| ساعت ۸:٥٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ |
|
1-من از سوسک وحشت دارم و هرچقدر هم سعی می کنم ، نمی توانم ترسم را به بچه منتقل نکنم. شبی در حالی که برایش کتاب می خواندم، از من پرسید: اون چیه که روی دیواره؟ |
|
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ |
|
با مادرم رفته بودم آرایشگاه. سوشیانس هم که اساسا همیشه سر جهیزه ام است. از آن آرایشگاه هایی که در منزل است و خانم ها می آیند و دو ساعت می نشینند و گپ می زنند و تازه یادشان می افتد که برای چه به اینجا آمده اند. من آرایشگاه خودم را دوست دارم. هنوز نرفته تو، اصلاح این ابروهای بور و کم پشت تمام می شود و می پرم بیرون! این بار به اصرار مادرم رفتم. |
|
| ساعت ٩:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳ |
|
بهار:
تابستان:
پاییز:
زمستان:
پ.ن.:مرسی از مهتاب-همکار خوبم-که با خواندن پست قبل پیشنهاد درست کردن چهار فصل را داد. مرسی از برادرم-بهنام- که از کلاژها عکس گرفت و برایم ارسال کرد. مرسی از شما که سوشیانس را دوست دارید و تشویقش می کنید. |
|
| ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ |
|
قبل از گذاشتن عکس های آتلیه اش که آماده شده اما هنوز تحویلش نگرفته ایم، خواستم آخرین کاردستی اش را برایتان بگذارم. ایده کار از من بوده و کل اجرا از سوشیانس. یعنی من بهش گفته ام که قطعات را به چه اندازه ببرد و کجا بچسباند. اما کل برش ها و چسب کاری ها از خود هنرمندش بوده است. قرررررررررررررربون دست های ناز کوچولوش! |
|
| ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥ |
|
خوب، با سلامی تازه روال سابق را به لطف خدای بزرگ از سر می گیریم: |
|
| ساعت ٩:۱٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥ |
|
قبل از هر چیز بگویم که در طی این یک ماه وقفه چقدر دلم برای این وبلاگ و دوستان گلم تنگ شده بود و پیشاپیش خیلی از تایید دیر هنگام نظرات پر محبتتان عذرخواهی می کنم. |
|
| ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥ |
|
خوب فکر کنم به سلامتی این آخرین پست قبل از سه سالگی باشه و در پست بعدی باید گزارش تولد رو بنویسم. پس از فرصت استفاده می کنم تا حرف های بامزه جدیدشو ثبت کنم.
|
|
| ساعت ۸:۳۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦ |
|
این عکس تقدیم به همه آنانی که سوشیانس را دوست دارند. نتوانستم عکس بهتری بگذارم. این تنها عکس تکی جدیدش بود که هفته گذشته در تولد شازده آرتین-دوست بادبادکیش- انداخته بود. در جشن تولد آرتین یک خرس پو (یک آدم ملبس به لباس پو) بود که سوشیانس اولش ازش می ترسید. بعد باهاش دوست شد و حالا عاشقش شده است و هر روز که فیلم تولد را نگاه می کند گیر می دهد که خرسی دعبت کنیم تبلد سشانس بر×قصه! از ترس همین خرسی هم کفش هایش را درآورده که کسی به سرش نزند ببردش پیش خرسی! مردمک هایش هم از ترس دیلاته شده که به خاطر روشنی قرمز شده است. خداش در همه حال از بلا نگه دارد. |
|
| ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩ |
|
1-یک عادت بدی دارد که گاهی اوقات از شیطنت و هیجان زیاد، آب که می خورد، زیر لیوان می زند و باقیمانده آب را می پاشد و بعد ریسه می رود! شب ها بین ما می خوابد. اتاق خواب ما هم پر از کتاب است.چند شب پیش، بعد از این که آب خورد، زیر لیوان زد و آب به سمت کتاب ها پاشید. من هم داد زدم:سوشیانس، چرا این طوری می کنی؟! |
|
| ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸ |
|
1-از پی پی شستن متنفر است. |
|






















