به محیط اطرافش افزایش دهد. پرورش خلاقیت در کودکی زمینه ساز موفقیت آنها در آینده خواهد بود. استفاده از مقواهای جاگورتا محدود به گروه سنی خاصی نمی‌شود و تمامی گروه‌های سنی بسته به ذوق و سلیقه خود می‌توانند از آن استفاده نمایند. به ویژه می‌توان از آن برای ساخت ماکت‌های مختلف بهره مند شد و یا به کمک آن می‌توان اشیاء تزئینی بسیار زیبایی ساخت./ منبع:ویکی پدیا

پ.2: در ساخت این کلاژجاگورتاها من کمی کمکش کرده ام.



 
تولدت مبارک!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  

پسرک قشنگم، پنج سالگیت مبارک

مرسی از خداوند مهربان که تو را به ما داد و مرسی از دوستان نازنینی که در پست قبل پیشاپیش تولدت را تبریک گفتند و مرسی از دوستانی که از طریق تلفن، اس ام اس، وبلاگ و...تو را در حریر محبت شان می پیچند. 

برایت عمر طولانی، سلامتی، شادی، کامیابی و تجربه های غنی و رنگی آرزومندیم. از خداوند مهربان می خواهیم که همیشه در پناه مهر بیکرانش روزهایت پرتقالی باشد.

بابا و مامان

پ.ن.: این هم کاردستی تنوری سوشیانس با ایده ی تولد:




 
جاگورتا
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٤  

این هم سه کاردستی جاگورتا از سوشیانس در خانه

(ایده از من، اجرا از سوشیانس)



 
باز آمدم، باز آمدم
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠  

به قول یکی از دوستان، وقتی آدم مدتی ننویسد، بهترین کار این است که شتر دیدی، ندیدی دوباره شروع کند به نوشتن و غیبتش را به روی خودش نیاورد. ولی، به هر حال از احوال پرسی های این مدت و محبت های فراوان تان در بخش نظرات خیلی خیلی ممنونم و از داشتن چنین دوستان خوبی به خود می بالم.

از اخبار این مدت، این که به لطف خدا سوشیانس از پس کنسرت دوم موسیقی به خوبی برآمد و ما را خوشحال کرد و به سلامتی از این هفته پا به ترم ششم می گذارد. روش پارس را واقعا می پسندم. هرچند کند به نظر می رسد اما واقعا موسیقی را در بچه ها نهادینه می کند. الان، خودش شعر می گوید(نه چندان با معنی یا مقفا) و خودش با آزمون و خطا رویش آهنگ می گذارد. بعضی از کلاس ها خیلی زود بچه را از بلز به فلوت و بعد ساز تخصصی ارتقا می دهند ولی در دراز مدت دستاورد قابل توجهی عاید هنرجو نمی کنند. از حواشی کنسرت هم این که لحظه ی شروع یک دفعه آقازاده از جایش بلند شد که " من با مامانم یه لحظه کار دارم." شلیک خنده حضار به هوا رفت. از مربیان اصرار و از آقا انکار که " نه باید مامانمو ببینم." بهنام که نزدیک تر به سن بود، دوید طرفش. کاشف به عمل آمد که پاپیون آقا باز شده، می خواسته پاپیونش را ببندیم!زبان

برای ترم پاییز هم کلاس های نقاشی- سفال- کلاژ- کاردستی جاگورتا در کانون پرورش فکری ثبت نامش کردم. البته، نمایش خلاق هم بود اما به دنبال صحبتی که با مسئول قسمت داشتم و از رویکردش مطلع شدم، ترجیح دادم که از کلاس های آن سمت(کارگاه تفکر خلاق) به طور کامل انصراف دهم.

توضیح کوچکی هم لازم دیدم که در اینجا بنویسم و آن این که با وجود این که چهار دیواری- اختیاری، اما من به شخصه معتقدم که وبلاگ نویسی که از شاخه های ژورنالیسم مدرن است، تا حدی باید از ضوابط کلی حاکم بر روزنامه نگاری تبعیت کند. لذا، من آن قسمتی از کودکی سوشیانس را در اینجا ثبت می کنم که ورای روزمرگی های معمول از بعد خبری و اطلاع رسانی ارزش افزوده داشته باشد. یعنی، این بچه از صبح تا شب بازی می کند و آزاد است و فقط این ساعاتی که ذکر شد (بعضی از روزهای هفته یک ساعت و نیم) تحت آموزش است که اگر روی هم بگذاریم شان، ممکن است برنامه ی یک روز عادی یک بچه در مهد باشد. نمی خواستم این شبهه در ذهن مادران جوان تر با بچه های کوچکتر ایجاد شود که چون صرفا از آموزش این بچه می نویسم، پس سوشیانس در شبانه روز کاری جز شرکت در کلاس ها و آموزش لحظه به لحظه انجام نمی دهد.
خوشحالم که همه ی رنج هایی که در نگهداری این بچه طی این پنج سال متحمل شده ایم، حداقل تا این حد جواب داده که اولین برداشت همه این است که به لطف خدای متعال بچه ی خیلی شادیست.
هیچ کلاس، فعالیت یا مربی ای حق ندارد شادی و سلامت روان را از بچه ها بگیرد. من در این مورد از سیاست سطح تحمل صفر تبعیت می کنم و به محض این که خودم حس کنم یا خودش به زبان بیاورد که آن جریان آسیب زاست، آنی قطعش می کنم.

 مورد دیگری که بعضی از دوستان گلم در نظرات خصوصی زیاد به آن اشاره می کنند، نگرانی از بیش فعال بودن بچه شان است. اختلال بیش فعالی همراه با کاستی توجه است، لذا اگر بچه ای از دیوار راست بالا می رود اما تمرکزش خوب است، مطلقا در گروه بیش فعال قرار نمی گیرد. مثل اصطلاح آلزایمر که در فرهنگ عامه شوخی یا جدی به هرنوع فراموشی ساده اطلاق می شود، به بچه های شیطان اما باهوش و متمرکزمان (بدون مشورت با یک مشاور متخصص) نه برچسب بیش فعال بزنیم و نه بگذاریم که کسی چنین اجازه ای به خود بدهد. امیدوارم، توضیحاتم برای آن دسته از دوستان که در این زمینه نگران بودند، مکفی باشد.

موردی هم در رابطه با سوشیانس پیش آمد که خواستم با شما در میان بگذارم. شب جمعه، خانوادگی به رستوران های راهرو چوبی پارک آب و آتش رفتیم. کنار آب نمای بزرگی که در یکی از رستوران ها قرار داشت، نشسته بودیم و سوشیانس و عمویش (که خیلی دوستش دارد و هروقت می بیندش هیجان زده می شود) یکی – دو برگ از درختچه ای که آنجا بود، کندند و توی آب انداختند. یک دفعه، یک آقا با سر تراشیده از جایش بلند شد و آمد رو به سوشیانس گفت: اسمت چیه؟ و وقتی سوشیانس جوابی نداد، بعد از کلی زل زدن به بچه و قیافه 4*6 گرفتن، گفت دوست داری  من بیایم لپ تو را بکشم و تو دردت بگیرد؟ بعد هم استدلال کرد که برگ ها هم لپ درخت هستند(تشبیه رو داشتین؟) و نباید برگ ها را کند. دست آخر هم باز چند لحظه ای خیره خیره نگاهش کرد و بالاخره قیافه ی مهیبش را برداشت و رفت.
من خیلی ناراحت شدم ولی علت ناراحتی ام را در لحظه درست درک نکردم. شاید چون به این دلیل که خودم همیشه به سوشیانس گفته ام که شاخه های درختان مثل دست های ما و برگ ها مثل انگشت های ما هستند و گیاهان جاندارند و نباید هیچ برگی را بکنی چون دردشان می گیرد. (کما این که خودم هم تحت تاثیر فیلم روز هشتم هیچ وقت از روی چمن رد نمی شوم.) و او هم انصافا همیشه رعایت می کند و فقط به خاطر عشقی که به عمویش دارد، از خودش به در رفته بود و نمی دانست چه جوری انرژی اش را تخلیه کند. اما، بعد خودم دلیل ناراحتی ام را فهمیدم. هیچ فردی جز پدر و مادر اجازه ندارد بچه را مخاطب قرار دهد و دعوا کند ولو با لحن مهربان. اگر شکایتی هست، فقط باید به والدین بچه منعکس شود و والدین باید بچه را مخاطب قرار دهند. اگر آن وقت به این ذهنیت رسیده بودم، حتما این نکته را به آن فرد متذکر می شدم و راه را برای اظهار فضل و نمایش افه های زیست محیطی و طبیعت دوستی این مردک جلوی دوست دخترش می بستم. عصبانی

دیگر این که به ویژه برای گروه سنی 5-3 سال، سری کتاب های طراحی خلاق تاروگمی (نارنجی- سبز- سفید) مربوط به انتشارات حوض نقره را پیشنهاد می کنم. کتاب های خیلی خوبی است. (ما از هایپر استار خریدیم.)


برای حسن ختام هم یکی دو مورد از حرف های بامزه ی سوشیانس نقل کنم و رفع زحمت نمایم:
-(خطاب به پدرش): بابا، چرا تکلیف منو روشن نمی کنی؟ نمی بینی تکلیف من خاموشه!نیشخند
-(خطاب به من): هم خوشگلی هم جوون، فقط قدت کوتاس! تقصیر ماماشی ه (مادر من) که تو بچگی زیاد بهت شیر نداده که هم قد بابایی بشی! (دو تا گاو شیرده هم توی خانه می بستند، هیچ جوره راه نداشت هم قد بابایی بشوم.)خیال باطل
-(خطاب به خودش توی آینه): انشالله بزرگ بشم، دو تا می می درمی آرم قد هندونه!قهقهه
-من: سوشیانس تو کنسرت چه احساسی داشتی؟
سوشیانس: برای خودم خوشحال بودم. اما برای دوستم پارسا ناراحت بودم.متفکر
من: چرا؟
سوشیانس: آخه بچه ی شادیه. ولی نمی دونم چرا وقتی زایلوفن می زد، غمگین بود. شده بود مثل آقایون مسن. بچه ها باید شاد باشن، نباید مثل باسایی(پدر من) غمگین باشن.لبخند
-(تلاش می کردیم عصر بخوابانیمش) سوشیانس: نمی دونین روشنا وقت بازیه، تاریکا وقت خوابه؟ یعنی واقعا ناراحت نیستین که می بینین فقط شما دوتایین که روشنا خوابیدین، همه ی مردم بیدارن؟تعجب
-(توی هایپر چشمش افتاد به دو برادر که باهم بازی می کردند): مامان، میشه برای من یه دوست بزایی؟
من: پسرم، این برادرشه، دوستش نیست. منم اگه یه بچه ی دیگه داشته باشم، میشه برادر یا خواهر تو.
سوشیانس: فقط برادر می خوام. یه برادر که توی خونه دوستم باشه، مث اینا دو تایی باهم بازی کنیم.
(قلبم فشرده شد.)دل شکسته

پ.ن.: سوشیانس همان "لباس قهوه ایه" یا ششمی از راست است.    



 
کلاس های خانم مردوست
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱  

این پست را به کلاس های خانم مردوست اختصاص می دهم که در دورانی که سوشیانس در کلاس هایشان شرکت می کرد، خیلی چیزها از ایشان آموختیم و برای ما واقعا تجربه ای شاد، آموزنده و به یادماندنی به شمار می آمد. بسیار خوشوقت شدیم که فهمیدیم قرار است برای بچه های بالاتر از سه سال هم کلاس بگذارند. طی دیداری که باهم داشتیم، راجع به برنامه و محتوی کلاس ها صحبت کردیم و قرار شد که من از طریق این وبلاگ اطلاع رسانی کنم تا علاقه مندان بتوانند در کلاس ها شرکت کنند.
گویا برای دو گروه سنی یک تا دوسال و دو تا سه سال، کلاس های خانم مردوست دیگر در پارک ترافیک(م پونک-خ عدل شمالی) تشکیل نمی شود و در حال حاضر در محل اصلی مرکز کارآفرینی و پرورش خلاقیت شهرداری منطقه 5 واقع در اتوبان اشرفی اصفهانی- چهارراه باغ فیض برگزار می شود. ضمنا فضای بزرگتر و بهتری را برای کلاس ها در اختیار ایشان گذاشته اند.
اما هم برای بچه های زیر سه سال و هم بزرگتر، خانم مردوست در مرکز جدیدی واقع در سعادت آباد کلاس برگزار می کنند که غرض اصلی این پست معرفی همین دوره هاست.
کلاس ها در چهار گروه سنی برگزار می شود: یک تا دوسال- دو تا سه  سال- سه تا چهار سال و چهار تا شش سال که از این چهار گروه، دو گروه اول به شکل کارگاه های مادر و کودکند و مادران (یا بزرگترهای) دو گروه بزرگتر می توانند یا در لابی بنشینند و یا در صورت تمایل همزمان با کلاس بچه ها در کلاس های یوگا و... همین مرکز شرکت کنند.
خود مرکز واحد نسبتا کوچکی از یک ساختمان است و آن قدر نوپاست که هنوز اسم ندارد. مسئولین مهربان و علاقه مند و پرشوری دارد که حس می کنم سخت در تلاشند تا مرکز خوبی را بنیان بگذارند. محلی که برای برگزاری دوره ها در نظر گرفته اند، اتاقی تمیز شاید با مساحتی حدود شانزده متر است که یک پنجره ی آفتابگیر دارد.
برنامه ی کلاس های گروه چهار تا شش ساله ها بدین ترتیب است که هر ترم از چهار جلسه (هفته ای یک بار) تشکیل شده که جلسه ی اول با محوریت کار با رنگ، جلسه ی دوم حجم سازی (مثل ساخت ربات های ساده)، جلسه ی سوم کاردستی(مثل ساخت اسباب بازی های فکری، عروسک سازی، باغبانی) و جلسه ی آخر آشپزی است. در کنار این فعالیت ها، متناسب با تم هر جلسه بازی های فکری، بازی های گروهی، کتابخوانی و نمایش نیز انجام می شود.
تهیه مواد و وسایل نیز به صورت مشارکتی است(بعضی از مواد و لوازم را بچه ها می آورند و بعضی را هم مرکز در اختیارشان قرار می دهد).
شهریه هر ترم(چهار هفته ای) پنجاه هزار تومان است.
سانس کلاس ها دوشنبه ها 12-11 صبح و یا چهار شنبه ها 7-6 بعد از ظهر است که جمعیت شرکت کنندگان هر کدام از این سانس ها زمانی که به حد نصاب هفت نفر برسد، کلاس برگزار می شود.
این هم آدرس و شماره تلفن مرکز:
سعادت آباد- چهارراه سرو- بلوار پاکنژاد-کوچه ی آسمان سوم شرقی- پلاک 2- واحد 2
تلفن:22365984
همراه خانم مردوست: 09362906933 
دیگر زیاده عرضی نیست. انشاله می بینم تان.
پ.ن: امیدوارم با سوشیانس ای که در مرکز رسما از دیوار راست بالا می رفت، توانسته باشم اطلاعات را تا جای ممکن درست و بی کم و کاست برداشت و به شما منتقل کرده باشم. به قول پدرش، از نقطه نظر شیطنت، هر پسر معادل سه دختر و هر سوشیانس معادل سه پسر است!



 
بهترین سن شروع آموزش زبان و ورزش
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۸  

دوستان خوبم
دو نکته را در رابطه با بهترین سن شروع آموزش تحقیق کردم که به عنوان ضمیمه ای بر پست قبل با شما در میان می گذارم.
1- به توصیه ی یکی از همکاران شوهرم که از متخصصین به نام در طب ورزش است، به هیج وجه آموزش هیچ رشته ی ورزشی به شکل تخصصی زیر هشت سالگی درست نیست و جهت جلوگیری از آسیب ها و بدشکلی های احتمالی در کودکان، باید برای شروع هرنوع آموزش جدی ورزشی (حتی در رشته هایی مثل شنا یا ژیمناستیک) تا پایان هشت سالگی صبر کرد و بعد از آن هیچ ترجیح خاصی در انتخاب رشته ورزشی وجود ندارد و صرفا بستگی به علاقه و فیزیک کودک دارد. ضمن این که، برای آگاهی از نکات ایمنی و هشدارهای لازم در مورد هر رشته ی ورزشی خاص، پیش از شروع توصیه می شود با یک متخصص طب ورزش مشورت شود. تا آن زمان، همان جست و خیز طبیعی بچه ها و ورزش هایی مثل آب بازی، دوچرخه سواری، اسکوتر بازی و... کافیست.
2- تنها منبعی که برای آگاهی از بهترین سن شروع آموزش زبان به ذهنم می رسید، استادان کانون زبان خردسالان بود. بعد از تحمل کلی دردسر، توانستم چند دقیقه ای با یکی شان صحبت کنم. ایشان معتقد بودند که بهترین سن از نظر کارشناسان پایان کلاس اول است که بچه خواندن و نوشتن یاد گرفته. می گفتند قبل از این سن، می توان با روش فونیکس به بچه ها زبان آموزش داد و اتفاقا بعضی از این بچه ها که در سن پایین زبان آموزی را شروع کرده اند، وقتی در امتحانات ورودی کانون شرکت می کنند، ترم های خوبی هم قبول می شوند، اما در بدو ورود دو مشکل پیدا می کنند:
یکی تطبیق سیستم فونیکس با سیستم جدید که بچه ها را اذیت می کند و دوم این که بچه هایی که 8 سالگی زبان را با کانون شروع کرده اند، در مدت کوتاهی به بچه هایی که سالهاست زبان می خوانند، می رسند.
من هم با کمک گرفتن از نظرات بسیار مفیدی که در پست قبل نوشته بودید و این نظر کارشناسی دودوتا چهارتا کردم و صلاح دانستم که برای سوشیانس تا 8 سالگی صبر کنم و از زمان طلایی فعلی صرفا برای بازی و پرورش خلاقیت اش استفاده کنم. برای مثال، یک بچه ی پنج ساله در کانون پرورش فکری می تواند در کلاس های نقاشی، کلاژ، سفال دست، نمایش خلاق، قصه گویی و تفکر گام به گام ثبت نام کند. به اینها یک کلاس موسیقی هم که اضافه شود، تصور می کنم برای بچه ی من از کافی هم کافی تر باشد. این فرصت را به کارهایی اختصاص می دهم که شاید در زمان مدرسه مجال پرداختن به آنها چنان که الان هست، وجود نداشته باشد. البته، این نظر شخصی من است و شما خودتان استادید و صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
پ.ن.: محل کارم در اداره عوض شده و مدتی است کامپیوتر ندارم. در خانه هم یک سر دارم و هزار سودا. یکی- روز دیگر به امید خدا جا می افتم و از مقر جدیدم آپ می کنم.



 
همه چیز درباره ی کلاس زبان
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠  

دوستان گلم

سال جدید را با یک همه پرسی شروع می کنم. امیدوارم مجموعه نظرات این پست به همه ی ما در تصمیم گیری مان در رابطه با آموزش زبان دوم به بچه ها کمک کند.

بهترین سن برای آموزش زبان دوم چیست؟چرا؟

پ.ن.: هدف عمدتا بچه هایی است که در کشوری مثل ایران زندگی می کنند. بچه های مهاجر که به طبع از سنین بسیار کم دو زبانه بار می آیند، از قاعده ی این بحث مستثنی هستند.



 
معرفی کتاب و تبریک سال نو
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦  

 

کتاب جدیدم با نام پرورش کودک متفکر(دوره پیش نوجوانی) به چاپ رسید.  همین انتشارات پرورش کودک متفکر چهار تا هشت سال را هم از همین نویسنده به چاپ رسانیده است که هردو را توصیه می کنم. هردو کتاب های بسیار خوبی هستند. نویسنده کتابی که من ترجمه اش کردم، خانم میرنا شر(به ضم شین) است.
دکتر میرنا. بی. شر، استاد روانشناسی دانشگاه در کسل فیلادلفیا به مدت30 سال در حوزۀ تعلیم و تربیت کودکان سابقۀ کار داشته و نویسنده کتاب پر فروش "والد متفکر، کودک متفکر" می باشد. او به دلیل نگارش کتاب های مفید در حوزۀ کودک، موفق به اخذ چندین جایزه شده است. دکتر شر، خالق روش (ICPS) "من می توانم حل مشکل کنم" بوده و برنامه های جدیدی را برای والدین و مربیان در خصوص نحوۀ برخورد با کودکان ارائه کرده است. در این کتاب میرنا شر به مشکلاتی که کودکان در دورۀ پیش از نوجوانی دارند (از جمله: استرس انجام تکالیف مدرسه، پیدا کردن دوستان خوب، مقاومت در برابر گروه همسالان، خشونت، سوء مصرف مواد مخدر و کنار آمدن با زورگویی در داخل و خارج از مدرسه و...) می پردازد و به والدین آموزش می دهد تا در حل این مشکلات به فرزندانشان کمک کنند.

مشخصات کتاب به طور خلاصه بدین شرح است:
نام کتاب: پرورش کودک متفکر(پیش نوجوانی)
نویسنده: دکتر میرنا شر با همکاری رابرتا ایزرائلف
مترجم: آزیتا زمانی
ناشر: انتشارات ارجمند
قیمت:9500 تومان
این هم لینک خرید از ناشر

دیگر زیاده عرضی نیست، جز این که سال نو را به یکایک دوستان خوبم تبریک می گویم و برای خود، خانواده ی گرامی و مهم تر از همه کوچولوهای قشنگ و دوست داشتنی سالی سرشار از سلامتی، شادی، رشد و آرامش باطن آرزومندم. امیدوارم، در این سال به آرزوهایتان برسید و بعدها همیشه از این سال به عنوان آغاز بهترین سال زندگی تان یاد کنید.
نوروزتان پیروز.