Lilypie Fourth Birthday tickers
دلبند
 
 
 
باز هم حرف های بامزه پسرم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱  

1-من از سوسک وحشت دارم و هرچقدر هم سعی می کنم ، نمی توانم ترسم را به بچه منتقل نکنم. شبی در حالی که برایش کتاب می خواندم، از من پرسید: اون چیه که روی دیواره؟
من هم با دیدن سوسک آژیرکشان بچه را زیر بغلم زدم و پریدم توی اتاق خواب و بهنام بیچاره را که خواب بود ، از خواب پراندم و گیج و ویج فرستادمش توی سالن به قصد سوسک کشی و در اتاق خواب را هم از تو قفل کردم!
سوشیانس که تا به حال سوسک ندیده بود، التماس کنان می گفت: مامی اشاشه (اجازه) می دی سوسک بخورم؟!!!!!!!!!!!!
من: چی؟!!!!!!!!!! سوسک آلوده اس. مریض میشی.
سوشیانس: یعنی سوسک بخورم، دندونام خراب میشه؟! خب مسواک می زنم دیگه!
من:سبز
2-پا به سن بازی های خیالی گذاشته است. برایش پرتقال پوست کنده ام و پرپر کرده ام. یک پره پرتقال را برداشته و آمده به من می گوید:
مامی این پرتقال نیس، مجسمه اس. یه آقای عصفانیه(عصبانیه). داره دعبا(دعوا) می کنه. من نمی خورمش. تو بخورش!
3-دارم برای چندمین بار جین* ایر را می بینم. این بار به روایت فوکوناگایش را (2011). بازیگر فیلم میا واسیکووسکا را دیده، داد می زند:
بای(وای) شبیه مامیه. مامی منه! مامی منه!
به حدی هیجان زده شده که می نشیند و پا به پا بقیه فیلم را می بیند. هر وقت که بازیگر دور می شود، به جای چجا نفت؟(کجا رفت؟) معمول، می پرسد: مامی چجا نفتی؟!
به نظر خودم شباهت زیادی در میان نیست. احتمالا عناصری مثل روشنی پوست، بوری ابرو،  فرق وسط و سادگی صورتش این حالت را تداعی کرده است. وقتی هم که فیلم تمام می شود و می خواهم داخل جلد بگذارمش، عکس روی جلد را با محبت می بوسد و می گوید: مامان جون سوشیانس!بغل
مرا با موی روشن می پسندد. از همان اولی که موهایم را مشکی کردم، با من چپ افتاد. قبلا  گهگاه خود به خود از من تعریف می کرد: مامی خوشله. مامی خوشل(خوشگل) منه! الان، خود به خود تعریف نمی کند که هیچ، خودم هم که ازش می پرسم  به نظرت مامی خوشگله یا زشته؟ بلا استثنا می گوید: زست، زست،زست!(زشت)نیشخند
4-با سپاس از میترا جون مامان محمد حسن(از بچه های کلاس خانم مردوست-هر چند اینجا را نمی خواند) ، پازل را برای سوشیانس شروع کردم. گلدونه یک سری کیف پلاستیکی دارد که داخلش چهار پازل فومی چهار-شش-هشت و دوازده تکه دارد و برای شروع پازل سازی خیلی خوب است. بعد از آن، می توان از پازل های بزرگتر گلدونه استفاده کرد. من فصول و حیواناتش را گرفتم. البته کاش زودتر می گرفتم چون به سه سوت قلقش را یاد گرفت.
قیمت هر کیف 7500 تومان است و می توانید از شعبات گلدونه(سعادت آباد-رسالت) ،خانه کودک فراز(ابتدای ستارخان) و... تهیه کنید. سن شروعش هم از دو سال است.
5-دارم آشپزخانه را تمیز می کنم.
سوشیانس(خیلی جدی): مامی آشغال کیلویی چنده؟!
من:تعجب
6-کتابی از کریستین *بوبن درباره امیلی *دیکنسون (که چند سال پیش مقاله ای درباره اش نوشته بودم و در شماره 81 مجله ادبی گلستانه چاپ شد) می خواندم. بوبن نازنین در جایی از قول امیلی می نویسد: "در کودکی با خود می اندیشیدم که مادر کسی است که وقتی آزاری می بینی به او پناه می بری." این را که خواندم ، با خودم گفتم یادم باشد که هرگز مایه رنجش و آزار پسرم نباشم. وقتی قرار باشد از همه دنیا و ما فیها به من پناه ببرد که می برد ، من آزارش بدهم به که پناه ببرد؟
باید که مامنی باشم که همیشه بدون قضاوت و چشمداشت آغوش گرمم بچه ام را از جور زندگی در خود پنهان کند. حتی اگر روزی این بچه بزرگتر از آنی شود که در آغوشم جای گیرد و یا فرتوت تر و لرزان تر از آن باشم که در آغوش بگیرمش. هر چه بشود و هرکاری بکند، کار من عشق ورزیدن بی قید و شرط است. یادم باشد. 
7-بلد نیست بگوید: عجب گیری افتاده ام! به جایش از یکی از کتاب های می می نی اقتباس کرده: عجب دروغی گفتم!نیشخند
دیشب قرار بود آخر وقت به زمین بازی بوستان ببریمش که وسط راه دیدیم چه پی پی خفنی کرده و راه نداشت که در ماشین جفت و جورش کنیم.
سوشیانس: پس زمین بازی نمی ریم؟
بهنام: اول باید بریم خونه تو رو بشوریم. اگه شد اونوقت می ریم!
سوشیانس: ای بابا! عجب دروغی گفتم!
8-هر وقت بیرون می آید ، عذاب وجدان پیدا می کند که عروسک هایش را در منزل جا گذاشته است. خودش با خودش دیالوگی به شرح ذیل درست می کند و به جای عروسک ها هم دوبله می گذارد:
عروسک ها(با اعتراض): آقا سوشیانس! آقا سوشیانس!
سوشیانس: بع به (بعله-بله کشدار)
عروسک ها: تو چجایی(کجایی)؟ بازم که نفتی (رفتی) ددر!
سوشیانس: بازم می رم ددر!
عروسک ها: چرا با ما بازی نمی کنی؟ آخه تو چه جور بابایی هستی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سوشیانس: من اصن(اصلا)بابایی نیستم!
عروسک ها: چرا. تو بابایی ما هستی! پس کی با ما بازی می کنی؟
سوشیانس(با حرص): صب. صب. صب(صبح)!!!!!!!!!!!!خنده
9-به خاطر رسیدگی به ملکی ، مجبور شدیم یک روزه برویم زنجان و برگردیم و عملا به خاطر دوندگی های اداری نرسیدیم هیچ جا را ببینیم. فقط وقت برگشت ، به هر شکلی که شد توانستیم خودمان را به گنبد سلطانیه که بزرگترین گنبد آجری جهان و سومین بنای مرتفع دنیا از این دست است ، برسانیم. ضمن بازدید ، ازش پرسیدم: سوشیانس از این جا خوشت می آد؟
با لحن سخره آمیز یک آدم بزرگ گفت: خوشم می آد؟ معرکه س. عالیه!عینک
10-مهم نیست که هر چه بزرگتر بشود ، مشکلاتش هم بزرگتر می شوند. هر چه پیش تر می رویم و بیشتر با هم ارتباط (خصوصا از نوع کلامیش) برقرار می کنیم ، بیشتر دوستش دارم. به خصوص که دنیاهای مشابهی داریم. باردار که بودم ، یک بار از بهنام پرسیدم که دوست داری قیافه اش به تو برود یا شخصیتش؟ گفت: شخصیتش. من هم گفتم: قیافه اش. الان کاملا به عکس شده است: قیافه اش به او رفته و شخصیتش به من! در او کودکی خود را باز می یابم هرچند هوشمندانه تر و بزرگمنشانه تر.
"فرشته اش به دو دست دعا نگه دارد" ، او را و همه بچه های دنیا را.



 
کودکی و دیگر هیچ
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  

با مادرم رفته بودم آرایشگاه. سوشیانس هم که اساسا همیشه سر جهیزه ام است. از آن آرایشگاه هایی که در منزل است و خانم ها می آیند و دو ساعت می نشینند و گپ می زنند و تازه یادشان می افتد که برای چه به اینجا آمده اند. من آرایشگاه خودم را دوست دارم. هنوز نرفته تو، اصلاح این ابروهای بور و کم پشت تمام می شود و می پرم بیرون! این بار به اصرار مادرم رفتم.
خانمی با بچه کوچک وارد شد. دختر سه سال و نیمه لاغر اندامی داشت. مادر روی مبل کنار مبل من نشست. بعد از تبادل چند لبخند، از من اسم و سن سوشیانس را پرسید و بعد خواست بداند که مهد می رود یا نه. محض ادب، من هم متقابلا از او همین سوال را کردم. آب دهانش را قورت داد و در مبلش جا به جا شد و خود را برای سخنرانی طولانی ای آماده کرد. ضمنش گفت که بچه از دو سالگی مهد های مختلفی می رفته و راضی نبوده اند و بالاخره مدرسه زبان را پیدا کرده اند و از شدت سعادت و خوشحالی به قول مارگوت بیکل "خود را به تمامی بر آن افکنده اند."!!!! به گفته ایشان بچه از مهر به این مدرسه می رود و بسیار خوشحال است و الان که کارتون می بیند به مامانش می گوید: مامان ربیت (به کسر ر منظور ربیت-خرگوش- به فتح ر است) و یا طوطی که می بیند، داد می زند پاروت، مامان، پاروت!(منظور پرت با فتح پ و ضم ر است). تا اینجا اشکالی نداشت. البته، از خدا چه پنهان که حرصم از دست مربیانش درآمد که از ابتدا کلمات را با چنان تلفظ غلطی به بچه یاد می دهند ولی بعد فکر کردم شاید دانش انگلیسی مادر کافی نیست و او کلمات را به اشتباه نقل می کند. اما وقتی دود از سرم بلند شد که مادر گفت که این مدرسه شش روز هفته از ساعت هفت و نیم صبح تا یک و نیم بعد از ظهر و بعد از ساعت دو تا پنج و نیم عصر است!!!!!!!!!تعجب
و گفت که مربیانش بسیار باشرفند و وجدان کاری دارند و زنگ تفریح ها را بسیار کوتاه برگزار می کنند و در امر آموزش هیچ کوتاهی نمی کنند. در حالی که به قدر یک گوزن بالغ، روی سرم شاخ سبز شده بود، از محیط کلاس پرسیدم، چون ور خوش بین ذهنم امیدوار بود که حداقل این آموزش ها به شکل غیر مستقیم باشد که مادر آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت که محیطش متشکل از یک سری صندلی تک نفره است که دور کلاس چیده شده و یک تخته وایت برد که معلم روی آن می نویسد و درس می دهد.ناراحت 
 دلم به حال بچه اش سوخت. به حال خودش که مثل من جزء طبقه متوسط بود و معلوم بود که تامین هزینه سنگین این مدرسه روی اقتصاد کوچک خانواده فشار وارد می کند. دلم به حال خودمان سوخت که در حال گذار از سنت به مدرنیته سیستم ارزش های سنتی را رها کرده ایم و هنوز سیستم جدید را در زندگی مان ایرانیزه و نهادینه نکرده ایم. به این که، دایم در تکاپوی رقابت و چشم و هم چشمی هستیم و مدام در تنشیم که از رقبای خیالی و واقعی خصوصا در باب تربیت و پرورش فرزندان مان عقب نمانیم. دلم سوخت که جامعه ای هستیم سطحی که از همه چیز خارجی ترین پوسته اش را برمی گزینیم. از وقفه فقط حبس کردن فرزند در اتاقش را بلدیم و از پرورش فقط چپاندن طفل معصوم در کلاس های مختلف.
دلم به حال خودمان و بیشتر از خودمان، بچه هایمان سوخت. اگر بچگی ما در جنگ سوخت و خاکستر شد، بچگی بچه هایمان در جنگ*سرد ناشی از افه های بورژوامابانه طبقه متوسط جامعه تباه می شود. فردا نسلی خواهیم داشت، خسته و دلزده! دل شکسته
این بچه ها خواه ناخواه سال های زیادی را پشت میز و نیمکت خواهند گذراند اما واقعا چند بار دیگر در زندگی شان فرصت خواهند داشت بی دغدغه بازی و بچگی کنند؟ می خواهم صد سال سیاه بچه ام در مهد زبان دوم و سوم و چهارم یاد نگیرد. مگر من در آستانه مهاجرتم؟! عصبانی
می دانم که آن خانم احتمالا من را با آن ابروهای قرمز متورم و فرق همیشه وسطم به چشم یک مادر خنگ و گول می دیده نیشخندولی از خوش بیاری یا بدبیاری ام نظر دیگران همواره بسیار کم در من نفوذ داشته است. به غلط یا به درست،  من همواره در تصمیم گیری به قلب خودم رجوع کرده ام و اگر به چیزی ایمان پیدا کنم، تقریبا محال است کسی بتواند نظرم را برگرداند مگر این که علمی و منطقی بتواند متقاعدم کند. کله شقی و انعطاف ناپذیری را قبول ندارم چون انسانی که نتواند از محیط اطراف خود تاثیرا ت مثبت بپذیرد و آنها را به درون ببرد، مانند مانداب در خود می گندد. به قول بهنام، شوهرم،" بنیان جهان تغییر و حرکت است و هر چیز ایستایی محکوم به فناست." انسان جزمی و متحجر هم محکوم است به عدم رشد و درجا زدن. منتهی، چون معمولا من آدمی هستم که پیشاپیش جوانب یک امر را زیاد بررسی می کنم و موضوع را در ذهنم می غلتانم، وقتی تصمیمی می گیرم که به آن ایمان دارم، پای آن می مانم.
از بحث منحرف نشوم. خواستم این یادداشت را بنویسم که حداقل برای خودم تذکر و یادآوری شود که مراقب کودکی معصومانه و غیر قابل برگشت کودکم باشم. بدانم که این فرصت اندک بنیان شخصیت و آینده پسرم را پایه ریزی خواهد کرد. که بازی های بچگانه اش را دست کم نگیرم و ایمان داشته باشم که از خلال همین بازی های به ظاهر ساده و پیش پا افتاده، او جهان را به شیوه خود کشف خواهد کرد. که تمام مهر سرشار مادری من مرهون مهریست که در کودکی به عروسکم زیتا داشته ام و با وجود آن که الان تمام زیباییش در خلال بلاهایی که به سرش آورده ام، به یغما رفته است، دلم نمی آید به پسرم بسپارمش چرا که می ترسم حرمتش را نگاه ندارد. بماند که بهنام می گوید "همان بهتر که این عروسک را دستش نمی دهی، بیشتر شبیه کاراکترهای شو*ی تری*لر  است!"خنده
خوشحالم که قهقهه می زند و صبح تا شب تا مرز عاصی شدن همسایگان توی خانه می دود و می پرد و مثل پرنده ای شاد و آزاد و رهاست. یکی دو ساعتی را مدیریت می کنم تا دو سه جلد کتاب بخوانیم و نقاشی کند و کاردستی درست کند که تازه همیشه غر می زند که مدتش کم است اما مخصوصا نمی گذارم آن قدرخسته شود تا از خستگی دست از کار بکشد. ارنست همینگوی-نویسنده بزرگ آمریکایی- می گوید که من همیشه در اوج نوشتن دست از کار روزانه می کشیدم. این طوری همیشه روز بعد کلی حرف داشتم که بنویسم.
روش تربیتی من ممکن است پر از ایرادات و اشتباهات فراوان باشد. به هر حال، من انسانم و بری از نقص نسبی و مطلق دانش بشری نیستم و به خصوص که سوشیانس بچه اول من است. اما، به هر حال خوشحالم که حرف هایی اینچنینی (مثل حرف های آن خانم) مرا به تب و تاب نمی اندازد و دچار آشفتگی و تنش نمی کند. با آرامش تمام ارشادات و اصرارهایش را برای ثبت نام سوشیانس در این مدرسه گوش می کنم و ازش تشکر می کنم و بعد حرف هایش را به باد می سپارم تا با خود ببرد.
در سایه سار آرامش می نشینم و به بازی های ساده و دلمشغولی های کوچک پسرم با عشق و اشتیاق می نگرم و امیدوارم که خداوند مرا در مسیر درست هدایت کند تا این بذر سالم را به دور از هیاهو شکوفا سازم.قلب
به قول سهراب نازنین: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...



 
چهار فصل به روایت سوشیانس
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳  

بهار:

تابستان:

پاییز:

زمستان:

پ.ن.:مرسی از مهتاب-همکار خوبم-که با خواندن پست قبل پیشنهاد درست کردن چهار فصل را داد.

مرسی از برادرم-بهنام- که از کلاژها عکس گرفت و برایم ارسال کرد.

مرسی از شما که سوشیانس را دوست دارید و تشویقش می کنید.



 
کلاژ
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  

 

قبل از گذاشتن عکس های آتلیه اش که آماده شده اما هنوز تحویلش نگرفته ایم، خواستم آخرین کاردستی اش را برایتان بگذارم. ایده کار از من بوده و کل اجرا از سوشیانس. یعنی من بهش گفته ام که قطعات را به چه اندازه ببرد و کجا بچسباند. اما کل برش ها و چسب کاری ها از خود هنرمندش بوده است. قرررررررررررررربون دست های ناز کوچولوش!
آخر سر هم، گفت که "مامی برگ ها از درخت بریزن" و آن برگ های در حال افتادن را چسباند که تابلو را کامل کرد.
این کاردستی را به خصوص برای دوستانی گذاشتم که طی کامنت های خصوصی از هزینه بالای کلاس های هنر و خلاقیت و یا عدم وجود چنین کلاس هایی در شهرشان شکوه می کنند. فقط با یک عدد چسب مایع و چند تکه مقوا می توان بچه ای را دو ساعت سرگرم کرد و خلاقیتش را پرورش داد.  در خیلی از کاردستی هایی که با هم کار می کنیم، هیچ کس جز خدای مهربان و طبیعت زیبایی که خلق کرده است، الهام بخش من نبوده است.  علاوه بر این که، در تمام  ساعاتی که با پسرم کار می کنم، کودک درونم شاد و رهاست. به جبران سال های خاکستری مدرسه که هنر همیشه درسی جانبی و تشریفاتی محسوب می شد و حداقل در مورد من، هرگز معلمی نداشتیم که ساعات تدریس این درس را برایمان جذاب کند. برای من که از نسلی هستم که کودکی اش در میان آژیر و ترس و کوپن گم شد، فرصتی است برای کودکی دوباره...



 
خاطرات سه سالگی به بعد
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

خوب، با سلامی تازه روال سابق را به لطف خدای بزرگ از سر می گیریم:
این هم خاطرات جدید:
1-خدا را شکر، بعد از سه سالگی خود به خود نسبت به آموزش توالت رفتن علاقه مندی نشان داد و بی دردسر الان وقت هایی که در منزل است باز می گذارمش. در فاز دوم، دلم می خواهد وقت هایی هم که بیرون می روم، باز بگذارمش، اما راستش نمی دانم چه راهکاری باید اتخاذ کنم. بهترین راهنمایی را شیلا جون مامان رومینا کرد که گفت لگنی زیر صندلی ماشین بگذارم و هر وقت که جیش داشت لگن را در فضای بین صندلی شاگرد و داشبورد روی کف ماشین بگذارم تا کارش را انجام دهد. اما مشکل اینجا است که من اکثرا با سوشیانس در ماشین تنها هستم و خودم رانندگی می کنم. مسیرهایی هم که می روم اکثرا اتوبانی است و نمی توانم یک لحظه کنار بزنم و به بچه کمک کنم تا روی لگن بنشیند. خودش هم به تنهایی از پس کل فرآیند بر نمی آید. اگر کسی راهکاری به ذهنش می رسد، لطفا مرا راهنمایی کند.
در همین راستا، یک بار که داشتم لگنش را در دستشویی خالی می کردم، آمد در دستشویی را باز کرد و با نگرانی گفت: مامی جیشا کجا می رن؟!
بعد خودش زودتر از من پاسخ داد: سوشیانس می دونه. مامانشون گذا (غذا) پخته، همبرگر، دارن می رن نهار بخورن!!!!!!!!!!!!سبز
2- جدیدا، عشق می کند که کسی برایش پیغام تلفنی بگذارد. گل پسر نازم، مارتیا، لطف کرده بود، برای تولد سوشیانس خودش روی تلفن پیغام گذاشته بود. فکر کنم سوشیانس جمعا سیصد باری تکمه پخش پیغام ها را زد تا تبریک اختصاصی مارتیا را از سر گوش کند!
به همین دلیل پدر و مادر و خواهر و برادرم مدام برایش پیغام می گذارند تا خوشحال شود. یک بار که پیغام ها را زده بود تا گوش کند، مادرم تعریف می کرد که اول پیغام خواهرم را شنیده و بعد پیغام برادرم پخش شده است. سوشیانس داد زده: آزاده صب (صبر) کن دایی داره حف (حرف) می زنه. تو وایسا! (فکر کرده همزمان هر دو به طور زنده دارند صحبت می کنند.همیشه هم وقت پخش پیغام ها، عین تلفن کردن، به هر چه که طرف می گوید جواب می دهد و از این که طرف حرف خودش را می زند و به گزارشات روزانه حضرت عالی جواب نمی دهد، عصبانی هم می شود!)
3- خیلی دوست دارد حرف های قلنبه سلنبه بزند و به رسم من و بهنام شب ها بنشیند و بحث کند. شب ها به من می گوید: مامی، نساکه (نسکافه) درس کن، حرف بزنیم!!!
فنجان کوچولوی نسکافه اش را با ژستی خاص در دست می گیرد و پاهای کوچولویش را روی هم می اندازد، حالت تفکر به خود می گیرد، و با کلی دک و پز خیلی جدی شروع به بحث می کند و چون هنوز نمی تواند، هر بار خیلی جدی می گوید: دیگه هلو و پرتقال و هندونه و آناناس و همه چی!
و بعد مدام این زنجیره را تکرار می کند که مثلا دارد یک بحث جدی طولانی می کند!هورا
4-عاشق دوستش،رها، در کارگاه مادر و کودک شده است. رها بچه ای است به شدت اجتماعی که حرف زدنش نسبت به سنش بسییار خوب است و با هم راحت بازی می کنند. متاسفانه مادرش تنها مادری است که من شخصیتش را نمی پسندم و تا حد امکان ازش پرهیز می کنم و گرنه برنامه می گذاشتم که بچه ها بیشتر همدیگر را ببینند. یک شب، توی ماشین، ابتدا به ساکن فیلش یاد هندوستان کرد و نیم ساعت از دوری رها گریه کرد.
سوشیانس: مامی، نها (رها) می خوام!
من: پسرم، رها رو شنبه ها می بینیم. سه روز دیگه! (روزهای هفته را از پارسال بلد است.)
گریه ادامه می بابد.
من: حالا با رها  چه کار داری؟
سوشیانس: می خوام فقط نگاش کنم!!!!!!!!!!نیشخند
در دوره بیماری ام، یک بار مادر رها تلفن کرد و ضمنش گفت که رها بهانه گرفته که می خواهد با سوشیانس صحبت کند. من گوشی را به دست سوشیانس دادم. سوشیانس به من که مثل نردبان بالای سرش ایستاده بودم نگاهی کرد و دید که رفتنی نیستم. به همین خاطر، گوشی را گرفت و گفت: سلام نها! جوشی (گوشی) چند لحظه!!!!!!
و بعد رفت توی اتاقش و در را بست. صدایش می آمد که: رها چجایی (کجایی)الان؟! و بعد نزدیک بیست دقیقه حرف زد. من هم دنبال کار خودم رفتم. بعد بیست دقیقه، با لپ های گل انداخته بیرون آمد. من هم عین مادرشوهرهای فضول ازش پرسیدم: سوشیانس جون، رها چی می گفت؟!
سوشیانس: هیچی. چیز خاصی نبود!!!!!!!!
من: ا، تو که بیست دقیقه باهاش حرف زدی!
سوشیانس(با بی میلی): هیچی. گفتم امروز نداشی (نقاشی) کردم. آکریلیک! ولش کن. بیا بازی کنیم!!!!!!!!!عینک
همان طور که ملاحظه می فرمایید، عین پسرهای بزرگ از دادن آمار رها خانم طفره می رفت.
از شوخی گذشته، به خدا من به حریم خصوصی افراد، حتی بچه ام، خیلی احترام می گذارم. منتهی چون دفعه اول بود که با دختری تلفنی صحبت می کرد، برایم جالب بود که البته با صورت رفتم توی دیوار!خنده
5- از مدتها پیش، بلد بود که تا بیست بشمارد. اخیرا یادش داده ام که تا پنج بخواند. برای این که شکل اعداد یادش بماند، هر کدام را به یک چیزی تشبیه کرده ام.  مثلا گفته ام که پنج شکمش گنده است!
یک روز، پیاده داشتیم می رفتیم که آقایی را دید که شکمش بسیار بزرگ بود. برگشته به من می گوید: مامی، این آقا پنجه! شکمش گنده اس!!!!!!!!!(تازه با دست هم ادای شکم گنده طرف را در می آورد!)
از ترس قدم هایم را تند کردم. گفتم الان طرف می آید خرخره ام را می جود!استرس
6- به کمک مهتاب، یکی از همکاران خوبم که گرافیک می خواند، کمی با ابزارهای نقاشی آشنا شدم و رفتم رنگ های اکریلیک و اکولین خریدم. همان طور که به مونا جان مامان رادین هم گفته بودم، از فروشنده سوال کردم و طرف گفت که این رنگ ها بی ضررند اما برای بچه ها طراحی نشده اند و فقط بچه های بالای سه سال و آن هم آن دسته ای که عادت به آغشته کردن پوست شان و یا احیانا خوردن رنگ ندارند، می توانند از آن استفاده کنند. این رنگ ها را به طور مستقیم و بدون رقیق کردن با آب یا روغن و.. دادم سوشیانس روی سطوح مختلف استفاده کرد. اما طبق تجربه ای که به دست آوردم، بهترین حالت اکریلیک روی بوم و بهترین حالت اکولین روی مقوای بافت دار گرم بالای اشتنباخ یا فابیانو است. ضمنا، مراقب باشید که به ویژه اکولین روی وسایل منزل نپاشد چون پاک کردنش کار حضرت فیل است.
آنقدر، خانم مردوست، معلم گل کلاسش را دوست دارد که اغراق نیست اگر بگویم به عشق تشویق او نقاشی می کشد. حین کار، مدام می گوید نداشی (نقاشی) بکشم، خشک بشه، ببریم خانم مملم (معلم) برای سوشیانس دس بزنه. بخنده!
من هم از ته دل خانم مردوست را با آن ظرافت چهره و عشق سرشارش نسبت به بچه ها، ادب خانم وار و دقت مدامش در نرنجاندن دیگران (کاملا برعکس مامان رها) و شور و انرژی زیادش در ستایش زیبایی زندگی و کودکی خیلی دوست دارم.
7- عکس های آتلیه اش به امید خدا آخر این ماه حاضر می شود که حتما در اینجا می گذارمش.
8- برای سلامتی همه بچه های دنیا دعا کنیم و از خدا بخواهیم که کمک کند که در شرایط مساعدی بزرگ شوند. آمین.قلب



 
آنچه گذشت
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

قبل از هر چیز بگویم که در طی این یک ماه وقفه چقدر دلم برای این وبلاگ و دوستان گلم تنگ شده بود و پیشاپیش خیلی از تایید دیر هنگام نظرات پر محبتتان عذرخواهی می کنم.
از یک هفته مانده به تولد سوشیانس و درست همان شبی که تولد سوشیانس را در کلاسشان در مرکز کارآفرینی گرفتم، دچار تب و لرز و پادردهای شدید شبانه و سر درد های توان فرسا شدم. روز پنج شنبه بیست و هشتم مهر قرار آتلیه داشتیم. صبح آن روز طبق روال ترجمه کردم و چشمم هیچ مشکلی نداشت. کاری که اخیرا دستم بود ترجمه دیکشنری روانپزشکی بود که فونتش بسیار ریزتر از معمول بود. سوشیانس که بیدار شد، حمامش کردم و به قصد آرایشگاه از خانه بیرون رفتیم تا موهایش را براشینگ کنند. توی کوچه، به مادرشوهرم تلفن کردم که احوالش را بپرسم که با خبر بیماری وخیمش شوکه شدم و شروع به گریه کردم. تلفن را که قطع کردم، ناگهان به طور بی سابقه ای دچار کاهش دید شدید شدم طوری که همه چیز انگار در کسوف فرو رفت. دیگر حتی تابلوهای بزرگ سبز رنگ اتوبان ها را هم نمی توانستم بخوانم.  آدم ها جلوی چشمم تغییر شکل می دادند و ماشین ها مثل ارواح در حال تجسم لبه هایشان در مه فرو می رفت!
همه چیز در سایه روشن بود مثل مواقعی که از آفتاب شدید وارد اتاق می شویم.
وضعم طی دو هفته اول به حدی بد بود که بهنام با وجود این که به اقتضای شغلش عادت به دیدن بیماری های گوناگون دارد، بعد از گرفتن شرح حالم دو ساعت زار زار گریه کرد!
سی ام مهر، روز تولد بچه ام، بنده مدام از این دکتر به آن دکتر می رفتم. قبل از ام آر آی مونای نازنینم زنگ زد تا تولد سوشیانس را تبریک بگوید و نمی دانست که درست در همان لحظه داشتم به او فکر می کردم. چون تهدید به بستری در بیمارستان شده بودم و این تصمیم منوط به نتایج آزمایشات متعددی بود که بهم داده بودند. در تمام مدت ام آر آی به رنجی فکر می کردم که مونا در طی مدت بستریش از دوری رادین کشیده و بغض امانم را بریده بود. با وجود غژ و غوژ دستگاه، مجالی داشتم تا همه چیز را دوباره مرور کنم. دیدم که هر چه به سرم آمده از کار فرسایشی و فشار وحشتناکی است که به مغز و چشمم آورده ام. این که هیچ چیز ارزش آن را ندارد که نتوانم صورت قشنگ پسرکم را ببینم. این که چقدر زندگی ناپایدار و سلامتی مان شکننده است و این که چقدر افکار زاید و نگرانی های الکی بین ما و هرآنچه که واقعا و حقیقتا در زندگی ارزشمند است، فاصله می اندازد. به مادرشوهر بدبختم فکر می کردم که طفلکی یک عمر با دشمنان واقعی و خیالیش جنگید ولی اکنون نیرویی نامریی در درونش چنان با او سر جنگ افتاده که نمی دانم یارای مقاومت در برابرش را دارد یا نه؟ به این که چطور جسم توپرش  ذره ذره تا این حد کاهیده شده است. به این که بین بودن و نبودن، دیدن و ندیدن، توانستن و نتوانستن مویی فاصله است. به قول سهراب ریه های لذت پر اکسیژن مر... است.
خلاصه این که با شرمندگی زیاد، ترجمه ها را نصفه به ناشر عودت دادم و تا آخر سال هم فکر نمی کنم قادر باشم و مایل باشم که دوباره کار بگیرم. دو هفته هم که سر کار نرفتم چون عملا نمی توانستم از مانیتور جز یک صفحه درخشان چیزی را ببینم. بعد، آرام آرام خود به خود  بهبود با روندی کند آغاز شد. این مدت پزشکان متخصص چشم و مغز و اعصاب مرا دیدند و نتایج آزمایشات به لطف خدا طبیعی بود و هیچکس نتوانست مشکل را تشخیص دهد. تا کنون، بابت سردرد بالغ بر صد و پنجاه مسکن خورده ام. البته، دو بار دیگر نیز دچار سردردهای تنشی طولانی مدت شده بودم اما هرگز دچار اختلال دید نشده بودم. بهنام معتقد بود که به خاطر فوکوس زیاد روی فاصله نزدیک عضلات تطابق دهنده چشمم هایپرتروفه شده و ورم کرده اند. دکتر روانپزشکی هم که در نهایت رفتم (چون دکترهای دیگر گفتند مشکلم جنبه جسمانی ندارد) بعد از کلی بررسی گفت که هیچ مشکلی وجود ندارد و فقط احتمال می دهم که شوک تلفنی ای که دیده یک لحظه خون رسانی به چشم را مختل کرده و بافت های چشم را دچار آسیب موقت کرده است. در هر حال، هم سردرد و هم کاهش دیدم مراحل آخر بهبود را می گذرانند ولی هنوز نمی توانم متنی طولانی را بخوانم. این متن را هم با وقفه های بسیار نوشتم و با این حال چشمم حسابی قرمز شده است.
این بود قضیه ما و این متن را با آرزوی شفا برای همه بیمارانبه پایان می برم و به چند خاطره از سوشیانس بسنده می کنم تا کام تان را بیشتر از این تلخ نکنم. فقط قدر سلامتی تان را بدانید چون تنها همین یک جسم را دارید و افراد زیادی هستند که دوستتان دارند و دوستشان دارید و بودنتان برایشان خیلی مهم است.
جمله آخر هم این که می خواستم از خواهر نازنینم-آزاده- که خیلی دوستش دارم یک تشکر ویژه کنم که واقعا با آن همه محبتی که در مدت بیماری و خانه نشینی در حقم کرد، اگر دو بار هم زندگی کنم، نمی توانم محبت هایش را جبران کنم.
خاطرات:
با سوشیانس بازی خیالی می کنیم، مثلا من بستنی فروش و سوشیانس مشتریست.
من: بشتابید! ما همه جور بستنی اینجا داریم.
سوشیانس: مامی، راس می گی؟ بستنی سیاه و سرمه ای هم داری؟!
(همه جور را به معنای واقعی کلمه گرفته است.)
در مرحله دوم بازی، جاهایمان عوض می شود:
سوشیانس: بیا، بیا، همه جور بستنی داییم (داریم) ، بستنی لازانیایی، بستنی دارچینی!
(مثلا طعم های جدید اختراع کرده که روی دست من بزند.)
در نسخه سوم:
من: آقا، من بستنی شاتوتی می خوام.
سوشیانس: اول پول بده!! هزار!!
من: بفرمایید، اینم هزار تومن.
سوشیانس: خب، حالا بستنی گرم می خوای یا خنک؟!
خاطره دوم:
تبلیغ صندلی ماساژور را دیده و با اشتیاق پیشاپیش توصیفش می کند:
این صندلی ماساژوره. پا فشار می ده! دس فشار می ده! شکم فشار می ده! نوبتیه! (منظورش این است که یک نفره است.)
من: سوشیانس، دوست داری توی صندلی ماساژور بشینی؟
سوشیانس(با ژست متفکرانه): نه مامی، می دونی خانمانه س!!!!! (مدام می رود سر لوازم آ* رایش من خانمانه نیست، فقط صندلی ماساژور خانمانه است!)
خاطره سوم: دیروز، سه تایی رفتیم کافی شاپ. من و بهنام چای و شیرینی سفارش دادیم. آقا سوشیانس بستنی!
من: سوشیانس جون، ببین دستت یخ کرده. دفعه دیگه یه چیز گرم سفارش بده. مثل ما!
سوشیانس: جرا؟ بستنی مال دختراس؟!
(نمی دانم این جداسازی ج*ن*س*ی*ت*ی را کی بهش یاد داده!)
مراقب خودتان باشید. یادتان باشد که همین یک جسم را دارید و کوچولوی قشنگتان همین یک مادر را دارد!



 
حرف های بامزه دو قدم به سه سالگی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  

خوب فکر کنم به سلامتی این آخرین پست قبل از سه سالگی باشه و در پست بعدی باید گزارش تولد رو بنویسم. پس از فرصت استفاده می کنم تا حرف های بامزه جدیدشو ثبت کنم.
1-به من می گوید: مامی دهنتو باز کن، دندون پزشی (پزشکی) کنم!
بعد هم تا آرنج جفت دست هایش را در دهان بیچاره ام می چپاند و با دهانش صدای ساکشن و مته تراش دندان را در می آورد. بعد هم هشدار می دهد: مامی، دندون پزشی می تنم(می کنم)، جیش نتنی ها (نکنی ها)!!!!!!!!!!نیشخند!
فکر می کنم وقت هایی که با خودم دندان پزشکی می بردمش، احتمالا از این صدا ها می ترسیده و حسابی جیش می کرده است. من را باش که با خودم می بردمش تا ترسش بریزد!
2- بوم خیلی بزرگی (دو برابر قد خودش) برایش خریدم تا رویش نقاشی کند. پرند جون، مربی هنر و خلاقیت سابقشان می گفت از بچه ها مدام نپرسید چی کشیده ای؟ چون این نقاشی ها تراوشات ناخودآگاه آنهاست و ممکن است خودشان هم ندانند که چه کشیده اند. اما این بار خودش گفت: مامی، می دونی چی تشیدم (کشیدم)؟
من: نه پسرم، چی کشیدی؟
سوشیانس: دریا تشیدم. اقانوس(اقیانوس). ماهی تشیدم. اون یکی ماهی تشیدم. (یعنی جمعا دو تا ماهی کشیده) ماهیا گرمزن(قرمزن). ماهیا رفتن تو آب، سر موشورن (می شویند)، ناف موشورن، آب می کشن، کفا برن(کف ها بروند) ، ماهیا خیس میشن!
(همان طور که مشاهده فرمودید، نتیجه می گیریم که کاربرد اقیانوس در حد یک حمام عمومی بزرگ است-احتمالا در سکانس بعدی ماهی ها داد می زنند: خشک! و حمام چی های دست پاچه برایشان حوله می برند توی اقیانوس!)چشمک
وسط کار خسته شده، می گوید: خب مامی، گذا (غذا) پختم. من نفتم(رفتم). تو مواظب باش گذا نسوزه! (منظورش نقاشی روی بومش است)
دایم هم از من قول می گرفت که" نقاشی تموم شه، خشک بشه، ببریم خانوم مملم (معلم) (خانم مردوست را می گوید که خیلی دوستش دارد) برا سشانس دس بزنه."بغل
کار که تمام شد، به خدا با وجود این که معذب بودم،  به خاطر دل سوشیانس تابلو را که انصافا واقعا قشنگ شده بود، کول کردم بردیم کلاس. خانم مردوست که سنگ تمام گذاشت و پرسنل و بچه های مهد آنجا و مادران کلاس خودمان هم خیلی محبت کردند. توی کلاس، خانم مردوست به من اشاره کرد که ژست سوشیانس را ببین. آقا، قیافه ای گرفته بود، بیا و ببین. روی صندلی کوچکی نشسته بود و پا روی پا انداخته بود، دست ها را در هم حلقه کرده بود، و از گوشه چشم با گردن کج، به مادران مشتاق خیلی جدی توضیح می داد: خودم تشیدم. سیفید هم زدم. (به خاطر وجود عنصر تیتانیوم در رنگ سفید، اولین بار بود که این رنگ را دستش داده بودم. برایش خیلی جالب بود. ضمنا در حینی که سوشیانس نقاشی می کرد، متوجه نکته جالبی شدم. وقتی رنگ سفید بر بستر رنگ تیره می نشیند و بعد از آن که خشک شد رویش رنگ دیگری می خورد، نقاشی بعد پیدا می کند. یک نوع حالت پرسپکتیو به تابلو می دهد و نتیجه شبیه آثار کوبیسم می شود. می توانید امتحان کنید)
چند دقیقه بعد برای خودش داشت وسط کلاس بپر بپر می کرد. مادر هلیا (یکی از بچه های ملوس کلاس) وارد شد و با تعجب پرسید: سوشیانس این نقاشیو تو کشیدی؟ سوشیانس که تا آن لحظه شلنگ تخته می انداخت، به سرعت روی اولین صندلیی که پیدا کرد، نشست و عین همان ژست آن دفعه را گرفت و با همان حالت جدی (عین قیافه یک استاد نقاشی بزرگ سال در نمایشگاه آثارش که یک مشت دانشجوی هنر جوان و مشتاق دورش جمع شوند و از آثارش سوال کنند) توضیحات دفعه قبل را داد!خنده
راستی، گواش های ایرانی ممکن است روی کاغذ و مقوا بد نباشند، اما روی بوم مات و چرکمرده می شوند. یک مارک کره ای هم به نام اونر خریدم که ترک ترک می شد. بهترینش رنگ انگشتی برونزیل است که هلندیست و من از شهر کتاب بوستان-م پونک خریدمش. چهار سطل رنگ (آبی- قرمز-زرد و آبی) در یک پکیج است و قیمت آن ده هزار تومان است.(وقتی بخرید متوجه می شوید که می ارزد). بسته بندی های برونزیل هم سفید و قرمز است. رنگ های انگشتی اش آبکی تر از آن است که روی کاغذ استفاده شوند، یک بار 5-4 روز کاغذ ها را روی طناب رخت آپارتمانی پهن کردم تا خشک شد، اما روی بوم که جنسش از کرباس است عالی جواب می دهد. رنگ هایش شفاف و زنده اند و به مرور زمان کیفیت خود را حفظ می کنند. من که راضیم.
3-دیروز:
من (در حال بوسی*دن و چلاندنش): سوشیانس چی شد اینقدر خوشگل از آب دراومدی؟
سوشیانس (با ژست متفکرانه)خب حموم نفتم(رفتم)- ناخن جرفتم(گرفتم)-مو توتاه تردم (کوتاه کردم) ، خوشل شدم دیگه!
4-داریم می رویم کلاس: مامی چی می زنی؟
من: خط لب، پسرم!
سوشیانس: خب لب سشانس هم خودار گرمز (خودکار قرمز) بزن دیگه، خوشل شم!مژه
5-دیروز، بیست و چهار مهر نود، برای اولین بار در جواب سوال هر روزه من بعد از بیدار شدن که می پرسم چه خوابی دیدی، جواب درست داد:
من: سوشیانس جونم، چه خوابی دیدی؟
سوشیانس: خواب دیدم دریا بود. ماهی بود. یوز (روز) بود. بابایی شنا ترد(کرد). مامی شنا ترد. سشانس شنا ترد. سشانس مامی کمک ترد. اومد بیرون!
(...بر سر من که حتی توی خواب بچه م هم بلد نیستم درست شنا کنم)!!!!!!!نیشخند
6-دوست مادرم از ایتالیا برایش یک عروسک بولداگ بوکسور سوغاتی آورده است.
سوشیانس: مامی بولداگ عصفانیه (عصبانیه) ، شیرینی بخوهه، بخنده!
(عزیز دلم، فکر می کند همه مثل مادرش هستند که طبع شان شیرین باشد، شیرینی بخورند، خوشحال شوند.)
7- هفته گذشته، کله سحر بیدار شده، وسط تخت نشسته است.
سوشیانس: بابایی پاشو شک (پوشک) بیار. هشت هیکو (کیلو) جیش تردم (کردم)!!!!!خنده
در سکانسی دیگر:
من: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس: نه. پی پی نیست. بو نیست. جیشه. مامی به خدا مطمئنم!بغل
8-یک روز که شیفت مادرم بود و مادرم برده بودش حیاط تا با دختر خوشگل پنج-شش ساله سرایدار مجتمع مان بازی کند، در حالی که از خنده غش کرده بود، به من تلفن کرد که خاله بازی این دو را برایم تعریف کند.
مائده، همین دختر کوچولوی همسایه طبعا در محیطی بار آمده که تمایز جنسیتی شدیدی را در تقسیم امور منزل و بیرون قایل می شوند. ضمنا تنبیه بدنی شدید هم می شود. (مثلا مائده زن و سوشیانس شوهر هستند و یک عروسک هم فرزندشان است)
مائده: آقا سوشیانس برو بیرون کار کن!
سوشیانس: گذا می پزی؟ کمک تنم (کنم)
مائده: اوا مرد که توی خونه کار نمی کنه. عیبه.
سوشیانس: بذار کمک تنم.
مائده به زور شوهر!!!!!!!!!!!نیشخند را بیرون می کند. در غیاب شوهر سعی می کند به بچه (عروسک) غذا بدهد.
مائده (با خشونت): بچه غذا بخور. نخوری میگم به بابا سوشیانست !!!!!!!!! نیشخندبزندت، دعوات کنه.
در همین حین سوشیانس که گویا سوار سه چرخه شده، ناغافل پای مائده را لگد می کند.
مائده: آقا سوشیانس منو می زنی؟ من قهر می کنم. می رم خونه بابام.
و جدی جدی قهر می کند.
مادرم می خندید و این ها را بازگو می کرد اما من فکر می کردم بیخود نیست که روانشناسان  در بازی درمانی ها این همه  اطلاعات از محیط خانوادگی و بستر فرهنگی و پس زمینه ذهنی بچه بیرون می کشند.ناراحت
9- "خانومی" یکی از خوانندگان و دوستان عزیز وبلاگی فرموده بود که از افکار خودم هم بنویسم. فعلا هیچ چیزی ذهن مرا به اندازه جملات بی نظیر استیو *جابز – مدیر و بنیانگزار فقید اپ*ل  مشغول نکرده است که در اینجا به یکی از زیباترین شان بسنده می کنم:
"یادتان باشد که زمان شما محدود است. پس زمان تان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت در دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید هیاهوی دیگران صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی و ایمان تان پیروی کنید."
سوشیانس عزیزم وقتی که انشاله بزرگ شوی ممکن است این مرد بزرگ را نشناسی. این جملات ارزشمند را برای خودم – تو و همه عزیزانی که اینجا را می خوانند می گذارم تا آویزه گوش قرار دهیم.  شاید کمتر کسی بیاید و جملاتی الهام بخش از این دست بگوید و سعی کند که زندگی ما را متحول کند.


 



 
روز جهانی کودک مبارک
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  

این عکس تقدیم به همه آنانی که سوشیانس را دوست دارند. نتوانستم عکس بهتری بگذارم. این تنها عکس تکی جدیدش بود که هفته گذشته در تولد شازده آرتین-دوست بادبادکیش- انداخته بود.

در جشن تولد آرتین یک خرس پو (یک آدم ملبس به لباس پو) بود که سوشیانس اولش ازش می ترسید. بعد باهاش دوست شد و حالا عاشقش شده است و هر روز که فیلم تولد را نگاه می کند گیر می دهد که خرسی دعبت کنیم تبلد سشانس بر×قصه!

از ترس همین خرسی هم کفش هایش را درآورده که کسی به سرش نزند ببردش پیش خرسی! مردمک هایش هم از ترس دیلاته شده که به خاطر روشنی قرمز شده است.

خداش در همه حال از بلا نگه دارد.



 
خاطرات و نکات
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  

1-یک عادت بدی دارد که گاهی اوقات از شیطنت و هیجان زیاد، آب که می خورد، زیر لیوان می زند و باقیمانده آب را می پاشد و بعد ریسه می رود! شب ها بین ما می خوابد. اتاق خواب ما هم پر از کتاب است.چند شب پیش،  بعد از این که آب خورد، زیر لیوان زد و آب به سمت کتاب ها پاشید. من هم داد زدم:سوشیانس، چرا این طوری می کنی؟!
سوشیانس: سسسسسسسسس! مامی جیغ نزن، مردم خوابن!
من:خجالت
2-من:سوشیانس بیا پوشکتو عوض کنم.
سوشیانس: نتونم(نمی توانم)
من: دیگه چرا؟
سوشیانس: شلوارکمو دربیارم، سرما می خوهم (می خورم)!
3-آن روز، مشغول آشپزی بودم. آمده با یک ژست متفکرانه به من می گوید:
مامی، تغییر خوبه اما آسون نیست!
من:تعجب
بعد یادم افتاد که این جمله را رافیکی پیر به سیمبا می گوید و از کارتون لاین کینگ یاد گرفته است.
4-دندانپزشکم بسیار به وقت شناسی حساس است و از دست سوشیانس هر بار برایم موردی پیش می آید که باید با تاخیر به آنجا بروم. طوری که منشی اش فکر می کند که من هر بار این قصه ها را از خودم می سازم. هفته پیش، از استرس دیر رسیدن از یک ساعت قبل حاضر و آماده نشسته بودم که دقیقه نود متوجه شدم آقا زاده کلید منزل را برده و گم کرده و ما در منزل حبس شده ایم! تا بهنام بنده خدا زودتر از موعد به منزل آمد و در را با کلید خودش باز کرد، کلی دیر شد. از ترس منشی اش، طبعا مجبور شدم تند بروم و لایی بکشم. سوشیانس که تا به حال لایی کشیدن را ندیده بود، در حالی که دستهایش را افقی به این ور و آن ور تکان می داد با تعجب به من گفت:
مامی، چرا اینجویی اینجویی یانندگی موکنی؟ مستقیم برو. درس برو. ای بابا!
5- تبلیغ زیبای کولر  ابارا (سوغات*خنک*ژاپن) را روی بیلبورد دیده. رو به بهنام می گوید:
بابایی، کولر چنده؟
بهنام: نمی دونم. مثلا دویست هزار تومن.
سوشیانس: تبلیغ کولر چنده؟
بهنام: نمی دونم. مثلا پنج میلیون.
سوشیانس: پنج میلیون؟!!!!!! راس می گی؟ گورونه!(گرونه)
6- بهنام ضمن رانندگی شعر می خواند. سوشیانس هم که خیلی زود شعر ها حفظش می شود، با او همخوانی می کند. ترانه که تمام می شود، سوشیانس می گوید: دگمه فشار بده، بزن اول!
بهنام: مگه من ضبط صوتم؟!
7-بدتر از برادرم، وقت غذا خوردن خیلی خیلی تعارف می کند. آن شب، منزل پدرم مهمان بودیم و داشتیم شام می خوردیم. رو به آزاده خواهرم می گوید: آزاده تعارف نکن! یه کم بخور، گازی بزن، سیر شی!
8- همان شب، مقداری پول و تراول از پدرم گرفته بود و این طرف و آن طرف می رفت.
من: سوشیانس جون، پولا رو پس بده به باسایی (به بابابزرگ می گوید باسایی) گم میشه!
سوشیانس: پول که گابل نداره(قابل نداره)!!
9- عاشق معلم بسیار مهربانش خانم مردوست در مرکز کارآفرینی و پرورش خلاقیت شهرداری منطقه 5 است. آن شب وقت خداحافظی به خدا بدون این که کوچکترین حرفی به او بزنم، رفت و با او دست داد و گفت: خواحافظ. تبلد سشانس سی مهر ه. بیا بیا!
خلاصه سورپریز مرا لو داد و خودش اقدام به دعوت استادش کرد.
خوب، این بود خاطرات جدید. حالا سه نکته جالب:
الف: در برنامه ای در تلویزیون، می گفت که پس از جنگ جهانی دوم سربازانی که جان سالم به در برده بودند، اکثرا پسردار شدند. طی تحقیقی که صورت گرفت، دریافتند که میانگین قدی سربازان زنده نسبت به همرزمان از دست رفته بالاتر بوده است و بعد دریافتند که والدین قد بلند(به خصوص پدران) بیشتر مستعد پسر زایی هستند. دیشب تولد پسر گل یکی از دوستان بودیم و من به شوخی به لیلا گفتم: با شوهرانی که من و تو داریم، قطعا تا هفت نسلمان پسر می شود!
ب: مونا جان مامان عزیز و گل رادین خوشگله در تولد رومینا عسلی از من پرسید که آیا درست است که آلات موسیقی را دست بچه ها بدهیم تا با آن بازی کنند؟ و من از خودم گفتم که فکر نمی کنم موردی داشته باشد. بعد که به منزل برگشتم، عذاب وجدان پیدا کردم که چرا بدون مستندات راهنماییش کردم. به جبران آن فردا رفتم آموزشگاه موسیقی پارس را پیدا کردم و از مربیانش جویا شدم که گفتند مطلقا آلات موسیقی را نه به شکل درست و حسابیش و نه اسباب بازیش دست بچه ها ندهیم تا گوششان به موسیقی غلط عادت نکند. حتما نواختن آلات موسیقی باید همراه با آموزش و تحت نظر مربی باشد چون پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن بچه و آموزش مجدد به او وقت و انرژی بیشتری می طلبد. راستی، آموزشگاه پارس برای دوره ارف متولدین نیمه اول 87 به بالا را ثبت نام می کند.
ج: در مطب دندانپزشکی، در مجله امروز، شماره 52، مهر ماه 90، صفحه 57 مقاله ای دیدم با عنوان"مراقب قلب مهدکودکی ها باشید." و در آن گفته شده بود که فرستادن زودهنگام کودکان به مهد کودک و یا ماندن درازمدت بچه در مهد (روزی هشت ساعت) سطح هورمون های کورتیزول و آدرنالین را به علت استرسی که در نبود مادر به بچه منتقل می شود، بالا می برد و اثرات کوتاه مدت آن افزایش تعداد دفعات سرماخوردگی و سرفه در کودکان و اثرات بلند مدت آن استعداد ابتلا به بیماری های قلبی-عروقی در بزرگسالیست.
واقعا خواهشمندم که اگر امکانش را دارید از فرستادن زودهنگام بچه ها به مهد خودداری کنید و بعد هم که مهد فرستادید حتی الامکان روزی هشت ساعت نگذاریدش. مگر واقعا ناچار باشید. اگر هم مادری ادعا کند که بچه من در مهد خوشحال تر از خانه است، به نظر من ایراد را در جای دیگری باید جستجو کرد. مهد خوب است اما به موقع و به اندازه!
من و بهنام و مادرم شیفتی پدرمان درآمده تا این بچه را در خانه نگاه داریم و زودتر از موعد مهد نفرستیم. آن روز با خودم می گفتم این بچه ای که با صدای حرکت پیاز روی رنده می رق*صد را کدام مهد بگذارم که شادی ذاتی و خنده های قشنگ بلندش را خراب نکنند. البته، به وقتش انشاله مهد می گذارمش اما دغدغه من یادگیری دو زبان و سه زبان نیست. فقط می خواهم جایی باشد که سلامت جسمی و روانیش لطمه نخورد و در عین حال با دوستان کوچولویش بازی کند و در کنارشان مهارت های زندگی را بیاموزد و کارهای خلاقانه کند. آزاد و شاد باشد. آن طور که در منزل خودمان است. واقعا توقع زیادیست؟



 
باز هم حرف های بامزه
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸  

1-از پی پی شستن متنفر است.
بهنام: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس: تو چشاتو ببند، بخواب!
من: سوشیانس پی پی کردی؟
سوشیانس( در حال دویدن): نیا!
من: چرا؟
سوشیانس: فغار کنم! (فرار کنم)
2-یکی از عادات بد من تند رانندگی کردن است. اما وقتی فرد دیگری توی ماشین باشد، به ویژه سوشیانس، دایم حواسم هست که از حد مجاز تجاوز نکنم. آن روز، یک لحظه حواسم پرت شد و تند رفتم.
سوشیانس دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: مامی عجله نکن. خوب یانندگی کن!
دیروز هم سعی داشتم بهنام خسته را ترغیب کنم برویم آتلیه کلیک برای تولد سه سالگیش انشاله رزرو کنیم.
من: بهنام اگه بیایی، من تمام راه رفت و برگشتو رانندگی می کنم.
سوشیانس: مامی، تو یانندگی نکن. بابایی یانندگی بکن. مامی خسته! (خسته میشه)
3- موهایم به طور طبیعی خرمایی روشن است. رفتم مشکی اش کردم. طبعا تغییرش محسوس بود. از آرایشگاه که برگشتم:
سوشیانس: موهات کوتاه کردی؟ آقا با گیچی؟(آقا با قیچی موهایت را کوتاه کرده؟-آرایشگر خودش آقا است)
من: نه پسرم. رنگ کردم.
سوشیانس (با اکراه): سیا؟ (سیاه)
من: چیه؟ بد ه؟
سوشیانس: آیه. بشفس کن. صوتَ یی کن!
جالب این است یک بار موهایم را بنفش با هایلایت صورتی کردم. خیلی بهم می آمد. فقط رنگش فانتزی بود، دوام نداشت. خلاصه خواستم بگویم با سلیقه است. مهر ماهی است دیگر!
4- معنی جملات سخت را می پرسد:
سو شیانس: مامی "داری منو تهدید می کنی؟" شیه؟ (یعنی چه؟)
(از کارتون عصر یخبندان 2 یاد گرفته است.)
من: یعنی منو می ترسونی؟
بدتر از من، عاشق ترانه های رس* تا*ک است.
سوشیانس:"موهاتو بستیو من..." بعدش شیه؟
من: "من عاشقت شدم"
سوشیانس: شیه؟ (یعنی چه؟)
من: یعنی خیلی دوستت دارم.
سوشیانس با چشم های پر از علامت سوال نگاهم کرد و رفت. فکر کنم نفهمید. یاد فروغ افتادم که با آن صدای غمگین و بچگانه اش در کاستش می گفت: "و تمام زخم های من از عشق بود، عشق، عشق."
5-سوشیانس: مامی جین بپوش، دگمه ببند، بییم هباپیما سبار شیم. بابایی سبار شه، مامی سبار شه، سشانس سبار شه. بییم هبا، بالا، کمربند ببندیم، خطرنات، آقا می آد قهبه می ده به ما! (آقای مهماندار به ما قهوه می دهد.)
در سفر اخیر، مهماندار خیلی تحویلش گرفت و گفت: به به چه آقای باشخصیتی. چای میل دارین یا قهوه؟
سوشیانس: قهبه، مچکرم!!
فکر کنم این ارج و قرب در ذهنش حک شده است.
از بس نسکافه های مرا سر کشیده است، آن روز خودم برایش یک نسکافه رقیق درست کردم.کمی مزمزه کرد و با اکراه گفت:  نساکه بد! قهبه درس کن! (نسکافه بد است. قهوه درست کن.)
6- خیلی یاد سفر اخیر را می کند. آن روز با حسرت می گفت: مامی هباپیما سبار شیم، قل بخوریم، سر بخوریم، بیاییم پایین!
توی دلم گفتم خدا به خیر کند. با این ناوگان فرسوده هوایی ما همچین هم بعید نیست قل بخوریم، سر بخوریم، بیاییم پایین.
7-دیروز، توی ماشین رو کرده به من و می گوید: مامی بچه می خوام!!!!!!!!!!!!
فکر کردم منظورش همبازی است. ضمنا اولین بار بود که به نی نی می گفت بچه.
من: برای چی پسرم؟
سوشیانس: بگم بابایی بغل! (بهش بگم بابایی بیا بغلم)
من: تعجب
8-هر وقت بهنام می خواهد برود بیرون، شلوغ می کند که مرا هم ببر. اگر بهنام بگوید نه نمی شود، ابروهایش را کج می کند و می گوید: گناه دارم!!!!!!!! و دیگر چه کسی می تواند جلویش مقاومت کند.
گاهی اوقات هم که می خواهیم بیرون برویم، بهنام سربه سرش می گذارد و مدام می گوید: سوشیانس می آیی؟ نه بابا، نمی آد!
که دیروز یکهو سوشیانس برگشت و گفت: بابایی اذیت می کنی. سشانس اذیت نکن!
9- تنها جایی که به عنوان مهد تا به حال سر زدم آشیانه کودک و نوجوان بوده است. البته فکر کنم انشاله از سال دیگر مهد بگذارمش و به موقعش تحقیقات جامعی می کنم. اما به هر حال، از جلویش رد شدم و گفتم بروم سر و گوشی آب بدهم.
مدیرش گفت که اینجا جنبه نگهداری ندارد و بچه باید کاملا از پوشک گرفته شده باشد.
وقت برگشت سوشیانس که یک ماهیی است کلاس هایش تعطیل بوده و دلش تنگ شده بود، شروع به گریه و زاری کرد و گفت: کساس بییم! بییم!
من هم از فرصت سو استفاده کردم و گفتم: دیدی خانم چی گفت؟ گفت تا وقتی پوشک ببندی نمی تونی بیایی اینجا!
سوشیانس (با اعتراض): این شک نیست، شک شو*رت*یه!
اخیرا پمپرز معمولی گیرم نیامد، ایزی آپ خریدم. فکر می کرد در امر آموزش توالت رفتن این یک پیشرفت محسوب می شود!
10- روز به روز حرف زدنش بهتر می شود. فعلا، این کلمات را غلط می گوید که برای ما بامزه است:
کاسا (کاغذ)-خرجوخ (خرگوش)- اوخاخ (الاغ)-سی ننی (سیب زمینی)- شک (پوشک)-کساس (کلاس)-نشی شی (نقاشی)-کارشام (کارواش)-پیساس (پیاز)-عاسوخی (عروسک)- نتونم (نمی توانم)- زتون (زیتون)- بشفس(بنفش)- صوت یی (صورتی)-آمبوسو (آمبولانس)-گسمنه (گرسنه ام)-جوشت (گوشت)- کن تن دن (همه به ضمه- کنترل)- آسی سا (آزیتا- وقتی که یکی دوبار بگوید مامی و جواب ندهم.)
11- این هم آخریش: که با وجود شیطنت زیاد و بچگی مقتضای سنش، گاهی اوقات خیلی "دوست" است: هفته پیش شیفت من بود که در خانه باشم و بهنام سر کار بود. کمی توی خودم بودم. سوشیانس داشت ماشین بازی می کرد. برگشت و مرا دید. آمد مرا بوسید و گفت: مامی نایاحتی؟ نساکه درس کن. سشانس و مامی فیلم بذاریم!
اتفاقا فقط یک فیلم سنگین اپیزودیک داشتیم که فلسفی بود و همه اپیزودها حول مفهوم زمان ساخته شده بود. دلم سوخت و گفتم: می خواهی با هم کارتون ببینیم؟
گفت: نه. فیلم دوست داری!
نسکافه درست کردم، کنار هم چپیدیم توی مبل و پا به پا فیلم را تا آخر دیدیم. مفهوم را که نمی گرفت (خودم هم به زور می گرفتم) اما دانه دانه صحنه ها را توصیف می کرد. در یکی از اپیزودها، به نام مع*تاد به ستارگان، فضانورد جوانی را نشان می داد که در قرن بیست و دو با سرعتی نزدیک به نور به مدت ده دقیقه به فضا سفر کرده بود ولی وقتی برگشت دید که این مدت در زمین هشتاد و نه سال بوده است. (انشتین این فرضیه را به تفصیل شرح داده) به منزلش برگشت و دید که پسر هفت- هشت ساله اش اکنون پیرمردی نود و چند ساله و محتضر است. صحنه فوق العاده ای بود و پیرمرد به او  گفت: من تمام این سالها منتظرت بودم. (تا آن لحظه هنوز قصه باز نشده بود و من فکر می کردم این پیرمرد پدر یا پدربزرگش است) که ناگهان وسط گریه گفت: آی لاو یو دد! (بابا دوستت دارم) و نیازی به توضیح نیست که من هم شروع به زار زدن کردم. سوشیانس که فقط فضای احساسی را دیده بود و مفهوم را درک نکرده بود، با لحن بامزه ای با تاسف زیادگفت: آخی. عزیزم!
بعد هم آهی کشید و رو  به من گفت: فیلم خوشل بود(فیلم قشنگی بود.)