درباره : عزیز دلم برایت می نویسم تا بدانی که همیشه دوستت داشته ام حتی پیش از آنکه باشی...
پروفایل مدیر : آزیتا
| ساعت ٩:۳٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ |
|
١- اینجا، وبلاگ بچه ام است و من عادت به کل کل، آن هم در اینجا ندارم. منتهی، در رابطه با کامنت یکی از همکارانم که در پست قبلی، مرا مورد سیلان رحمت و لطف بی دریغ خود قرار داده بود، نکته ای به نظرم رسید که خواستم در اینجا بنویسم: ٢-سوشیانس کلمه "من" را یاد گرفته است. به محض اینکه چیزی را برای خودش می خواهد، پشت سر هم داد می زند: من...من...من و اگر نخواهد می گوید: نه...نه...نه ٣-دندان یازدهم هم در آمد و لثه هایش کمپلت چنان متورم است که آدم احساس می کند ده تا دندان دیگر با هم می خواهند از زیر لثه جوانه بزنند. ۴-اگر اسباب بازی هایش را به اسم نام ببریم، می رود و می آوردشان.
٨- همچنان عاشق مواد گوشتی است. غذای غیر گوشتی را با هزار دوز و کلک فقط در حد یکی-دو قاشق می خورد. ٩-مادری مقوله عجیبی است. هر مادری فقط شیوه فرزند پروری خود را قبول دارد و تقریبا هیچکس شیوه فرزندپروری تو را قبول ندارد. اگر بچه ات را خانه اقوام بگذاری (همکارم) به اندازه من که هرگز جایی نمی گذارمش، ملامت می شوی. هر کاری که بکنی، کسی هست که به تو گوشزد کند که راه را به اشتباه می روی. یاد گرفته ام که فقط به کتابها (دوباره دارم پز می دهم؟) و آموزه های علمی و در نهایت دکتر صبور اعتماد کنم و تایید بگیرم. ١٠-بین این ور آبی ها که تقریبا موسیقی شان به ذایقه من سازگار نیست و گوش نمی دهم، من و سوشیانس عاشق آهنگ همه چی آرومه ی حمید طالب زاده ایم. در آغوش من آرام می گیرد و با هم به این ترانه جادویی گوش می دهیم و چون پیامبری که بشارت آرامش بیاورد، خنکای کلامش بر ذهن تب زده ما می نشیند و تمام مدت، لبخند پت و پهنی روی صورت هردویمان می نشیند و حالش را می بریم. ١١- از کرامات مادر پسرداری چون من، همین بس که مجبور است با همه بدآیندش از فوتبال (تا به حال، حتی یک نیمه از هیچ مسابقه ای را هم ندیده ام) با بچه اش مدام گل کوچیک بازی کند. توپ بازی، عشق اش است. گل می زند و خودش هم برای خودش کف می زند. جوری بازی می کنم که انگار هفت جدم، مربی تیم ملی بوده اند. ١٢- نمی دانم چطور من و و خواهر و برادرم از پدر و مادری بسیار خوش صدا به دنیا آمده ایم و هیچ کدام حتی ته صدا هم نداریم. شبها، سوشیانس توی بغلم جمع می شود و گوشش را روی قلبم می گذارد و من از گل گلدون من گرفته تا سیمین بری- گل پیکری آری، برایش می خوانم و حالش را می برد. با اتمام هر ترانه، اااااا (به فتح الف) می گوید و ترانه بعدی را تقاضا می کند. طفلک، با چنان علاقه ای گوش می کند که انگار ماریا کالاس جلویش دارد لایو کنسرت اجرا می کند. ١٣-بالاخره، به نقاشی علاقمند شد. (دوباره عطف به جمله آخر بند دوم). جالب این است که فقط با دست چپ نقاشی می کشد. البته، تا سه سالگی دست غالب بچه قابل تشخیص نیست ولی من که آرزو می کنم چپ دست بماند. در بچگی، دلم می خواست سه ویژگی داشتم: اسمم تک بود، چشمم رنگی بود و چپ دست بودم که هیچ کدام نشد. حالا، خدا گویا دو آرزوی مرا از طریق سوشیانس برآورده کرده است، می ماند چشم رنگی. به همین دلیل است که می گویم باید بچه دوم بیاورم دیگه. همای عزیزم، هر چه سعی کردم در جواب کامنتت برات ایمیل بزنم، نشد. این روزها وضع ایمیل خراب است. یه شماره تماس برام بذار تا باهات تماس بگیرم. |
|
| ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ |
|
١- جمعه گذشته، سوشیانس را بردیم سرزمین عجایب. برای بچه ای در این سن، شاید ۵-۴ بازی داشته باشد. رویهم رفته بد نبود اما چون بهنام بازیهای پرتحرک هیجانی زیادی با سوشیانس انجام می دهد، طفلک در اسباب بازیهایی که بچه های دیگر در آن جیغ می زدند، چرت می زد و خودم مجبور بودم کمی جو بدهم تا به هیجان بیاید! ٢-آموزشگاه بادبادک، که در مجله شهرزاد تبلیغ می کند، برای بچه های یک تا دو سال هم کلاسهای گوناگونی گذاشته است. منتهی شهریه اش برای دو ماه کمی بالاست: هشتاد هزار تومان. اگر کسی مایل است می تواند شرکت کند. ٣- تصمیم گرفتیم سوشیانس را برای چکاپ پیش دندانپزشک اطفال ببریم. منشی دکتر گفت که زیر دو سال و نیم نیازی به چکاپ نیست. به هر حال، شماره دکتر مربوطه را برای دوستانی که بچه های دو سال و نیم به بالا دارند، می گذارم که در صورت تمایل استفاده کنند. این دندانپزشک را دوست بهنام که خود دندانپزشک بزرگسالان است، معرفی کرده و من شخصا از ایشان شناختی ندارم. جناب آقای دکتر مجید برگ ریزان تلفن: ٨٨٧١٠١٢۵ ۴-از بس مامانم شاد است و اهل بزن و برقص که تحت تعلیمات او، بچه ام خیلی "قر تو کمری" شده است. دیشب با صدای مالش رفت و برگشتی پیاز روی رنده مدل رقص دیسکویی هد می زد! تا به حال، فکر نکرده بودم که صدای رنده کردن پیاز ملودیک است ! دلم می خواهد شاد بماند، همیشه. همیشه به موسیقی زندگی برقصد. همیشه بخندد. ۵-یک ماهی است که "شیر" می گوید. هر وقت، شیشه شیر را می بیند، با هزار تا تشدید می گوید" شیر"! ۶-عجب بزرگ شدن بچه راه سخت و طولانیی است. کره های حیوانات را نگاه کنید که چه زود پا می گیرند و دنبال مادر خود راه می افتند. این راه طولانی رشد و نمو کودک انسانی در حقیقت عمدتا به خاطر پیچیدگی مغز است و زمانی که باید به آن داده شود تا این میلیاردها سیناپس عصبی ایجاد شود و مغز به نهایت رشد تدریجی خود برسد و آماده پردازش اطلاعات بسیار پیچیده شود. در کتاب جامعه سنتی-جامعه مدرن اثر گروه مولفان، آمده است که انسان برای بدست آوردن توانایی های انسانی مجبور به پرداخت هزینه های طبیعی سنگین شده است: رشد بطیی و پیچیده مغز، بلوغ و تکامل او را تا سالها بعد به تعویق انداخته است و دوران کودکی و رشد را طولانی کرده است. حجم مغز که به نسبت حجم جمجمه بزرگتر از سایر جانداران است، باعث شده که آرواره های ما نسبت به سایر پستا*نداران ضعیفتر و کوچکتر باشد و نیز راه رفتن ما روی دو پا به منظور استفاده بهینه از دستها باعث شده که از سرعت ما در حرکت نسبت به سایرچهارپایان به مقدار زیادی کاسته شود. حالا ببینید که ما چه هزینه گزافی برای رشد مغزمان متقبل می شویم و وای بر ما که از آن استفاده بهینه نکنیم و از تمام آن پیچیدگی فقط در جهت پردازش اطلاعات بی ارزش روزمره و معذرت می خواهم خاله زنکی استفاده کنیم در حالیکه همین بغل گوش ما، آنسوی این کره خاکی روز به روز فضا بیشتر به تسخیر دانش بشری درمی آید. ٧-یکی از مبانی فلسفه نیچه، فیلسوف شهیر آلمانی، رجعت ابدی است. بر اساس این مفهوم، جمله ای دارد که می گوید انسان تنها مایل به تکرار لحظاتی از زندگی خویش است که آنها را کامل زیسته باشد. مثالش این است که مثلا شما سفری می روید و بعد از بازگشت، مدام از آن یاد می کنید و می گویید چقدر خوش گذشت و کاش می شد که دوباره بروم. این به این معنی است که آن لحظات پر و غنی و کامل بوده اند. البته مفهوم رجعت ابدی دقیقا این نیست ولی خود نیچه این مفهوم را مبتنی بر آن استنتاج کرده است. بر این اساس، هفته پیش به بهنام می گویم: امروز در سایت ثبت احوال چرخ می زدم، که یک اسم ناب که از نظر سختی و تکی و پرمعنایی توی مایه های سوشیانس است پیدا کردم. اگر بچه دوممان دختر شد، بیا این اسم را رویش بگذاریم. اگر پسر شد، باید بروم سرچ کنم. چون از آرسس خوشم می آمد که متاسفانه پادشاه مزبور به دست باگوان خواجه نامی کشته شده است و من دوست ندارم اسم کسی را که به مرگ طبیعی نمرده، روی بچه ام بگذارم. داد می زند: آزی، تو اگه منو دوست داشته باشی، دیگه هیچوقت اسم بچه دوم رو نمی آری! می گویم احساس می کنم صندلی ای هستیم با سه پایه، توازن روانی خانواده ما نیاز به فرزند دوم دارد. تا کی سوشیانس بچه های لوس زمین بازی را بغل کند و ببوسد و آنها هم سرش داد بزنند:نی نی گنشو نتن! (نی نی گمشو، نکن) و من دلم خون شود و نتوانم حرفی بزنم که حریف قدر نیست و بچه ای است نهایتا یک سال بزرگتر از بچه من! و تازه اینکه خود من آیا دوست دارم غریبه ها ناگهان مرا در آغوش بگیرند و ببوسند؟ خب، او هم مثل من حریم شخصی اش را دوست دارد. ولی من مادرم و جگرم آتش می گیرد که پسرکم را پس بزنند و از خود برانند. به قول شمس تبریزی می خواهم کسی را برایش بیاورم" از جنس خود تا قبله کند از برای خود". به بهنام می گویم: طبق فلسفه نیچه رنج بچه داری برایت از شیرینیش بیشتر بوده و به همین خاطر نمی خواهی که این لحظات را تکرار کنی. می گوید: برخلاف تو رسالت من در زندگی بچه داری نیست. می رنجم که به من به چشم مخزن بزرگ جوجه کشی نگاه شود. فکر می کنید برای من بارداری و زایمان و شیردهی راحت است؟ هنوز باقیمانده این شکم لعنتی برجاست. هنوز خسته ام از ویار و هجده کیلو اضافه وزن بارداری وکهیرهای صورت و پاهایم و نه ماه دمر نخوابیدن و آزمایش خون دادن ها و آنژیوکتی که درد دستم را بعد عمل از درد شکمم بیشتر کرده بود. فکر می کنید دلم نمی خواهد دنبال ادامه تحصیل، بزرگترین حسرت زندگیم بروم؟ آن فوق لیسانسی که با آن همه رنج به دنبالش رفتم و نیمه کاره رهایش کردم و به ایران برگشتم. چشمم به خون می نشیند وقتی پیپیرهای چاپ شده ام را در ژورنالهای تخصصیشان می بینم و یادم می افتد چطور در دمای هجده درجه زیر صفر آزمایشگاهم در تنهایی اشک می ریختم و هم سیک شده بودم ولی ادامه می دادم. فکر می کنید من خوشحالم که در میان خانواده ای که همه پزشک متخصصند لیسانسه باشم؟ فکر می کنید دلم نمی خواهد به جای این سازمان کپک زده و دلگیر (هرچند روسایم ماه روی زمینند و همکارانم را دوست دارم) در یکی از سفارتخانه ها، یا دفاتر یونسکو، یونیسف یا یو ان کار کنم؟ فایده آن همه سال انگلیسی، آلمانی و فرانسه خواندن چه بود در حالیکه فرسنگها از رشته آکادمیکم فاصله داشت؟ قصد من به خدای احد و واحد خودستایی نیست. ولی آیا به کسی که در تمام اوقات فراغتش (حالا که نمی تواند به واسطه داشتن بچه کنسرت و تاتر برود) مدام کتاب می خواند و فیلم می بیند و موسیقی کلاسیک گوش می دهد و سعی می کند تا جایی که می تواند و بچه اش و کارش و خانه اش و وسواس شوهرش اجازه می دهد، به جای اشتغالات پوپولیستی به خودسازی بپردازد و افقهای ذهن خود را کمی بیشتر بگستراند و مرزهای اندیشه خود را اندکی دورتر ببرد، می توان برچسب ماشین جوجه کشی زد؟ من در فاصله هفت و چهل و پنج دقیقه تا نه و بیست و پنج دقیقه صبح سی ام مهر ماه هشتاد و هفت آنسوی هشیاری کنار پرتگاه مرگ خیمه زده بودم و از آنسو برگشتم تا کودکم را بزرگ کنم. فکر می کنید دوست دارم دوباره بیهوشی و زیر تیغ جراحی رفتن را تجربه کنم؟ در حالیکه هنوز زخم قبلی ارغوانی و تازه است و تازه با همین یک شکم زایمان رغبت نمی کنم به بدن برهنه خودم در آینه نگاه کنم؟ کو آن تن جوان سفت و سپید؟ سایز سی و هشت قبل از بارداری پیشکش! در چهل هم شکمک خوب نمی گنجد. اگر برای تو سخت است، برای من عین کوه کندن است و من حاضرم این کوه را به عشق سوشیانس شیرینم بکنم . نمی خواهم تنها باشد. نمی خواهم که همیشه حتی بعد از مرگم دلنگرانش باشم. دلنگران تنهایی اش! بی برادریش، بی خواهریش! ما هیچ قوم و خویشی نداریم. دوستانمان هم گرفتار و محدودند. نباید نگران سوشیانسم باشم که در عمر پانزده-شانزده ماهه اش فقط تا به حال هلن نانازی عروسک را به عنوان همسال دیده است؟ البته ، منهای یک قرار وبلاگی خصوصی خانوادگی دیگر که سه تا از نی نی گل های دوستانم را دید. من کاری را شروع کرده ام و باید درست انجامش بدهم. فرصت اندک است. من سی و سه ساله ام و طبق آمارها تنها دو سال دیگر برای یک بارداری کم خطر فرصت دارم. تو نباید این فرصت را از من بگیری. من در تمام این دو سال اصرار می کنم و دست بر نمی دارم هر چند که تو فکر کنی که دوستت ندارم. من که دارم، چقدر هم زیاد. می دانم که می دانی. پس لطفا از خر شیطان بیا پایین! |
|
| ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ |
|
دنیای مجازی، شخصیت مجازی، رابطه مجازی مادر و فرزند... و شما دیشب وبلاگم را باز می کردید و می خواندید که "من همچنان عاشقت هستم." و جایی آن سوترک در واقعیت، مادری آنچنان از دست همه چیز خسته بود و آنچنان بریده بود که ترجیح می داد ته گوری در ظلمات و سکوت خفته باشد تا اینکه بعد از سه-چهار ساعت خواب شبانه و هجده ساعت سگ دوی روزانه، بی هیچ وقفه ای-بی هیچ وقفه ای، بچه اش را که پی پی کرده است، بشوید و با غرولندها و بی حوصلگی هایش بسازد و با مهره های داغان و دردناک ستون فقراتش، مدام بغلش کند و راهش ببرد. تا به حال، پیش نیامده بود دیشب، او جیغ می زد و من وبلاگ می خواندم و در سکوت گریه می کردم من خسته بودم و دلم می خواست از خستگی بمیرم و دیگر توانی در من برای تظاهر نمانده بود دیگر نمی توانستم بر نعش از پا افتاده ام نقاب شادی و انرژیک بودن بزنم تا بچه ام غصه نخورد دیگر نمی توانستم نیاز های او را بر نیازهای خود ارجحیت دهم او جیغ می زد و من وبلاگ می خواندم و در سکوت گریه می کردم تا بهنام از رو رفت و بردش دلم می خواست زندگیم تکمه پاوز داشت و تصویرش را حتی برای یک ساعتی فریز می کردم همه چیز به همان شکل در تعلیق می ماند و من آنقدر گریه می کردم تا خوابم می برد عمیق و بیدار می شدم سرشار از زندگی و دوباره با تصویر مجازی خودم یکی می شدم: "من همچنان عاشقت هستم." ولی نمی شد و خستگی سالیان بسیار بر دوشم بود انگار که قرن ها آبستن بودم و هرگز نمی زاییدم وجدان درد گرفتم کودک درونم را با خشونت از خود راندم و به کودک برونم شام دادم شام خودم را شام کم بود خودم گرسنه ماندم نای شام پختن دوباره را نداشتم بوسیدمش بسیار بهنام خواباندش و من باز بوسیدمش بسیار و دستش را گرفتم و کنارش خوابم برد صورتش آرام و شاد بود اما جایی در درون من کودک درونم با بی مهری من در میان هق هق خوابید و من دستش را نگرفتم که دست بچه ام در دستم بود و من بی توجه رهایش کردم مثل همیشه... |
|
| ساعت ٩:٤۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ |
|
زندگینامه افراد بزرگ را که بخوانید یا در آثارشان تعمق کنید، می بینید که بسیاری از آنها در کودکی زندگی سختی داشته اند ولی علیرغم تمام این مشکلات، مثل بذر سالم و قوی و خوبی که با وجود موانع طبیعی بسیار، از میان خاک تیره و سنگین و سنگهای حجیم سربرمی آورد تا خود را به سطح خاک و نور آفتاب برساند و در نهایت بالنده و شکوفان شود، زنده مانده اند و به اوج خودشکوفایی رسیده اند. کتاب کودکی اثر ماکسیم گورکی را هفته پیش به دست گرفتم تا در میان فلسفه خوانی و سختی سرگیجه آورش به ذهن خود استراحتی بدهم. ولی افسوس! که شرح رنجنامه کودکی این نویسنده نامدار و شرح پستی و خباثت تهوع آور اعضای خانواده مادریش (به غیر از مادربزرگی که فرشته نجات او بوده) گاهی چنان نفسم را می گرفت که کتابم را تا روز بعد می بستم. زیر چشمهایم گود افتاده بود. مگر می شود با بچه ای معصوم و یتیم چنین خشن بود؟ خود گورکی می نویسد که تمام آدمهایی که در زندگی او بوده اند، انگار که شهد لازم را برای تولید عسل برایش تامین می کرده اند، هر چند که گاه این عسل تلخ و بد می شده است. حالا مراد از این مقدمه این است که ما، اکثریت مادران و پدران امروزی و روشنفکر، که هریک بنا به بضاعت خودمان سعی می کنیم فرزندانمان را مطابق آخرین آموزه های روانشناسی و در پرند لطیف مهر مادری/پدری بپروریم و تا جایی که از دستمان برمی آید، در تهیه وسایل لازم رشد فکری و ذهنی بچه/بچه هایمان بکوشیم، تا چه حد می توانیم در آینده و میزان بالندگی بچه مان موثر باشیم؟ بتهوون را پدر همیشه مستش کتک می زد و شکنجه اش می داد تا مثل موتسارت (موزار-موتزار) نابغه ای زودرس شود. اما عجیب اینکه از موسیقی زذه نشد و خود از نظر من به بزرگترین موسیقیدان برجسته کلاسیک بدل شد. کمتر دیده می شود که کودکی مثل کارلوس فوﺋنتس (نویسنده نامدار مکزیکی) با بستر خانوادگی مناسب و منسجم و والدینی روشنفکر و مهربان به بلندای وجود خویش دست یازیده باشد. حال سوال اساسی این است که کدامیک از این دو نقش مهمتری را در بالندگی فرد بازی می کنند؟ طبیعت یا پرورش؟ یا به اصطلاح انگلیسی زبان ها: Nature or Nurture ؟ یا به قول بهنام: ژنتیک یا محیط؟ در این شک نیست که نتیجه تابعی از هر دو متغیر است و بچه بیمایه هرچند هم در معرض بهترین امکانات پرورشی قرار گیرد، باز هم چیزی فراتر از متوسط خوب نخواهد شد و از سوی دیگر بهترین بذر هم اگر در بستر مناسب قرار نگیرد، رشد نخواهد کرد. ولی بین این دو کدام مهمتر است؟ از نظر من احتمالا ژنتیک. شما چطور فکر می کنید؟ البته فیلم Blind Side که اخیرا دیدم، به نقش پر رنگ تر محیط نسبت به ژنتیک می پردازد. سوشیانس به لطف خدا سی ام دی پانزده ماهه می شود. مهمترین تغییری که در این مدت در او دیدم و بسیار بسیار خوشحالم کرد، اجتماعی بودنش است. در زمین بازی و مراکز خرید، هر جا که بچه ای را ببیند(زیر شش سال) با خوشحالی به طرفش می دود و نوازشش می کند و در آغوشش می گیرد. میل شدیدی به داشتن همبازی همسال دارد. خوشحالم که اینقدر بچه ها را دوست دارد و میل به اختلاط با همسالان اش را دارد. خوشحالم که زحماتم در طی این مدت به بار نشسته است و این زمین بازی بردنها علیرغم خستگی زیادش به جبران این بی کس و کاری ما و فقدان فک و فامیلمان(یا فوت کرده اند، یا دورند، یا قهرند!) آمده است. خوشحالم که روز اولی که سوشیانس را زمین بازی بردم، از وحشت دیدن بچه ها گریه کرد و خانم مدیر آنجا پول را از من قبول نکرد، چون معتقد بود که سوشیانس آرام نخواهد شد و بیخود یک قبض حرام می شود! ولی حالا به جایی رسیده است که مهربانی و اجتماعی بودنش مادران آنجا را به شگفتی وامی دارد. در مورد ترس از غریبه ها اینجا را بخوانید. یاد گرفته تلفن و موبایل را کنار گوشش بگیرد و ادای صحبت کردن درآورد. علاقه زیادی به کش رفتن قاشق و چنگال ما حین غذاخوردن دارد. تمام روز را در حالیکه قاشق،خودکار یا شانه ای را در دست گرفته، از این سو به آن سو می رود. حداقل ده دندان دارد. می نویسم حداقل، چون دهانش را باز نمی کند تا ببینم از ده تا بیشتر شده است یا نه. دو تا از این ده تا مربوط به آسیاهای کوچک فک بالا هستند. خیلی بامزه به آوازهای مادرم می رقصد. با اتمام ترانه، اااا (به فتح الف) می گوید تا مادرم ترانه درخواستی بعدی را بخواند! به شدت برای حرکات آکروباتیک و بازی های هیجانی نترس و پایه است. مدام به زبان کره ای خودش با ما صحبت می کند و یا با صدای بلند برای ارواح و اشباح سخنرانی های طولانی و هیجانی می کند.سوشیانس هزار ساله شود (دور از سوشیانس)، آدم را یاد سخنرانی های بانمک و کمیک موسیلینی می اندازد. همچنان کمر به اکتشاف در عین تخریب وسایل خانه بسته است. بسیار ظریف نگر و باریک بین است. به چیزهای ریزی توجه می کند که توجه کمتر کسی را جلب می کند. کلا در همه زمینه ها نسبت به قبل مهارت های بیشتری را نمایش می دهد. همچنان بسیار مهربان و لطیف است. همچنان من عاشقش هستم. همچنان و همواره خدای بزرگ را فروتنانه شاکرم. پ.ن.1: یادتان هست راجع به علاقه اش به وسایل الکترنیکی نوشته بودم. عکسهای بی کیفیت زیر که با موبایل گرفته ام، شکار پنج دقیقه ای است که استاد روی ریموت دزدگیر ماشین زمان گذاشتند و راز باز و بسته کردن قفل مرکزی را کشف کردند.
پ.ن .2: من از بدو تولد تا یک سالگی از شامپوی سر و شامپو بدن مادرکر استفاده می کردم و بسیار راضی بودم. بعد از یک سالگی میزان پاک کنندگیش جوابگوی پسرک شیطان من نیست که دایم خودش را به همه جا می مالد. الان از شامپو سر و بدن موستلا استفاده می کنم که موی بچه را مثل موی عروسک خشک می کند. از چیکو و جانسون هم بدم می آید. شامپو و شامپو بدن خوبی در میان مارکهای خارجی موجود سراغ دارید که به من توصیه کنید؟ |
|
| ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ |
|
6 هفتگی: وقتی کودک توسط مراقب آشنا از جا بلند می شود و طرف صحبت قرار می گیرد، متقابلا از طریق نگاه کردن، گوش دادن، ادای اصوات و نیز تکان دادن بدن به مراقب پاسخ می دهد.
12 هفتگی: کودک جغجغه را محکم در دست نگاه می دارد، اما هنوز قادر نیست که نگهداری اسباب بازی را با جهت دید خود هماهنگ سازد. با قرار دادن شیرخوار روی شکم، او قادر است خود را روی دست ها نگه دارد و به سطحی که روی آن دراز کشیده چنگ بزند و از دیدن و شنیدن همزمان صدای حرکات انگشتانش لذت ببرد. زمانی که سر و پشت کودک در وضعیت خوبی قرار گرفته باشد، او می تواند هماهنگی حرکات چشم و دست خود را در بازی با انگشتان نشان دهد.
18 هفتگی: هنگامی که هماهنگ سازی منسجم حرکات چشم و دست حاصل شود، او می تواند اسباب بازی را بین هر دو دست نگاه دارد و دایما دست ها را باز و بسته کند.
5/5 ماهگی: کودک پاهای خود را به حالت عمودی باز کرده و موفق به هماهنگسازی حرکات چشم و پای خود می شود.
6 ماهگی: کودک با حالتی متمرکز و دو دستی به قطعه اسباب بازی نزدیک می شود و بلافاصله پس از برداشتن اسباب بازی، آن را به دهان می برد. کودک درحالی که اسباب بازی ها را با هر دو دست نگاه داشته، آن را به دست راست منتقل کرده و به دهان می برد.
9 ماهگی: کودک روی زمین می نشیند و قادر است به جوانب خود دسترسی داشته باشد. زیر و رو کردن اشیا کوچک با انگشت اشاره از مشخصات این سن است. در حالیکه انگشت اشاره دست دیگر نیز وضعیتی مشابه به خود گرفته است.
10 ماهگی: کودک از دیدن و شنیدن صدای برخورد اسباب بازی ها لذت می برد.
11 ماهگی: طفل با کمک و تشویق می تواند نخستین گامهای خود را بردارد. کودک در حالیکه دو شی را با خود حمل می کند شروع به حرکت می کند.
12 ماهگی: کودک خود را به مبل نگاه می دارد و به اطراف نگاه می کند و اشیا مورد علاقه اش را بررسی می کند. کودک هنوز قادر نیست اشیا را نام ببرد ولی می تواند کاربرد آنها را نشان دهد. کودک با سبکی متناسب با سنش مداد رنگی را در دست می گیرد اما چند لحظه بعد مداد رنگی را به دست دیگر منتقل می کند. کودک اسباب بازی ها را به اطراف پرتاب می کند و مجددا با صدای بلند آنها را می خواند. این عمل نشانگر فهم و درک کودک از تداوم اشیا است. کودک در پاسخ به درخواست مراقب، بازی بده بستان را انجام می دهد و در تبادل بازی و گفتگو نوبت را رعایت می کند. کودک از تماشای کتاب با مشارکت مادرش لذت می برد و در عین حال از دو قاشقی (یا هر چیز دیگری) که در دست دارد، غافل نمی شود.
14 ماهگی: کودک از گذاشتن و برداشتن اشیا از درون ظرف لذت می برد.
15 ماهگی: کودک روی زمین خم شده و به کتاب مصور نگاه می کند و چند صفحه از آن را ورق می زند. حدودا در این سن، از نقش برس و شانه آگاهی دارد و قادر است به شکل قابل فهمی از کلمات استفاده کند.
18 ماهگی: در این سن، کنترل کودک روی اسباب بازی های کشیدنی و هل دادنی به وضوح نمود پیدا می کند. چند هفته بعد او می تواند به عقب یا به جوانب قدم زند و کالسکه کوچک اسباب بازی خود را به عقب یا به جلو براند.
19 ماهگی: در این سن، خیلی سریع و به حالت سینه خیز از پله ها بالا می رود و ترتیب معمول حرکات دست راست، پای چپ و سپس دست چپ و پای راست را به معرض نمایش می گذارد.
20 ماهگی: در این سن، کودک به طور همزمان از دیدن و شنیدن و دقت در چکش زدن (چکش اسباب بازی) به اشیا لذت می برد. کودک میل زیادی به درون و بیرون رفتن از جعبه های بزرگ دارد و از این طریق به اندازه و وضعیت نسبی خود پی می برد.
24 ماهگی: او به راحتی از کفش هایی که در دسترسش است برای بازی کردن استفاده می کند و لذت می برد. شروع به بازی های خیالی می کند. مثلا عروسکی را انگار که بچه اش است، با لالایی می خواباند.
3-2 سالگی: کودکان دو تا سه ساله ازتوپ بازی، خانه سازی، قطعه سازی، قطار کردن اسباب بازی ها، جلو عقب بردن ماشین اسباب بازی، آب بازی، خاک بازی، بازی های کامپیوتری ساده، ابزارالات موسیقی و کتاب لذت می برند.
4-3 سالگی: در حدود سه سالگی کودک کم کم با همسالان خود ارتباط برقرار می کند. در این دوره، کودکان به بازی در فضای باز، بازی های جور کردنی، بازی روی میز، بازی زمینی و بازی های اجتماعی-فرهنگی علاقمندند و کم کم درک کودک از نیاز به بحث، تصمیم گیری، مشارکت، رعایت نوبت و بازی بر اساس قوانین توافق شده شناخته می شود. در سه سالگی کودک با اعتماد به نفس بیشتری می دود، عقب عقب یا به جوانب می رود و روی یک پا می ایستد. اغلب یک پایی از پلکان بالا رفته و دو پایی پایین می آید. مهارت های ظریف حرکتی در این سن، بازی با قطعات و کاردستی های ساده که استفاده از قیچی و مهره را بطلبد، بازی های استاندارد، ابزار آلات موسیقی، اشیا چوبی و بازی های کامپیوتری را شامل می شود.
5-4 سالگی: در حدود چهار سالگی، کودک از قبل اعلام می کند که تصمیم دارد چه چیزی نقاشی کند و قبل از شروع به کار تصویر آن را در ذهنش تجسم می کند. بچه های چهار ساله از طبع شوخی برخوردارند و از شعر، چیستان، لطیفه های ساده و شوخی های لفظی لذت می برند. بچه ها از آنکه داستان برایشان خوانده شود، لذت می برند و اگر بتوانند در حین خواندن داستان، تصاویر آن را نیز مشاهده کنند، این لذت مضاعف می گردد. در این دوره کودکان اغلب نسبت به حیوانات اهلی خانگی علاقه وافری از خود نشان داده و آنها را در بازی خیالی خود شرکت می دهند. حدودا در این سن، کودک شیفته علت و معلول است. کشف و کنجکاوی آنها در محیط همیشه با تشخیص خطرات همراه نیست لذا نظارت والدین ضروری است.
6-5 سالگی: در این مرحله، کودکان در بازی های گروهی و قانونمند شرکت می کنند و قابلیت های ویژه، علاقه به ورزش، کارهای هنری و فعالیت های خلاقانه از خود بروز می دهند. در این سن، کودک می تواند بپرد و توپ را با پا چندین متر آن طرف تر پرتاب کند و یا بر دوچرخه ای که چرخهای کوچک نگاهدارنده دارد، سوار شود. نحوه نگاه داشتن قلم مو و مدادش شبیه به بزرگسالان است. جملات بلند می سازد و نوبت را در گفتگو رعایت می کند. مفاهیمی مانند اندازه و مقیاس را درک می کند. برای پیشرفت در بازی، از قبل تصمیم گیری و برنامه ریزی می کند و علاقمند است که بچه های کوچکتر را در بازی راهنمایی کند.
برگرفته از کتاب بازی در اوایل کودکی- از بدو تولد تا شش سالگی/ تالیف: ماری د.شریدان/ ترجمه: دکتر ضیا اسلامی و مهدیه محمود آبادی مرسی از دکتر حمید رضا صبور- متخصص گرانقدراطفال که این کتاب را به امانت به من سپرد و هر بار انبوه سوالات و دلنگرانی های مادرانه مرا صبورانه پاسخ داده است.
پ.ن1: به زودی با گزارش مصور سوشیانسانه برمی گردم. |
|
| ساعت ۸:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧ |
|
آنقدر دیر می آیم که مدتی طول می کشد که دستانم به لمس تکمه های کیبورد و پیدا کردن ضرباهنگ معمول نوشتاریم اخت شود. مدت یک ماهی بود که در منزل دسترسی به اینترنت نداشتم و سر کار هم چون مدیرکلی می روم (هفته ای سه روز)، عملا رویم نمی شود از زمان موجود جز برای کار استفاده کنم. دلم برای خانه های مجازی گرم و کوچولوهای نازتان یک ذره شده است. انشاله از شرمندگی تان درآیم. اخبارسوشیانسی از یک ماه پیش به این ور از این قرار است که سوشیانس اوتیت و آنفولانزا پیدا کرده بود (از پدرش گرفته بود) و از آنجا که تب بچه را خوشگل می کند!!!!!!!!!!!!! و در عین حال مظلوم و معصوم می شود، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و سه ثانیه یکبار می بوسیدمش و نتیجه این شد که میکربها اسباب کشی کردند به بدن من بیچاره و مرا هم از پا انداختند! بهنام سوشیانس را معاینه کرد و برایش نسخه نوشت ولی من که طبق معمول همیشه زیادی روی این بچه حساسم، اصرار کردم دکتر صبور هم او را ببیند که همان تشخیص و نسخه را تایید کرد. این دومین باری بود که سوشیانس گوش درد می گرفت و برای من با این همه وسواس و مراقبت جای تعجب بود که دکتر صبور گفت که در بعضی بچه ها زاویه شیپور استاش (که گوش میانی را به حلق وصل می کند) به گونه ای است که با هر سرماخوردگی ساده، به سرعت عفونت را بالا می کشد و گوش را درگیر می کند که به مرور زمان (دوسالگی برای پسران و سه سالگی برای دختران) با افزایش ضخامت دیواره اش این حالت رفع می شود. در هر حال، خدا را صد هزار مرتبه شکر که الان خوب است ولی چون در دوران نقاهت سرماخوردگیش بود و هلن خوشگله هم کسالت داشت و هر دو در شرایط ضعف سیستم ایمنی قرار داشتند، نتوانستیم در تولد این گل مامانی و ناز شرکت کنیم و حسرت اش تا یک سال دیگر و به امید خدا تولد دوسالگی عروسکم به دلمان ماند. به هر حال، از ته دل برایش عمری طولانی مالامال از سلامتی و شادی و موفقیت زیر سایه پدر و مادر گلش (که خیلی دوستشان داریم) آرزو می کنم. از پیشرفت های سوشیانس بگویم که از یک سالگی به راحتی از تخت ما و مبلمان و دیوار راست!!!!!!!! بالا می رود و پایین می آید.(منظور از مورد آخر شیطنتش است) از سیزده و نیم ماهگی هم به کلی چهار دست و پا رفتن را کنار گذاشت وهم دویدن را آغاز کرد. عاشق و شیدای وسایل الکترونیکی منزل است. به قول بهنام، مکانیسمش بدین ترتیب است که در مواجهه با یک سیستم برقی پر تکمه (مثل ضبط صوت استریو) محکم و تصادفی روی تمام تکمه هایش می کوبد تا تغییری حاصل شود (چه در حالت روشن و چه خاموش)، بعد تکمه ها را دانه به دانه فشار می دهد تا ببیند که کدام تکمه بوده که این تغییر را ایجاد نموده است، به محض اینکه کشف شد، از آن به بعد هدفدار فقط آن تکمه را فشار می دهد تا تغییر مورد نظر ایجاد شود. از کراماتش این است که ضبط صوت را روشن می کند و اگر از صدای سی دی موجود خوشش نیاید ولوم آن را صفر می کند و اگر اصلا خوشش نیاید درایو را باز و سی دی مورد نظر را خارج و به وسط پذیرایی شوت می فرماید! هکذا در مورد سایر وسایل برقی منزل! ولی برای من جای تعجب است که کارهایی به این پیچیدگی را انجام می دهد ولی یک خط ناقابل روی کاغذ نمی کشد. عطف به پست قبلی، رنگهای خوراکی با پایه نشاسته را برایش درست کردم ولی علیرغم تلاش زیاد من، عملا هیچ کاری به جز خوردن رنگها انجام نداد. من هم اصلا اصرار نکردم وتصمیم گرفتم مدتی بعد این تجربه را تکرار کنم تا ببینم نتیجه چه می شود، ولی در هر حال معتقدم که بچه را نباید اصلا تحت فشار گذاشت و فقط مواد خام هر فعالیتی را باید در اختیارش گذاشت تا اینکه خودش راغب و متمایل شود که با آنها کار کند. مثلا، ما از نوزادی برایش کتاب می خواندیم ولی از ده ماهگی به بعد بود که دیدم به کتاب علاقه و توجه نشان می دهد و تا آخر قصه دوام می آورد وگرنه قبلا از وسطش در می رفت و یا بی قرار می شد. ما هم اصلا اصراری به اتمام کتاب نداشتیم و از نیمه رهایش می کردیم. علت دیگر علاقه اش به کتاب خوانی، مطالعه زیاد ما در اوقات فراغت است. اوایل که متحرک شده بود، با هیجان می آمد و کتاب ها را از دست ما می گرفت و با کنجکاوی بالا و پایینشان می کرد. الان می داند که کتابهایی که برای او می خوانیم، از جنس کتاب هایی است که خودمان می خوانیم یعنی می داند که این مثل آن است و ماهیت هر دو فعالیت یکی است. پدرش به او یاد داده که بوس کند، با صدای بلند الکی بخندد، و کلمات یکی – دو سیلابی را تا حدی که می تواند تقلید کند و البته هر جا که نمی تواند به جایش غه می گوید. یادم رفت که بگویم در این مدت دامنه غه بسیار گسترش یافته و تمام مایعات، اسم خودش و شماره یک را دربرمی گیرد. دو و سه را تقریبا درست تلفظ می کند ولی یک همچنان غه است. خودش هم می داند غه من در آوردی است، چون هر بار بلند بلند می خندد. آزاده خاله ریزه را هم که می بیند دست هایش را باز می کند و با شوق به سویش می دود. به طور کلی، مهارت های بچه ها هفته به هفته تغییر می کند و خیلی هایش آنقدر طبیعی بروز می کند که حتی به چشم ما هم نمی آید. دکتر صبور کتابی از ماری شریدان بهم امانت داده است با عنوان بازی در اوایل کودکی که باید کپی کنم و بهش برگردانم. انشاله در فرصت بعدی چکیده اش را برایتان می نویسم. ده روز قبل، به علت یک مشکل بانکی مجبور شدم سوشیانس را در روز آف ام برای اولین بار به اداره ببرم. در میان محبت ها و اظهار لطف های دوستان، بعدا به گوشم رسید که یکی- دو نفر کامنت های مغرضانه ای مبتنی بر پندارهای غلطشان داده اند. یکی – دو روز اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی بعد تصمیم گرفتم که حتی به رویشان نیاورم. هر چند به هر حال، تا آخر عمرم حرف های پوچ و بی ارزششان از یادم نمی رود. بگذریم. مجله شهرزاد را ماه پیش خریدم و به نظرم مفید آمد. البته، می تواند از حجم تبلیغاتش بکاهد و تعداد مطالب را بیشتر کند و نیز به عمق و محتوای مطالبش بیفزاید. چون در حال حاضر، این مجله در اکثر موارد چیزی فراتر از کتب موجود در زمینه کودک یاری و پرورش نونهالان ارایه نمی کند ولی اگر کسانی هستند که به هر علتی در این زمینه مطالعه کافی ندارند، مجله مزبور می تواند منبع خوبی باشد. به هر حال، فقدان مجله ای در زمینه کودک یاری کاملا مشهود بود و تلاش دست اندرکاران و هییت تحریریه اش برای بالا بردن سطح آگاهی عمومی والدین و مربیان شایان تقدیر است. دو خاطره هم نقل کنم و رفع زحمت کنم. اول اینکه روز پنج شنبه سوشیانس غه را با خودم به پلیس 10+ بردم تا برایش پاسپورت بگیرم. در دوندگی های تکمیل پرونده، برایش شکلاتی خریدم که تا زمان برگشت به ماشین (ساکش را توی ماشین جا گذاشته بودم)، گرسنه نماند. سوشیانس هم فقط بعد از گذشت دو ثانیه ناقابل از باز کردن شکلات، زحمت کشید و خود را به شکل حاجی فیروز گریم کرد. وقتی مامور تشکیل پرونده گفت که باید صورت متقاضی را ببینم، شرمزده بغلش کردم تا از دریچه صورتش را ببیند و با عکسش تطبیق دهد که حسابی جا خورد و گفت: قابل شناسایی نیست که مجبور شدم سرتاپا در آبدارخانه بشویمش تا قابل شناسایی شود! دو مامور دیگر هم مشغول ورود اطلاعات به داخل سیستم بودند که اولی به دومی گفت: وضعیت آقای ب... (منظورشان فامیلی سوشیانس بود) چیه؟ دومی جواب داد: بزن بیسواد و بیکار. دپرس شدم! خاطره بعدی هم مکالمه من و بهنام در مورد سوشیانس است: بهنام: چقدر من از بچه بچه ننه بدم می آید! وای وای! این سوشیانس هم روز به روز مامانی تر شده و وابستگیش به تو بیشتر میشه! من: بچه کوچیک اگه به مامانش وابسته نباشه یعنی لینک عاطفی مادر و فرزند ضعیفه. طبیعیش همینه. بهنام (با لحن شوخی ولی با کمی حرص) به سوشیانس: بچه ننه! بچه ننه! من (به شوخی): به روی بچه ام حرف بد نزن! اون وقتی که تمام ژن های دیکتاتور تو همه ژن های مظلوم منو فش فش بیرون کردند و بچه کمپلت شبیه تو شد، مگه من غر زدم. حالا تعادل برقرار شده: بچه شبیه بابای مامانی! حالشو ببر! بهنام: به هر حال که من از بچه ننگی خیلی بدم می آد! من (که از هر فرصتی برای زمینه سازی بچه دوم سواستفاده می کنم!!!!!!): بهنام جون غصه نخور! انشاله سوشیانس که بزرگ شه، یه بچه دیگه می آرم کپیه خودم ولی بابایی! بهنام: به همین خیال باش! و در اینجا اکتور نمایشنامه به علت ترس زیاد از بچه دوم کلن بی خیال بچه ننگی بچه اول شد!!! بهنام: میگم امشب کدوم فیلمو بذاریم ببینیم؟!!!!!!!!! |
|
| ساعت ٤:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩ |
|
1- در کتابچه کودک یک تا یک سال و نیم تهیه شده در دفتر سلامت روان بیمارستان آتیه (که بعد از خواندن احساس کردم این جملات را جایی دیده ام و بعد دیدم حدسم درست بوده و در واقع برگرفته از کتاب همه کودکان تیزهوشند، اگر... اثر میریام استاپرد می باشد)، آمده است: کودک یک ساله استقلال خود را از راه های زیر نشان می دهد: منفی کاری-ناشکیبایی-سخت گیری- کم حوصلگی-تحریک پذیری-خودسری- شیطنت و بی محبتی حالش را ببرید! بعد از پانزده ماهگی مرحله جدیدی از یاری گری و خشنود کردن دیگران از خود نشان می دهد. برای رضایت شما می کوشد و از ملامت شما ناراحت می شود. اینها را گفتم که اگر فرزندی در این سن دارید و گاهی مثل این روزهای سوشیانس جنی می شود و شر می فروشد، این جملات را به یاد آورید و از دستش کفری نشوید. به خودم می گویم فقط دو ماه و ده روز مانده تا این دوره را پشت سر بگذارد، تحمل کن! البته عمده اوقات مهربان و سازگار است اما خوب، مواقعی هم هست که مثل خانمها هورمونهایش بهم می ریزد!
2- من روزهای دوشنبه و سه شنبه سرکار نمی روم. سوشیانس را خانه کودک سبز می برم تا هم با بچه ها در تعامل باشد و هم بازی کند. جای خوبی است، خواستم با شما هم در میانش بگذارم: آدرس: م پونک- مجتمع تجاری بوستان-دور رینگ-پله های کنار درب طبقه پایین شهر کتاب را بالا بروید، روبه رویتان است- خانه کودک سبز روزهای تعطیل هم باز است. پدران هم می توانند بچه ها را ببرند. برای بچه های بزرگتر برنامه های نقاشی و کاردستی و... هم دارند. روزهای یک شنبه هم مشاور روانشناسی به سوالات شما پاسخ می دهد. پر از اسباب بازیهای تاب و سرسره و اتاقک پر از توپ و الاکلنگ و.. است. روی هم رفته بد نیست. هزینه یک ساعت بازی 1800 تومان است.
3- از معلم نقاشی آنجا راجع به نقاشی در این سن و سال پرسیدم. گفت: از دسترس قرار دادن ماژیک و مداد رنگی و ... در مقابل بچه های زیر دو سال بپرهیزید چون مکیدن آنها باعث ورود مواد سمی به داخل بدن می شود و خطرناک است. به جای آن، مقداری نشاسته را در آب حل کنید و روی شعله ملایم حرارت دهید تا غلیظ شود (غلیظ تر از فرنی). بعد آن را داخل پیاله های کوچک بریزید و با استفاده از زردچوبه، زعفران، دارچین، لبو، پوست بادمجان و سایر مواد خوراکی رنگی هر کدام را به رنگی درآورید. مشمای بزرگی پهن کنید. لباس بدردنخوری تن کودک کنید. کاغذ بزرگی (گویا در لوازم تحریر فروشی به نام کاغذ پارس موجود است) در اختیارش قرار دهید تا به میل خودش روی آن نقاشی کند.
4- سوشیانس انگار بعد از یک سالگی جهش کرده است. روز به روز، تغییراتش محسوس است. به چای غه (به فتح غین) Ghah می گوید. اگر ببیند که فقط دو فنجان چای آورده ایم، فورا با اعتراض غه می گوید و آنقدر تکرار می کند تا فنجانش را ببیند. بعد هم ثانیه ای یک بار لبش را نزدیک فنجان می کند و اعلام می کند: داخ (=داغ) تا سرد شود و آقا خوشگله آن را سر بکشد. هنوز عمده اوقات چهار دست و پا حرکت می کند و فقط برای مسافتهای کوتاه افتخار می دهد و راه می رود. اگر من برقصم، مضطرب می شود و دو انگشتش را در دهان می کند ولی اگر خودش را برقصانیم از خوشحالی قهقهه می زند. بازی های اختراعی بامزه ای دارد: مثلا پارچه ای می آورد، روی سرش می اندازد. ما می گوییم: کو سوشیانس؟ کجاس پسرم؟ پارچه را از روی سرش می اندازد و با شنیدن ا... اینجا بودی؟!!!! و تعجب ما قهقه می خندد (یک جور دالی بازی) و یا سیلابی را مثل ا (به فتح الف) می گوید که ما هم باید تکرار کنیم. از تکرار ما می خندد و دو هزار بار این چرخه تکرار می شود! (یک جور بازی سرکاری مادر بیچاره کن!) منظورش را خیلی بهتر می رساند و منظور ما را هم خیلی بهتر می فهمد. همین الان که این مطالب را تایپ می کنم، اتفاق بامزه ای افتاد: وسط کار رفتم یک فنجان نسکافه برای خودم درست کردم. فنجان را که دید، بدو بدو آمد و دستم را گرفت. از ناچاری کمی به او دادم. تلخ بود، دوست نداشت. با اعتراض گفت: غه! (یعنی من چای می خوام، این چیه دیگه؟!) چاره ای نیست. باید بروم غه دم کنم، برگردم.
5- غه دم شد!
6- به نظر شما، من چکار کنم که اینقدر برای این بچه می میرم؟ دوووووووووووووووووستش دارم ها، نه شوخی! نکند بین بچه هایم فرق بگذارم؟ نکند نتوانم دیگر هیچ بچه ای را به اندازه سوشیانس کاکل زری دوست داشته باشم؟ هر وقت حرف از بچه دوم می زنم، بهنام می گوید روی هر کسی حساب می کنی، تحت هیچ شرایطی برای بچه دوم روی من حساب نکن!!!!!!!!!!!! فکر کنم بنیانگزار غیرت در جهان یکی از اجداد ایشان بوده اند.
7- عکسهای تولد (آتلیه ای) به زودی حاضر می شود، سر قولم هستم. اسکنشان می کنم، اینجا می گذارمش!
8-در راستای فلسفه خوانی که به طور جدی و مستمر از خرداد ماه شروع کرده ام، به پست مدرن رسیده ام که یکی از غولهایش ژاک لکان، روانکاو و فیلسوف فرانسوی است. عقاید بسیار جالبی در مورد کودکی دارد. خلاصه یکی دو تا از نظریاتش این است که کودک گریه می کند زیرا نیازی برآورده نشده دارد. سپس مادر آگاه می شود و نیاز کودک را رفع می کند. تازه گاهی اوقات هم در تخمین نوع نیاز کودک اشتباه می کند، مثلا بچه گوشش درد می کند، مادر فکر می کند گرسنه است. در هر حال، حتی در بهترین شرایط هم فاصله ای میان نیاز و ارضای آن وجود دارد که این در آینده پایه نا امیدی های ما در برآورده شدن آرزوهایمان می شود. یا اینکه مادر و کودک در ابتدا یکی هستند ولی ساحت و قدرت پدری که از آن به عنوان نوم دو پغ یا نام پدر یاد می کند، میان یگانگی آنان حایل می شود و فاصله می اندازد. وجود لالایی های غمناک که عمدتا در آنها گفته می شود که پدر به سفر رفته و یا زندان است و پایش در بند است و... دال بر کینه ناخودآگاه مادر از پدر و میل او به بازگشت به همان یکپارچگی است.
9- از همه شما برای ری را ، سایه و توت فرنگی دعای خیر استعانت دارم.
10- ای بابا، سوشیانس لیوان پلاستیکی ته سوراخ اسباب بازیش را آورده و می گوید: غه! تا بیشتر از این آبرویم را نبرده، بروم به بچه ام غه بدهم!
پ.ن.: مامانی آرسام خوشگله، مدتی است اصلا نمی توانم برایت کامنت بگذارم. ارور می دهد! |
|
| ساعت ٩:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢ |
|
یازده ماهگی:
یک سالگی:
پ.ن: سوشیانس در یک سال و نه روزگی اولین قدمهایش را به امید نوشیدن قهوه ترک از دست بهنام برداشت. پسرم، جهانی فرا روی تو گسترده است، منتظر قدمهای کوچکت تا فتحش کنی. سفرهای پربار و متعددی را در طول زندگی طولانی ات برایت آرزومندم تا دنیا را بشناسی و دنیا هم تو را بشناسد. پ.ن.٢: خدایا، منم و یکدانه پسرم. در پناه خودت حفظش کن. |
|
| ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤ |
|
قبل از هر چیز، بازهم بابت کامنتهای محبت آمیزتان خیلی خیلی ممنونم. من شرمنده خوبی های تک تکتان هستم و امیدوارم در یک قرار وبلاگی روی ماه تک تکتان را ببینم. باز هم ممنون. ماه مهر ماه خیلی پرتراکمی بود. عمل جراحی پدرم، بازگشتم به سر کار، ترجمه جدید و ویراستاری های ترجمه های قدیم، نقاشی منزل و پروژه فروش و تعویض ماشین که هنوز درگیرش هستیم و از همه مهمتر تولد این شازده پسر مو فرفری وقتی برای رسیدن به وبلاگ خودم و دوستان گلم نمی گذاشت. امیدوارم با کم شدن تراکم برنامه ها، دوباره خانه مجازیم را صفایی بدهم، مرتب آب و جارویش کنم و بعد من و شما سرحوصله باهم بنشینیم و چایی بخوریم! حالا که دیر آمدم، اهم اخبار را به شرح ذیل به اطلاع می رسانم:
الف- گزارش تولد بالاخره تصمیم گرفتیم از خیر یک جشن بزرگ برای تولد سال اولش بگذریم. کیکش را به شکل ماشین 206 قرمز از لادن سعادت آباد سفارش دادیم. به دلیل تراکم بالای کارهای روز تولد متاسفانه قرار عکاسی را از دست دادیم و بالاخره با کلی منت کشی تلفنی مادرم، توانستیم بدون وقت قبلی به عکاسی کاوس بالای خ توانیر برویم. عکسهایش جالب است اما به علت دستکاری و روتوش زیاد، حالت چهره ها عروسکی و مصنوعی است. سوشیانس که از صبح برنامه اش بهم خورده بود، خسته و بهانه گیر شده بود ولی بالاخره با هزار دردسر چند عکس تکی و سه نفره انداختیم. از عکاس قول گرفتیم که زیاد عکسها را روتوش نکند تا حالت طبیعی قیافه ها حفظ شود. حالا تا ببینیم چطور از آب در می آید. انشاله در پست بعدی، عکسهایش را می گذارم. شب هم با خانواده و چند تا از دوستان خوبمان به صرف شام و کیک به سوپر استار پارک وی رفتیم. جمع خوب و صمیمی و عزیزی بودند ولی سر و صدا و ازدهام بیش از حد در رستوران حالگیر بود. اصولا رستوران در ذهن من مفهومی لوکس و کلاسیک را تداعی می کند، مثلا فضایی شبیه به رستوران فرانسوی موفتار خ خردمند شمالی با نورپردازی ملایم، اجرای زنده پیانو و سکوت. فست فودها را فقط ایستگاه شکم می دانم که وقتی که مثلا خسته و کوفته از خرید برمی گردی و می خواهی چیزی بخوری، به آنها مراجعه کنی. اما به هر حال، حساب کردیم که رستورانهای شیک جای برگزاری تولد بچه نیست و فست فود گزینه بهتری است. این شد که رفتیم سوپر استار. گارسون مهربانی هم زحمت کشید و تمام میز را با بانچ های بادکنک تزیین کرد. ساناز و آقای شیک و هلن مامانی هم آمده بودند و ما را خیلی خوشحال کردند. ما خیلی این زوج مامانی و جوان و هنرمند را دوست داریم و به دوستیشان افتخار می کنیم. هلن هم که عروس عروسک من است و جای خود دارد. دلم می خواست دوستان وبلاگی عزیز دیگرم را هم دعوت کنم که متاسفانه به سال بعد موکول شد. کادوهای خوشگلی را هم که مدعوین زحمت کشیدند، در اینجا می نویسم که برایش یادگار بماند: پدر و مادر و برادرم: هر کدام یک تراول آزاده خاله ریزه: کاپشن و کفش اصل آدیداس+ کلی زحمت برای برگزاری تولد خانم دکتر امیر نظری (همکار بسیار خوب بهنام و ازاین به بعد دوست خانوادگی نازنین ما): کلاه +عروسک موزیکال حریر ناز و ثمر: (دوستان خوشگل و دوست داشتنی خواهرم): عروسک بزرگ و موتور موزیکال و متحرک ساناز ناناز و آقای شیک هنرمند و هلن عروسک: سکه پارسیان سودابه جون (دوست عزیز مادرم): اسباب بازی فکری تولو من و بهنام: پالتو فوتر مارک بنتون خانواده بهنام هم کم لطفی کردند و نیامدند.
ب- شیردهی انجمن متخصصین زنان و زایمان آمریکا معتقد است هفت ماه شیر دهی برای کودک کافی است. سازمان بهداشت جهانی هم دوازده ماه را توصیه می کند. در مقالات مختلف هم خواندم که آمریکاییان و اروپاییان بین سه تا دوازده ماه به بچه خود شیر می دهند. این در حالی است که در آفریقا و آسیا این دوره تا هفت سال هم ممکن است طول بکشد. (مثالش مادرم است که به خاطر تک دختر بودن و به دنیا آمدن بعد از دو کودک از دست رفته زیادی عزیز بوده و نزدیک به پنج سال شیر خورده است!) دکتر امین زاده از سرویس بهداشت و سلامت روان بیمارستان آتیه هم در سمینارش شیردهی بیش از دوازده تا چهارده ماه را مضر می دانست و معتقد بود که باعث ایجاد وابستگی های شخصیتی می شود و در کار سال دوم زندگی که آزمودن استقلال و خودکفایی در مقابل وابستگی و اتکا است، اخلال ایجاد می کند. دکتر صبور هم معتقد است که در سال دوم یکی از منابع شیر (شیر مادر یا شیر خشک) می تواند حذف شود به شرطی که بچه در روز نیم لیتر(دو تا 250 سی سی) شیر پاستوریزه بخورد. از پایان یازده ماهگی که شیر پاستوریزه آزاد شد، به تدریج ذایقه اش را با شیر آشنا کردم و الان یک وعده اش را با عسل و یک وعده اش را با موز نوش جان می کند. همه این تحقیقات به فارغ التحصیل شدن من در روز تولد منجر شد و سوشیانس را از شیر گرفتم. خدا را شکر، اصلا لطمه نخورد و فیلش یاد هندوستان نمی کند. به تجربه دریافته ام که اگر کودک فقط در زمان شیردهی در آغوش گرفته شود و در تماس نزدیک با مادر قرار بگیرد، به تدریج به شیر به عنوان نمادی برای دریافت مهر مادری وابسته می شود. اگر به کرات بچه را بغل کنیم و ببوسیم بدون اینکه به او شیر بدهیم، دیگر آن رابطه نمادین شکسته می شود. ضمنا استفاده از صبر زرد و مرکوکروم و چسب زخم را شخصا چندان توصیه نمی کنم چون باعث شوکه شدن بچه می شود و زمان لازم برای تطبیق را به او نمی دهد. به اصطلاح تیپر کردن یا کم کردن تدریجی دفعات شیردهی در طی دو ماه بهترین راه حل است.
ج- واکسن ام ام آر من و لیلا مامان مارتیا به نوبه خود دو هزار جا زنگ زده ایم تا واکسن ایرانی پیدا کنیم. لیلا جون مارتیا را پیش دکتر امیدوار برد. ما هم با هزار زحمت از دکتر امیدوار وقت گرفتیم و دیشب سوشیانس را پیشش بردیم. وقتی بهنام خودش را معرفی کرد و از دکتر راجع به واکسنها پرسید، دکتر گفت که در حال حاضر، خودش هم واکسنها را از خانه های بهداشت تهیه می کند. به همین خاطر، واکسن نزده و چند ساعت استرس بیخود کشیده (من را که می شناسید!) برگشتیم. توکل به خدا! فردا بچه را انیستیتو پاستور می برم و واکسنش را می زنم. برایش دعا کنید.
د- پایش سلامت روان بیمارستان آتیه طرح پایش دوره ای سلامت روان برای کودکان دارد که در سال اول تولد هر سه ماه و در سال دوم هر شش ماه صورت می پذیرد. متاسفانه، نشده بود که تا به حال، سوشیانس را برای انجام این پایش ببریم تا اینکه برای یک سالگیش مراجعه کردیم. دکتر امین زاده تستهایی را از او گرفت و سوالات زیادی را از ما پرسید که خدا را شکر رضایت بخش بود. فقط دو مورد را متذکر شد و آن اینکه بچه از شش ماهگی باید در تخت خودش بخوابد. بالکن اتاق سوشیانس امنیت لازم را ندارد و باید برایش حفاظ بزنیم تا من اجازه دهم که بچه در آنجا تنها بخوابد که اگر مشغلیات بگذارند، در دست اقدام است. مورد بعدی هم این بود که سوشیانس در برخورد با آدمها و موقعیت های جدید، دو انگشت سبابه و میانی دست راستش را در دهان می کند. دکتر امین زاده معتقد بود برای جلو گیری از تثبیت دهانی ( فروید معتقد است که لیبیدو یا لذت جنسی در سنین مختلف در جاهای مختلفی از بدن متمرکز می شود. بچه باید هر یک از مراحل را در زمان خودش پشت سر بگذارد تا به مرحله تناسلی برسد. عدم گذر از هر مرحله را تثبیت می نامند. مثلا تثبیت دهانی به پرحرفی، آدامس جویدن دایمی، سیگار کشیدن و پرخوری می تواند منجر شود و یا تثبیت مقعدی می تواند به وسواس و تمایل بیش از حد به نظم و ترتیب، خشکی و یبس خلق و خساست منتهی شود. اطلاعات بیشتر در این زمینه را بچه هایی که روانشناسی خوانده اند، می توانند بدهند.) بهتر است از پستانک استفاده کند تا غریزه مکیدنش به خوبی ارضا شود. متخصصین اطفالی که تا به حال رفته ام، همگی با پستانک مخالف بوده اند. برای اطمینان سوشیانس را پیش یکی از دوستان بهنام که روانپزشک است، بردم. او که خودش دو بچه کوچک دارد، تجربه کاملا مشابهی با بچه های خودش داشته و هر دو بچه عادت انگشت مکیدن وقت اضطراب و خواب را قبل از دو سالگی کنار گذاشته اند. او هم با پستانک مخالف بود. خانم دکتر امیر نظری هم که از مدعوین تولد بود معتقد بود که چون تا به حال به سوشیانس پستانک نداده ایم، بهتر است ندهیم. کسی از شما نظری در این زمینه دارد؟ ضمنا دکتر امین زاده از معلومات و شیوه فرزند پروری من تعریف کرد که بسی زیاد مشعوف شدیم. از بس که از اطرافیان شنیده ام که تو وسواس و حساسی و داری اشتباه می کنی، این نظر دلگرم کننده بود. نقاشی که منزلمان را رنگ می کرد، یک روز به من گفت که من واقعا می بینم که چقدر بچه ات را دوست داری و چقدر مراقبش هستی ولی شیوه ات اشکال دارد. بچه را ول کن تا به قول مادرم آب جوب (جوی) بخورد تا مرد شود!!!!!!!!!! لبخندی زدم و گفتم: حق با شما است. با خودم گفتم: بچه ای که آب جوب بخورد، از کاست اجتماعی امثال تو فراتر نمی رود. برو خوش باش که آب جوب خورده ای و نقاش شده ای و تمام روز با هیزی به من شوهر و بچه دار سی و سه ساله با این لباسهای گچی و خاکیم ذل می زنی. زندگی کن و بگذار زندگیمان را بکنیم. پ.ن.: قضیه وبلاگ نویسی من، قضیه آن آخوندهایی است که پنج تومان می گیرند تا بالای منبر بروند، اما با پنج هزار تومان هم پایین نمی آیند. ببخشید که طومار شد!
دوستان گلم که راجع به طرح پایش سوال داشتند: لطفا با بیمارستان آتیه تماس بگیرید و به اپراتور بفرمایید که به بخش بهداشت و سلامت روان وصل کند. منشی بخش مربوطه راهنماییتان خواهد کرد. احتمالا خدمات این سرویس برای همگان (حتی آنهایی که آتیه زایمان نکرده اند) آزاد است. از مشاوران این بخش، من فقط خانم دکتر امین زاده را می شناسم که هم در سمینار کارگاه بارداری آتیه (در زمان خودش اطلاع رسانی کردم) سخنرانی کرد و هم روز زایمان به اتاقم آمد و برنامه و بروشورهای طرح پایش را داد. موفق باشید. تلفن بیمارستان آتیه: ۴-٨٨٠٨۶۵٨٣
|
|
| ساعت ۱٠:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱ |
|
من: مرخصی یازده ماهه من بالاخره تمام شد. اگر پدر و مادر و خواهرم آن همه اصرار نمی کردند، اگر بهنام ده روز را با احتمال خانه نشین شدنش مرخصی نمی گرفت و مرا حمایت نمی کرد، اگر روسای مهربان من با من کنار نمی آمدند و شرایطم را درک نمی کردند، اگر خداوند دل روسای بهنام را نرم نمی کرد تا به ما رحم آورند، اگر مادرم با وجود پدرم که چند روز است از زیر عمل سنگینی به سلامت بیرون آمده، برای کمک اعلام آمادگی نمی کرد، اگر خداوند برای هر قدم دور شدن از سوشیانس که بیست ماه بهم چسبیده بودیم، به هر دوی ما توان نمی بخشید، نمی توانستم به سر کارم برگردم. حاصل کلی کشاکش و تلاش جمعی این شد که اگر انشاله همه چیز خوب پیش رود، فعلا دو روز در هفته من مرخصی می گیرم، دو روز بهنام و یک روز هم مادرم به خانه ما می آید تا پنج روز کاری را کاور کنیم و سوشیانس را نوبتی در منزل نگاه داریم. با حساسیت های من، گزینه های جایگزین فعلا مقدور نبود و اگر در هر یک از مراحل فوق خللی ایجاد می شد، مجبور بودم کارم را از دست بدهم. این در حالی بود که هم حقوق من در اقتصاد کوچک خانه مان نقش موثری را ایفا می کند و هم من از خانه نشینی دچار افسردگی شده بودم. اعتماد به نفسم کم شده بود. رانندگی کردن و کارت حضور و غیاب زدن و به جای ساک سبز بچه، کیف چرمی مشکی روی دوش انداختن دوباره به من آنچه را که بودم، یادآوری می کند. ژولیا. کریستوا، فیلسوف و متفکر فرانسوی معتقد است که زمان برای مردان سیری خطی و رو به پیشرفت دارد اما برای زنان این سیر دورانی است و به جای پیشرفت و حرکت رو به جلو، سیکل بسته ای از کارهای تکراری روزمره است. من مادرانی را از صمیم قلب می ستایم که راحتی بچه شان را ملاک قرار دادند و به خاطرش از زمان خطی و پیشرفت های فردی گذشت کردند. مادرانی را هم می ستایم که در جدال با عذاب وجدان ناشی از ترک بچه و خستگی روز افزون و تلاش برای ایجاد هماهنگی میان نقش های اجتماعی و مادریشان از جان خود مایه می گذارند. یک مادر، چه بماند و چه برود، رنج می کشد. این بهای داشتن آن حجم کوچک زیبایی ناب در خانه است. بیخود نیست که بهشت زیر پای مادران است. هر روز شال و کلاه می کنی و رهسپار کار می شوی، در حالی که قلبت در حال تپیدن جایی بیرون از بدنت جا مانده و با هر فشار گاز بر میزان فاصله ات از او افزوده می شود، ساعاتی را که به امید فردایی بهتر سرت را به کار گرم می کنی و مدام زیر میز عکسهای خوشگلش را در موبایل بالا و پایین می کنی و انرژی می گیری و بال بال می زنی و بالاخره ساعت کاری که تمام می شود، با سرعت 150-140 کیلومتر اتوبان را پایین می آیی تا باشوق کلید در قفل در بیندازی، تا صورت ماهش را ببینی، همه اینها تلاش و همتی عظیم را می طلبد. من هنوز هر روز نه مثل روز اول که کارت خروج نزده و اجازه نگرفته، وسط روز از محل کار فرار کردم و مسافت طولانیی را با کفشهای نویی که پاهایم را از همه طرف زخم کرده بود، تا آژانس دویدم و تمام راه را مصمم بودم که دیگر سرکار نمی روم، ولی به اندازه روز دوم دلتنگم. برایم سخت است، خیلی سخت است اما از افسردگی مزمن می ترسم. از هجوم ناجوانمردانه اقساط می ترسم. از عواقب وابستگی بیش از اندازه خودم به سوشیانس و وابستگی شدید سوشیانس به خودم می ترسم. به همین خاطر می روم و ادامه می دهم. به این امید که قلبم با مغزم هماهنگ شود و آشتی کند. تا عادت کنم.
سوشیانس: در دهه سوم شهریور ماه دو دندان دیگرش درآمد و حالا چهار دندان بالا و دو دندان پایین و یک مسواک زرد چیکو دارد! وسایل را می گیرد و راه می رود. می تواند بدون تکیه کردن پانزده- بیست ثانیه بیایستد. به جز ماما که مدتهاست می گوید، یک مجموعه لغت مخصوص خودش دارد: مثل: ام (به ضم الف)= آب، داخ= داغ، و باما= ادغام شده بابا و ماما وقتی هر دو را صدا می کند (هنوز بابا نمی گوید) از پایان یازده ماهگی هم به دستور دکترش همه مواد غذایی آزاد شد ولی کلا در غذا خوردن سخت گیر است و همه چیز را نمی خورد. دو هفته دیگر تولدش است ولی به خاطر مشکلات سر کار رفتن و عمل پدرم و... هنوز نتوانسته ام برایش برنامه ریزی کنم.
پ.ن.: این مدت بازهم شرمنده دوستان وبلاگی شدم. از بچه هایی که طی دو پست اخیر سوالاتی پرسیده بودند، عذر می خواهم و سعی می کنم همه را جواب دهم. از حال اکثر دوستانم هم باخبر شدم ولی نرسیدم کامنت بگذارم. دوباره به خانه های گلتان برمی گردم. |
|
















