Lilypie Fourth Birthday tickers
دلبند
 
 
 
نقاشی های جدید
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠  

این هم نقاشی های جدید سوشیانس در هفته گذشته:

الف: خط تپه و گردی خورشید را من با مداد کشیده ام. باقی نقاشی زحمت خودش است. شعاع های خورشید را از کلاس نقاشی اش یاد گرفته که بگذارد. درخت ها را هم با قلم موی چتری پهن کشیده است که برای بچه های این سنی که هنوز نمی توانند شاخه و برگ ها را به تفکیک بکشند مفید است.

 

 

ب: دستش را گرفتم و با هم ماهی ها را طراحی کردیم. چون من راست دست و او چپ دست است کمی سخت بود و ماهی ها خوش قواره نشدند. باقی کار خودش است.

ج: من دستش را گرفتم و یک بیضی رسم کردم. باقی همه اثر هنری خودش است. چون اگر کادر صورت را نکشم از تمام صفحه به جای صورت استفاده می کند و انسجام آن از بین می رود. یعنی خطوط صورت پراکنده می شوند. ضمنا انتخاب رنگ هم در تمام نقاشی ها صرفا به سلیقه خودش است.

د: این پنج تا را هم در فاصله نیم ساعتی که نهار باید حاضر می شد و گرسنه و کم حوصله بود کشیده است. بازهم فقط ترسیم بیضی صورت ها (خط دور صورت) کار من و بقیه هنر دست های کوچولوی خودش است.



 
آموزشگاه موسیقی پارس
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  

دوستان عزیزم
آموزشگاه موسیقی پارس برای ترم تابستان ثبت نام می کند. حداقل سن مجاز،  متولدین نیمه اول 88 است. سوشیانس را به لطف خدا برای ترم تابستان ثبت نام کردیم و با شوق فراوان شروع کلاس ها را انتظار می کشم. برای سن سوشیانس دوره ارف دو سال و نیم طول می کشد. بچه های بزرگتر دوره کوتاه تری را می گذرانند. سه ترم اول مبانی موسیقی را از راه بازی می آموزند، از ترم چهارم ارف و از ترم پنجم فلوت را شروع می کنند. بعد از اتمام دوسال و نیم، بچه ها  با نظر استادان ساز تخصصی خود را انتخاب می کنند. در طول دوره هم جمعا 5-4 تا کنسرت دارند. شهریه کلاس هم سیصد و پنجاه هزار تومان است که یا به صورت نقد و یا چک قبل از سر رسید شروع کلاس قابل پرداخت است. ترم اول بچه ها با مادر در کلاس شرکت می کنند و از ترم های بالاتر به تنهایی سر کلاس می روند.
راستی، در انتخاب روز و ساعت دقت کنید چون در کل دو سال و نیم دوره ثابت باقی خواهد ماند. در کل این دوره هم با یک مربی و دو کمک مربی کار خواهند کرد که آنها هم تغییر نمی کنند و ترم به ترم با بچه ها بالا می آیند.
دیگر همین و شاد و موفق باشید. 



 
رنگ آمیزی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  

بعد از پست ناراحت کننده قبلی، یک پست رنگی می چسبد!
بنا به توصیه پرند جون، مربی هنر و خلاقیت بادبادک، من تا به حال در نقاشی سوشیانس هیچ دخالتی نمی کردم و عملا نقاشی هایش رنگ بازی های خلاقانه و بر اساس جریانات ذهنی اش بود و طرح خاصی نداشت. الان، دو هفته است که در کلاس نقاشی کانون پرورشی شرکت می کنیم.  روند این کلاس بدین گونه است که مربی دست بچه هایی را که هنوز بلد نیستند طراحی کنند می گیرد و با کمک آنها طرحی را با مداد روی کاغذ می کشد و بعد بچه ها آن را رنگ و تکمیل می کنند. البته بچه ها در نقاشی کردن آزاد هستند و در نتیجه هیچ دو نقاشی ای نیست که چه از نظر طراحی و چیدمان و چه از نظر رنگ آمیزی مثل هم باشد اما وقتی نقاشی همه بچه ها را کنار هم می گذاری و نگاه می کنی متوجه وحدت موضوع در میان آنها می شوی هرچند سبک روایت هر بچه با بچه دیگر فرق می کند. موضوع جلسه اول خورشید در آسمان و جلسه دوم ماهی در دریا بود. اگر درست متوجه شده باشم (چون نمی گذارند مادران توی کلاس بمانند) بچه های بزرگتری که قادر باشند طرح مورد نظر را بکشند، خودشان آن را با مداد می کشند و بعد رنگ می کنند.
سوشیانس بلد نبود توی خط رنگ آمیزی کند. جلسه اول کارش خوب نبود. من هم که -به قول حافظ: من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک- نمی توانستم صبر کنم تا خودش به مرور یاد بگیرد. هفت-هشت مقوا از شهر کتاب خریدم و ابتدا با اشکال هندسی  ساده کار آموزش رنگ آمیزی را شروع کردم. به لطف خدا، خیلی زود یاد گرفت. در قدم بعدی سایه روشن و محو کردن و رنگ آمیزی مرکب را باهاش کار کردم.  علاقه مند بود و زود پیشرفت کرد. سه نمونه زیر، کارهای دو روز گذشته اش است که من طرح اولیه را با مداد کشیده ام و  در هر مرحله، به او گفته ام که کجا از چه رنگی استفاده کند. اما اجرای کار به تمامی زحمت استاد سوشیانس نقاش باشی است.


پ.ن.: دوربین در دسترسم نبود. مجبور شدم مقواها را مستقیما داخل اسکنر بگذارم و نیمه نصفه اسکن کنم. به بزرگی خودتان ببخشید.



 
حادثه در شهربازی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  

این خاطره بد را جز به انگیزه آگاهی بخشی عمومی دوست نداشتم بنویسم که هم خودم و هم شما را ناراحت کنم.
روز دهم نوروز، به پیشنهاد شیلا جون و همسرش، بچه ها را به قلعه *سحرآمیز *پارک *ارم بردیم. قصدم از ذکر این جمله خودستایی نیست اما تجربه به من نشان داده که همیشه هرآنچه مایه نگرانی من بوده، به حق بوده و به سرم آمده است. موضوع فراخوانی و جذب انرژی منفی و... نیست، بلکه صرفا این است که من در هر موقعیتی تمام جوانب را درنظر می گیرم و همین احتمال وقوع خطرات بالقوه است که در ظاهر از من مادری حساس و وسواس ساخته است.  اما، نغمه جون مامان سینا از دوستان خوبم در کانادا یک بار برایم نوشت که اگر تو در کانادا بودی، اصلا حساس تلقی نمی شدی، چون اکثر مادران کانادایی عین همین دغدغه ها را دارند و در مورد بچه هایشان لحاظ می کنند و به همین خاطر تو در اینجا یک از هزاران بودی و فرقی با بقیه نداشتی.
روز شلوغی بود. من نگران سلامت و ایمنی بچه ها بودم و طبق معمول سرزمین عجایب تیراژه خواستم که با آنها سوار شوم اما هر چه کردم مامور مربوطه اجازه نداد. بچه ها دو سه بازی را به سلامت انجام دادند و بعد به سراغ دستگاه جامپراند رفتند (هواپیماهای کوچکی که با بازو به محوری مرکزی وصل اند وحین چرخش به دور آن بالا و پایین می روند). مسئول دستگاه، دخترکی گیج و ناکارا بود. من سر هر بازی،  بعد از سوار کردن بچه ها، جلوی درب خروج بازی مربوطه می رفتم تاآنها را به محض خروج بگیرم که در هیاهوی جمعیت گم نشوند. دخترک مسئول درب را از داخل بست و من پشت در به انتظار ماندم. بازی که تمام شد، به جای آن که اول به سراغ بچه های کوچکتر برود، گیج و خنگ دور خودش می چرخید و دست آخر هم به بچه ای ده ساله کمک کرد تا پایین بیاید. من هرچه کردم نتوانستم در را باز کنم و به داخل بروم. مادر دیگری که بچه اش از جایش بلند شده بود، تقلا کرد و توانست در را باز کند و هر دو به داخل محوطه دویدیم. در این فاصله رومینا کمربندش را باز کرده بود و از دستگاه پایین پریده بود و سوشیانس هم به دنبال او کمربندش را باز کرده بود. عین فیلم های سینمایی فقط یک ثانیه دیر رسیدم که دیدم در دو قدمی من از ارتفاع یک و نیم متری با صورت به زمین خورد. فکر کنم اگر جان می کندم، این قدر زجر می کشیدم که دیدم کل صورت و بلوزش غرق خون شده است. در حالی که نمی دانستم منشا خون از کجاست، به سمت دستشویی دویدم و صورتش را شستم. بچه زار می زد. دیدم سمت چپ لب تحتانی پاره شده و از آن بدتر زبانش چنان زیر دندان مانده که زخمی بسیار عمیق برداشته و خون عین چشمه از آن می جوشد. به زور شستن با آب سرد و کمپرس یخ خونریزی را بند آوردیم و همگی به سمت دفتر مدیریت راه افتادیم. بعد از کلی معطلی و سعی در تطمیع ما با یک عدد عروسک خرسی بی ارزش، وقتی خشم شدید و پیگیری بهنام را دیدند، پیشنهاد دادند حادثه صورت جلسه شود. قبل از آن، من فکر می کردم که ماندن ما آنجا فایده ای ندارد و چون در این موارد اهل جار و جنجال نیستم و دردم را به درون می ریزم، درد ناتوان کننده ای در سمت چپ قفسه سینه و کتف و دست چپ احساس می کردم و در حالی که بچه بی حال شوکه شده را در بغل داشتم، به بهنام اصرار می کردم که به خانه برویم. اما بهنام به من گفت که باید کاری کنیم که درس عبرتی برایشان بشود و این حادثه در مورد بچه دیگری اتفاق نیفتد. در این میان، بنده خداها شیلا و همسرش هم مغموم و رنگ پریده به انتظار ایستاده بودند و طفلکی ها مدام می گفتند که تقصیر ما بوده که به شما پیشنهاد آمدن به اینجا را دادیم. که این حرف از نظر من کاملا نادرست است. چون اول این که نیت آنها خیر بوده و بعد هم این که نمی شود از ترس خطرات بالقوه بچه ها را در منزل حبس کرد. رفتن به شهربازی بخشی از خاطرات خوش کودکی هر بچه ایست. به جای آن، مسئولین شهربازی  هم باید از نیروهای کارآمد استفاده کنند (نه موجوداتی با بهره هوشی زیر هفتاد) و هم این که در روزهای شلوغ تعداد مراقبین هر دستگاه را دوبرابر کنند و یا این که دست کم مداخله والدین را آزاد بگذارند که هرکس مراقب بچه خودش باشد.
در هر حال، با حضور مدیران وقت حادثه صورت جلسه شد و به اداره بیمه ارسال شد. پزشکی هم در اورژانس تهران کلینیک (از دوستان بهنام) سوشیانس را معاینه کرد اما من به علت روش وحشتناک بخیه زدن در این حالت که رگ گیری می کنند و بچه را با گان قنداق پیچ کرده و بعد از فیکس سر، با زبان گیر زبان را بیرون می کشند و بعد بی حس می کنند و بخیه می زنند، مانع از این کار شدم و برای جوش خوردن طبیعی و بدون اسکار زبان به درگاه خدا استغاثه کردم.
بعد از اتمام صورت جلسه، از سوشیانس که تازه از شوک درآمده بود، پرسیدیم دوست داری به منزل برویم که گفت نه. دوست دارم بازی کنم. بهنام هم گفت که بهتر است به آرامی بازی کند تا از شهربازی خاطره بدی در ذهنش نماند. من هم احساس تهوع و قفسه سینه درد امانم را بریده بود اما تا جایی که می توانستم، جلوی شیلا و شوهرش حفظ ظاهر کردم که بیشتر از آن ناراحتشان نکنم.
زبان و لبش کم بود، تازه نمی دانم در کدام واگن چه جانوری از روی لباس دنبالچه اش را نیش زده بود که در راه برگشت از شهربازی مدام توی ماشین به من می گفت که چیزی به باسنش چسبیده است. لباسش را که درآوردم دیدم جای گزیدگی به اندازه یک دمل روی دنبالچه اش دیده می شود. فردا صبح، نمی دانم در اثر شوک افتادنش بود یا گزیدگی یا یک عامل سوم که تنش پر از کهیر شد. تازه، زبانش هم علیرغم شستشوی مرتب با آب نمک شروع به التهاب و عفونت کرد.  در نتیجه، یک دوره آنتی بیوتیک و آنتی هیستامین مصرف کرد تا علایمش رفع شد. الان، به لطف خدا جراحات لب و زبانش بدون این که اسکاری از خود به جا بگذارد، خوب شده است. خاطره بدی هم در ذهنش حک نشده است چون مدام بهانه می گیرد که با نو مینا (رومینا) دوباره بییم (بریم) شهربازی! روند بوروکراتیک بیمه اش هم طی شد و از طرف بیمه ما را نزد متخصص پزشکی قانونی معتمد بیمه فرستادند و در نهایت خسارت لازمه ارزیابی و پرداخت شد که بخشی از آن به شکرانه سلامتش به محک هدیه شد و بقیه را صرف خرید لباس و اسباب بازی برای خودش کردیم. البته، این پولیست که فکر نمی کنم هیچ کسی دلش بخواهد که نصیبش شود. اما اگر به همان عروسک خرسی راضی می شدیم این تخلف جایی ثبت نمی شد، بدون شک به فکر نمی افتادند تا برای جلوگیری از چنین حوادثی راهکارهای لازم را اتخاذ کنند.
اینها را نوشتم که از همه بخواهم که مراقب بچه ها باشید. تا جایی که می شود چانه بزنید که همراه بچه های زیر پنج سال در بازی ها بنشینید. از بستن کمربند ایمنی مطمئن شوید. اگر هم اجازه ندادند، حداقل بیست بار به مسئول دستگاه بسپارید که اولین نفر بچه شما را از دستگاه بلند کند. به خود بچه ها هم گوشزد کنید که در پایان بازی سرخود از دستگاه بلند نشوند. حتی الامکان هم روزهای تعطیلی و شلوغ به شهربازی نروید و در همه حال، به خدای مهربان توکل کنید که بچه ها را در کنف حمایت خود حفظ کند.
با این اوصاف، اگر زبانم لال حادثه ای برای کودکی اتفاق افتاد، حتما قضیه را مکتوب کنید و به مراجع مربوطه انتقال دهید. حتما هم در روز حادثه کودک را به یک مرکز درمانی ببرید و گواهی مراجعه به پزشک و شرح اقدامات درمانی را به بیمه تسلیم کنید. مراقب هم باشید که در تنظیم صورت جلسه، با لغات بازی نشود و با استفاده از مترادف های ملایم تر شرح حادثه از حدت نیفتد. از ترم و اصطلاح درستی که شدت جراحت و آسیب دیدگی را به خوبی بیان کند، استفاده شود.
و دیگر همین. از خدای مهربان می خواهم که کوچولوهایمان را که با خون جگر به دنیا آورده ایم و به اینجا رسانده ایم، زیر بال های مهربان خود حفظ کند.



 
خاطرات خوب عید
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

1-در ایام عید، رومینا مامانی و مامان و بابای گلش برای عید دیدنی به منزل ما تشریف آورده بودند. به ما که خیلی خوش گذشت. امیدوارم این احساس متقابل بوده باشد. بچه ها این بار که همدیگر را بعد از شش ماه می دیدند، خیلی از دیدن هم خوشحال بودند اما سوشیانس که همیشه دست و دل بازی اش تعجب بزرگترها را برمی انگیخت، بی مقدمه چنان انحصارطلب شده بود که هیچ یک از اسباب بازیهایش را به رومینا نمی داد و رومینا دایم از دستش قهر می کرد. این قدر، حواشی آن مهمانی بامزه بود که گفتم اینجا ثبتش کنم.
یک بار، وسط پذیرایی دیدم رومینا از دست سوشیانس قهر کرده و رفته روی تخت ما زیر پتو. به سوشیانس گفتم: سوشیانسی، دوستت از دستت ناراحت شده. برو از دلش دربیار.
سوشیانس هم که انگار منتظر کسب اجازه بود، به قصد از دل درآوردن، دو دستی شلوار جین اش را پایین کشید و با ش و ر ت کاپیتانی داشت می رفت زیر پتو کنار رومینا که ما مداخله کردیم!!!!!!!!!!!

فرداشبش بهنام ازش پرسید: سوشیانس می خواستی بری با رومینا آشتی کنی، چرا شلوارتو درآوردی؟!
سوشیانس: آخه می خواستم برم زیر پتو، راحت باشم!!!!!!!!!!!!قهقهه
فردای مهمانی، صبح داشتم ظرف ها را در ظرفشویی می گذاشتم که بیدارشد و تلخ و ترش و قات و پات آمد کنارم ایستاد.
من: سلام پسرم. صبحت به خیر خوشگلم.
سوشیانس: مامی دیدی نومینا (رومینا) بی ادب شد؟
من: نه. مگه چه کار کرد؟
سوشیانس: سه چرخه مو بهش ندادم، زد صورتم (زد تو صورتم). کتابمو بهش ندادم، زد صورتم. تو اتاقم منو هل داد به پشت افتادم.
من: آخ. آخ. خیلی ناراحت شدم. هیچ کس حق نداره تو رو بزنه. به رومینا هم می گم که کار اشتباهی کرده.
از دلجویی من کمی نرم شد.
من: خب، فکر می کنی چرا تو رو زد؟
سوشیانس: من اسباب بازیامو بهش ندادم. ناراحت شد.
من: سوشیانس جون. رومینا خودش کلی اسباب بازی داره. اگه اومده خونه ما به خاطر اینه که می خواد با تو بازی کنه. دوستته. دوستت داره.
خشمش فروکش کرد.
من: خب، یعنی دیگه نمی خوای با دوستت دوست باشی؟
کمی چرتکه انداخت.
سوشیانس: خب، بابای نومینا برای من خیار پوست کند. تازه نمک هم زد. مامیش هم مهربونه. من خندیدم. هی اونم خندید. می دونی مامی، نومینا خیلی دختر بانمکیه!!!!!!!!!!!! کی دوباره می آن خونمون؟!
و از آن روز به بعد، هر روز کچلم کرده که با نومینا بییم (بریم) شهربازی. هرچه می گویم الان رفته اند مسافرت، به خرجش نمی رود. ضمن این که در این مدت، علاوه بر شهربازی، زحمت کشیدند ما را به منزلشان دعوت کردند و این سوشیانس شیطان در خانه میزبان هم اسباب بازی ها را به نفع خود قبضه کرد.
وقتی داشتیم به سمت منزلشان می رفتیم، به سوشیانس گفتم: دیدی تو اسباب بازیهاتو ندادی رومینا بازی کنه. دوس داری اونم امشب اسباب بازیهاشو به تو نده؟
سوشیانس(قهقهه می زند): اگه به من نده، همشو پخش و پلا می کنم. همش مال منه!
ما: خجالت
مع الوصف، روزی بالغ بر سی بار یادش می کند و بهانه اش را می گیرد.
2-دیشب، به من می گوید: مامی تو خیلی خوشگلی. مثل شیر داغی. مثل لواشک ترشی! حالا چرا به من بغل نمی دی؟ (چرا بغلم نمی کنی؟)
پدرم می گوید بزرگ شود، از آن مخ زن ها می شود!نیشخند
3- کلن هم من و بهنام را که می خواهد خر کند، صدایمان می کند: خوش تیپم! لواشکی! میوه تازه!
4-دیروز، در اداره بیمه، یکی از خانم های کارمند داشت باهاش خوش و بش می کرد. اسمش را پرسید. بعد هم معنی اسمش را پرسید و من گفتم: نجات دهنده بشریت.
شب، از من می پرسد: نجات دهنده بشریت چیه؟
من (واقعا مانده بودم چطور توضیح دهم): خب، یعنی وقتی تو انشاله بزرگ بشی قراره کارای خوبی بکنی و برای مردم خیلی مفید باشی.
(مفید از کلمات مورد علاقه اش است. هرچه را که می خورد، صدبار وسطش از من می پرسد: برام مفیده؟)
سوشیانس (خیلی بامزه دستهایش را تکان می دهد): مامی اصن (اصلن- اصلا) نگران نباش!! من به مردم کمک می کنم.
ای من بگردم تو را !!!!!!!!!!!!!!!!تشویق
5- آزاده، خواهر نازم، بهش یاد داده در جواب سوال"سوشیانس من چقدر تو رو دوست دارم؟" بگوید"خیلی، خیلی". پدرم هم مدام بهش می گوید:"ما باهم دوست دوستیم."
عاشق این عبارات است. هر وقت یاد این دو نفر می افتد،  مدام در خانه تکرارشان می کند.
6- عاشق آواز خواندن است. یواشکی از خنده ریسه می روم،  وقتی با سوز می خواند: "نمی دونی،  نمی دونی،  دل من چی کشیده،  سپیده،  سپیده"
آخر،  دل تو چی کشیده نخودچی؟!ماچ
این ور آفتابی عید ما. ور تاریکش بماند برای پست بعد که اگر جنبه آگاهی رسانی نداشت، با شما در میان نمی گذاشتم که در این نوبهار کامتان را تلخ نکنم. البته، به لطف خدا الان به خیر گذشته است.
 



 
نینا و هفت سین!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧  

اگر امکان داشت،دوست داشتم در تمام آزمایشگاه های کشور  با هر جواب مثبت بارداری، یک جلد کتاب میعاد در سپیده دم را به نو مادران هدیه می شد و یا حتی پیش تر از آن، همان هنگامی که تصمیم به مادر شدن می گیرند، تا راه و رسم فرزند داری را به درستی بیاموزند. این کتاب را رومن گاری-نویسنده لیتوانیایی/فرانسوی- که به حق اعجوبه قرن بیستم نام گرفته است در باب خاطرات دوران کودکی و نوجوانی و سال های آغازین جوانی خود با مادرش به رشته نگارش درآورده است. مادری که به قول گاری، اسباب بازی محبوب خدایان رنج است. مادری که با در به دری و رنج استخوان سوز پسرک سه ساله اش را (که در بعضی از بیوگرافی ها به اشتباه چهارده سالگی قید شده)  به دندان می گیرد و شهر به شهر و کشور به کشور سفر می کند و با غول تنهایی و تهیدستی می جنگد تا با مرارتی جانکاه و گاه فراتر از طاقت بشری پسر را به ثمر برساند. شاید با خود فکر کنید که در گوشه گوشه دنیا چنین مادرانی بسیارند. اما نه! برجستگی ممتاز او عشق و ایمان پرستش وار و مومنانه اش به پسرش است. روشن بینی و پیشگویی های پیامبرگونه اش در مورد پسرش که تو در آینده سفیر کبیر فرانسه خواهی شد، نویسنده ای می شوی که آثارت به همه زبان ها ترجمه می شود، خلبان بزرگی می شوی، در جنگ جهانی دوم فقط پاهایت زخمی می شود و زنده می مانی، زنان زیبای جهان به پایت می افتند، لباس هایت را در انگلستان سفارشی می دوزند، فرزند راستین فرانسه خواهی شد و..
این ها شبیه رویاهایی نیست که مادران در دل می پرورانند و به آن امیدوارند. برای او مثل روز همه چیز روشن است. او آینده را می بیند و با قاطعیت بشارت می دهد و برای تحقق تک تکشان از جان مایه می گذارد.  هنگامی که در ویلنا-شهر کوچکی در شرق لهستان- به کلاه دوزی مشغول می شود و ناسیونالیست ها به او انگ می زنند و پای پلیس در میان می آید، در حالی که شانه های پسرک فقیر کم سنش را در دست می فشارد، از راه پله ها پایین می آید و سر راهش زنگ تمام همسایگان را می فشارد که ای موش های کور! بیرون بیایید. روزی تنها افتخار زندگی شما همین خواهد بود که پسرم در کودکی چندی در آپارتمان شما زیسته است. او روزی نویسنده ای بزرگ خواهد شد. سفیر کبیر آینده فرانسه را ببینید. و تا به آخر علیرغم همسایگان ناباوری که بی رحمانه قهقهه می زدند و به صورتش آب دهان می انداختند، تاب می آورد و سر حرف خود می ایستد. زنی که تمام وجودش عشق مادرانه و ایثار و ایمان نسبت به فرزندش است. مادری که شرح عاشقیش خواننده را وجد می آورد، دیوانه می کند و به گریه می اندازد. من هرگز نشده بود که به خاطر کتابی اشک به چشمم بنشیند. اما بارها و بارها این کتاب را در میانه کار بستم و خود را در هق هق بی امان گریه رها کردم. واقعا نمی دانم چرا این کتاب دیگر تجدید چاپ نمی شود. خودم پس از تلفن کردن به هشتاد و نه کتاب فروشی و نشر بالاخره  یک نسخه دست دوم را به بهای چند برابر خریداری کردم. اما خوشحالم و آن را چونان زنی که جواهراتش را دوست می دارد، دوست دارم.
اگر توانستید بیابیدش و بخوانیدش. بسیار دارد که از آن بیاموزیم. اکنون، می فهمم که با تمام عشقی که به پسرکم دارم، به گرد پای چنین ابرمادری نمی رسم. چقدر از او می آموزم. چقدر به او مدیونم. دیگر،  تا زمانی که زنده باشم، تمام روزهای مادر را بیش از آن که به مادرم و یا خودم بیندیشم، به او می اندیشم. تاج مادری را بر سرش می گذارم و دست های مقدسش را فروتنانه می بوسم. دوستت دارم نینا اوزینسکی!
2-  این روزها، سرگرم درست کردن سفره هفت سین با سوشیانسم. با دست های کوچکش ظروف هفت سین را نقاشی کرده و با نظرش سایر اجزای سفره را خریداری و تزیین می کنم. عکسش را هنگام تحویل سال می گیرم و اینجا می گذارم. پیشاپیش عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز!

پ.ن.: این هم لینک دانلود کتاب که مریم عزیز از دوست های خوبم برای علاقه مندان پیدا کرده است.



 
اطلاع رسانی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  

دوستان نازنین
1-نه به این که گاهی اوقات یک ماه فرصت نمی کنم مطلبی بنویسم و نه به این دو پست که این قدر پشت سر همند. غرض این که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خ حجاب برای دوره بهار از کودکان سه سال و نیم به بالا ثبت نام به عمل می آورد. بچه های سه و نیم تا چهار ساله فقط حق دارند که در کلاس نقاشی شرکت کنند اما با بالاتر رفتن سن شان تنوع کلاس هایشان نیز بیشتر می شود و اجازه پیدا می کنند در سفال گری و کلاژ و خوشنویسی و قصه گویی و... هم ثبت نام کنند.
برای ثبت نام دو قطعه عکس 4*3 جدید- کپی شناسنامه کودک و مبلغ 25000 تومان (نه به صورت نقد که حتما باید در کارت خودپرداز باشد) به همراه ببرید. برای ثبت نام به سرکار خانم لطفی مراجعه فرمایید.
آدرس: خ دکتر فاطمی-خ حجاب-مرکز آفرینش های فرهنگی-هنری
تلفن: 88951503 داخلی 254
من دیروز سوشیانس را در کلاس نقاشی اش ثبت نام کردم و حین ثبت نام بروشوری تبلیغاتی روی میز دیدم که در آن  بخش دیگری از کانون دو کارگاه سرگرمی های خلاق و زبان آموزی را برای کودکان سه تا هفت سال برگزار می کند که قصد دارم انشاله سوشیانس را در کارگاه سرگرمی های خلاق هم ثبت نام کنم.
برای ثبت نام دو قطعه عکس 4*3 جدید- کپی شناسنامه کودک و مبلغ 50000 تومان (نه به صورت نقد که حتما باید در کارت خودپرداز باشد) به همراه ببرید. برای ثبت نام به سرکار خانم چلیپا مراجعه فرمایید.
آدرس: خ دکتر فاطمی-خ حجاب-مرکز آفرینش های فرهنگی-هنری- طبقه همکف-پلاک 11
تلفن: 09372698278-88971320
2-علاوه بر آن، بروشور تبلیغ نمایشی عروسکی هم دیدم به نام افسانه های نو از گروه تاتر تارا که ضمن بهمن و اسفند ساعت 17:30 در بلوار کشاورز- خ حجاب- داخل پارک لاله- مرکز تولید تاتر عروسکی کانون پرورش فکری- سالن بوستان اجرا می شود.
تلفن رزرو: 09199377965-88966119
من راجع به کم و کیف نمایش اطلاعی ندارم. انشاله بتوانم سوشیانس را می برم. خواستم آن را با شما هم در میان بگذارم.
3- یکی از همکاران گلم-مهتاب- زحمت کشید سایتی را برای نقاشی کودکان به من معرفی کرد که دیدنش می تواند الهام بخش باشد. سوشیانس اخیرا تابلویی کشیده بود که از نظر کیفیت در حد کارهای پارسالش بود و ارزش افزوده ای نداشت. با ایده گرفتن از این سایت، دادم با دست و پا پروانه و لابستر (خرچنگ دراز) رویش کشید و از خرازی برایش چشم خریدم و چسباندیم و نتیجه قشنگ شد. هر چند فکر می کنم که اگر امکان داشت از رنگ های طلایی و نقره ای روی این زمینه تیره استفاده می کردیم، شیک تر می شد. منتهی، یادتان باشد که رنگ های نقره ای و طلایی در تماس با پوست سمی هستند و حتی اگر درست یادم مانده باشد، پرند جون-مربی هنر و خلاقیت بادبادک- به ما می گفت که حتی کاغذ کادوهایی به این رنگ ها را دست بچه ها ندهیم.
همین.
خوب و خوش باشید.

پ.ن.: راستی الان مقاله مفیدی از دوست نازنین و بسیار عزیزم -عسل بانو - در وبلاگش دیدم که با اجازه اش لینکش را برایتان می گذارم. 

پ.ن.جدید: حضوری مراجعه کردم. با دیدن محیط فعلی کلاس سرگرمی های خلاق (البته قرار است بعد از عید تغییر کند) ترجیح دادم فقط در کلاس نقاشی ثبت نام کنم.



 
چند ایده برای کاردستی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢  

مدتی پیش یکی از دوستان نازنین وبلاگی در کامنتی خصوصی خواسته بود که برای شروع کارهای پرورشی راهنماییش کنم. هرچه سعی کردم بتوانم این برنامه را مدون و نظام مند در ایمیلی شسته و رفته در اختیارش قرار دهم، نشد. عمدتا، به این دلیل که بسیاری از این فعالیت ها فی البداهه به ذهنم می رسند. نمونه اش، این کلاژ حجمی که مشاهده می فرمایید.

راز خلقت این کاردستی در تمیزکاری یک روز اتاق سوشیانس نهفته است. سر کلاس هنر و خلاقیت، یکی از مادران اجازه خواست تا زمانی از یک جلسه را در اختیار داشته باشد تا فعالیتی را به بچه ها آموزش دهد. خود تکنیک به خودی خود جالب بود اما مناسب این سن نبود. باید مداد شمعی ها را از پهلو محکم روی بوم می کشیدند و بعد با روغن برزک سطح کار را آغشته می کردند. اما زور دست بچه ها کافی نبود که نتیجه خوبی از کار بیرون آید. تازه نمی دانم مشکل از کجا بود که کاردستی را چهار هفته روی شوفاژ قرار دادیم و متاسفانه خشک هم نشد. از آن سو هم، قبلا گلوله هایی با گل رس درست کرده بود که قرار بود گردنبندش کنیم ولی به اشتباه به جای گواش، آکریلیک داده بودم دستش تا رنگشان کند و کار جالبی از آب در نیامده بود. وقت نظافت، خواستم هم بوم و هم گردنبند را دور بیندازم که ایده ای در  ذهنم جرقه زد. بوم را با دستمال کاملا پاک کردم و رنگ های تیره آکریلیک را به سوشیانس دادم تا سطحش را به رنگ خاک تیره کند. با چسب مایع هم گلوله های گردنبند را به عنوان دیواره ی سنگی دور بوم چسباند. مترسک (بدون لباس تنش) کار تنها جلسه ای بود که سوشیانس را موسسه ماندا×لا برده بودم و بازده اش با توجه به مدت کلاس و شهریه اش کافی و رضایت بخش به نظرم نیامد. سوشیانس خودش نوارهایی از مقوای رنگی برید و برای مترسک لباس درست کرد. مانده بودم که چطورکشاورزان را درست کند که لطف خداوند کار خودش را کرد. نوه دوست مادرم(یامین) که دختربچه ای شیرین و مهربان و دوسال از سوشیانس بزرگتر است، خودش با دستهای کوچکش عروسکها را که شوهرخاله اش از چین برایش سوغاتی آورده بود، با نوار چسب هایی به طول بیست سانت کادو کرده بود و برای سوشیانس فرستاده بود(عزززززززززیزم). کاج ها را هم از تکنیک تکه چسبانی روی میوه کاج که خانم مردوست-مربی هنر و خلاقیت سوشیانس- یادمان داده بود استفاده کردیم. چشمه آب را هم این طور درست کرد که یک تکه گل رس را دادم لوله کرد و بعد آن را حلقه کرد و چسباند. یک تکه تنظیف گردگیری برید و داخلش گذاشت و با رنگ پارچه آبی رنگش کرد. مزرعه هم از رشته فرنگی درست شده است. دیگر جانم برایتان بگوید که چون بلد نبود مکعب ببرد و بچسباند، از خود جعبه گل رسش استفاده کردیم و فقط تکه های مقوا های رنگی را که بلد است به شکل نامنظم ببرد، رویش چسباند. برای در و پنجره هم دستش را وقت برش گرفتم تا بتواند مربع و مستطیل دربیاورد.

تکنیک دیگری که در طی این مدت به نظرم رسید، چاپ منفی بود. همین طور که ملاحظه می کنید، اشکال هندسی را با مقوا در آوردم و روی بوم چسباندم و دادم تا تمام سطح آن را به میل خودش با رنگ پارچه متالیک نقاشی کرد و بعد مقواها را کندم تا زیرشان که سفید مانده بود، هویدا شود. منتهی، اشتباه من استفاده از مقوا به جای طلق بود. چون مقوا در اثر رنگ کاری به سطح بوم جوش می خورد و رسما بیچاره شدم تا آنها را بدون این که بوم پاره شود، به قول سوشیانس "کنده کنم".

 

بعد از این کار، به ذهنم رسید که از این تکنیک برای ساخت پرتره استفاده کنم. برای این کار، یک بیضی از طلق بریدم و وسط بومی چسباندم و دادم نقاشی کرد که در نتیجه آن کادر دور پرتره ایجاد شد. بعد طلق را کندم و این بار برعکس دور را طلق چسباندم و بیضی سفید را در دسترس قرار دادم و البته به جای اجزای صورت نوار چسب چسباندم. و دوباره بوم را دستش دادم تا نقاشی کند. بعد طلق و چسب ها را برداشتم و دو تا تکمه دادم تا جای چشم ها بچسباند. موها را هم از باقیمانده مقواهایی که برای خانه در کاردستی مزرعه بریده بود، درست کرد. بعد هم گفت که این آقا هم پاپیون می خواهد هم خانم!!!!!!!!!!!!!!!!! برای درست کردن پاپیون، چسب را به شکل پاپیون تو پر روی بوم ریختم تا وقتی که خرده مقواها را که خودش بریده بود، رویش می چسباند، شکل مورد نظر را بگیرد. از آن روز، مدام غر می زند که بوم بخریم، خانم درست کنیم تا آقا تنها نباشد. بعد به من می گویند به بچه دوم فکر نکن. وقتی بچه سه ساله من دغدغه تنهایی آقا را دارد، من چطور دغدغه تنهایی خودش را نداشته باشم؟!

این هم عکس گل پسر که برادرم که منزل ما مهمان بود و زحمت عکس گرفتن از کاردستی هایش را برعهده داشت، ناغافل از او گرفته است. البته، در اثر آنفولانزای ترسناکی که سه هفته طول کشید، خیلی لاغر و رنگ پریده شده است و الان شکر خدا دوران نقاهت را می گذراند.
خدای مهربان همه گنجشک های خانه هایمان را در پناه خود صحیح و سالم حفظ کند. الهی آمین. 



 
تغذیه در دیابت به زبان آدمیزاد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧  

 

به لطف خدای مهربان، کتاب "تغدیه در دیابت به زبان آدمیزاد" م منتشر شد. دلیل این که در وبلاگ بچه ام، به خودم اجازه دادم تا پستی را کامل به این مطلب اختصاص دهم، اهمیت و سودمندی این کتاب برای همه کسانی است که در خانواده فردی دیابتیک دارند و یا در ژنتیک خانوادگی شان چنین مشکلی دیده شده است و به تبع آن خدای ناکرده فرزندانشان به نوعی از استعداد ابتلای بالاتری برخوردارند. دسته دیگر نیز افرادی هستند که مشکلی از این دست ندارند اما ترجیح می دهند با تغذیه سالم و رعایت اصول طبی بچه هایی سالم تر داشته باشند که در فردای بزرگسالی کمتر درگیر مشکلاتی نظیر دیابت ناشی از شیوه نادرست زندگی و تغذیه ناسالم شوند. با نگاهی به روند در حال رشد دیابت در جهان و ایران و آمارهای در حال افزایش کودکان دیابتیک که به زعم من ممکن است به علت کم تحرک شدن کودکان در اثر تماشای بیش از حد تلویزیون و انجام بازی های کامپیوتری و خوردن فست فودها و اسنک های شیرین و پرکالری فاقد ارزش غذایی باشد، لازم دیدم که پستی کامل را به معرفی این کتاب اختصاص دهم.
این کتاب را دکتر آلن روبین (رابین) با همکاری متخصص تغذیه آلیسون جی اسرا نوشته است که خود یکی از بزرگترین متخصصان دیابت در جهان است. کتاب را انتشارات هیرمند به چاپ رسانده است و در کتاب فروشی های معتبر و به خصوص شهر کتاب مرکز خرید بوستان- م پونک که فروشگاه مستقیم این نشر است، به بهای 8000 تومان قابل خرید است. این کتاب 21 فصل و 5 پیوست دارد که در 407 صفحه تدوین شده است. من هم به عنوان مترجمی که تا به حال نه در زمینه متون پزشکی (بهداشت و سلامت) و نه تغذیه کار نکرده بودم، به واقع برای ارائه ی ترجمه ای دقیق و روان از این کتاب رنج بسیاری را متحمل شدم و از صمیم قلب امیدوارم که کار خوبی از آب درآمده باشد و مورد پسند خوانندگان واقع شود.
این کتاب پس از پرداختن به مشکل دیابت (مرض قند) در چند فصل، به تفصیل دستورهای آشپزی متنوعی را برای درست کردن انواع اشتهاآورها و پیش غذاها (مانند سوپ ها و سالادها)، غذاهای اصلی، دسرها، میان وعده ها و...در اختیار خواننده می گذارد و علاوه بر این ها فصولی طبقه بندی شده تحت عنوان ده تایی ها دارد که سرفصل های مفیدی چون موارد ذیل را دربرمی گیرد:
-ده گام ساده برای تغییر عادات غذایی
-ده جایگزین ساده در برنامه غذایی
-ده استراتژی برای نرمال کردن میزان گلوکز خون
و از همه مهم تر
-ده تاکتیک برای آموزش عادات غذایی سالم به کودکان مبتلا به دیابت
که البته برای همه بچه ها و نه فقط دیابتیک ها مفید و مناسب است.
البته، شاید ذکر این مطلب درست نباشد اما متذکر می شوم که من کلیه حقوق چاپ این کتاب را در ازای حق الترجمه ای که گرفته ام، واگذار کرده ام و خرید این کتاب و حتی تجدید چاپ آن هیچ تاثیری به حال من ندارد. فقط چون ممکن است در میان خوانندگان این وبلاگ خدای نکرده کسانی باشند که خود، فرزند یا عزیزشان مبتلا باشند و یا استعداد ابتلا به آن در میان اعضا خانواده شان وجود داشته باشد، این کتاب را معرفی کردم تا انشاله مفید واقع شود.
کتاب تغذیه در دیابت به زبان آدمیزاد را با جمله ای به شرح ذیل در ابتدای کتاب به بهنام و سوشیانس تقدیم کردم:
"به همسر و پسرم،  بهنام و سوشیانس، که با حضورشان زندگی جدیدم متولد شد."   
آندره*برتون ، پدر سوررئالیسم، در کتاب نادیا می نویسد: "غبطه می خورم به هر آدمی که فرصت دارد چیزی شبیه کتاب پدید بیاورد و چون کار را به ثمر رساند، امکان می یابد به سرنوشت این کتاب یا سرنوشتی که این کتاب برایش رقم می زند، توجه بسپارد."
هرچند برخی نویسندگان، گردآورندگان، مترجمان و.. را همگی در زمره پدیدآورندگان به شمار می آورند اما من به شخصه پدیدآورنده را کسی می دانم که اثری را از هیچ می آفریند و ایده مطرح شده در کتاب اصالت داشته و مستقیما از ذهن خالق خود منشعب شده باشد.
دلم می خواهد روزی اندیشه ام چنان غنا یابد که به جای توسعه و نشر ایده های دیگران از طریق برگردان آنها به فارسی،  بتوانم کتابی از خود پدید بیاورم که انعکاسی از اندیشه های خودم باشد.
راستی، تا بحث کتاب است، این پست را با خاطره ای از سوشیانس به پایان برسانم.
اخیرا کتابی می خوانم که سنگین است و درک آن تمرکز زیاد و تامل روی مفاهیم پیچیده و متراکم آن را می طلبد. به همین خاطر، سوشیانس ازش متنفر است. آن روز، بعد از این که ده تا پازل از 4 تکه تا 60 تکه را باهم درست کرده ایم، خسته و کوفته برایش کارتون ماشین ها را گذاشتم و به سراغ کتابم رفتم.
سوشیانس(با حالت هشدار): مامی کتاب نخونی ها!
من: چرا؟
سوشیانس: آخه مشکلت چیه کتاب می خونی؟! ( با لحن چه مرگته کتاب می خونی؟ بخوانید)
فردایش، دیدم کتابم نیست. دو روز دنبالش گشتم، دیدم انداخته پشت کمد رخت آویز(جاکفشی) دم در ورودی!
من: سوشیانس جون، چرا کتابمو اینجا انداختی؟
سوشیانس: ننداختم. گذاشتم!
من: خب، چرا گذاشتی؟ دو روزه دارم دنبالش می گردم!
سوشیانس: گایمش(قایمش) کردم. کتاب نخونی ها. کتاب بخونی، می اندازم آشاک (آشغال)!!!!!!!!!
من: چییییییییییییییی؟! ما نباید کتابا رو توی آشغال بندازیم. باید به کتابا احترام بذاریم.
سوشیانس: به کتابای سوشیانس احترام بذاریم. کتابای مامی بندازیم آشاک!
من:تعجب
حرف حرف می آورد. سوشیانس عزیزم، حالا که این کتاب را دوست نداری و حتی نیم ساعت در روز را به من اجازه نمی دهی برای خودم باشم و غذایی به این روح لاغر برسانم، به جبرانش اصلی را از همین کتاب را برایت در اینجا می نویسم تا به یادگار بماند.
در بخشی از کتاب می خواندم که از نظر هگل، فیلسوف بلندآوازه آلمانی، جهان مجموعه ای از فراشدهای زنجیره ایست. به برداشت من، فراشد همان فرآیندهای تبدیلی می تواند باشد. هرچیز در این جهان از نظر هگل یک برنهاد یا تز است و تمایل دارد که از ضد خود که آن را برابرنهاد یا آنتی تز می خواند عبور کند. از هم افزایی این دو هم نهاد یا سنتز پیش می آید که این هم نهاد حاصله، خود برنهاد جدیدی است که می تواند در زنجیره سلسله وار فراشد ها به شرح فوق شرکت مجدد کند و...
ضمن این که این فراشدها در عرض رخ نمی دهد و طولیست. یعنی هر هم نهاد از برنهاد والد خود بهتر است و فراشدها چنان رخ می دهند که ما از برنهادهای کمترشفاف به سمت برنهادهای شفاف تر به پیش برویم. این خلاصه ایست که در غیاب کتاب در حال حاضر به خاطرم مانده است. وقتی این تئوری را می خواندم، هر چند که این الزاما نتیجه ای نیست که هگل از ارائه این فرضیه بخواهد بگیرد، اما به عنوان یک برداشت جانبی و شخصی با خودم گفتم که ما نیز برنهادیم که در مواجهه با افرادی که طبیعتشان ضد ما است و یا با ما سر دشمنی و عناد دارند (برابرنهادهایمان) به برنهادی جدید که شفاف تر است تبدیل می شویم.
تفاوت را تاب بیاوریم و دشمنان خود را دوست بداریم چرا که سبب رشد و اعتلای روحمان می شوند.



 
آتلیه کلیک (بانری سابق)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠  

دوستان عزیزم

 عکس های تولد سه سالگی پسرم را با سه ماه تاخیر و پوزش فراوان در ادامه مطلب تقدیم می کنم.

پ.ن.: متاسفانه، فایل عکس های سوشیانس را به صورت خام به من داده اند و من به همان صورت برای شما آپلود کردم. خود عکس های چاپی به لطف رتوش و حرکت های گرافیکی (مثل تاش های زیبای رنگ در پیش زمینه یا روی لپ سوشیانس در عکس نخست)  بسیار بهتر است.
من شماره تلفن آتلیه را برای علاقه مندان می گذارم تا اگر کسی مایل بود، مراجعه کند.
تلفن: 09126446130-22866180
آدرسش هم خ شریعتی- خ داوود گل نبی-نرسیده به م کتابی است که دقیق ترش را تلفنی سوال کنید.

کادر بسیار مهربان و باحوصله ای دارند که با شیطان ترین و یا ناسازگارترین بچه ها هم به خوبی ارتباط برقرار می کنند و در شکار لحظه ها موفقند. قیمت هایشان هم منطقی است. من از لیست قیمت هایشان اطلاع ندارم چون بنا به سایز عکس و متریالی که روی آن چاپ صورت می گیرد، متغیر است. مزیت دیگرش نیز نداشتن ورودیه است.
قضاوت درباره کیفیت عکس ها هم سلیقه ای است اما من از طبیعی بودن چهره بچه در عکس ها راضیم چون برخی از آتلیه ها چنان با فتوشاپ چهره را دستکاری می کنند که صورت ماسکه و غیرطبیعی می شود.
مدت زمان آماده سازی عکس ها هم یک ماه از زمان سفارش است منتهی چون به بیماری من برخورد، وضوح دید کافی برای انتخاب عکس ها را نداشتم و طبعا کار ما طول کشید وگرنه زودتر حاضر می شد.
دوستتان دارم و خیلی زود برمی گردم.